تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

تو علی که بودی؟

" به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید، اگر این بیعت کنندگان نبودند و یاران، حجت بر من تمام نمی نمودند ،خدا را علما نفرموده بود تا ستمکاره شکمباره را بر نتابد وبه یاری گرسنگان ستمدیده بشتابند، رشته این کار را از دست می گذاشتم و پایانش را چون آغازش می انگاشتم و چون گذشته خود را به کناری می داشتم.

به راهنمایی ما از تاریکی در آمدید و به ذروه برتری بر آمدید . از شب تاریک برون شدید و به سپیده روشن درون شدید. کر باد گوشی که بانگ بلند را نشنود و آن که بانگ بلند او را کر کند. آوای نرم در او چگونه اثر کند؟ ولی آنکه از ترس خدا لرزان است پایدار و با اطمینان است. پیوسته پیمان شکنی شما را می پاییدم. راه دینداران را می پیمودید و آن نبودید که می نمودید."

                                             

 

الله اکبر! تو علی که بودی؟ تو که بودی که هنوز بعد گذشت سالیان ناشناس مانده ای؟ تو که بودی که حتی در همان زمان حیاتت هر که از تو برداشتی می کرد. یکی آنچنان تو را به رفیع می برد که گویی خدایی و به زمین آمده ای و دیگری آنچنان که کافرت خواند و تیغ شمشیر بر سرت فرود آورد.. ای علی تو که بودی که در خانه کعبه خدا چشم بر این دنیا نهادی و عارفانه در خانه خدا شربت شهادت نوشیدی. نازم به حسن مطلع و حسن ختام تو.. تو همان بودی که از همان اوایل کودکی فرصت یافتی در کنار پیامبر خدا باشی . با او رشد یابی . با او به صحرا و کوه روی و در خلوت های عارفانه اش راه یابی.. تو آنچنان بلند مرتبه بودی که در روز اخوت ، آنروز که هر کس برای خود برادری بر می گزید، -آنروز که طلحه زبیر را، ابوبکر عمر را، عثمان عبدالرحمان را- پیامبر تو را به برادری بر گزید. انت اخی فی الدنیا و الاخره که تو برادر منی در این دنیا و درسرای دیگر.

یا علی فضایلت بر کسی پوشیده نبود . همگان آنروز غدیر را به یاد داشتند. اما چگونه بودی بگذار اینگونه بپرسم آنها چگونه بودند که تو را بر نتافتند؟ چه شد که عهد و پیمان شکستند و با او دست دادند ؟ سالیان دراز در حالی که استخوان در گلو و خار در چشم داشتی سکوت کردی و  این بی ارزش تر از آب بینی بز را به آنها محول نمودی. و آنروز" به خدایی که دانه را کفید و جان را آفرید اگر این بیعت کنندگان نبودند....."  و این مردمان نا مرد روزگار با تو پیمان بستند. می دانم لحظه سختی بود. برایت سخت بود که کودکی که در دامان پیامبر رشد یافته بود و به ناگاه بیست و اندی سال از آن دامان به دور افتاده بود دوباره در دستان تو بود.اما دیگر آن کودک آن سالها نبود. از آن زمان، زیاده گذشته بود . نا مهربان شده بود . کج خلق و بد اندیش . یارای عتاب پدر نداشت. از تو و عدالتت روی گردان بود. تو را تاب نمی آورد. تو را کافر و ملحد خواند . تو که عین اسلام بودی . تو که قرآن ناطق بر زمین بودی.

وای من. چگونه شد که او را به یکباره آنگونه شد؟ کودک نو پایت را می گویم. شمشیر زهر آلود به رویت کشید و تو آن لحظه به راستی ، به خدای احد و واحد رستگار شدی و گفتی:" فزت و رب اکعبه"

ننگشان باد ننگ!

+ نوشته شده در  2005/10/21ساعت 17:41  توسط هاتف   | 

What a Big Trick

+ نوشته شده در  2005/10/19ساعت 14:10  توسط هاتف   | 

مشکل مالی یا حذف چهره ملی؟

این روزها صحبت از باشگاه پرسپولیس و وضعیت بغرنج و اسفناک این تیم به بحث روز محافل ورزشی و غیر ورزشی تبدیل شده است. و در راس اینها برنامه نود با پخش صحبت های علی پروین بعد از بازی با ذوب آهن تا حدودی مسایل داخلی باشگاه را روشن ساخت. احتمالا صحبت های آقای پروین را شنیدید که بیشتر در مورد مسایل مالی باشگاه صحبت کردند.

 پرداختن به اینکه آیا تمامی مشکلات امسال پرسپولیس به مسایل مالی باز می گردد یا خیر از هدف این مطلب خارج است. اما اینکه چرا سازمان تربیت بدنی که زعیم و صاحب اصلی باشگاه پرسپولیس محسوب می شود و خود یکی از متمول ترین سازمانها و نهاد های دولتی می باشد ٬ با گذشت ۴ ماه از پرداخت حقوق بازیکنان شانه خالی می کند جای بسی سوال است. آیا این سازمان دولتی حتی توانایی پرداخت ۴۰ ٫ ۵۰ ملیون تومان به این باشگاه مردمی را ندارد یا بحث اصلی از جای دیگر نشات می گیرد؟ آیا نه اینست که شعارهای پنجاه شصت هزار تماشاچی روی سکو ها که یک صدا  " رو قلبه من نوشته سلطان علی رو عشقه" را فریاد می زنند ٬ تا حدود زیادی خاطر آقایان را مکدر کرده است؟ آیا نه این است که این بار هم در پی مخدوش کردن چهره ای ملی یا از بین بردن وجهه یک باشگاه اصیل ٬ قدیمی و مردمی هستند؟ آیا این بار که مردم  یک صدا علی پروین را هو کردند شما را آسوده خاطر نساخت ؟ این چگونه ترفندی است ؟ چرا تنها دلخوشی جوانی که از ساعت ها قبل می آید ٬ بر روی سکوهای سنگی ورزشگاه می نشیند تا بازی تیم محبوبش را ببیند٬ از او می گیرید؟ این گونه می خواهید با نا هنجاری های اجتماعی مقابله کنید؟ مگر نه این است که ورزش بهترین راه مقابله با آنها است؟  پس چگونه است که از این تیم حمایت نمی کنید؟

به هر حال هر چه هست این تیم رو به زوال و نابودی است . لابد خبر دارید که بازیکنان و مربیان به خاطر عدم پرداخت دستمزدشان تمرین و بازی را تحریم کرده اند؟ حال باید نشست و دید در هفته های آتی چه بر سر این تیم خواهد آمد. تا هفته های بعد...

سایت علی پروین

+ نوشته شده در  2005/10/18ساعت 9:15  توسط هاتف   | 

معرفی یک سایت

 

 3dparse سايتي است كه در آن تخت جمشيد به صورت ۳ بعدي و با استفاده از مدارك به جا مانده  به صورت نيمه واقعي مدل سازي شده  و در اين سايت مي توانيد تصاوير و انيميشن هايي از اين بنا مشاهده كنيد. با ديدن اين تصاوير به شكوه و عظمت ايران ما قبل اسلام پي ببريد.

 

+ نوشته شده در  2005/10/16ساعت 18:49  توسط هاتف   | 

و اما بعد....

ساعت یک و دو دقیقه شنبه ۲۳ مهر ۸۴

هر چه بود گذشت . امتحان جالبی بود. الان خیلی خسته ام . بر می گردم و بیشتر می نویسم. همین قدر بگم که امتحان نسبتا امیدوار کننده بود.


امتحان قرار بود راس ساعت  هشت و نیم شروع بشه. سالن برگزاری آزمون( باشگاه دانشجویان روبروی دانشگاه تهران) بسیار مجلل و شیک بود اما بد بختانه اون قدر سرد بود که دستهای آدم کرخت می شد. این جا رو دیگه نخونده بودم که احتمالا یک تخته پتو هم سر جلسه لازم میشه. بعد از پر کردن برگه های پاسخنامه با مشخصات فردی و چند تا چیز دیگه امتحان با TWE ( آزمون نوشتاری) شروع شد. موضوع انشا این بود که چه فاکتورهایی باعث میشه که یک انسان بالغ از یک child تمیز داده بشه! شنیده بودم در سرزمین های دور قحط الموضوع اومده اما فکر نمی کردم در این حد...
بعد از سر هم کردن چند پاراگراف به عنوان
Essay نوبت کشنده ترین آزمون تاریخ بشر رسید. Listening!

بد شانسی ما این قسمت رو از 50 تا سوال به 70 تا رسونده بودند و با اون وضعیت اسفناک پخش صدای سالن می تونید تصور کنید که چند کیلو در عرض یک ساعت کم کردم. یک لحظه خودتون رو بگذارید جای آزمون دهنده بد بخت: تمرکز کامل (شیش دونگ بلکه هم بیشتر) روی قدرت شنوایی به مدت 1 ساعت با کیفیت نا مناسب پخش٬  تو ماه رمضون گشنه و تشنه ! واقعا عذاب آوره واقعا!

بخش structure مثل همیشه بود . نه خوب نه بد. متوسط.

اما نقطه عطف کار قسمت Reading بود که واقعا عالی زدم. یعنی اگر کمی خوش شانس باشم شاید نهایتا یک یا دو غلط از 50 تا سوال داشته باشم. از 55 دقیقه زمان این بخش 17 دقیقه زمان اضافه آوردم.

به هر حال هر چه بود گذشت . تا... 4،5 هفته دیگه که جوابها بیاد. به احتمال زیاد بالای 600 میشم اما اینکه چقدر بالاتر ...؟

+ نوشته شده در  2005/10/15ساعت 13:5  توسط هاتف   | 

سلام ملت صبح بخیر!

دیروز داشتم به این فکر می کردم که کسی که در یک محله امنیت روانی مردم رو تحت عنوان شرور به خطر می اندازه خطرناک تره یا کسی که دویست ملیارد ثروت کشور رو بالا می کشه؟ کسی که با دزدی و با استفاده از رانت خون مردم رو تو شیشه می کنه و موجب فقر و فلاکت چه در بعد مادی و چه در بعد فرهنگی میشه خطر ناک تره یا کسی که از روی فشار های محیطی یاغی و عصیان گر میشه و از قوه قهریه خودش برای ارضای امیالش استفاده میکنه؟  آقای هاشمی شاهرودی عراقی چه کسی در این بین باید آبروش حفظ بشه؟  آیا یک شرور باید آفتابه به گردن و چوب در آستین سوار بر الاغ بشه و دور شهر چرخونده شه ولی فلان آقا(آقا ببینید گروه بخوانید)  حتی اسمش یا تصویرش در یک روزنامه محلی هم آورده نشه؟ آیا واقعا در این میان مساله آبروی افراد  اختلاس گر در میونه یا آبروی افرادی که با این ها همکاری کردند تا وسایل چنین دزدی کلانی شکل بگیره؟ آیا هیچ انسان عاقلی می تونه حتی لحظه ای تصور کنه که چنین شیادی های بدون پشتیبانی قانون گذار یا مجری قانون یا ضامن اجرایی میسر باشه؟ آقایان مردم رو چه پنداشتید؟ گله خرانی که سر به زیر انداخته و  پی علفی تازه تر می گردند؟

پ.ن1:  آی کسانی که می خواید در مورد این متن نظر مخالف بذارید یا حتی نظر نگذارید! کدوم یک از شما پدرش ده سال مدیر کل خرید شرکت مخابرات ایران بوده و براش از دزدی های که داره تو این مملکت میشه داستانها نقل کرده؟

پ.ن2: اگر کسی از پرونده های بمب گذاری های زمان انتخابات یا ترور قضات خبری به دست آورد سلام ما رو هم به خواجه حافظ شیرازی برسونه!

 

+ نوشته شده در  2005/10/14ساعت 11:39  توسط هاتف   | 

هنوز جای پاهات مونده لب باغچه...

 به آن امیدم     که از درآید    به خنده لب بگشاید

تا شاید     عقده ها سر آید      رو به من       بنماید

تا غمم سر آید

+ نوشته شده در  2005/10/12ساعت 17:32  توسط هاتف  

روز حافظ

امروز روز بزرگداشت آن شاعر والا مقام ایرانی حافظ است. به راستی ما ایرانیان تا چه حد با افکار و منش و رویه این شاعر پارسی گوی ایرانی آشناییم؟ ایا حافظ را در مقام یک پیشگو می شناسیم و مقامش را تا به آنجا رسانده ایم که از دیوانش جز برای فال گیری استفاده نمی کنیم و یا آنچنان در بحر بی کران اشعارش غرق شده ایم که ساحل نجات دور از دسترس می نماید. به راستی تو ایرانی تا به کجا پیش رفته ای؟ حافظ را بهتر می شناسی یا فلان هجو سرای معاصر غربی؟ سینه ات را راز دار گهرهای پر بار او کرده ای یا درون آن را با هجویات و اشعار گونه های مبتذل و پوچ و تو خالی و بند تنبانی آن ور آبی؟

حافظ را بیشتر بشناسیم

+ نوشته شده در  2005/10/11ساعت 14:22  توسط هاتف   | 

شب بر فرازم ایستاده بود و...

شب بر فرازم ایستاده بود و راه بی پایان فراسویم و چشمم به سنگلاخ های راهم و من چشم به سیاهی دوخته،  می رفتم  و شب بر فرازم ایستاده بود و راه بی پایان فراسویم و چشمم به سنگلاخ های راهم و من چشم به سیاهی دوخته،  می رفتم و شب بر فرازم ایستاده بود و راه بی پایان فراسویم و چشمم به سنگلاخ های راهم و من چشم به سیاهی دوخته،  می رفتم و شب بر فرازم ایستاده بود و راه بی پایان فراسویم و چشمم به سنگلاخ های راهم و من چشم به سیاهی دوخته،  می رفتم و هم چنان شب بر فرازم ایستاده بود و راه بی پایان فراسویم و چشمم به سنگلاخ های راهم و من چشم به سیاهی دوخته،  می رفتم و می رفتم و می رفتم و می رفتم. به سوی دشت های بی انتها در آن تاریکی شب می رفتم . به کجا،  اما نمی دانم.

خدایا چه خبر است؟ این چه بازی غریبی است ؟ این چگونه شبی است که نه ماهی نه ماهتابی؟ چرا راهم روشن نمی کنی ؟ مگر نه تو آنی که گویند در تاریکی شب های تار چراغ راه بندگانش است؟ پس کو آن سوی چراغت پس کو آن نور بی پایانت؟

پهنه آسمان را هزاران رنگ و نور ملون کرده است. پس چگونه است که مرا از آن نصیبی نیست ؟ چرا همه جا را پیش چشمم ظلمات کرده ای؟  آیا این بار هم مرا می آزمایی؟ آزمودن در تاریکی ؟ با قلبی شکسته ؟ با چشمانی کم سو؟ دراین بیابان متوحش؟ با این همه سر در گمی؟ خدایا نمی توانم . مگر دست هایم را نمی بینی که مدت هاست بالا گرفته ام  و ملتمسانه از تو می خواهم مرا از این آزمایش معاف کنی؟

آه. آتشی قلبم را فرا گرفته شاید از هیمه آن نوری برون تراود و فراسویم را منور سازد. خدایا این تک امیدم را از من مگیر. خدایا خسته ام خسته . از این همه سر در گمی . از این همه بی پایانی. از این همه ظلمات. کمکم کن .


پ.ن: این پست دقیقا خوابی بود که ۲ روز پیش دیدم و کاملا مستند است!
+ نوشته شده در  2005/10/9ساعت 21:23  توسط هاتف   | 

روزشمار

۷

۶

۵

۴

۳

۲

۱

۰ شنبه 23 مهر84 مصادف با 15 اكتبر 2005 ميلادي

فقط ۷ روز تا برگزاری یکی از مهم ترین آزمون های زندگی ایم باقی مانده. آرمون تافل. شاید این آزمون برای من مهمترین آزمون باشه چون شاید بتونه سرنوشت آینده ام را عوض کنه. این روزها و شب های کذایی مدام در حال فکر کردن و بررسی جوانب آینده زندگی ایم هستم. مدام شرایط مختلف رو بررسی می کنم و مدام ذهنم مشغول بررسی feasibilty هر كدام از اون جوانبه. خلاصه كه شب ها خواب خوش ندارم و روزها غذاي خوش( ببخشيد حواسم نبود ماه رمضونه). از همين جا از همتون درخواست مي كنم براي من هم اين روزها دعا كنيد. بالاخره دوست به چه دردي مي خوره پس؟

هرچند كه براي اين امتحان قريب 4 ماه تلاش كردم ولي همون طور كه خودتون مي دونيد موفقيت مطلق در يك امتحان به شرايط زيادي از جمله شرايط روحي فرد در روز آزمون شانس و اقبال گرمي و سردي هوا خوش تيپي و بد تيپي مراقب كج نبودن زمين قرار نگرفتن ماه و خورشيد در مدار راس السرطان و هزار  و يك چيز ديگه بستگي داره. پس دعا يادتون نره!


پ.ن1: يكي از دوستان الكترونيكي چند وقتي هست با وجود اينكه بنده براي تمام پست هاش نظر مي ذارم ولي ايشون حدودا 10 پست ميشه كه نظر نذاشته. آقاي... اين آخرين فرصته!

پ.ن2: آقا بالاخره مجيد جلالي با پروين كنار اومد يا نه؟ امروز صبح از يكي شنيدم دوباره همه چيز بهم خورد. بابا اين پروين هم با هيچ كس نمي سازه!

 

+ نوشته شده در  2005/10/8ساعت 12:26  توسط هاتف   | 

ویروسه آقا ویروس!

ایرانی سرفراز دستان سبزت را از ما دریغ مکن.

فقط نیازمند یک کلیک شما هستیم! تا ایرانی آباد و سرفراز بسازیم!!!

لطفا برای کمک به زلـــزلـــه زدگـــان گینـــه و کــــنیا از سایت زیر دیدن نمایید.
لطفا برای همکاری آدرس زیر را در وبلاگ خود قرار دهید:

دبلیودبلیودبلیو.....

آقا نخند. برای چی می خندی؟ این پیغام رو همین امروز تو بخش نظرات جناب عقاب دیدم. حالا اینکه چه جوری میشه با یک کلیک ایران سرافراز و آباد داشت و آیا زلزله ماداگاسمار یا گینه بیسایو ربطی به آبادی مملکت ما داره یا نه الله اعلم! اصلا آقا مگه جدیدا اون دور و ورا زلزله اومده؟ اصلا مگه آفریقا رو کمربند زلزله است؟ شایدم جدیدا کمربند رو یه کم این ور اون ور کردن تا از رو شاخ آفریقام رد بشه! خلاصه که از این انگیلیسای بی ناموس هر چی بگی بر می یاد.

قضیه سایتی که معرفی شده بود تا ایرانی ها پروتستی علیه اتفاقات اخیر در مورد دانش هسته ای ایران انجام بدن که یادتون هست؟ اینم از همون مقوله زلزله تو گینه بیسایو یه! آقا یه وقت گول نخوری دوباره این لینک ها رو بذاری تو وبلاگت بعد بزنی کامپیوتر انجمن علمی رو ویروسی کنی بندازی گردن مردم! آره با خودتم.

از ما گفتن بود . حالا خود دانی...که از قدیم گفته اند: صلاح ملک خویش خسروان دانند!

 

+ نوشته شده در  2005/10/6ساعت 18:26  توسط هاتف   | 

زیر خاکی

عکسی که در زیر مشاهده میکنید خشتی گلی است که اخیرا در خرابه های تخت جمشید پیدا شده کارشناسان پیش بینی میکنند که این تصویر متعلق به ۳۰۰۰ سال پیش باشه! دانشمندان خط شناس پس از هشت ماه تلاش بی وقفه و شبانه روزی فهمیدند که روی این خشت یکی از اشعار حافظ علیه رحمه کتابت شده . حالا اینکه ۳۰۰۰ سال پیش از کجا اشعار حافظ رو کتابت کردند الله اعلم! حتی این گمانه زنی شده که حافظ متعلق به اعصار پیش از این باشه! به هر ترتیب کارشناسان خط شناس نام کاتب رو  هاتف دریافتند.

این هم متن شعر آقای حافظ:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم                        ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم  خون جگر                      سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم 

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم                         طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری ازخویشم                           غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

رخ بر افروزکه فارغ کنی از برگ گلم                     قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی ما را                     یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه                         شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رس                     تا بخاک در آصف نرسد فریادم

                            حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

                                   من از آن روز که در بند توام آزادم

 

+ نوشته شده در  2005/10/5ساعت 12:34  توسط هاتف   | 

قانون مداری یا اخلاق گرایی؟

به نظر شما در یک جامعه هر چند کوچک مثل خانواده یا بزرگ مثل یک کلان شهر تا چه حد می توان به اخلاقیات به عنوان جایگزین قانون مداری  دل خوش کرد؟ آیا می توان به وجدان افراد که تنها ضامن اجرایی اخلاقیات است بسنده کرد؟ تا چه حد بزرگی یا کوچکی آن جامعه در نظر شما می تواند تاثیر گذار باشد؟

این بحثی بود که دبروز در اولین جلسه درس مهارت های زندگی بین من و استاد درس در گرفت. آنچه که در این باب باید مطرح شود این است که تعریف قانون و اخلاق چیست؟ آبا این دومقوله سوا از هم هستند؟

آنچه که من به عنوان قانون می شناسم مجموعه مقررات ، باید ها و نباید ها است که بر اساس اخلاقیات استوار می باشد و به صورت مدون گردآوری شده و به رسمیت شناخته شده  و از همه مهمتر دارای ضامن اجرایی باشد قانون نامیده می شود. در این راستا در جوامعی که از اخلاقیات به عنوان جایگزینی برای قانون استفاده می کنند به علت عدم وجود ضامن اجرایی قوی ( وجدان) نمی توان به پیشرفت این جوامع دل بست. به طور مثال دانشگاهی را در نظر بگیرید که برای سیتسم تصحیح اوراق امتحانی و هم چنین نحوه اعتراض دانشجو به برگه خود قانون مدونی وجود ندارد و تنها به وجدان استاد در جهت احقاق حق و رعایت عدالت اکتفا شده است. در چنین جامعه ای است که به دلیل مذکور هر استاد به میل خود رفتار کرده و از آنجا که قانون حقی را برای دانشجو جهت اعتراض قایل نشده است اوضاع آنچنان می شود که ...

این تنها نمونه بسیار کوچکی از این جایگزینی است که در جوامع بی قانون راهکار مناسب برای سرپوش گذاری بر این بی قانونی است. حال جامعه بزرگی مثل تهران را در نظر بگیرید که در بیشتر بخش ها از این بی قانونی یا نبود ضامن اجرایی معتبر رنج می برد. آیا میتوانید تبعات آنرا برشمرید؟ 


پ.ن:دیروز برای دومین بار تو عمرم رفتم تمرین کشتی. هر چند مثل دفعه اول از فشار تمرینات حالم بهم نخورد اما باز تا رسیدن به مرز آمادگی واقعی حالا حالا ها باید تمرین کنم. اگه یه روز ما رو روی سکوی جهانی دیدید تعجب نکنید!!! 

+ نوشته شده در  2005/10/4ساعت 12:0  توسط هاتف   | 

The impossible is often the Untried

 

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت 18:16  توسط هاتف   | 

شده که شده فدای سرم!

آقا این ویروس بی پدر مادر انجمن علمی هم دردسری شده ها! من از همین جا رسما به تمام دوست {نماهای} انجمن علمی اعلام می کنم که بنده در تولید  انتشار ساخت و هر کلمه مرتبط با کلمات مذکور سهمی نداشته و خود را از این اتهام مبرا می کنم.

خدمت جناب عقاب هم عرض شود که همین دوست نماها سعی در بر هم زدن روابط من و شما را دارند . از این رو مبادرت به دو بهم زنی کرده و از همین مکان مقدس( انجمن نمیچه علمی!) رسما اعلام می دارم هیچ گونه زیر آب زنی وجود نداشته است. اصلا آقا ویروسی شده که شده فدای سر مبارکت عقاب جوون!

+ نوشته شده در  2005/10/3ساعت 8:57  توسط هاتف   | 

5 قطعه از کتاب دیوانه جبران خلیل جبران

این ۵ قطعه زیبا رو از کتاب مذکور انتخاب کردم . بخونید جالبه:

1- زمانی مردی بود که یک دره پر از سوزن داشت. روزی مادر عیسی نزد او آمد و گفت" ای دوست، پیراهن پسرم پاره شده است و من باید پیش از آنکه او به معبد رود آن را بدوزم. یک سوزن به من نمی دهی؟آن مرد سوزنی به آن زن نداد، ولی نطق غرایی درباره دادن و گرفتن برای او کرد تا پیش از رفتن پسرش به معبد برای او نقل کند.



2- یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."



3- دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. بر در خانه به هم رسیدند و بر سر تفریح تازه من با هم جنگیدند. یکی فریاد می زد که "این گناه است" و دیگری می گفت" این آخر تقوی ست."



4- چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد. سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم گفتگو شدند و گفتند " این چشم یک جای کارش خراب است."



5- در باغ پدرم 2 قفس هست. در یکی شیری ست که بردگان پدرم از صحرای نینوا آورده اند؛ در دیگری گنجشکی ست بی آواز. هر روز سحرگاهان گنجشک به شیر می گوید" بامدادت خوش، ای برادر زندانی."

+ نوشته شده در  2005/10/2ساعت 10:15  توسط هاتف   | 

وقتی که دیگر نبود

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نيازمند شدم

  وقتي كه ديگر ، رفت

 
…  من به انتظار آمدنش نشستم

  وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
…  من او را دوست داشتم

+ نوشته شده در  2005/10/2ساعت 10:5  توسط هاتف  

دیدار یاران!

امروز بعد از مدت ها قراره دوستان دبیرستان بچه های ورودی ۷۶ البرز تو دبرستان البرز دور هم جمع شویم. ساعت ۵ بعد از ظهر.

                                 

الان که ساعت سه و بیست دقیقه است دل تو دلم نیست تا ببینم رفقای قدیم چه شکلی شدند و هر کدام الان چی کار دارند می کنند. هرچند دیدن قیافه من بعد از ۴.۵ سال بیشتر از همه آنها را شوک زده می کند. چون من تو این ۴.۵ سال خیلی تغییر کردم.

برگشتم بیشتر می نویسم. 


یک شب با البرزیان

عجب شب خاطره انگیزی بود. حدود ساعت 5 بود که به همراه یکی از رفقای دبیرستان( امین حمیدیان) به البرز رسیدیم. بر خلاف آنچه فکر می کردم فارغ التحصیل های تمام دوران البرز آنجا جمع شده بودند. از فارغ التحصیل های سال سی،چهل بگیر تا آخرین دوره ها که ما بودیم. تقریبا تمام دوستان هم کلاسی که آن زمان یک باند بودیم همه اومده بودند. همان طور که فکر می کردم هیچ کس هیچ تغییری نکرده بود و همه انگار فقط 4 سال بزرگتر شده بودند و گر نه همه همون بچه های شوخ و شنگ قدیم بودند و کوچکترین تغییر ظاهری نکرده بودند.( البته به جز یک نفر که 15 کیلو کم کرده بود و یکی دیگه که یک کم کچل شده شود)

البته همانطور که فکر می کردم با دیدن من تعجب کردند و مدام می گفتند که چه قدر بزرگ شدی. بعد از نشستن حدود نیم ساعت سر برنامه و استماع اشعاردر مدح و ثنای البرز این گوهر گرانقدر و به گند کشیدن  مجلس همگی با جار و جنجال از سالن زدیم بیرون  وبه یاد روزهای قشنگ گذشته بعد از تصرف عدوانی زمین فوتبالی که حدودسه سال زمین اختصاصی ما تو زنگ های تفریح و ورزش بود یک فوتبال مشت زدیم و عجبا منی که با دو سه ساعت بازی کردن هم کم نمی آوردم در عرض یک ربع به نفس نفس افتادم و داشتم از حال می رفتم.خلاصه بعد از بازی و گرفتن چند عکس یادگاری  با سه تا ماشین به سمت فرحزاد رفتیم . در بین راه چه ها که نکردیم ( خدایا خودت ما روببخش!). بعد از کلی لوده بازی و خوردن شام برگشتیم.  کاش هیچ وقت بر نمی گشتیم و روزای قشنگ گذشته تکرار می شد. کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدیم و همه همیشه با هم می موندیم  ولی چه میشه کرد که" از داس برنده زمان هیچ روینده ای را زنهار نیست!" ا.....ی جوونی یادت بخیر!

+ نوشته شده در  2005/9/29ساعت 15:21  توسط هاتف   | 

جهنم بوداپست

نمی دانم تا چه حد به ورزش کشتی علاقه دارید و یا نتایج مسابقات قهرمانی جهان 2005 بوداپست مجارستان را دنبال کرده اید. اما بد نیست بدانید کشتی اولین رشته مورد علاقه بنده است و جالب است بدانید که استعداد عجیبی در این ورزش دارم. به طوری که اگر این رشته را از نوجوانی دنبال کرده بودم به جرات می گویم هم اکنون صاحب حداقل 2 مدال طلای جهانی بودم.

بحثی که این روزها در محافل ورزشی مطرح است بحث نتیجه گیری ضعیف تیم ملی در پیکارهای اخیر جهانی بود. به طوری که به جز مراد محمدی که تک مدال برنز کاروان ما را به ارمغان آورد سایر کشتی گیران در حد انتظار ظاهر نشدند. به خصوص حاجی زاده که بعد از طلای جهان 2002 تهران دیگر شاهد درخشش این کشتی گیر با تکنیک نبودیم. هر چند مهدی در این پیکارها به غول کشتی جهان سای تی یف دارنده 9 مدال طلای جهان و المپیک بر خورده بود ولی انتظار می رفت مهدی حاجی زاده  بتواند طلسم این روس کشتی بلد را بشکند.

                              

برای اکبر گنجی در 96 کیلو هم بسیار متاسف شدم چرا که این جوان جویای نام در حالی که کشتی های بسیار زیبایی می گرفت و با اقتدار از پس حریفان بر می آمد با بد شانسی و با بد اخلاقی کشتی گیر آذربایجانی مصدوم شد و از ادامه رقابت ها باز ماند.

                                                           

به هر حال اینکه چرا ورزش علی الخصوص کشتی  در ایران افت کرده است از حوصله خوانندگان خارج است اما تا زمانی که معیشت ورزش کاران در یک کشور تامین نباشد هیچ کس به دنبال ورزش در این مملکت نخواهد رفت و همه جذب دلالی که این روزها درآمد خوبی دارد خواهند شد
+ نوشته شده در  2005/9/28ساعت 18:51  توسط هاتف   | 

از خون جوانان وطن...

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه رمیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه بدرفتاری ای چرخ،
 چه بد کرداری ای چرخ، سر کین داری ای چرخ، نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

                          

...ای آنانكه از فردا و فرداها می‌‌آئيد بدانيد كه ما نه برای ترس از جهنم و نه به طمع بهشت به جهاد برنخواستيم برای ما شكست و پيروزی مطرح نيست. هدف ما از جهاد، فقط عمل به تكليف و حفظ حرمت اسلام از نامحرمان است. ای خفتگان بيدار شويد و خويشتن را دريابيد. بدانيد كه مرگ حق است و روزی همه خواهيم مرد. خوشا به حال آنانكه شهادت را با شهادت انتخاب كردند و جهت رسيدن به كام معشوق سر باختند. بايد مرد تا زنده واقعی شد، بايد از زندان دنيا به بهشت آخرت كوچ كرد. خوشا به حال آنان كه به يك نظر شيفته محبوب شدند و گول اين ظواهر مادی، حتی در نوع خويش را نخوردند، و وصال يار را طلبيدند و رفتند و چه زيبا حدیث بودن را به رفتن سرودند. رفتن و عروج از اين تن خاكی به لقای يار و فتح آخرين خاكريز عشق و گذر از آخرين مانع وصال كه اين تن خاكی است. خدايا! تو شاهدی بر شهادت گفتارم، من راوی فاتحان هفت شهر عشق بودم كه چگونه مرگ را به بازی گرفتند و دنيا را زير گام‌های استوارشان....

                                                                              شهید مهدی فلاحت پور
+ نوشته شده در  2005/9/28ساعت 13:43  توسط هاتف   | 

سردار خیبر

کسانی که داشتند از پشت به همّت نگاه می کردند فقط سایه ای از او می دیدند. صبح بود، خورشید تازه طلوع کرده بود و البته طلوع را هیچ جا بهتر از یک دشت صاف نمی توان دید. همّت پشت به دیگران ایستاده بود و بین آنها و خورشید حائل شده بود. نگاهش به دور دست خیره بود ... مثل همیشه. همه در میان نور طلوع سایه ای از بدن همّت را می دیدند. همّت برای بازرسی منطقه می رفت. ریشش را خاراند، دستش را به سمت جیب پیراهنش برد و سیگاری بیرون آورد. آتش زد... دود غلیظی بیرون داد. دفترچه و قلمش را به دست گرفت و رفت برای بازدید از منطقه عملیات...

***

شب شده است. همّت خسته از کار امروز حالا منتظر است تا قوایش برای پیشروی آماده شوند. قرص ماه کامل است و همّت گویی هر قدر بیشتر به ماه نگاه می کند نیازش به خواب کمتر می شود. بی سیم چی می رسد کنار ابراهیم همّت. می گوید: کی شروع می کنیم به پیشروی سردار؟... همّت می گوید: همین حالا... و برمی خیزد...

بیابان وسیع سرزمین های جنوب قدم های رزمندگان را حس می کند. همّت راه می رود و بیسیم چی از او عقب نمی ماند. همّت هر از چند گاهی به آسمان نگاه می کند. قرص ماه امشب طور دیگریست... حالا دیگر نگاه همّت بیشتر به سمت آسمان است تا به روی زمین... رزمندگان مشغول پیروی اند... آرام و ساکت... قطره اشکی بر گونه همّت می لغزد... بیسیم چی به صورت سردار نگاه می کند... ماه به پشت ابر می رود چرا که رزمندگان در میان دشت وسیع نباید دیده شوند!... ماه از پشت ابر بیرون می آید... چرا که رزمندگان برای عبور از رودخانه نیاز به نور مهتاب دارند!!... بیسیم چی در گوشی می گوید: ماه را ببینید!... امشب ماه هم با ماست!... همّت گریه می کند... نور ماه به اشکی که بر گونه همّت لغزیده می تابد وقطره اشک برق می زند...

***

همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید
شب حمله بشکفانید... گل سرخ آرزو را... که طلیعه سعادت... سحر از افق برآید...
چه زیبا می خواند آهنگران!

***

جزیره مجنون. جزیره باتلاقی و صعب العبور. فرمان از پشت جبهه جنگ اینطور رسیده است: جزیره باید حفظ شود...

امروز هفتمین روز است که رزمنده ها می جنگند برای حفظ جزیره مجنون. نبرد سخت است. جوانان ایران یکی بعد از دیگری به کام مرگ می روند تا ایران بماند... همه به عشق همّت می جنگند. همه ابراهیم همّت را دوست دارند... امروز هفتمین روز عملیات خیبر است و همّت هفت روز است که نخوابیده. بچه ها به عشق همّت و به عشق ایران می جنگند. صدای همّت از پشت بی سیم برایشان موجی از شور و هیجان می آفریند. دلاورانه می جنگند... با آغوش باز به کام مرگ می روند تا ایران بماند... هستی شان را فنا می کنند تا ایران بماند... دشمن اما سرسخت است... جزیره صعب العبور است و راهها به بن بست ختم می شود. رزمندگان ایران در آب می جنگند و دشمن بر خشکی. روزگار بر همّت و یارانش تنگ شده است...
- چند دقیقه بخواب ابراهیم!... از پا می افتی! هفت روزه که نخوابیدی!
- من اگه بخوابم اونهایی که اون جلو می جنگند چه کار کنند؟
دکتر سرمی به دست همّت وصل می کند. سردار توان ایستادن ندارد. مدت مدیدی است که چیزی نخورده... همّت از پشت بی سیم با بچه ها صحبت می کند...

***

- گوش کن سید! باید برم پیش بچه ها...
سید و دکتر به سمت همّت برگشتند. در جمع سه نفره سنگر در میان آتش و دود جزیره مجنون این بار همّت بود که پس از چند دقیقه سکوت را شکسته بود. سرم را از دستش بیرون کشید و بلند شد ایستاد...
دکتر گفت: کجا؟... و سید تا خواست بگوید ((صبر کن)) ، همّت از سنگر بیرون رفته بود. از میان رزمندگان عملیات خیبر عده معدودی باقی مانده بودند و می جنگیدند. از بقیه هیچ چیز نمانده بود جز یک اسم و البته جسدی که اگر متلاشی نشده بود و می شد پیدایش کرد... همّت حالا می رفت تا همراه یاران اندکش بجنگد. موتور سیکلت را روشن کرد و راه افتاد به سمت خط مقدم... باران گلوله می بارید و گاز شیمیایی گلو را می سوزاند. بر آسمان جزیره دود بود و دود. خورشید گویی دیگر وجود نداشت. در میان صوت شلاق وار صدای گلوله ها صدای گاز موتور همّت شنیده می شد. با سرعت می راند و از تپه ماهور ها می گذشت تا برای کمک به جمع باقی مانده به خط برسد.
بچه های خط از بی سیم شنیده اند که سردار خیبر برای کمک به سمت خط می آید. همه سراسر از انرژی شده اند و با تمام قوا می جنگند. کمی عقب تر همّت نشسته بر موتور سیکلت به سوی خط می آید.
همه ای طلایه داران... یورشی دوباره باید...
فریاد... مجنون ... جزیره... گلوله و آتش و دود... حمله... طلیعه سعادت... سحر از افق .... برآید... برآید... برآید...

موتور همّت از روی تپه کوچکی گذشت. ناگهان در چند متری اش گلوله آتشینی فرود آمد. همّت به سمتی پرتاب شد و موتور به سمتی دیگر... دود که فرو نشست چند لکه خون روی زمین مانده بود و آن طرف تر جنازه بی سر محمد ابراهیم همّت ...
همّت جاویدان شد، باآن نگاهش که همیشه به دوردست بود و گویا چیزی می دید که ما نمی بینیم...         

                

 

+ نوشته شده در  2005/9/27ساعت 19:47  توسط هاتف   | 

احمدی نژاد در سنگر

+ نوشته شده در  2005/9/27ساعت 17:22  توسط هاتف   | 

این یک عقب نشینی نیست!

به نظر خودم که پست جالبی بود. پست "آقایان چه کردید"؟ را می گویم. این هم یکی دیگر از تاکتیک های وبلاگ نویسی بود که جناب خرچنگ رو کرد و همه را غافل گیر کرد. قول می دهم تا آخرین روزی که به وبلاگ نویسی ادامه دهم هیچ کدام از شما خواننده های دایم وبلاگ من حتی تو جناب عقاب بنده را با عقایدم نخواهید شناخت.

هدف از نوشتن این پست همانطور که در قسمت نظرات نوشتم شناخت بیشتر خوانندگان وبلاگم بود. این پست را نوشتم تا ببینم با چه قشری از انسانها طرف هستم؟ با قشری که مانند بیشتر اقشار جامعه حرفهای کوچه بازاری بدون منطق و استناد روی آنها اثر می گذارد طرف هستم یا با قشری که با دلیل و منطق و مطالعه سخن می گویند ؟ به هر حال این پست به معنای عقب نشینی نیز نمی باشد . چه بسا که هنوز به برخی از گفته ها در پست اخیر اعتقاد دارم به خصوص مطالب پاراگراف سوم و اینکه ایران در تعاملات جهانی یک بازنده صرف بوده است. و هم چنین ایجاد مبانی اعتقادی سیاسی از طرف جمهوری اسلامی آنچنان که خود را در برابر جهان قرار دادند از جمله مطالبی است که به آن اعتقاد راسخ دارم .

به هر ترتیب از اینکه خوانندگانی این چنین آگاه و هوشیار دارم بسیار خشنودم. در این بین از جواد عزیز که همیشه نظرات زیبا و مرتبط میدهد سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  2005/9/27ساعت 10:2  توسط هاتف   | 

آقایان چه کردید؟

بیست و اندی سال است که ا زآن روزهای انقلابی می گذرد و امروز پس از آنهمه سال در مجمعی که نمایندگان  کشورهای مهم دنیا اجتماع کرده اند ایران به احکامی محکوم می شود که در هیچ قانون نوشته ای دیده نمی شود. قوانینی که نه در چارچوب NPT  است نه در چارچوب قوانین آژانس و نه در چارچوب هیچ قانون و ماده و تبصره ای. امروز بیست و اندی سال از آن روزها می گذرد که کشوری مانند هند علیه ایران رای می دهد و عریستان با افتخار اعلام می کند که کشور ما 8 سال دوشادوش صدام با ایران جنگیده است. امروز بیست واندی سال از آن روزها می گذرد.

آقایان در این بیست و چند سال که سالیان دراز آن به جنگ و آشوب داخلی و خارجی گذشت چه کردید؟ آیا جز این بود که با پایه گذاری مبانی منحط و تند رویانه نه تنها فرهنگ سازی نکردید بلکه همان که داشتیم را از ما گرفتید و درگیرمجادلات عقیدتی با جهان شدید؟ آیا جز این بود که ثروت ملی را مال خود و اطرافیانتان پنداشتید و سرمایه های کشور را یه فنا دادید؟ چرا پس از فتح خرمشهر  که با خون جوانان ایرانی میسر شده بود و هم چنین عراق با شرایط خفت بار تن به صلح داده بود جنگ را پایان ندادید و ملت را درگیر جنگی جانکاه کردید؟ به دنبال چه بودید؟ کربلا را می خواستید یا در پی چیز دیگری بودید؟

آقایان چه کردید؟ چرا نکردید  آنچه باید می کردید؟  با کدامین سیستم مدیریتی به پیش رفتید که امروزه در تمامی بخش ها دچار سر گیجه های ملال آور شده اید؟ چرا آنگونه عمل نکردید که آن هندی با همان کله باند پیچی شده اش (!) به جای اعمال رای منفی علیه ایران بیاید و در برابر شوکت و عظمت ایران چهره بر خاک ساید و سر تعظیم فرو آورد. کاری که امروز در برابر آمریکا انجام می دهد. چرا همیشه در تعاملات جهانی یک بازنده صرف بودید؟ چرا و صدها چرای دیگر...

هر چند پاسخ به بسیاری از این شبهات به سالیان دور باز می گردد. شاید 300 سال پیش. آنزمان که غرب با اسب های نعل شده به سمت پیشرفت و علم می تاخت و شاهان ایرانی هنوز در پی گسترش حرم سراهای خود بودند و اربابان ایرانی فارغ از همه کس خراج سالانه خود را افزایش می دادند و در پی گسترش ممالک خود بودند و بیچاره رعایا!
+ نوشته شده در  2005/9/26ساعت 10:12  توسط هاتف   | 

کو خری که به اندازه شما عاقل باشه؟

روايت شده روزي شخصي وارد آسيابي ميشه و به آسيابون ميگه بابا جون اين روزها همه به جاي خر از اسب براي چرخوندن چرخ  آسياب استفاده مي كنند . تو هنوز داري از اين حيوون زبون بسته استفاده مي كني؟ آسيابون مفلوك هم كه پولي در بساط نداشته تا اسبي بخره سكوت مي كنه. بعد ار چند دقيقه دوباره مي پرسه چرا چشم هاي خرت رو بستي؟ آسيابون جواب ميده : تا از چرخيدن دور  سنگ آساب سرش گيج نره.دوباره مي پرسه چرا زنگوله به گردنش آويختي؟ آسيابون جواب ميده تا اگر ايستاد زنگوله از صدا بيفته و من از اين موضوع آگاه شوم! باز مي پرسه اگر سر جايش ايستاد و سرش را تكان داد چه؟ اسيابون اين بار جواب مي ده: آخر پدر جان کو خری که به اندازه شما علقل باشه؟ 

امروز داشتم تو وبلاگهاي به روز شده چرخي مي زدم تا بلكه مطلبي پيدا كنم و قوانين كپي رايت را زير پا له كنم! همين جور كه مي  گشتم وبلاگي ديدم كه تصاويرش من را ياد حكايت بالا انداخت. تصاوير سكسي!!! آخه پدر جان كجا خري به اندازه شما عاقل پيدا مي شه كه از اين وسيله فرهنگي بتونه به اين خوبي استفاده كنه؟؟؟

+ نوشته شده در  2005/9/25ساعت 11:32  توسط هاتف   | 

بی تو صفایی نداره!

امروز روز اول دانشگاه بود. دیدن چهره های جدید الورود ها من رو یاد روزهای اول خودم انداخت. روز هایی که حسابی کلمون داغ بود و فکر می کردیم که دیگه اینجا آخرشه و استادی مثل ریاحی ( عقاب این بنده خدا رو خوب می شناسه) آخر استاداست. هیچ یادم نمیره درس مباحث منتخب مکانیک که چه جوری ما رو گذاشته بود سر کار! قشنگ یادمه که می گفت اگه غیبتاتون بیشتر از ۳ جلسه بشه به دکتر نوری می گم از دانشگاه اخراجتون کنه! و ما هم که ساده لوح چنان میخکوب حرفهای صد تا یه غازش می شدیم که انگاری این بابا همین الان دانشگاه ام آی تی رو ول کرده اومده داره واسه یه مشت جوون با انگیزه سخنرانی می کنه! ای ... یادش به خیر جوونی!

الان که دارم این مطلب رو تو انجمن علمی می نویسم خودمم و خودم. انگار نه انگار یه زمانی همین ۲ ۳ ماه پیش اینجا پر بود از اراذل و اوباش هشتادی! خلاصه اینکه اینجا بی تو صفایی نداره.

+ نوشته شده در  2005/9/24ساعت 10:53  توسط هاتف   | 

پاییز آمد

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران ، سرودش باد، جامه اش شولای عریانی است.

ور جز اینش جامه ای باید.

بافته بس شعله زر تار پودش باد.

گو بروید یا نروید ، هر چه در هر جا که می خواهد ، یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست.

باغ نومیدان ، چشم در راه بهاری نیست.

گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد، ور برویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز.

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها پاییز

+ نوشته شده در  2005/9/23ساعت 11:17  توسط هاتف   |