تو از شکستن پشت پدر چه می دانی؟
تو بهت دیدن نعش پسر چه می دانی؟
تو هیچ کرده ای احساس جای خالی را؟
تو درک کرده ای آیا شکسته بالی را؟
تو هیچ ناله خواهر شنیده ای در شب؟
به سمت بستر مادر دویده ای در شب؟
تو را شده است بمویی ز گریه شب تا صبح؟
نمک به کار کنی زخم تازه خود را؟
به چشم خویش ببینی جنازه خود را؟
مرتضی امیری اسفندقه
می خواستم هفته ای ننویسم. می خواستم بیشتر فکر کنم بیاسام و بیاندیشم تا دیگر بار با روانی آزاد تر با خاطری نه مشوش باز گردم.اما این بار نتوانستم. این بار نتوانستم در سالروز آن روز بزرگ سکوت کنم مگر می توان چنین روزهایی را به خاطر داشت و سکوت کرد.. روزی که آغاز دلاور مردی هایی انسانهایی بود که از جنس خاک نبودند. یا آبشان- آن هنگام که خاکشان با آب می آمیختند- از جنس این آبهای آشنای من و تو نبود.انسانهایی که من و تو می شناسیم اینگونه نیستند. اینگونه پاکباز آنگونه شجاع. اینگونه که جان بر کف گیرند و خود را در میان آتش و عشق رها سازند تا بلکه به عشق رسند. نه حتی آنها که به آتش رسیدند آنها هم به عشق رسیدند. چه می گویم خود آن آتش عشق بود روح بود. خدا بود.
این روزها م یآیند و می روند و تو هنوز غرق دنیای خود هستی. با خود می اندیشی که چرا فلان رییس جمهور در نطق سالانه اینگونه بی پروا سخن گفت." می بینی چه آدم احمقی را رییس جمهورمان کردیم؟"
ولی من هیچ گاه این حقیقت را فراموش نمی کنم که انسان امروز زنده است و فردا نیست. خدا می داند 20 سال 40 سال یا هشتاد سال. مگر فرقی هم می کند که امروز باشی یا فردا نباشی؟ تو هم مانند آن همه بیماری که روزانه می میرند. مگر دنیا به سر خواهد آمد؟ نه ! نه! هیچ فرقی نخواهد کرد. تنها آنطور بمیر که اگر در محضر خدایت حاضر شدی سر راست کنی و بگویی من همانم که تو مرا جانشین خود روی زمین نهادی . من همان انسان آزاده ام که تن به ذلت ندادم و مردم به سان یک انسان!
+ نوشته شده در
2005/9/22ساعت 16:46  توسط هاتف
|
برا ی تنفس تا اطلاع ثانوی تعطیل!
+ نوشته شده در
2005/9/21ساعت 16:20  توسط هاتف
|
امروز سایتی در اینترنت پیدا کردم مربوط به شرکت گوگل. در این سایت که احتمالا به صورت مستقیم از طریق ماهواره از فضا ارسال می شود میتوان نقشه کلیه نقاط جهان را به صورت مستقیم دریافت کرد. حتی می توان با زوم کردن روی یک نقطه کوچه پس کوچه های ان محله را هم دبد. چیز جالبی است. لینکش را در پایین آوردم. دانلود کنید و نقاط زیبای جهان رو ببینید.
اینجا شایدم اینجا!

پ.ن۱: عقاب یه عینک جدید خریده و خیلی خوشحاله . از همین جا تبریکات خود و دوستان رو اعلام میدارم.
پ.ن۲: تو ای پری کجایی ؟ که رخ نمی نمایی؟
پ.ن۳: امروز آژانس اتمی در مورد ایران تصمیم گیری می کنه و قال قضیه کنده میشه! فقط همین رو بدونید که پرونده ایران در این اجلاس اخیر شورای امنیت مطرح نخواهد شد. انشا الله جلسه بعدی!
+ نوشته شده در
2005/9/19ساعت 10:48  توسط هاتف
|
| دلت خوش باد و چشم از بخت روشن |
|
به کام دوستان و رغم دشمن |
این مرد دیروز نماینده مردم ایران بود و الحق سخنانی ایراد کرد که سخن دل مردم بود. آنچنان شجاعانه سخن راند که گویی نه گویی دشمن تیز چنگال در پشت درهای مجلس گوش هایش را تیز کرده است تا ببیند این مرد چه می گوید. در خطابه اش از همه چیز و همه کس گفت . از دخت پیامبر اسلام ..تا خدعه های شوم آمریکا و تا القاعده دروغین و گفت که ای سران آمریکا بیایید و راستی پیشه کنید که عدالت و معنویت تنها چراغ هدایت گر نسل های سوخته است. هر چند برنامه هسته ای اش تنها تعجب حاضران را در پی داشت. سرهای مرتعش سران اروپایی پس از پایان سخنرانی این مرد موید این مطلب بود. طرحی که خواهان خاور میانه ای عاری از سلاحهای هسته ای و خلع سلاحهای کشتار جمعی اسراییل و هم چنین ایجاد مشارکت اقتصادی اروپاییان در طرحهای هسته ای ایران بود. و پایان سخنرانی چه زیبا بود که از خدا می خواست تا ظهور منجی عالم وعده داده شده خدا در تمام ادیان را تسریع سازد.
این مرد نشان داد که به قول معروف نصفش زیر زمین است!
+ نوشته شده در
2005/9/18ساعت 14:28  توسط هاتف
|
۱. اولا که من برگشتم و دوباره به کارم تو این وبلاگ ادامه می دهم.( البته نه با قدرت قبلی . طول خواهد کشید تا مثل قبل بشم)
۲. سخنرانی اول آقای احمدی نژاد با آن هیبت ظاهری اش در روز اول چندان چنگی به دل نزد. موضع سخنرانی ایشان به نظر من از موضع قدرت نبود. تا ببینیم امشب چه گلی بر سر این ملت خواهند زد.
۳. I think I may need a bathroom break? Is this possible
ظاهرا این سخن به نشانه تمسخر شخص خاصی به کار رفته است. گویا خانم رایس خبر ندارند که قیافه ایشان هم تداعی گر ساعات خوش استراحت در ... است!

+ نوشته شده در
2005/9/17ساعت 15:11  توسط هاتف
|
حرفهایی هست که کلماتش هم چون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند وآدمی را سراسیمه و بی تاب هم چون روح سرگردان ، از شهر و دیار بیرون می کشد و در روی زمین در پی گم کرده اش آواره می کند. حرفهایی هست که اگر گفته نشود چتر بغض در گلو چنگالش را می گشاید. حرفهایی هست که تا گفته نشود دل آرام نمی گیرد. حرفهای امروزم طولانی است . به قدر سرنوشتم . به قدر تاریخ حیاتم. 22 سال . تحمل خواندنش را داری؟ هر چند اگر بخوانی شاید درک نکنی آنچه می بینم می شنوم و با آن زی میکنم.
... اما در زندگی دسوار و دردناک این تنهای کوچک شبی حادثه ای رخ داد. شبی از شبهای سنگین و خفقان آور که ابردرآسمان بال و پر گشوده بود و نه می بارید و نه رخ از چهره پر شکوه ماه بر می داشت. سنگین و ملال آور. و ماه این شوکت آسمان تنهای زمین را می جست و نمی یافت. سایه مردی از دروازه شهر به خواب رفته مرگ زده پیدا شد. با همان گام های لرزان و جستجو گرش باز در آن دل شب به دیدار تنهای آسمان می رفت . شبی هم چون شب های دیگر. لب و خاموش و چشم گریان و دل بسته به غوغای درون و با روحی شسته از غبار زمینی با شراب آسمانی. گذر می کرد از میان کوچه های باریک . به هر آشنایی سلام می کرد لبخند می زد و زندگی می کرد. اما می گذشت تا به دیدار دلدارش رسد. می گذشت و می گریخت از شهر مورچگان که اکنون خسته خسته از حرص و تلاش انبار کردن در لانه های تنگ و خفه شان خفته بودند. می گذشت و او غرقه در افکار پاک و پر تپش اش بود.
ناگهان به رودی رسید . تا آن زمان ماه از پس پرده برون آمده بود. دید که ماه در رود شنا می کند. با تنی عریان به رنگ دوست داشتن . تن می شوید و گه گاه بر چهره رود چین می افکند . صدای شستشوی اندام او در سکوت شب می پیچید. صدای شرشر آب. و مرد بی تاب میشود. انگار که گم شده اش را پس از سالها دوری یافته باشد. انگار نه انگار که همین دیشب هم بستر ماه بوده است. جامه از تن می کند و به سوی دلدارش می رود. او را در برش می فشارد و باز می فشارد و باز می فشارد و باز... آنچنان سخت آنچنان جنون آمیز ... تا جان می دهد.
و این گونه شد که خرچنگ مرد. خرچنگ مرد تا روح سرگردانش ، سر گردان تر از گذشته به دنبال گم شده خود در میان زمین و آسمان دوباره گام بردارد. این بار به دنبال تنهای تنهایان. نه ماهی که انبوه ستارگان او را از تنهایی به در کرده باشد. شاید این بار تنهای تنهایانش را بیابد. این بار کسی تنها تر از خودش . دلباخته تر از خودش و مجنون تر از....
+ نوشته شده در
2005/9/15ساعت 15:54  توسط هاتف
|
+ نوشته شده در
2005/9/13ساعت 20:5  توسط هاتف
|
به نقل از روزنامه شرق، صدای آلمان(دوچه وله) برای دومین سال مسابقه انتخاب بهترین وبلاگ را به 9 زبان دنیا، فارسى، روسى، پرتغالى، عربى، انگليسى، فرانسه، اسپانيايى، چينى و آلمانى تحت عنوان The BoBs-Best of the Blogs برگزار می کند. دوستان وبلاگ نویس می توانند با ارسال آدرس وبلاگ خود به این سایت در این مسابقه که به صورت انتخاب کاربران آنلاین و هم چنین بخش داوری می باشد ، شرکت نمایند. قابل توجه اینکه گفته میشود جوایز برندگان بسیار بسیار نفیس می باشد.( احتمالا یه جا سوییچی با طرح دوچه وله!)
من که خیلی امیدوارم وبلاگم بهترین وبلاگ دنیا انتخاب شود( آخه بالام جان اگه من انتخاب نشم میخوای این عقاب بشه؟! )
برای اطلاعات بیشتر اینجا را کلبک کنید.
+ نوشته شده در
2005/9/13ساعت 10:46  توسط هاتف
|
امروز و امشب دستم به قلم نمی رود، پنجه هایم به حال خود نیستند، به فرمان من نیستند ، بهیوده می کشم آرام شان کنم، رام شان کنم . یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیج اند. ساعت ها پشت میزم می نشینم و با خود می گویم بنویس! اما کلمات آنچنان شتابزده در برابر دیدگانم رژه می روند که به سختی دم به تله می دهند. دیروز نه انگار پریروز بود شاید هم چند هفته پیش بود که این چنین شد. شاید حرفهای تو بود که مرا به فکر که نه، به این حال خلسه آور کشاند . این بار اول نبود که از دیگران این گونه توصیه ها می شنودم اما این بار تاثیری شگرف گذارد. شاید این بار برای آنکه مرا با دیگری مقایسه کردی این چنین شد. تا به حال حرف زدن زبان را می شنیدم اما این بار حرف زدن قلم را خواندم، حرف زدن اندیشیدن را ، حرف زدن خیال را ، حرف زدن بی تابی های روح خسته را. وای خدای من چقدر زبان می دانستم و خبر نداشتم. تمام حرفهایت را شنیدم دیدم و فکر کردم. حال و روز خود را سنجیدم و دیگر...
و دیگر هیچ نمی تواند روح سرگشته ام را در قفسی زندانی سازد و بگوید نه اینجا وطن توست تو باید اینجا بمانی .نه . دیگر امروز مصمم تر از دیروزم . مصمم تر برای پرواز جایی که انجا روحم آرام گیرد جایی که بتوانم من دیگری باشم . از این من خسته شده ام. نیاز به هوای دیگر دارم. من باید بروم باید...
+ نوشته شده در
2005/9/12ساعت 16:7  توسط هاتف
|
بگذارید امروز تمام قواعد نوشتاری رو بشکنم چون امروزاصلا حوصله رعایت این ها رو ندارم. باز دوباره ترم جدید شروع شد و قضیه پر پیچ و خم ثبت نام اینترنتی. خدا بگم باعث و بانی اش رو لعنت کند که هم چنین چیز مزخرفی رو ابداع کرد. درست یادمه که از همون سال اول چه بلاهایی که از شر این ثبت نام اینترنتی سر ما نیاوردند. این وسط دانشجوی فلک زده شده کاربر آزمایشی سایت هایی که معلوم نیست کدام ابلهی این ها را طراحی کرده است. جالب این جاست که هر سال یک سایت جدید درست می کنند و دانشجوی بد بخت تا به یک مدل ثبت نام عادت می کند ترم بعد باید با روش جدیدثبت نام کند . روشی که نه تنها بهتر از روش قبلی نیست بلکه به مراتب ضعیف تر و غیر قابل وصول تر است. کسانی که با این روشها سر و کار دشته اند خوب می فهمند که چه می گویم.
امروز قرار بود ساعت ۱۱ ثبت نام باشه ولی تا به حال که ساعت ۱۱.۳۰ است موفق به ورود به سایت نشده ام. تا ببینیم این ترم آخر می تونیم مثل بچه آدم ثبت نام کنیم و بریم دنبال زندگیمون یا ...
+ نوشته شده در
2005/9/12ساعت 11:30  توسط هاتف
|
نمی دانم دیشب اخبار سراسری از شبکه اول را تماشا کردید یا خیر؟ خبری که دیشب از این بخش خبری پخش شد بسیار عجیب و غریب بود . قضیه از این قرار است که عده ای پاکستانی مفلوک که شرح دلربایی های تهران هوش از سر آنها پرانده بوده، دل از دیار پر مهر و صفای خود کنده و به قصد تماشای زیبایی های تهران ترک وطن کرده اند و رنج دوری از زاد گاه را به جان خریده اند تانه تنهااز مواهب خدادادی این شهر بهره برند بلکه در این دیار مهمان نوازان کسب و کاری به هم زده و رزقی برای خود و عهد و عیال قراهم آورند! از این رو بار خود بسته به سمت تهران روانه شده اند. و جالب آنکه در میان راه نه تنها کسی مانع آنها نشده است بلکه در میان راه چه گوسفند ها که به پای این عزیزان کشته نشده است!
القصه این جهانگردان محترم حدود 2 ماه است که در جنوب شهر تهران در چادر زندگی می کنند و خدا می داند که در این 2 ماه چه ها که نکرده اند . خلاصه آنکه خدا این مرزداران عزیز و بی چشم داشت جمهوری اسلامی ایران را برای ما حفظ نماید.
پ.ن: دیروز در مراسم ختم پدر دوستم آربو غفاری شرکت کردم و چشمم به جمال بسیاری از دوستان از جمله عقاب و مهدی کاظمی روشن شد.مراسمی بود برای تجدید دیدار دوستان و هم چنین تسلی رفیق عزیزمان.
+ نوشته شده در
2005/9/11ساعت 13:4  توسط هاتف
|
چیزی که امروز می خواهم در مورد آن بنویسم خیلی شبیه به چیزی است که عقاب عزیز 2 ماه پیش در وبلاگ خود نوشته بود. یک چیزی در مایه های سوگ نامه! یک چیزی که خیلی دلم میخواهد فقط در مورد من و عقاب سنخیت داشته باشد نه دیگران دانشجویان این مملکت!
چیزی که امروز می خواهم امروز در مورد آن بنویسم این است: فرار یا مهاجرت؟ به راستی مساله این است.
خوب به یاد دارم درست 4 سال پیش همین روزها با چه شوری قدم به دانشگاه گذاشتم. جایی که پلکان ترقی ام را آنجا می دیدم. در آن سال بسیار پر انرژی باهوش و بالقوه بودم. اما چه شد که درست بعد از ترم دوم به ناگاه دچار چنان بحران روحی شدم که دیگر...
در اینجا نمی خواهم به علل چنین دگرگونی ای بپردازم بلکه تنها هدف این بود که بگویم در این 4 سال من تغییر یافتم نه آنچنان تغییری که مرا به جلو رهنمون سازد نه نه، آن تغییری که مثل یک واکنش گرما گیر تمام انرژی درونی ام را گرفت و تبدیل به گرمای محیط کرد( اگه می بینید این چند ساله کره زمین گرم شده به خاطر همینه!)
مخلص کلام اینکه برای من مهاجرت حکم دمیدن خون تازه در رگهایم است. شاید جانی تازه یابم و آن شوم که آن بایم!
+ نوشته شده در
2005/9/10ساعت 10:0  توسط هاتف
|
عجیب است ! در این هفته اخیر این بار دوم است که باید در این مکان به یکی دیگر از بهترین دوستانم برای از دست دادن پدر عزیزش تسلیت بگویم . گمان نکنید که من چندین و چند دوست چون او دارم بلکه دوستانی هم چون آریو غفاری برای هر کس شاید به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
آریو عزیز امیدوارم در این ایام نزدیک دیگر چنین غمی نبینی.
خدایش بیامرزاد.

+ نوشته شده در
2005/9/10ساعت 8:36  توسط هاتف
|
فردا بیشتر می نویسم! فرار یا مهاجرت. آیا این دو کلمه با هم فرقی دارند؟
گل گلدون من، شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده پرواز
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مث تاریکی تو مثل مهتاب
گل گلدون من،ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
آسمون آبی می شه
اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش می گیره

تا فردا....
+ نوشته شده در
2005/9/8ساعت 13:15  توسط هاتف
|
قسمت اول
سكانس ۱:
پشت ترافيك: - آوار نگاه ها، نگاه هايی مملو از اين سوال: اين كاره ای؟
- خانوم شماره بدم؟
- مردی كه نگاهی به داخل ماشين میاندازد و بیآنكه ذرهای ترديد به خود راه دهد ، سری به تاسف تكان میدهد!
نگاهی كه محزون میشود...
سكانس ۲:
كنار خيابان،در انتظار تاكسی: - بوق،بوق،بوق...
- نگاهی حريص:خانوم سوار نمی شين؟
- ماشينی مدل بالا از دور چراغی میزند.
مشتی كه فشرده ميشود...
سكانس ۳:
داخل تاكسی: - آئينه هم تحمل نگاههای دريده ی راننده را ندارد!
- تحمل سنگينی شهوت آلود مرد پهلو دستی.
دندانهايی كه به هم ساييده میشوند...
سكانس ۴:
داخل مغازه: - ...
.
.
سكانس ۵:
درون محوطه ی دانش(!)گاه: - ...
.
.
.
سكانس ۶:...
فرياد...
من چيستم؟! موجودی غير از انسان؟! يا انسانی به جرم زن بودن؟!..آری!من يك متهمم!
وشما كيستيد؟قاضی؟!! قضاوت كنندگانی با ترازوهايی هميشه ناميزان !
گناه من تن من است...اين نعمتی كه در محضر قضاوت شما باری تحمل ناپذير بيش نيست!!
به دنبال آن جوخه ی اعدامم كه در آن زنانگی ام را به دار بياويزم!می خواهم زنی باشم بیزنانگی....
+ نوشته شده در
2005/9/6ساعت 10:31  توسط هاتف
|
مردی که در بالا با بانداژ سفید بر سر مشاهده می کنید آریل شارون است که هدایت جنگی در سال ۱۹۷۳ در اسراییل را بر عهده داشته است. نکته جالب توجه بانداژی است که بر سر آریل شارون مشاهده می شود و امروز پس از گذشت ۳۲ سال این تکه پارچه در یکی از حراجی ها به قیمت پایه ده هزار دلار به مزایده گذاشته شده است. یعنی این همه سال جناب شارون این تکه پارچه خونی کثیف را در گاو صندوق منزل خود بایگانی کرده بوده است!!!
+ نوشته شده در
2005/9/5ساعت 10:6  توسط هاتف
|
با توجه به اینکه برای گرفتن یک سی دی نرم افزار کوفتی هر روز باید بروم دانشگاه بلکه موفق به رویت استاد پروژه محترم بشوم فعلا پست نویسی تا اطلاع ثانوی تعطیل است.
برام دعا کنید بلکه زود تر بتونم ببینمش!!!!
+ نوشته شده در
2005/9/4ساعت 18:3  توسط هاتف
|
امروز با خبر شدم پدر یکی از دوستانمان -امین میر عما دی- حدود دو هفته پیش به رحمت خدا رفته است.
از همین جا به این عزیز تسلیت می گویم و امیدوارم این آخرین غمی باشد که در زندگی می چشند . هر چند دنیا با همه تلخی ها و شیرینی هاش چشیدنی است.
خدایش بیامرزد. آمین

+ نوشته شده در
2005/9/4ساعت 8:41  توسط هاتف
|
|
|
پيير اميد يار الگوي تمام عيار سخت کوشي و نو آوري است. اميد يار که فارغ التحصيل رشته کامپيوتر است با طراحي و راه اندازي سايت eBay انقلاب بزرگي در تجارت الکترونيک ايجاد نمود تا جائيکه اين سايت اکنون با 46 ميليون نفر عضو , محبوبترين سايت خريد و فروش اينترنتي در جهان است. موفقيت اميد يار آنقدر خيره کننده بود که تنها با گذشت سه سال توانست به ثروتي بالغ بر 4.6 ميليارد دلار دست يابد و به اين ترتيب به اولين و تنها ايراني حاضر در ليست يکصد ثروتمند بزرگ جهان (در مجله Forbes) قرار گيرد. با اين حال اين ثروت نه تنها او را از مردم جدا نکرد , بلکه بر روحيه خير خوا هانه او نيز افزود. تا جائيکه مجلات آمريکايي , به او لقب بشر دوست واقعي دادند... مطلب بالا گزيده از کتاب اسرار موفقيت ثروتمندترين مرد ايراني است اين کتاب هم اکنون در دست است و شما ميتوانيد از طريق سايت www.mahmoodb.com آن را تهيه کنيد . |
+ نوشته شده در
2005/9/3ساعت 11:48  توسط هاتف
|
در راستای اینکه پس ازچند حمله مسلحانه به بانکهای شهرستان سمنان در هفته جاری مجوز حمل اسلحه توسط بانکداران این شهرستان صادر شد و هم چنین در راستای ترور های پی در پی قضات و اجازه حمل اسلحه توسط این قشر، توصیه می شود گروههای زیرنیز به دلایل معلوم مجاز به حمل اسلحه در سطح شهر باشند:
1. کلیه دختران16 ساله و به بالا که دارای اندک اختلال حواس می باشند و در نزدیکی محل سکونت خود ساکنین افغانی مشاهده می کنند.
2. کلیه رانندگان محترم خطی شوش – ورامین که در ساعات پایانی شب زحمت انتقال اراذل و اوباش را از تهران به ورامین متحمل می شوند.
3. کلیه زوجهای جوان که دو سه ماهی از آغاز زندگی مشترک آنها می گذرد و احیانا در منطقه لویزان تردد دارند.
4. کلیه اهالی و ساکنین منطقه خاک سفید،جوادیه،خرانه،شوش،میدون تجریش، ونک!
5. دختران دم بخت که احتمالا مجبور به استفاده از پیکانهای مدل جوانان به عنوان وسیله تردد هستند.
6. کلیه نسوان کاسب خطی که حداقل دو مورد زور گیری و عدم پرداخت حق الزحمه آنها توسط اشرار، مسجل شده باشد.
7. در آینده نزدیک کلیه اهالی محترم شهر تهران و حومه( ببخشید تهزاس بر وزن تگزاس!)
پی نوشت:مسئول حفظ جان شهروندان خود انها می باشند!
+ نوشته شده در
2005/9/1ساعت 21:32  توسط هاتف
|
+ نوشته شده در
2005/9/1ساعت 18:49  توسط هاتف
|
الان حدود يه ساله که خيلی خسته ام و اين هفته ی آخر هم که ديگه دارم از پا می افتم.
چرا؟!
هميشه فکر می کردم يه کمی تنبل ام اما حالا دقيقاً حساب کرده ام و متوجه شده ام که خيلی کار می کنم!
ببين ما توی ايران 72 ميليون جمعيت داريم که 13 ميليون اونا بازنشسته هستند. پس می مونه 59 ميليون نفر. از اين تعداد، 24 ميليون دانش آموز و دانشجو هستن يعنی برای انجام کارا فقط 35 ميليون نفر باقی می مونن. توی کشور 10 ميليون نفر هم توی ادارات دولتی شاغل هستن که خب عملاً کاری انجام نمی دن. پس برای پيش بردن کارا تنها 25 ميليون نفر باقی می مونن. از اين 25 ميليون نفر هم تقريباً 4 ميليون نفر آخوند و ملا و سانسورچی اينترنت و نماينده ی مجلس هستن پس فقط 21 ميليون باقی می مونن و اگه بدونيم که تقريباً 17 ميليون آدم جويای کار داريم، معنيش اين خواهد بود که کل کارای مملکت رو 4 ميليون نفر دارن انجام می دن. اما حدود 2 ميليون هم نيروهای مسلح داريم و اين يعنی فقط 2 ميليون نفر نيروی کار باقی می مونن. از بين اين دو ميليون، 646900 نفر عضو پليس و وزارت اطلاعات و نيروهای سرکوب هستند پس کلاً می مونيم 1353100 نفر. حالا اين وسط 649876 نفر بيمار داريم که قدرت کار کردن ندارن و بار کارای کشور افتاده رو دوش 806200 نفر از جمعيت. فراموش کردم بگم که ما حدود 806186 نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و انواع زندانی داريم. پس کل کارای کشور افتاده رو دوش 14 نفر! از اين چهار ده نفر 12 تاشون عضو شورای نگهبان هستن، پس می بينی که همه ی کارای کشور رو دوش دو نفره: من و تو!
و تو هم که داری وبلاگ می خونی...
+ نوشته شده در
2005/8/29ساعت 20:20  توسط هاتف
|
فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
یک ذره بود -اما- جان بود. نبض بود.نفس بود. قلبش به خون سبز طبیعت نمی تپید
نبضش به خون سرخ تر از لاله می جهید
فرزند آفتاب و زمین و نسیم و آب
در قرن های دور- اما نه در همین سالهای دور-
افراشت روی خاک لوای حیات را
تا سالهای بعد
آرد به زیر پر همه کاینات را
هیچ یادت هست توی آن تاریکی شب های بلند چه کسی مشعل در دست سینه باد غضبناک را می شکافت؟ هیچ یادت هست درآن دشتهای به آتش کشیده متروک ، در آن مزرعه هایی که به جای گندم زرد لهیب شعله سرخ به چارسوی افق زبانه می کشید ، چه کس مردانه ایستاد تا روزی من و تو در این دشت دیگربار بذر گندم بکاریم و بمانیم و بچینیم و بخوریم و بیاشامیم؟ هیچ یادت هست؟
دیروز از همان سپیده صبح دلم به سوی آسمانت پر کشید . حس غریبی بود آن زمان که از میان کوچه پر درخت امامزاده به سمت آرامگاهت حرکت می کردم . حسی آمیخته از خواهش و نیاز ، ترس و اضطرار.
مگر نه اینست که شهدا در آخرت از شافعین اند؟ پس تو را به حمد و قل هو الله ا ی که برایت خواندم قسم می دهم که آن روز در محضر پروردگار مرا شفاعت کنی. این برگ بین من و تو تا آن روز به یادگار باقی خواهد ماند.
تا آن روز...
+ نوشته شده در
2005/8/28ساعت 10:42  توسط هاتف

این دو تا بوقلمون مهربون ( آقا و خانم اسمیث) دو تا از دوستای خوب من هستند! این پست رو تقدیم می کنم به این دو تا خانم و آقای با شخصیت.
+ نوشته شده در
2005/8/27ساعت 9:59  توسط هاتف
|

آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود و شب انچنان بر عالم نشسته بود که گویی هیچ گاه بر نخواهد خاست. گویی از ازل همین جا نشسته بوده است. هرگز نه دیروزی بوده و نه فردایی خواهد بود. و من چون شبحی که در شب های کوهستانهای ساکت ، صحراهای به خواب رفته ، ویرانه های نا امید ، قبرستان های عزا دار و شهر های آلوده و عفن سراسیمه و هراسان همه جا پرسه می زند، چشم بر آسمان بی ستاره شب دوخته بودم. ماه با آن مهتاب کم نور و بی امیدش در میانه آسمان خود نمایی می کرد و من هم چنان نا امید به دنبال کور سوی ستاره بخت خویش می گشتم ومن درشب حرکت می کردم .من که بارها از خورشید ترانه ساخته بودم، من که از روز داستانها نقل کرده بودم ،این بار در خود شب بودم انگار خود شب بودم. و من این چنین در شب می زیستم و با شب خو کرده بودم . چشم انتظار خورشید نبودم انتظار روز در عمق نا پیدای روحم مدفون شده بود و ازو جزکفنی وپوستی و استخوانی پوسیده هیچ بر جا نمانده بود.
به ناگاه در دل آسمان ستاره ای هویدا شد نمی دانم شاید هم سیاره بود. کور سویش از میان غبار تاریک و غلیظ شهر آنچنان در دلم تابید که انگار همین ستاره بخت من است. خوب نگاهش کردم . با دستانم لمسش کردم داغ بود. داغ داغ. بوییدمش و به او عشق ورزیدم. ستاره ای بود سرخ که می تابید در دل شب در دل آسمان بی رونق شهر تهران. و چه جالب بود که نزدیک ماه روییده بود. انگار فرزند نو خاسته ماه بود .شاید هم ماه آنشب آنرا برای من برای خود من به ارمغان آورده بود. نمی دانم...
هر چه بود آنشب گذشت و بعد ها فهمیدم آن ستاره سیاره ای نبوده جز مریخ!
+ نوشته شده در
2005/8/24ساعت 18:52  توسط هاتف
|
کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری: دولت من دولتی بر پایه عدالت و انتصاب افراد با ایمان انقلابی و نخبه است.( لطفا به کلمه آخر بیشتر توجه شود)
پس از انتخابات در صحن مجلس:
وزیر پیشنهادی وزارت رفاه: میزان تحصیلات لیسانس معماری از دانشگاه آزاد و سابقه اجرایی حضور در جبهه های جنگ حق علیه باطل!
سخنان نماینده مخالف در صحن مجلس: مرد حسابی چگونه توقع داری گروهی از نخبگان وزارت رفاه که همه آنها دارای درجه دکترا می باشند حاضر به همکاری با زیر دست خود باشند؟؟؟
پا نوشت: وزیر فوق الذکر تنها نمونه ای از جمیع وزرا بود وگرنه سایرین هم ...
+ نوشته شده در
2005/8/24ساعت 9:48  توسط هاتف
|