جه سخت بود دوری تو!
تیر ماه این ماه قشنگ از فصل زیبای تابستان رو به پایان است. این ماه سال را بیشتر از ماههای دیگر دوست دارم. شاید برای آنکه در یکی از روزهای پایانی این ماه متولد شده ام. شاید به خاطر گرمای جان بخش آن و شاید به خاطر آنکه در این ماه فصل زیبایی از فصول زیبای خلقت گشوده می شود. تابستان.
نمی دانم لحظه خلقت خود را به یاد می آورید یا نه؟ نمی دانم چه سالی بود؟ چه شبی و چه ماهی؟ آنجا که زمان را نمی توان شماره کرد. آخر خداوند خدا هنوز زمان را نیافریده بود. اما در آن روز به یاد ماندنی گرمای خورشید را بر خشت خود احساس می کردم. گمانم یک روز تابستانی بود. آری خوب به یاد دارم ، آنروز گرم تابستانی را.
پس ار آنکه فرشتگان خدا خاکم را با آب آمیختند ، با دستان زیبا و ظریف خود بسان پیکر تراشان چیره دست و کار آزموده؛ گویی که مرا از قالبی عبور داده باشند، جسمم را ساختند و مرا در آن صحرای عدم صحرای بی پایان ، چه بگویم نمی دانم چگونه تعبیرش کنم ، رها کردند.
پس از آنهمه انتظار انتظار برای من شدن برخاستم . تنها و محزون بر شمع سپیده باز آمدم . بر بام سیمین بامدادان صحرای عدم بالا رفتم وبا نگاههای خسته و مات پهنه سرد و خالی آسمان را نگریستم. از چشمانم برق انتظار می بارید. انتظار برای آن خداوند خدا. مجسمه های بی روح و سیاه رنگ که در زیر آفتاب افکنده بودند همه جا به چشم می خورد. برخی هنوز خیس و برخی همچون سفال کوزه خشک و توده توده لجن های تازه، گل های بد بو، در صفی که تا بی نهایت کشیده بود.
بالاخره انتظار به سر رسید. خداوند خدا با چهره پر جلال و زیبایش در میان آسمان هویدا شد. نمی دانم چگونه ان لحظه را توصیف کنم . آخر هر چه در میان این ذهن خالی می گردم کلمه ای در خور شانش نمی یابم. با آن نگاه پدرانه و مهربانش در من نگریست:" فرزندم چرا بی قراری می کنی؟ می دانم آنجا که تو را خواهم فرستاد تو را خشنود نخواهد کرد اما گریزی نیست. پدرت آدم و مادرت حوا اینگونه خواستند. "
اما من هیچ نمی گفتم هیچ پاسخ ندادم . حتی نمی توانستم در آن چشمان پر جذبه اش نگاه کنم. سر به زیر انداخته بودم و به سان کودکی خطا کار در برابر آن عظمت بی پایان ایستاده بودم.
خدا می خواست از روح خود در من بدمد. من به محبت و بخشایش بی پایانش ایمان داشتم. می دانستم که کم فروشی نخواهد کرد. نمی دانم در آن لحظه جه حالی بود، چه حسی، چه امیدی ، چه حرفی ، چه دردی ، چه نیازی ، چه روزگاری ، چه سرنوشتی سرگذشتی در انتظارم بود. نمی دانم هر چه بود در یک آن گذشت. نسیم خنکی از میان جسم بی روحم گذشت و بسان آنکه جانی تازه یافته باشم و در حالی که در میان زمین و آسمان معلق بودم و هر آن به زمین نزدیک ونزدیک تر می شدم به پایین حرکت می کردم. تا.... رسیدم به زمین.
وبر روی زمین روز و شب را می گذرانم . با دلی پر سوز روزمرگی می کنم نه ان که گمان کنید در ناز و نعمت آسوده آرمیده ام و از این جهان و هر چه در اوست می خورم و می آشامم و نزدیکی می کنم و نمی دانم هر آنچه آدم ها از ان لذت می برند. نه نه تنها روزمرگی می کنم تا بار دیگر به دیدارش رسم و این بار شجاعانه تر بگویم:
" چه سخت بود دوری از تو"





