دیروز 27 خرداد 84 بود.صفوف بهم پیوسته و شلوغ انتخابات پیام آور شکستی دیگر برای سلطنت طلبان بی درد و حامیان گفتمان تحریم. و صندوق های رایی که تنها مامن امن مردم برای مطالبه خواسته هایشان بود گویی به سنگرهایی برای دفاع از جبهه کشور تبدیل شده بود. اما در این میان نباید عدم شرکت 16 میلیون ایرانی را نادیده انگاشت و یا مشارکت 38 درصدی کردستانی ها را بی مفهوم تلقی کرد . رایهایی که اگر دیروز به صندوق های رای ریخته می شد به طور یقین دکترمعین جایگاهی فراتر از پنجم در لیست 7 نفره کاندیدا ها کسب می کرد.آنان که راه انفعال در پیش گرفتند و زمینه ساز پی ریزی حکومت فاشیست در کشور شدند امروز با چه امیدی به فردای خود می نگرند؟
گزارش هایی مبنی بر تقلب در شمارش آرا یه گوش می رسد . نگاهی به آرای کسب شده در استان های تهران و علی الخصوص اصفهان فرضیه تقلب در انتخابات را تقویت می کند هر چند هنوز این فرضیه از دید بسیاری مبنای مستدل و محکمی ندارد. از طرفی اقدامات و سخنرانی و سخن پرورانی های ضعیف دکتر معین در تبیین دیدگاههایش را نباید در شکست وی در این عرصه نادیده گرفت. از سوی دیگر باید پذیرفت که گفتمان دکتر معین و حامیانش گفتمانی نخبه گرایانه بود . چه بسا اگر طرح دادن 50 هزار تومان به هر ایرانی از طرف شخص معین مطرح می شد امروز وی بر مسند قدرت تکیه زده بود. از این منظر که آگاهی در سطح جامعه نتوانست به سمت بسیج رای ها به سوی نخبگان معطوف گردد نوعی شکست برای توسعه دانایی محوری در کشور تلقی می شود.
بیانیه دکتر معین مبنی بر حضور در انتخابات پس از بازی حکم حکومتی نیز تا حدودی گفتمان مبارزاتی وی در این باب را در هاله ای از ابهام فرو برد.
و امروز روزی است که باید میان رییس جمهوری با تفکرات قلع و قمع کننده ای مانند احمدی نژاد و رییس جمهوری سالخورده اما میدان دیده و میانه رو تری مانند هاشمی یک تن را بر گزینیم! انتخاب با شما!


+ نوشته شده در
2005/6/19ساعت 19:52  توسط هاتف
|
آدما حالات روحی عجیبی دارند . امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم . این روزها برخی ازم سوال می کنند چرا دیر به دیر مطلب می نویسم که البته دلیل اصلی ایش بر می گرده به همین حالات روحی .
آدما گاهی اوقات آنچنان تحت تاثیر همین تاثرات قرار می گیرند که انگار فقط همین احساسات چرخ زندگی شونو می چرخونه . این چند روز هم از همون روزهایی که بد جوری داره منوو اذیت می کنه. افکاری که بازمنو غرق در تنهایی هام می کنه. افکاری که هر لحظه منو راحت نمی ذاره وحتی میل نوشتن رو که منو از غربت خودم نجات میده از من میگیره.نمی دونم هرگز تو زندگی تون هم چین حسی رو تجربه کردید یا نه؟ حس تنهایی و بی حوصلگی . احساسی که از یک جدایی حکایت میکنه و حس غریبی که تو رو به خاطرات گذشته سوق میده!
می دونید این چند وقت احساس دوری از دوستان بعد از یک دوره چهار ساله دغدغه ذهنی ایم شده دغدعه ای که انگار میخواد یه چیزی رو به یاد آدم بیاره چیزی که بیانگر یه گذاره. گذار از یک مرحله زندگی به مرحله دیگهو گذشت ایام با همه خوبی ها و بدی هاش! خدایا کمکم کن از این مرحله هم بگذرم کمکم کن.
یادتون به خیر رفقا!

+ نوشته شده در
2005/6/16ساعت 21:0  توسط هاتف
|
این شعرو اولین بار سال دوم دبیرستان خوندم و دیشب برای دومین بار. و عجیب منو تحت تاثیر قرار داد طوری که شعرو می خوندم و با دست راستم میزدم به پیشونیم! خلاصه از من به شما نصیحت قبل از خوندن شعر دستاتونو یه جا ببندید!
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
يك با يك برابر نيست
خسرو گلسرخی
+ نوشته شده در
2005/6/12ساعت 10:43  توسط هاتف
|
از میون همه چیزایی که می تونه خلوت تنهایی منو بشکنه موسیقی سنتی رو از همه بیشتر دوست دارم. شجریانها،ناظری ، بسطامی تک نوازی های شناسا و لطفی .... همه و همه رو دوست دارم اما از میون هه اونها شادمهر عقیلی قبل از تحول رو بیشتر از همه دوست دارم . شاید بپرسید شادمهر عقیلی قبل از تحول یعنی چی؟
منظورم شادمهریه که محدودیت های ایران دست و پاشو بسته بود و الحق که چه کار خوبی کرده بود. منظورم شادمهریه که هنوز از اوج به قهقرا نرفته بود . شادمهری که ترانه هاشو از پر پرواز تا عروسکی بودم برات تنزل نداده بود. چه قد دلم می خواست شادمهر دوباره بر می گشت ایران و باز همون محدودیت ها دست و پاشو می بست! کاش یکی لا اقل بهش می گفت که داره راهشو اشتباه میره! هنرمندی که وقتی ساز به دست میگیره و لابلای ساز زدنش نغمه های زیبا می خونه آدمو به عرش میبره( لا اقل من یکی که این طوریم شما رو نمی دونم).
کاش یکی این متنو نشونش بده که ...! آره همیشه محدودیت چیز بدی نیست!
تو حضور مبهم پنجره ها روبروم دیوارای آجریه خورشید روشن فردا مال تو
سهم من شبای خاکستریه
توی این دلواپسی های مدام جز ترانه های زخمی چی دارم؟ وقتی حتی تو برام غریبه ای
سر رو شونه های بارون میذارم
اسم تو برای من مقدسه تا نفس تو سینه پرپر می زنه
باورم کن که فقط باور تو میتمونه قفل قفس رو بشکنه
منمو یه اسمون بی دریغ منمو یه کوله راه ناگزیر
ای ستاره شبای مشرقی
پر پرواز منو ازم نگیر
نیلوفر لاری پور
+ نوشته شده در
2005/6/10ساعت 15:43  توسط هاتف
|
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من میگوید دل قوی دار سحر نزدیک است!
+ نوشته شده در
2005/6/7ساعت 18:58  توسط هاتف
|
صدای سوت خشک باز شدن در، فضای زندان را پر میکند. و در زندان باز میشود پنجره ای از امید به سوی فردا و شلید روزنه ای برای بازگشت به خاطرات دیروز.
سوز سرد پاییزی در فضا پیچیده است.مردی میانسال که شاید نیمی از عمرش را درون کنج تنهایی اش در سلولی تیره و تار گذرانده اینک از میان این دریچه به بیرون می نگرد.حتی همین نور نیمه روشن پاییزی هم کافی است تا چشمانی را که بیست و اندی سال رنگ آفتاب را ندیده است بیازارد.دستان چروکیده اش را سایبان چشمان پر انتظارش میکتد و از میان آن به روبرو خیره میشود.... انتظار سودی ندارد .
از میان قاب آهنی می گذرد و به جلو گام بر میدارد ولی نمیداند این گام او را به جلو خواهد برد یا به قهقرا. به خاطرات سالهای دور و یا....و باز هم گام بر میدارد. از میان کوچه های تنگ و تاریک زمان روی برگ های خشک پاییزی . برگ هایی که صدای خش خش مرگ آوری در فضا می پراکند. صدایی که گویی یارآور لحظاتی است که تکرار آن در هزار توی پر پیچ و خم ذهنش بسیار ملال آور است. هرگز نمیتواند به آن لحظه بیاندیشد لحظه ای که.... و فریاد میکشد:نه نه هرگز !
گام بر میدارد و باز هم گام بر میدارد بی توجه به اطراف بی توجه به انسانهایی که دورادورش در حرکت اند و سکوت را میشکنند با تنفسشان با حرکتشان. اما سکوت برای او هدیه ای ماندگار از ایام دور است.هیچ کس نمیتواند سکوت تنهایی او را بشکند هیچ کس.
گام بر میدارد و هنوز این زمزمه کهنه از او شنیده میشود:
انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت
یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت
شاید ادامه داشته باشد!

+ نوشته شده در
2005/6/7ساعت 8:38  توسط هاتف
|
+ نوشته شده در
2005/6/6ساعت 12:38  توسط هاتف
|
فال حافظ ميگيرم : اولين غزل صفحه سمت راست... نه نشد.
دوباره : اينبار هفت تا غزل بعد از اولين غزل صفحه سمت چپ ! باز هم نشد.
سه باره : خوب اينبار اولين غزل صفحه سمت چپ ... ااااا... باز هم نشد.
چهار باره : خوب روشو عوض مي كنم: سه تا غزل قبل از اولين غزل سمت راست. باز هم نشد كه...
پنج باره : پنج غزل قبل از دومين غزل صفحه بيست و دو : اما صفحه بيست و دو فقط يه غزل داره! چه بد!
شش باره:.......................... : نشد!
.
.
.
همه نوع روشو امتحان ميكنم ... جواب نميده ... اي بابا اين حافظ خسته نشد از چرخوندن من !
راستی من برای چی دارم فال حافظ میگیرم؟
+ نوشته شده در
2005/6/6ساعت 11:59  توسط هاتف
|
تورا نگاه ميكنم كه خفتهاي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تورا نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تويي
من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود كه خستهام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس
من از تو حرف ميزنم شب عاشقانه ميشود
تو را ادامه ميدهم ، همين ترانه ميشود
تو را نگاه ميكنم كه خفتهاي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تو را نگاه ميكنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف ميزنم كه گفتني ترين تــــــــويي ...
+ نوشته شده در
2005/6/6ساعت 10:25  توسط هاتف
|
بالاخره جناب خرچنگ پس از مطالعات و تفکرات فراوان کاندیدای اصلح از دید خودشو انتخاب کرد و اون کسی نیست جز لاریجانی!
واقعا تو این چند روز که از سیمای ایران برنامه های انتخاباتی کاندیداها در حال پخشه نظرم در مورد لاریجانی ۳۶۰ درجه تغییر کرده و واقعا ازش خوشم اومده. به هر حال هر کس نظری داره . نظر شما چیه؟؟؟
+ نوشته شده در
2005/6/5ساعت 12:34  توسط هاتف
|
اين روزها بحث انتخابات خيلي داغ شده و هر كسي در هر گوشه و كناري داره از كانديداي خودش حمايت ميكنه و حرفهايي رو عليه يا له كسي ميزنه( البته اگه بخواد در انتخابات شركت كنه).
ولي اون چيزي كه امروز مهمه اينه كه هر ايراني روز 27 خرداد پاي صندوق راي بره و اين خيلي مهم نيست كه ميخواد به هاشمي راي بده يا به معين يا حتي به رضايي!
اوني كه امروز از همه چيز مهمتره اينه كه هر ايراني امروز وضعيت كشورشو تو جهان درك كنه.اون مهمه كه دوست و دشمن كشورشو بشناسه.اون مهمه كه بدونه امروز دشمن شماره يك ملت ايران ( نه حكومت ايران !!!!) امريكا و اسراييله. آمريكايي كه همين چند روز پيش رسما اعلام كرد ايراني ها خطزناك ترين مردم جهان اند. اسراييلي كه نمايندش ميره آلمان و اعلام ميكنه كه اسلام خطرناك ترين دين دنياست و آلمان رو تشويق ميكنه كه با اسلام مقابله كنه! و امروز احسيس غرور مي كنم كه دشمن اين جوري در مورد اسلام و ايران نظر ميده!
آره اين ها امروز دشمن اصلي ايراني ها هستند. يه كم به خودتون بيايد فقط يه كم... يا علي
+ نوشته شده در
2005/6/2ساعت 11:44  توسط هاتف
|
سلام!
چند وقتی بود سری به اینترنت نزده بودم ! کلی سرم شلوغ بود . به هر حال دوستان من اومدم!
راستی دوستانی که برای من نظر می ذارید لطفا خودتونو کامل معرفی کنید چون بد بختانه هیچ کدومتونو نمیشناسم!
راستی اجازه بدید به آقای مهندس کریمی هم به عنوان اولین مهندس ۸۰ ای ها تبریک بگم که۴شنبه گذشته از پروژشون دفاع کردند و بگم کفتر چاهی عزیز ایشالا روز قیامت هم با موتور سی ان جی محشور شی! در ضمن یه کم زود به زود وبلاگتو آپدیت کن. ملت مشتاقو منتظر نذار!
+ نوشته شده در
2005/6/1ساعت 18:30  توسط هاتف
|
چه خوش بوست عطر ايثار عطر از جان گذشتن براي وطن. و چه زيباست پرواز از قفس تن به بيكرانه آسمان تا ديدار معشوق.
اينجا خرمشهر است شهري خرم از لاله. لاله هايي كه در ميان آتش و خون روييدند.روييدند تا گلخند زنند بر چهره مادراني كه سوگواران فرزندانشان بودند. گلخندي نشاني از شور. نشاني از شوق. كه اينك به بار نشسته است خون فرزندت.و اينك ازاد شده است خرمشهر شهر خون. واينك سر مي دهند مرغان عاشق سرور شادي درآِسمان را. و هلهله كنان به بالا پرواز مي كنند . بالاي بالا . فراتر از ديد من . فراتر از ديد تو.
آري اینجا خرمشهر است پاره اي از ايران. و آيا تو امروز مي داني ايران چيست؟
كه آيا تو امروز ميتواني همان باشي كه جهان اراها بودند ؛ همت ها بودند و هزاران سرباز گمنامي بودند كه به عشق خاك ميهن پاي در كارزاري نا برابر گذاشتند؟ ايا تو ميتواني او باشي؟ايا ميتواني؟ بعيد ميدانم بعيد...
گل به گل سنگ به سنگ اين دشت يادگاران تو اند. رفته اينك و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تو اند
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد رفته اي اينك و اما آيا باز ميگردي؟ چه تمناي محالي دارم در ميان من و تو فاصله هاست.
+ نوشته شده در
2005/5/24ساعت 20:42  توسط هاتف
|
بالاخره اسامی کاندید های نهایی در اومد و دکتر معین رد صلاحیت شد با این اوضاع اصلا کسی تو انتخابات شرکت می کنه یا نه؟ شما چی شرکت می کنید؟؟؟
+ نوشته شده در
2005/5/23ساعت 18:54  توسط هاتف
|