تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

جه سخت بود دوری تو!

تیر ماه این ماه قشنگ از فصل زیبای تابستان رو به پایان است. این ماه سال را بیشتر از ماههای دیگر دوست دارم. شاید برای آنکه در یکی از روزهای پایانی این ماه متولد شده ام. شاید به خاطر گرمای جان بخش آن و شاید به خاطر آنکه در این ماه فصل زیبایی از فصول زیبای خلقت گشوده می شود. تابستان.

نمی دانم لحظه خلقت خود را به یاد می آورید یا نه؟ نمی دانم چه سالی بود؟ چه شبی و چه ماهی؟ آنجا که زمان را نمی توان شماره کرد. آخر خداوند خدا هنوز زمان را نیافریده بود. اما در آن روز به یاد ماندنی گرمای خورشید را بر خشت خود احساس می کردم. گمانم یک روز تابستانی بود. آری خوب به یاد دارم ، آنروز گرم تابستانی را.

پس ار آنکه فرشتگان خدا خاکم را با آب آمیختند ، با دستان زیبا و ظریف خود بسان پیکر تراشان چیره دست و کار آزموده؛ گویی که مرا از قالبی عبور داده باشند، جسمم را ساختند و مرا در آن صحرای عدم  صحرای بی پایان ، چه بگویم نمی دانم چگونه تعبیرش کنم ، رها کردند.

پس از آنهمه انتظار انتظار برای من شدن برخاستم . تنها و محزون بر شمع سپیده باز آمدم . بر بام سیمین بامدادان صحرای عدم بالا رفتم وبا نگاههای خسته و مات پهنه سرد و خالی آسمان را نگریستم. از چشمانم برق انتظار می بارید. انتظار برای آن خداوند خدا. مجسمه های بی روح و سیاه رنگ که در زیر آفتاب افکنده بودند همه جا به چشم می خورد. برخی هنوز خیس و برخی همچون سفال کوزه خشک و توده توده لجن های تازه، گل های بد بو، در صفی که تا بی نهایت کشیده بود.

بالاخره انتظار به سر رسید. خداوند خدا با چهره پر جلال و زیبایش در میان آسمان هویدا شد. نمی دانم چگونه ان لحظه را توصیف کنم . آخر هر چه در میان این ذهن خالی می گردم کلمه ای در خور شانش نمی یابم. با آن نگاه پدرانه و مهربانش در من نگریست:" فرزندم چرا بی قراری می کنی؟ می دانم آنجا که تو را خواهم فرستاد تو را خشنود نخواهد کرد اما گریزی نیست. پدرت آدم و مادرت حوا اینگونه خواستند. "

اما من هیچ نمی گفتم هیچ پاسخ ندادم . حتی نمی توانستم در آن چشمان پر جذبه اش نگاه کنم. سر به زیر انداخته بودم و به سان کودکی خطا کار در برابر آن عظمت بی پایان ایستاده بودم.

خدا می خواست از روح خود در من بدمد. من به محبت و بخشایش بی پایانش ایمان داشتم. می دانستم که کم فروشی نخواهد کرد. نمی دانم در آن لحظه جه حالی بود، چه حسی، چه امیدی ، چه حرفی ، چه دردی ، چه نیازی ، چه روزگاری ، چه سرنوشتی سرگذشتی در انتظارم بود. نمی دانم هر چه بود در یک آن گذشت. نسیم خنکی از میان جسم بی روحم گذشت و بسان آنکه جانی تازه یافته باشم و در حالی که در میان زمین و آسمان معلق بودم و هر آن به زمین نزدیک ونزدیک تر می شدم به پایین حرکت می کردم. تا.... رسیدم به زمین.

وبر روی زمین روز و شب را می گذرانم . با دلی پر سوز روزمرگی می کنم نه ان که گمان کنید در ناز و نعمت آسوده آرمیده ام و از این جهان و هر چه در اوست می خورم و می آشامم  و نزدیکی می کنم و نمی دانم هر آنچه آدم ها از ان لذت می برند. نه نه تنها روزمرگی می کنم تا بار دیگر به دیدارش رسم و این بار شجاعانه تر بگویم:

" چه سخت بود دوری از تو"

و این بار هم یک 30 تیر دیگر را گذراندم به امید روزی که به دیدارش رسم و بگویم :" چه سخت بود...."
+ نوشته شده در  2005/7/20ساعت 21:55  توسط هاتف   | 

نامه یک عرب به معشوق ایرانی!

این مطلب رو یک جا دیدم و حیفم اومد شما نخونید. خیلی با مزست بخونید:

يا ايــــها المــعشوق , بعد از السلام و الاحوال پرســی انـا
اميـدوارم که مزاجک عين الصحت و السلامت بوده باشد .
و اگر انـــت از احـوال انا خواســته باشـی لاملال لنا سوای
فراقــک , کـــه ان هم انشــــــا الله تعالی فی همـــين ايام
ديدارنا و مرادنا حاصلوننـا . باری يا ايها العزيز انا فــی آتش
العـشق کمثـل الماهيتابه ميـــسوزم! و جلز و ولزنا درآمده.
فی کـــل شبها که انا ســرم را علی المتــــــــکا ميگذارم ,
اشــــــــــــــــــکنا کمثل الرودخـــــانه جاريه" علی البـــستر
و آه سوزاننی بســـــــــــــــوی آسـمان صعودن !
الهی انا قربـــــــــان انت بروم . انا قسم ميخورم بجاننی و
بجانک که فی کـــل شبها ابدا" خواب فـــــــــــی چشماننا
لا داخـــــلون و اغـــلب الی صبح بيــــدارون و گريـــــه زارون
فی هجرک .
انا قربان چــــشم و ابرويت بروم و جـــــــــان ناقابل الحقــير
فدای بدن ابيضت بشود !
بـخدا رنگم من هجرانک کمـــــثل الزردچوبه اصفر شــــــده
و قلبنــــــا کمثل الآلبالـــو احمر گرديده .
" آه ... آه ياويلنا کــه هــــــــــــر نصفه شب بيادکم يوقوقو !
يعنـــی وق وق !
ميـکنم و هرچه نامه جات العاشقانه بسوی انت ارسالون
هيچ لاجـــوابون گويا انا را آدم لا حسابون !!! "
به جان انت که از جان الحقير عزيزتر است قلبنا فی فراقک
مـــجروح و لباب قلبنا بروی انت مفتوح !
انا نميدانم که چرا از من فرارون ! در صورتی کـــــــه انا من
العشـقک بيقرارون گويا لارحم فی قلبک !!!
انــــــــــــــا هستم واحد(اون) جوان(اون) الباسواد و صاحب
المعلومات الکثيره . بــا تــــــــــمام اين احوال حاضرم حلقه
العبوديت و الچاکری ترا فی الگوشم آويزاننا!
رحـــــم .... ارحم ! يعنی رحم کن نگذار من(men) جفائک
خودم را با اربـــع نـخود ترياک يقتلون !!!
انا ديـــــگر طاقت الفراغ ندارم و به وصالک مشتـاقون ولـی
خداوند به قدر مثقال ذره وفا فی وجودک لا آفريده !!!
انــــــــــــــا تا ثلاث ماه ديگر مرتبا" فی هر هفته واحد نامة
العاشقانة بـرای انـت مينويسم ! تا بحال زارنا متــــفکرون
و چنانچه باز هم بر درد دلـم لا يرسون آنــقدر اشکنا مـــن
الچشمنا سرازیرون تا جـــــــــــان آفرين تسليمون !!!

آنکه من الفراقک زردا" و لاغرون
الجوان الضعيف الخفيف الکثيف !
ميرزا عبد الزيرشلواری !

+ نوشته شده در  2005/7/20ساعت 11:12  توسط هاتف   | 

دوست داشتن برتر از عشق آمد پدید!

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش استو دوست داشتن از روح طلوع می کندو تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همراه با آن اوج می گیرد.

عشق در قالب دلها ، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاصی دارد و از روح جلوه می گیرد چنان آبی که از ظرف خود شکل می پذیرد و چون روخها بر خلاف غریزه ها هرکدام رنگ و ارتفاع و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد می توان گفت به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سالها آنرا سرد می کند چنان که شوپنهاور می گوید:"شما بیست سال بر سن معشوق خود بیفزایید و آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر حالات روحی خود مشاهده کنید.."

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال کشیده می شود و تنها با بیم و امید و اضطراب این نیرو زنده می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگری است...

و عشق جوشش یک جانبه است به معشوق نمی اندیشد و در انتخاب به سختی می لغزد .گاه میان دو بیگانه نا همانند عشق جرقه می زندو چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، این صاعقه است که پس از انفجار در پرتو روشنایی آن یکدیگر را باز می شناسند ، احساس می کنند که یکدیگر را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنایی پس از عشق-که درد کوچکی نیست- فراوان است.
+ نوشته شده در  2005/7/19ساعت 9:41  توسط هاتف   | 

معرفی یک کتاب

هفته گذشته کتابی خواندم با عنوان دایی جان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد.کتابی که از حیث طنز پردازی و استفاده از دیالوگهای پی در پی و  مضحک در نوع خود بی نظیر بود. کتابی که یک آن نبض خواننده را برای ادامه داستان کند نمی کرد و مشتاقانه خواننده را با خود تا پایان ماجرا می کشاند. کتابی که باز از غم جدایی و عاقبت یک عشق نافرجام سخن می گفت. اما این بار نه در قالب کلیشه ای گذشته بلکه در شکلی جدید وبا بیانی جذاب

و شیرین که تنها لحظات کوتاهی خواننده را در غم شکست خود شریک می کند و ما بقی آنچه هست خنده است و خنده است و خنده...

کوتاه سخن آنکه خواندن این کتاب را برای تمام کودکان بالای 18 سال اعم از ریش دار و بی ریش توصیه می کنم .  و اگر زیارت سانفرانسیسکو نصیبتان شد ما را از دعای خیر خود محروم نکنید!!!

راستی تا یادم نرفته از همین جا اعلام کنم که کانتر شماره هزار وبلاگ این حقیر متعلق به جناب کفتر چاهی ملقب به عقاب السلطنه می باشد! از کلیه دوستانی که این شبهه در ذهنشان ایجاد شده بود که کانتر 1000  متعلق به آنان است   صمیمانه پوزش می خواهم . انشا الله کانتر 2000 جبران کنیم!

+ نوشته شده در  2005/7/18ساعت 9:6  توسط هاتف   | 

تو می دانی

سر و تن زيبايي دارند اينها همه كه مي گذرندو بازگشتي ندارند. بك بار رد كه مي شوند خاطره حتي نمي سازند، مگر چشم هاشان. چه ريخته توي اين نگاه ها كه آدم جراتش نمي شود خيره شان شود. ببيند فقط.اينكه شهامت داشته باشد نگاه كند هيچ چيز جز چشم ها را. بچشد چكيدهء درد را، آن وقت ديگر گريه نمي كند مثل قبل. نمي شود. دوري بچه هاي سال ها نديده كه مي گردد در بي رنگي نگاه هايي چروكيده، معشوق هاي نديده، نقش لب هاي نبوسيده،رد ستاره هاي بي غبار، حرف هاي مانده،...
براي همين ها بود كه نم زده بودي، همين ها بود زجرت مي داد و حالا بزدلي ات...
+ نوشته شده در  2005/7/17ساعت 12:53  توسط هاتف  

گربه چاق تره!

I know a fat cat, fatter than me
That cat leads a life of luxury
All he can eat, all he can eat
All he can eat for free

I know a fat cat, fatter than a fat pig
Few can believe that this cat is that big
All he can eat, all he can eat
All he can eat for free

The sensual expression
Of utter self-possession
His quality of thereness
Arouses an awareness
Of a life lived to the full
He couldn't fight a ball of wool
Forgotten how
Bigger than a small cow
Can't stretch his paws
Spoiled by the applause
Once got up to take a bow
But he couldn't do it now

This cat is so fat he's a hill on the floor
Had to get the builders, he got stuck in a door
They said they'd shifted boulders
That cooperated more

This cat purrin'
Sounds like a diesel truck
Spends a day barely stirrin'
Couldn't give a
Monkeys are more active
But they're just not as attractive

As this fat cat - couldn't catch a slow mouse
Eats filet mignon - it's all on the house
I got a cat flap other cats sail through

This cat on the other hand can't get its tail through
All he can eat, all he can eat
All he can eat for free
All he can eat, all he can eat
All he can eat for free

You can pick him up and stroke him
But you might need a crane
The only thing that ever woke him
Was the whistle of the gravy train
Put your finger out and poke him
It's like pushin' at a cushion
With not a sign of passion or of pain

Except about food
Food food food
He's always in the mood
For meat meat meat
All he can eat
Eat sleep and eat again
Listening to music
Practising the way of Zen
All he can eat
All he can eat for free, free, free
Free of the worry
The worry of the world of men
Never in a hurry
Never has to work again
Bordering on decadence
What a way to be
All he can eat, all he can eat for free
All he can eat, all he can eat
All he can eat, and he can eat
All he can eat, all he can eat for free

fatcat.jpg
+ نوشته شده در  2005/7/14ساعت 16:38  توسط هاتف   | 

زن دیروز،زن امروز

متنی که در زیر می خوانید برگرفته از کتاب "یکی بود،یکی نبود" اثر مرحوم جمال زاده است که در قالب سیاحت نامه از زبان یک مستشار خارجی فرضی در ایران نوشته شده است(در واقع خود این متن توسط جمال زاده نوشته شده است). دیگر خواندن مطلب و مقایسه زن دیروز و زن امروز با خودتان:

" ایرانی ها عموما متوسط القامه هستند و گندم گون. زیاد حرف می زنند و کم کار می کنند. خیلی خوشمزه و خنده رو هستند ولی گریه بسیار می کنند. زبانی دارند که مار را از سوراخ بیرون میکشد. بچه ها کچل هستند و مردها سر را میتراشند و ریش را ول میکنند ولی یک چیز غریبی که در این مملکت هست این است که گویا در اینجا اصلا زن وجود ندارد. در این خصوص هر چه فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسد. در فرنگستان می گویندایرانی ها هر کدام یک حرمسرا دارند که پر از زن است الحق که هموطنان من خیلی از دنیا بی خبر هستند. در ایرانی که اصلا زن پیدا نمی شود چطور هر نفر میتواند یک خانه پر از زن داسته باشد. امان از جهل!

یک روز دیدم تو بازار مردم دور یک کس را که موی بلند و صورت بی مو و لباس سفید بلند و کمربند ابریشم داشت گرفته اند. گفتم یقین یک نفر زن است و دویدم تا لااقل یک زن ایرانی دیده باشم ولی خیر، معلوم شد یارو درویش است. درویش در ایران یعنی آوازه خوان!...

چیز دیگری که در ایران خیلی غریب است این است که یک قسمت عمده مردم خودشان را سرتا پا توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت آمد می کنند. این اشخاص هیچ وقت نباید کسی صدایشان را بشنود و هیچ وقت حق ندارنددر قهوه خانه ای یا جایی داخل شوند حتی حمامشان هم حمام مخصوصی است و در مجالس عمومی از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند. این اشخاص تا وقتی تک هستند هیچ ندایی از آنها بلند نمی شود ولی همین که جمع می شوند غلغله عجیبی راه می افتد. به نظرم این ها یک جور کشیش ایرانی هستند. اگر کشیش هم باشند مرم چندان احترامی به آنها نمی کنند و حتی اسم آنها را ضعیفه گذاشته اندکه به معنا ناتوان و ناچیز است....."
+ نوشته شده در  2005/7/12ساعت 10:13  توسط هاتف   | 

حادثه لندن!

دیگر بار ،روز جمعه یکی از شهر های بزرگ دنیا شاهد اقدام کور و ناجوانمردانه بود. حادثه تروریستی لندن که نه تنها انگلستان را لرزاند بلکه پس لرزه های آن سراسر اروپا را فرا گرفت. هر چند نمی خواستم در این باره مطلبی بنویسم و به اصطلاح خود را به کوچه علی چپ بزنم و با حال بی تفاوتی از کنار آن بگذرم ، اما با خواندن مطلبی در یکی ازوبلاگ ها بر آن شدم تا نظر خود را در این باب اعلام کنم:

وقوع چنین حوادثی در کشورهای استعمارگر و زور مدار دنیا که خود سالانه باعث قربانی شدن هزاران هزار انسان بی گناه در سراسر دنیا می شوند و یا با اعمال سیاست های منفعت گرایانه و زورمدارانه باعث ایجاد فقر و فلاکت چه از بعد مادی چه از بعد فرهنگی در بسیاری از نقاط دنیا می شوند، و در حالی که هر روزه شاهد وقوع حوادث مشابه در شهرهای عراق هستیم –که البته کک کسی هم نمیگزد-، دل مرا به درد نمی آورد هر چند باعث خشنودی ام نیز نخواهد شد. چه بسا دیدن رنگ خونشان در این حوادث باعث شود تا این شبهه که خون آنان رنگین تر از خون سایر مردم جهان است نیز مرتفع شود!

از طرف دیگر ارتکاب چنین اعمالی از سوی گروه معلوم الحال القاعده بار دیگر مرا به هزار توی پر پیچ و خم سیاست کثیف این کشور ها کشاند. گروهی که دست آویزی برای گاو جرانی های آنان در نقاط  زرخیز دنیا شده است.گروهی که نه تنها دشمن آمریکا و حامیان او نیست بلکه خود یکی از پرچم داران و بنیان گذاران قانون جنگل در این جنگل پر آشوب است. گروهی که به نام اسلام سعی در مخدوش کردن جهره اسلام  در جهان دارد.

و گروهی که چون عروسک خیمه شب بازی در دستان آمریکا بازی های دل ربا و فریبنده به صحنه می آورد.

و در این میان بار دیگر انسانهای بی گناه این بار در انگلیس قربانی این بازی تلخ شدند. هر چند آن انسانها نیز بی گناه نمی نمودند که مردم هر کشور به طور مستقیم یا غیر مستقیم پایه گذاران و حامیان سیاست های کلی یک کشور هستند.
+ نوشته شده در  2005/7/11ساعت 11:45  توسط هاتف   | 

خداحافظ مهربان

با چشمانی اشک بار و با بغضی در گلو  چونان چتری در گلو که انگار دارد می گشاید چنگ با تو ای صدف مهربان خداحافظی می کنیم.

 

خدایش بیامرزاد!

+ نوشته شده در  2005/7/10ساعت 10:21  توسط هاتف   | 

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید!

برای خواندن قسمت اول  به آرشیو خرداد ماه رجوع کنید ارشیو خرداد

قسمت دوم

از میان کوچه ها می گذشت ، می گذشت با شانه های خمیده ، خمیده از بار سنگین ندامت و گناه، بار سنگینی که یک دم او را آسوده نمی گذاشت.خاطرات آن شب تلخ کابوس هر شب او بود و فریادی که هر آن در درونش شنیده می شد و به او نهیب می زد و او را می آزرد. و هم چنان می گذشت از میان کوچه هایی که گوشه گوشه آن قاب تمام نمای گذشته بود ، قابی که صحنه های سرد و تاریک ایام را در خود جای داده بود.

ساعت چهار صبح فروردین ماه. آسمان تیره و تار با چشمانی اشک بار صحنه را به نظاره نشسته بود و غرشی تلخ که گاه گاه در فضا طنین افکن بود. در سلول باز شد و سرباز جوانک را صدا زد . گویی خود نیز می دانست که آخرین لحظات عمرش را سپری می کند. شب را تا صبح یک دم نیاسوده بود. حتی پلک بر پلک نگذاشته بود و ساعتها خیره وار گوشه ای را زیر بار سنگین نگاهش گذاشته بود.خیره وار به روزهایی که از دست رفته بود می اندیشید. اما اندیشیدن دیگر دوای درد کهنه او نبود.

زندانی بلند شد و به میدان هدایت شد به میدانی که ناقوس مرگ از آن شنیده می شد و پرندگان سیاه بالی که بر فراز آسمانش پرواز می کردند.و این پایان یک عشق نا فرجام بود . گام بر می داشت و هر لحظه به مرگ نزدیک تر می شد.

و آن هنگام که ریسمان انتقام بر گلویش بوسه زد پنجره ای از امید به رویش باز شد . بوی خوش گذشت فضای میدان را پر کرد . تیری بر بال پرندگان سیاه بال فرود آمد. آسمان خندید و مهتاب قلب ها را روشن کرد.

می گذشت . از میان کوچه ها می گذشت با قدم های سنگین و با شانه های خمیده . خمیده از بار سنگین ندامت و گناه . می گذشت و هم چنان این شعر قدیمی را زمزمه می کرد:

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید.......


قسمت سوم

از میان کوچه ها گذشت و به خانه قدیمی پدری  اش رسید ، در را باز کرد و نگاهش به قفس خالی مونس تنهاییش در ایام دور افتاد به قفس بلدرچینی که آوای بدبدش تسلی بخش روح زخمی اش بود. به ناگاه اشک از چشمانش سرازیر شد . و باز با خودش زمزمه کرد واینبار مناظرات سالهای دور:

"-بده..بدبد... چه امیدی ؟ چه ایمانی؟"

-"...کرک جان خوب می خوانی.

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد ،

گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش.

بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار."

کرک جان ! بنده دم باش...

-"..بده .. بدبد.. ره هر پیک و پیغام  و خبر بسته ست.

نه تنها بال و پر ،بال نظر بسته ست.

قفس تنگ ست و در بسته ست.."

-"کرک جان راست می گفتی خوب خواندی ناز آوازت

من این آواز تلخت را...."

-."... بده.. بدبد.. دروغین بود هم لبخند و هر سوگند.

دروغین است هر سوگند و هر لبخند

و حتی دلنشین آواز جفت تشنه پیوند."

-"من این غمگین سرودت را

هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد .

بشهر آواز خواهم داد..."

-"... بده ..بدبد.. چه پیوندی؟ چه پیمانی؟..."

-"کرک جان خوب می خوانی

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن ،

زدن پیمانه ای دور از گرانان هر شبی کنج شبستانی."

{کرک با دو فتحه همان بلدرچین است و آوازی شبیه بد بده دارد}


قسمت چهارم

 

به روی بستر خود افتاده بود و طاقباز سقف اتاق را نگاه می کرد. نگاه می کرد و به یاد خاطرات سالهای دور می افتاد. به یاد روز هایی که با یک نگاه دلدارش به سوی ملکوت پرواز می کرد. به یاد روزهایی که چون مرغ خیال به گرد او پر پر می زد و ز  درد عشق آه سینه سوزش تا ماه می رفت. خیره وار ساعت ها گوشه ای را به نظاره نشست. پلک هایش را به روی هم گذاشت تا شاید بخواب رود و در رویایش روزهای شیرین گذشته را ببیند. به یاد شب ها و روز هایی که با بیم و امید به بام قصر او پا می نهاد تا لحظه ای رویش را ببیند. خوابید و این بار خواب آن روز گرم تابستانی را دید. آنروز که آفتاب آتش فرو می ریخت و شعله عشقش را گرم تر و گرم تر می کرد. ان روز که با او برای آخرین بار شانه به شانه از میان کوجه ها می گذشتند. در خواب دبد که چگونه دلدارش گیسوانش را به دست باد سپرده و غوغای  عشق و مستی را با خنده های شوق به افلاک برده است. اما به ناگاه در خواب دید که جغد شوم بر روی درخت بی بر آواز سر داده است . به ناگاه ابر های سیاه در دل تابستان چهره خورشید را آشفتند و باریدند. در خواب دبد که چگونه دستانشان از هم جدا می شودو مردی سیاه پوش او را از دلدارش جدا می کتد و او فریاد زنان نام فرشته زیبای خود را صدا می زند...

کم کمک ستاره سحر از دور جلوه کرد و آفاق را نسیم سحر زیر پر گرفت . سایه روشنی از کنا ر افق نمایان شد و راز های سر به مهر شب هویدا شد. خورشید دیگر بار پهنه آسمان را هم آغوش خود کرد.

+ نوشته شده در  2005/7/8ساعت 20:59  توسط هاتف   | 

آبادی غول پیکر

هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز برسه که چشمهام این قدر خوب کار کنه. شاید از موقعی که وبلاگم را راه انداختم این جور تیزبین و کنجکاو شدم. اخر چشم دریچه فکره و تا فکر آدمیزاد خوب کار نکنه نمی تونه قلم دست بگیره و بنویسه.

دو سه روزی میشه که برای کلاسهای آموزش تدریس زبان انگلیسی از این سر شهر به میدان تجریش میرم. و عجبا که تو این چند روز چیزهای زیادی دیدم . چیزهایی که قبلا هم دیده بودم اما به سادگی از کنارش گذشته بودم. چیزهایی که همگی یک صدا را فریاد میزد. صدایی که همین چند وقت پیش تو انتخابات ریاست جمهوری هم شنیده شد. صدای مردم خسته از بی عدالتی . صدایی که برای شنیدنش نیازی به گوش نیست بلکه یک جفت چشم نیمه بینا می خواد تا ببینه آنچه که داره تو جامعه امروز رخ میده و هر روز اوضاع بدتر و بدتر میشه.

ساعت 8 شب، ایستگاه اتوبوس، و خیل عظیم مسافران خسته از کار روزمره. مسافرانی که شاید 90 درصد آنها را کارگران زخم خورده از اجتماع تشکیل میدهد. بعد از دقایق طولانی با لاخره اتوبوس می رسد و هجوم به سمت درها برای به دست آوردن حداقل فضای مکن برای ایستادن در این ارایه آهنی! بالاخره  پس از کشمکش های فراوان اتوبوس راه می افتد. هوای دم کرده و معطر!تنفس برای هر جنبنده ای را غیر ممکن کرده است!  فشار فیزیکی هم از دیگر انواع فشار هاست که باید تا رسیدن به مقصد تحمل کرد. اما مناظر دیدنی از پنجره بزرگ اتوبوس بسیار چشم نواز است. بنز دو در آبی رنگ 120 ملیونی یکی از این دیدنی هاست که تا آخرین زاویه ای که این سر گران بر بدن گرانتر تاب چرخش دارد باید چرخاند و از مواهب بصری استفاده کرد. البته اگر  سر مبارک دیگر تاب چرخش نداشت آنگاه نوبت مردمک سیاه بخت است تا در زندان سپید چشم تمام توانش را برای رویت آنچه دیدنی است به کار گیرد. ولی این تنها یکی از دیدنی ها بود.و دیدنی های دیگر که همگی در زندگی روزمره بارها و بارها دیدیم...

خلاصه که این مشکلات این آبادی غول پیکر( تهران) همچون کلاف سر در گمی داره به هم گره می خوره. حالا چه کسی میتونه این گره ها را یک روز دونه به دونه باز کنه الله اعلم!!!
+ نوشته شده در  2005/7/6ساعت 13:9  توسط هاتف   | 

تقدیم به تو خاموش خفته در بستر

تقدیم به تو خاموش خفته در بستر

 

با دستهای کوچک خویش

      بشکاف از هم پرده پاک هوا را

            بشکن حصار نور سردی را که امروز

                 در خلوت بی بام و کاشانه من

                      پر کرده سرتاسر فضا را

  با چشمهای کوچک خویش

     کز آن تراود نور بی نیرنگ عصمت 

       کم کم ببین این پر شگفتی    عالم نا آشنا را

 

یعنی در این فراخ آسمان، در این پهن دشت دنیا ، جایی برای تو نبود .

مامنی نبود گریزی نیود؟

مامنی نبود تا بگریزی از این بخت سیاه؟ بگریزی به جایی که آفتاب بارد و روشن کند امیدت را؟ تازه سازد هوایت را؟ یعنی نبود گریزی یعنی نبود مامنی؟

یعنی نبود دستی که تو را یاری دهد یعنی نبود امیدی برای زنده ماندن، برای نفس کشیدن، برای ماندن؟

 

وامروز ای صدف دل کنده ز دنیا ، ای صدفی که از امواج گریزان دریا گریختی و ساحل آرامش را گزیدی ، و تویی که امروز فارغ از دنیا و هر جه در اوست در بستر سرد ساحل آرمیدی ، به یادت خواهم بود تا جاویدان عالم بی هستی! تا زمان هست و من هستم . تا تو نیستی و خاطرت هست.

 

تقدیم به دختری پاک که نتوانست تن به ازدواج ناخواسته دهد ، ازدواج با مردی متاهل که او را برای عروسک بازی های نیمه شب خود می خواست. نتوانست و چون مرغ پر بسته ای خود را به بی کران آسمان سپرد.

نفرین بر پدر و مادرش! نفرین!

                           

 

+ نوشته شده در  2005/7/3ساعت 11:42  توسط هاتف   | 

Revolutionary people

Revolutionary people are not normal people. Revolutionaries make the revoltion, but the

revolution makes the revolutionaries.....The final outcome...sacrifice....sacrifice

به نقل ازرودخونه

+ نوشته شده در  2005/7/2ساعت 11:36  توسط هاتف   | 

بعد از 4 سال

امروز گزارش جالبی در مورد کنکوریها از شبکه اول پخش شد. مادری که جلو محل امتحان سجاده پهن کرده بود و نماز می خواند ، پدرو مادر هایی که ذکر و دعا از لبهایشان دور نمی شد و پدری که صدای لرزان و چشمان نمناکش گواه اضطراب ونگرانی بود. دیدن دختری که ترافیک باعث شده بود دیر به سر جلسه برسد و با چشمان اشک بار  به سمت امتحان رود غم انگیز ، دلهره آور و آکنده از افسوس بود.

اما آیا کنکور واقعا تا این حد دلهره زا و عذاب آور است؟ شاید هم باشد ولی من هرگز چنین احساسی را تجربه نکردم. نمی دانم چرا هرگز اضطراب نداشتم. شاید خیلی به خودم مطمئن بودم شاید تجربه های زیادی که از امتحانات قبلی داشتم تا این حد من را جسور و بی پروا کرده بود. اما نه. الان که فکر  می کنم می بینم واقعا هیچ کدام از این ها نبود. تنها چیزی که من را از این اضطراب رهاند نام خدا بود. واقعا توکل خیلی وقت ها معجزه می کند.  خوب یادم می آید که چه جوری خودم را در دادگاه عدل الهی حاضر دیدم . دادگاهی که قاضی اش نه اهل رشوه و فروش سوالات کنکور بود نه تاجری که بتوان با او تجارت کرد. ان هم تجارتی از نوع خرید جایگاهی در دانشگاه !!!( واقعا کاری بس شرم آور است و ننگ بر کسانی که تن به چنین خفتی می دهند.)  در برار عادلی خود را یافتم که شرح عدالت اش در جهان طنین افکن است. داشته های خود را به روی میزش ریختم و گفتم این من و این تو . و از آن لحظه به بعد خود را در به قضا و قدر الهی سپردم. خدایا شکرت که آنچه لایق ان بودم تقدیرم کردی. خدایا شکرت!

+ نوشته شده در  2005/6/30ساعت 14:30  توسط هاتف   | 

پنداشتي چونكوه كوه خاموش دمسردم ؟

امروز هوای نوشتن عاشقانه های حمید مصدق به سرم زد.  شاعری که "در هوای سربی" حس تنفس  به انسان القا می کند و با "دلتنگی هایت در کنج قفس سرد "همدم و همدل می شود. 

 

پنداشتي
 چونكوه كوه خاموش دمسردم ؟
 بي درد سنگ ساكت بي دردم ؟
ني
 قله ام
 بلندترين قله غرور
اينك درون سينه من التهابهاست
 هرگز گمان مبر
 شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
 نستوه كوه ساكت و سردم ليك
آتشفشان مرده خاموشم
****

تو به من خنديدي
 و نمي دانستي
 من به چه دلهره از باغچه همسايه
 سيب را دزديم
 باغبان از پي من تند دويد
 سيب را دست تو ديد
 غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتي و هنوز
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان
 مي دهد آزارم
 و من انديشه كنان غرق اين پندارم
 كه چرا
 خانه كوچك ما سيب نداشت

******

در اوج شادماني
در قله غرور
در بهترين دقايق اين عمر نابپاي
 در لذت نوازش برگ و نسيم صبح
در لحظه نهايت نسيان رنجها
در لحظه اي كه ذهن وي از ياد برده است
خوف تگرگ را
كز شاخسار باغ جدا كرده برگ را
 ناگاه
 غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق
احساس مي كند
چون پتك جانگدازي اين پيك مرگ را 

 

حمید مصدق

 


 

+ نوشته شده در  2005/6/29ساعت 11:30  توسط هاتف   | 

سلام تنهایی

 

سلام تنهایی! دلم بد جوری هواتو کرده بود... من مثل تو بی معرفت نبودم می بینی؟

یادت می آد؟ یادت میاد هر وقت خواستم ازت فاصله بگیرم و یه دنیای دیگرو تجربه کنم چه جوری با حسادت روزگارم رو سیاه می کردی؟

یادت هست اون روزای عاشق بودن چه جوری نگام میکردی؟  یادت میاد؟ تو با خودخواهی ات همه چیز رو از من گرفتی. آه... قدرت عاشق شدن رو،  قدرت نفس کشیدن رو، رویاهای پرواز منو.....

تنهایی من نمی بخشمت میفهمی! تو همه فرصت ها رو حریصانه از من ربودی  و حالا که دیگه از وسعت دنیا به تو اکتفا کردم از من رو برگردوندی!  لعنت به تو حتی تو هم از من رو گردون شدی.

اینک عشق از دور برای من دست تکان می دهد و لبخند از سر تاسف برایم سر تکان می دهد. ای کاش می دانستی با من چه کردی!

و امروز از میون پنجره دلم به بیرون نگاه می کنم شاید فرصت دوباره عاشق شدنو به دست بیارم شاید.. شاید..شاید..

تو زندگی را از من ربودی تو عشق را از من ربودی.

ننگت باد!

 

 

+ نوشته شده در  2005/6/26ساعت 19:36  توسط هاتف   | 

امروز 4 تیر است!

امروز 4 تیر است. فردای روز انتخابات.روزی که دیگر بار تبدیل به عرصه نبرد میان دو دیدگاه شد. دو دیدگاهی که هر چند زیاد غریب نمی نمودند اما به فراخور زمان به دو دیدگاه متغایر تبدیل شده بودند. و دو مردی که در این میانه به بازی انتخابات کشیده شده بودند.

در یک سوی میدان مردی اصول گرا با افکار کهنه و خشک. مردی که خود را نماینده توده مردم می دانست. و در سمت دیگر مردی سیاس و کار آمد که در این چند سال اخیر نا جوانمردانه مورد هجمه تبلیغات منفی قرار گرفته بود و الحق که باز هم تبلیغات کاری کرد کارستان!

در یک سوی میدان مردی عوام فریب که با استفاده از درد مردم زخمی از بی عدالتی و جور توانست اندیشه های فاشیستی خود را در هاله ای فرو برد تا به ناگاه پس از رسیدن به قدرت چهره از نقاب بر کشد. و در سوی دیگر مردی خسته از تهمت و افترا که نتوانست خود را از این منجلاب بیرون کشد وخسته و بی رمق تن به بازی سرنوشت داد.

و امروز 4 تیر است. فردیا آن روز حماسی!!! اما آیا این روز به راستی حماسی بود( شاید از آن روز های حماسی که سهراب به دست رستم کشته می شود!) ولی در همین روز حماسی درسهای بزرگی برای نظام وجود دارد. درسهایی که جشن و پایکوبی آنها را تلخ و مکدر می کند.  عدم شرکت 16 ملیون ایرانی و 5 ملیون  رایی که به حساب دکتر معین واریز شد حکایت از جمعیتی 20 ملیونی دارد که مصرانه خواهان اصلاحات اساسی در کشورند. و این مطالبه ای است که اگر در همین چند ماه باقی مانده از سال محقق نشود و یا اگر با یک بازگشت به عقب در روند اصلاحات آن شود که نشاید و نباید! می تواند به چالشی جدی ( جدی تر از همیشه!!!) برای نظام تبدیل شود. از ما گفتن بود که مبادا نوش دارو پس از مرگ سهراب رسد!

والسلام! 
+ نوشته شده در  2005/6/25ساعت 19:42  توسط هاتف   | 

ماهی کوچیکه ، ماهی بزرگه!

پیرمرد سرش رو از روزنامه بلند کرد و زیر لب غرید:

" همه اش جنگ و  دعوا، همه اش دو دستگی؛ خبر دیگه ای نیست."

اتاق انتظار شلوغ بود. بچه های قد و نیم قد که هی از این اتاق به اون اتاق می شدند ومادرها و پدرهایشان را به  دنبال خودشان می کشاندند.مرد به بچه ها نگاه کرد که گاه می خندیدند و گاه گریه می کردند. نگاهش برگشت و به تیتر درشت روزنامه خیره شد. روزنامه را مچاله کرد و توی سطل آشغال انداخت.

بیرون از اتاق انتظار حیاطی بود که توش یک حوض قشنگ با ماهی های ریز و درشت خودنمایی می کردند. مرد موهای طلایی دخترش را نوازش می کرد. دخترک تب دار و بی حال روی مبل چرمی لم داده بود و به ازدحام بچه ها خیره شده بود. پسر کوچکی کنار حوض ایستاده بود و با اشاره انگشت ماهی ها رو به مادرش نشان می داد. دخترک کنجکاو ار جا بلند شد و به سمت حوض رفت. پسرک دوباره راه افتاد و مادرش را همراه خود به اتاق دیگری برد.

دخترش او را صدا زد:"بابا،بابا، ماهی سیاهه روببین چقدر بزرگه"

دختر جوان اسم دیگری را صدا زد و زن جوانی به همراه بچه شیر خوارش به سمت اتاق رفتند.

دخترک دوباره پدر را صدا زد" بابا،بابا ببین چقدر بزرگه."

مرد از جا بلند شد و جلو حوضچه ایستاد. ماهی سیاه را دید که طول حوضچه را با سرعت طی می کرد و ماهی های کوچکتر را از سر راه کنار می زد. نگاهش به ماهی قرمز کوچکی افتاد که از میان گل و لای های کف حوض خودش را بالا کشید و زیر تکه نور منعکس شده روی حوضچه بی حرکت ایستاد. مرد به سمت پنجره رفت . بیرون تاریک شده بود و دانه های سفید برف که روی پنجره می خورد به وضوح قابل رویت بود.

"بیا بابا بیا ببین ماهی سیاهه..."

دست او را گرفت و به سمت حوض کشاند و مضطرب و هیجان زده گفت:

" ماهی سیاهه  میخوادماهی قرمزه رو بخوره نگاه کن ببین اوناهاش."

مرد ماهی سیاه را دید که با سرعت به سمت ماهی قرمز حرکت می کرد و پوزه اش را در شکم او فرو می کرد.

" نه بابا جون  نمی خواد بخوردش دارن با هم بازی می کنن."

ماهی سیاهه دوباره برگشت و با یک حرکت سریع دم ماهی کوچک را کند ماهی قرمز سراپا لرزید و سراسیمه خودش را میان گل و لای ها قایم کرد. ذره هایی براق دم ماهی با حرکاتی سست و کند به سمت آب امدند.

"آخ بابا...آخ..چشممشو کند."

ماهی سیاه دور شده بود و جای چشم سیاه و درخشان ماهی قرمز حفره سفیدی باز شده بود. ماهی قرمز با حرکاتی لخت و نیمه جان به سمت آب آمد.

مرد به سرعت خم شد و دخترش را از آنجا دور کرد.

چراغ همانطور به پایین نور می ریخت و پسرک تاتی تاتی کنان از اتاق بیرون آمد و پیرمرد هنوز غرو لند کنان روزنامه ها را مچاله میکرد.

+ نوشته شده در  2005/6/24ساعت 21:45  توسط هاتف   | 

دردتان چیست

ای مردمی که به تن فراهمید و در خواهشها مخالف همید، سخنانتان تیز ، چنانکه سنگ خاره را گدازد، و کردارتان کند، چنانکه دشمن را درباره شما به طمع اندازد. در بزم جوینده مرد ستیزید و در رزم پوینده راه گریز. آن که از شما یاری خواهد خوار است ، و دل تیمار خوارتان از اسایش به کنار. بهانه های نا بخردانه می آورید و چون وامداری که پی در پی مهلت خواهد امروز و فردا می کنید. آن که تن به خواری داده ، دفع ستم را چگونه شاید ؟ که حق جز با کوشش به دست نیاید. به خدا سوگند فریفته کسی است که فریب شما را رخورد و بی نصیب کسی است که انتظار پیروزی از شما برد. تیر بی پیکانی مانید که آسیبی به دشمن نمی رساند. دردتان چیست و دارویتان کدام است؟ اخر اینهمه گفتار بی کردار ؟ بی پروا و ناپزهیزگار و در غیر حق طمعکار؟
+ نوشته شده در  2005/6/23ساعت 12:41  توسط هاتف   |