و باز لحظه تلخ جدايي. و باز موسم پاييز .موسم جدايي برگ از درخت. و باز فصل انفصال...
و چه زود گذشت روزهايي كه ديگر باز نخواهد گشت.ديروز را به ياد مي آووري؟ آري ديروز را ميگويم. آن روز شهريوري سال هزار و سيصد و هشتاد.آنروز كه قلبت براي رسيدن به چنان روزي بارها و بارها تپيده بود. آن روز را ميگويم كه براي اولين بار به صحن دانشگاه آمدي و با نگاهي آكنده از اميد و عشق به فرداي خود نگريستي. و به خود گفتي آيا اين همان نردباني است كه مي خواهد مرا به رفيع ببرد؟
آن روز شيرين را به ياد مي آوري؟ آن صف انتظار. آن همهمه و هياهو اما سكوت. آن همهمه و هياهوي درون. و نگاههايي كه براي اولين بار به هم گره خورد. آيا آن نگاهها را به ياد مي آوري؟ و چه شيرين بود سوز واكسن روز اول. يادش به خير...
و چه زود گذشت .افسوس افسوس.... كاش امروز همان ديروز بود. كاش قدم هاي تند زمان به عقب گام بر مي داشت و لحظه هاي شيرين با هم بودن تكرار مي شد. ولي افسوس كه از داس برنده زمان هيچ روينده اي را امان نيست.
و بيا در اين آخرين روزها به ياد آن لحظات سوگندي ياد كنيم. سوگند ياد كنيم كه تا جهان هست و ما هستيم از خاطر هم نرويم...
+ نوشته شده در
2005/5/19ساعت 20:48  توسط هاتف
|
هر چند راضي به تبليغات در وبلاگم نيستم اما به توصيه دوستان اين كارو مي كنم.
چند وقتي است كه جناب خرچنگ در معاملات نتورک مارکتینگ حضور پیدا کرده اند و از قضا یکی از بال ها خوب داره جلو میره(به همت دوستان) ولی یکی از شاخه ها مونده. از کلیه عزیزان علاقه مند و فعال تقاضا میشود بنده را در این مهم یاری دهند تا ثواب دنیا و آخرت نصیبشون بشه.!
| خیری که برآیدت به توفیق از دست |
|
در حق کسی کن که درو خیری هست |
با احترام خرچنگ!
+ نوشته شده در
2005/5/18ساعت 18:52  توسط هاتف
|
و اما مساله داغ روز:پروژه پایانی!!!
چه گویم که دلم دریای خون است... که خودم کردم که لعنت بر خودم باد. تا من باشم دیگه بی مشورت صاحب نظران استاد پروژه انتخاب نکنم. البته هر چه گویند در وصف کمالات و علامات(به مفهوم علم به وزن فعالات) این استاد فرزانه کم گفته اند اما چه کنم که کشیدن این بار سنگین ازتوان من ننگین افزون است. و انچه مزید بر این خون جگر است این است که:
گه گاه (منظور در اغلب موارد) دیده شده دوستان پروژشون رو در ۲ یا حداکثر ۳ هفته تدوین می کنن که از ۲ حال خارج نیست:
۱.دزدی اطلاعات که کاری بس شرم آور است
۲. موضوع پروژه انچنان سطحی است که کل کار در مدت کمی قابل انجام است.
البته دوست خوبمون عقاب به خودشون نگیرن که پروژه ایشان کاری بس عظیم بوده است و خطابه ایشان نمی باشند معهذا ازشون تقاضا میشه بیانیه ای علیه منه حقیر صادر نکنند که:
| خری از روستائیی بگریخت |
|
جل بیفکند و پاردم بگسیخت |
| در بیابان چو گور خر میتاخت |
|
بانگ میکرد و جفته میانداخت |
در نهایت گویم که هر چه بر سرم آید رواست که : از ماست که بر ماست.
+ نوشته شده در
2005/5/18ساعت 10:47  توسط هاتف
|
واقعا که سعدی جواب خوبی به کوته نظران ناپخته داده . آخه عقاب جون(ببخشید کفتر چاهی):
| نخست اندیشه کن آنگاه گفتار |
|
که نامحکم بود بیاصل دیوار |
| چو بد کردی مشو ایمن ز بدگوی |
|
که بد را کس نخواهد گفت نیکوی |
به هر حال چون برخی از دوستانو در مقیاس مناظره با خودم نمیبینم و چون اهداف مهمتری در سر دارم ترجیخ میدم که صلح ظاهری کنم که:
| نکویی گرچه با ناکس نشاید |
|
برای مصلحت گه گه بباید |
| سگ درنده چون دندان کند تیز |
|
تو در حال استخوانی پیش او ریز |
| به عرف اندر جهان از سگ بتر نیست |
|
نکویی با وی از حکمت به در نیست |
| که گر سنگش زنی جنگ آزماید |
|
ورش تیمار داری گله پاید |
+ نوشته شده در
2005/5/18ساعت 10:9  توسط هاتف
|
دوره زمونه عجیبی شده. دیگه هر کسیو میبینی یه وبلاگ واسه خودش زده. جند وقت پیش رفته بودم بقالی سر کوجه که موقع بیرون اومدن بقاله یه کارت بهم داد که اسم وبلاگش روش بود. خلاصه کلی بر خودم لعنت فرستادم که تو هم وبلاگ نویسی بقاله سر کوچم وبلاگ نویس.
یکی از همین رفقا با اسم مستعار عقاب (که البته هیچ شباهت ماهوی به عقاب نداره بلکه بیشتر به کفتر چاهی شباهت داره) واسه خودش وبلاگ زده و عجبا که در مورد همه چیز خودشو صاحب نظر می دونه.یکی نیست بهش بگه تو که جنبه نداری چرا ...؟
جالبه که وبلاگ منم به عنوان تبلیغ کنار صفحش زده تا از نیش من در امون بمونه ولی زهی خیال باطل!!!!
دوستان سوال میکنن چرا بنده اسم مستعار خرچنگو انتخاب کردم. این شباهتی بود که بنده ۲ سه سال ۱یش به این موضوع پی بردم و این شباهت شباهتی نبود به جز شباهت در زبان بنده و چنگک های جناب خرچنگ. اگر متوجه امر نشدید یه ۲ سه روز دیگه متوجه می شید.!
تا ارسال مطلب تخریبیه بعدی فعلا خدا نگهدار!
+ نوشته شده در
2005/5/17ساعت 14:59  توسط هاتف
|
سلام دوستان
بالاخره ما هم بلاگ نویس شدیم. هر چند تایب فارسیم اون قد خرابه که باید برای نوشتن یه خط کلی جون بکنم ولی باز به لذت نوشتن می ارزه. منتظر مطالب من باشید رفقا.
+ نوشته شده در
2005/5/16ساعت 9:27  توسط هاتف
|