آ.... همش 4 تا انگشته! والا دروغ چرا این چند روزی که نبودم اصلا شرایط روحی جسمی فیزیکی اقتصادی سیاسی فرهنگی و هزار تا چیز دیگه برای نوشتن رو نداشتم و تصمیم گرفتم حرمت قلم رو نگه دارم و چهره سپید کاغذ رو بی خود و بی جهت مکدر نکنم! نا سلامتی خدای بزرگ به قلم قسم یاد کرده و گفته نون و القلم...
و اما دونکته:
این چند روز که نبودم سوژه های بزرگ و کوچکی برای نوشتن پیدا شد و بزرگترین اونها که قریب صد و شصت هفتاد کیلو وزن داشت همین سوژه آقای غول جهان حسن رضا زاده بود. البته الان که همی رنجه می دارم جان قلم را ، هنوز به وبلاگهای خیل عظیم و جهیم خواننده هام سری نزدم و نظرات احتمالی اونها رو در این باب ندیدم ولی بهر حال من نظر خودم را می نویسم.
این جناب آقای هرکول جهان یا همون حسین رضا زاده خودمون دیگه یواش یواش داره از اون حالت مردمی خودش خارج می شه و تبدیل به یک بازیچه سیاسی برای تبلیغات آقایون میشه . این که واقعا ایشون بعد از روی سکو رفتن اون عکس رو بالای سرش گرفت چه معنایی می تونست داشته باشه جز"..."( البته بک لغت مجعول جناب مدیری برای این لغت به کار می برند که به علت تقلبی بودن ترجیح می دهم از همان 3 نقطه استفاده کنم!) بنده بی اطلاعم. اگه شما معنای دیگری بر داشت می کنید به استحضار این حقیر هم برسونید.
البته این نا مردمی بودن تو همین جا خلاصه نمیشه بلکه مصاحبه های آنچنانی علیه بازیکنان اخراجی از اردو و حمایت از فدراسیون وزنه برداری و شخص آقای ایوانف در حالی که عمیقا و اصالتا حق با بازیکنان اخراجی تیم بوده از دیگر دلایل خروج ایشون از حیطه علاقه مردم نسبت به ایشون میشه! البته اگر در مورد این آخری چیزی نمی دونستید سعی کنید این حرکت ایشون رو نا دیده بگیرید چون اون قدراین حرکت با روح و ارزشهای یک انسان فاصله داره که احتمالا از میزان محبوبیتشون به میزان صد و بیست سی کیلو کم میشه!
نکته دومی که می خواستم اشاره کنم بماند برای بعد. آخه بالام جان تو این عصر بی سوژگی که آدم دو تا دو تا سوژه رو نمی کنه!
+ نوشته شده در
2005/11/19ساعت 17:18  توسط هاتف
|
چند روز پیش نامه ای به انجمن علمی دانشکده مکانیک آمد که در آن جناب رییس جمهور طی حکمی تعداد بسیار زیادی از دانشگاههای کشور که اسامی آنها در زیر نامه آمده بود را ملزم به صرفه جویی اقتصادی و کاهش هزینه ها کرده بودند و هم چنین در این نامه خبر از کاهش سقف بودجه اختصاصی به این دانشگاهها داده بودند. نمی دانم کاهش اختصاص بودجه برای دانشگاهی مانند علم و صنعت که پارسال چیزی قالب بر یک ملیارد تومان کسری بودجه داشته است چه تبعاتی برای این دانشگاه دولتی کشور خواهد داشت. شاید جناب رییس جمهور قرار است از محل این صرفه جویی ها هزینه مححقان ایرانی در دانشگاهها را تامین کنند! چیزی شبیه آنچه که در تمامی دانشگاههای دنیا به RA(research assistant) ها تعلق می گیرد!!!
اما خبر جالب تر که از یک منبع بسیار موثق شنیدم این است که در دولت طرحی در افتاده است که بر اساس آن طرح کلیه دانشگاههای کشور اعم از دولتی و پولی ، پولی خواهد شد. به طوری که در ابتدای سال ورود وامی میان مدت در اختیار دانشجویان جهت پرداخت هزینه تحصیل پرداخت خواهد شد و در طول تحصیل کسانی که معدل آنها از A(+17) بالاتر بود مشمول بخشودگی وام قرار می گیرند و ما بقی بایستی در زمان مقرر وام خود را پرداخت نمایند! طرح جالبیه نه؟ نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در
2005/11/15ساعت 9:12  توسط هاتف
|
کتابی که امروز می خواهم معرفی کنم کتاب جامعه شناسی نخبه کشی به قلم علی رضا قلی است. تو این کتاب که بررسی وقایع و اتفاقات رخداده در دو سده اخیر ایران می پردازه به زندگی سه تن از نخبه گان بزرگ ایرانی یعنی میرزا ابوالقاسم قابم مقام، امیر کبیر و دکتر محمد مصدق اشاراتی میکنه. از روابط خارجی ایران با کشورهای استعمارگر زمان گرفته تا کوچکترین وقایع داخلی ایران و وضعیت ارباب و رعیت در نواحی دور افتاده ایران و نقش این 3 بزرگ تاریخ ایران در این وقایع.
اما موضوع اصلی ای که در این کتاب نوسنده می خواد بهش اشاره کنه اینه که:
فی الواقع آیا تغییر و اصلاح در ساخت و بافت جامعه به دست نخبگان و از بالا به پایین انجام میشه و یا بر اثر تحول در زمینه و بستر اجتماعی؟
آیا نه این است که در جامعه ای که شرایط و بستر مناسب برای رشد و فعالیت نخبگان در یک کشور فراهم نباشه نخبگان به مانند سایر اقشار جامعه حکمی جز فنا نخواهند داشت؟ مگر این مصدق ها و امیر کبیرها جز بزرگترین و به نام ترین چهره های چند صد سال گذشته ایران نبودند پس چه شد که نه تنها نتوانشتند تغییری شگرف در وضع زمان خود به وجود آوردند بلکه حتی خود محکوم به فنا شدند و تنها نامی از آنها در صفحات تاریخ ماند و مسجدی و دارالفنونی و بس؟
علیرضا عزیز تز و ایده سیب زمینی بودن در مورد مملکت خود، همون طور که تو پست اخیرت عنوان کردی زمانی می تونه برای خود شخص مفید باشه که اون شخص واقعا احساس کنه که شرایط و بستر مساعد برای رشد و تعالی" خود" در درجه اول به عنوان یک انسان و در درجه دوم به عنوان فردی مثمر ثمر برای مملکتش فراهم نباشه! اون موقع هست که روش و تز سیب زمینی اون هم از نوع بی ریشه اش بهترین و موثر ترین داروی علاج بی تابی و سرگردانی روحشه! اون موقع است که میتونه بره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه ( البته دزدکی می تونه یه گوشه چشمی به عقب بندازه و ببینه آیا شرایط و بستر مد نظرش تو موطن اش در حال بسامان شدن هست یا نه؟) و اگر غیر از این باشه دچار عذاب وجدانی میشه که تا خود قیامت گریبان گیرش می شه. و فقط در اون صورت که بهش اشاره کردمه که می تونه با صدای بلند داد بزنه:
گور بابای مملکت! من دارم اینجا تلف می شم!
به همین سادگی . فرار از وضع جاری برای نجات خود. این دستور دین ماست. شما که بهتر از من اینها رو میدونید
+ نوشته شده در
2005/11/13ساعت 10:12  توسط هاتف
|
خوب شکر خدا به مقدونیه نباخته بودیم که اون هم باختیم!
واقعا از این مفتضحانه تر دیگه نمی شد. در روزی که ایران از تمام یارهای اصلی اعم از لژیونرها و تمامی ستارگان لیگی استفاده کرد در برابر تیم دوم مقدونیه که فردا شب تیم اصلی ایش در برابر لیختن اشتاین بازی خواهد کرد در ورزشگاه آزادی بازی رو واگذار کرد. در شبی که اگر حتی ایران با سن مارینو یا لیختن اشتاین هم بازی می کرد مسلم بدونید که بازی رو می باخت.
تو این بازی سر در گم و بی برنامه که بازیکنان ایران حتی 30 درصد توانایی هاشون رو هم نتونستن بروز بدند عامل اصلی شکست خود بازیکنان بودند. یادمه زمانی که تو تیم مدرسه راهنمایی به عنوان مهاجم به بازیهای مدارس تهران اعزام شدم مربی داشتیم به نام آقای طوفانی. ایشون یک تز و ایده خیلی جالبی داشت و می گفت هر کس تو زمین مسابقه گوش به حرف من نده از زمین می کشمش بیرون و با چوب می زنم تو کمرش! به نظر شما دیروز نمی شد این کار رو با علی کریمی که واقعا مشخص بود داره کم فروشی می کنه کرد و یک ضربه اساسی چوب نثار اون کمرش کرد؟
در راستای این باخت به جناب دادکان از این به بعد پیشنهاد میشه که بازیهای تدارکاتی ایران رو با تیم هایی مثل برزیل هلند و .. برگزار کنند تا در صورت باخت لا اقل آبروی ایران و ایرانی نره و یا در صورت برگزاری چنین مسابقاتی به طور مثال با تیم 5 ام سواحل عاج یا تیم منتخب سواحل شمالی ترینیداد و توباگو ما هم با بازیکنان باشگاهی اون هم از نوع دسته دومش به مصاف حریف ها بریم تا بهانه ای برای توجیه باخت هامون پیدا کنیم!
+ نوشته شده در
2005/11/11ساعت 19:0  توسط هاتف
|
گاهی از بی طاقتی داد می کشی ، دیوانه می شوی ، میخواهی پناه ببری به حرمی مسجدی تا به بهانه دعا و زیارت و مصیبت مریم و شکنجه های عیسای مصلوب و امام زاده شهید و مسموم عقده دلت را بشکافی و یا به خانه دوست محرم و خویشاوند مهربانت رو کنی و شب غمگین و گریان زندگی ات را تا دل شب تا دمدمه های سحر با او بنشینی و از سیب و آمرود بگویی ، از باران و چتر و عینک خیس خورده زیر باران، از داستانهای سعدی و شعر های حافظ بگویی و اگر اندک ذوقی داشته باشی آوازهای بنان و دلکش را نو و کهنه کنی. و یا ... به خلوت خویش بگریزی و قلمت را به دادخواهی بخوانی و با او هم درد و هم کلام شوی . با او به گفت و گو بنشینی و همه آن حرفهایی که در این دنیای کر و کور مخاطبی ندارد در جان تهی او ریزی و گه گداری چشمانت را به نمی بیارایی. با او غم غربتت را در میان انبوه نوادگان قابیل ، این ساخته های فرشتگان کنتراتی کار ، فرشتگان روز مزدی که در کمتر از چند ساعت ملیونها ملیون انسان را از خاک و آب بد بوی متعفن سر هم می کنند و به این دنیای پر ملال می اندازند ، در میان انبوه همه آنها از غم غربتت بگویی. قلمت را می گویم یادت هست؟
امروز که تنها مفرم را گریز از این میانه یافته ام، خواستم تا چکمه های پر از وصله ام را برکشم و به سوی سرزمین های دور سفر کنم و ببینم که آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است یا نه ،با خود می اندیشم که آنروز که قرار دادهای ملیون دلاری را امضا می کردی و خریدهای آنچنانی شرکت مخابرات را تو انجام می دادی ، چرا به مانند دیگران نبودی؟ چرا آن پول های زیرمیزی که بارها و بارها در برابر چشمانت تابید و حتی یک بار چشمان تو آنها را بر نتابید را نپذیرفتی؟ چرا آن پولها که امروز من سخت به آن محتاجم امروز نباید در جیب تو باشد؟ چرا نتوانستی بر روی وجدانت پا گذاری تا که امروز من با خیالی آسوده به دنیای دیگری پر کشم. چرا به مانند دیگران نبودی؟ مگر چه می شد . فقط اندکی،سانتی متری جای آن کاغذهای چرکین عوض می شد . کمی از آن جیب به این ور تر سرازیر می شد. تو خود خوب می دانستی که آنها خود نیز این پول را...
وای لعنت به تو چرند بد چشم شکم چران پول پرست کاسب کار پست که امروز اینگونه به پای پدرت به قضاوت نشسته ای. لعنت بر تو...
+ نوشته شده در
2005/11/10ساعت 18:25  توسط هاتف
فرم نظر خواهیشو بستم! آخه قرار نبود کسی نظر بده. اصلا تو این اوضاع قمر در عقرب کی حال و حوصله نظر دادن داره. به قول اون شاعر گذشته از جان :
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سر ها در گریبان است . کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتوان کرد که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است!
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
+ نوشته شده در
2005/11/10ساعت 11:20  توسط هاتف
|
اول:
آقاي فرشيدي مدير يك مدرسهي غيرانتفاعي در شمال تهران است . آقاي فرشيدي از شاگردان مدرسه اش يك ميليون و 900 هزار تومان شهريه ميگيرد و هر 5 فرزندش در مدارس غيرانتفاعي تحصيل كردهاند . در مدرسهي غيرانتفاعي آقاي فرشيدي روزنامهاي جز رسالت وجود ندارد، در عينحال حتي اجازه نداده است كه يك خانم معلم اول ابتدايي باشد به گونهاي كه حتي حلالهايي را كه امام(ره) و مقام معظم رهبري آنها را حلال ميداند نگذاشته است كه رواج يابد و محيط و ذهني بسته را پرورش داده است…آقاي فرشيدي اظهار داشته است كه خداوند همهي نعمات را به يك نفر نخواهد داد مثلا اگر يك نفر هيكل بسيار درشتي دارد طبيعتا نقصي خواهد داشت و اگر كسي چارچوب بدنش سالم باشد نقص ديگري را خواهد داشت، لذا كساني كه تيزهوش هستند نيز نقصهايي مثل لاغري خواهند داشت!
دوم:من ملیاردر هستم گفته باشم!
هرکه نشنیده یا نخوانده بخواند . دارائی وزیر نفت پیشنهادی ژنرال جولیوس متجاوز از 20 ميليارد تومان است.شاید به همین دلیل بود که فرار بود ایشان جز هیئت مدیره پرسپولیس شود تا بلکه کمکی در جهت حل مشکلات تیم کرده باشند! خدا رو شکر که خودش از خر شیطان پیاده شد.
و آخر:مرگ مشکوک در حوالی برره
بنا به گزارشات محلی از توابع اطراف در چند روز گذشته روزنامه نگاری به نام کیانوش استقرارزاده که حرفهای سیاسی از خودش در می کرده است بنا به دلایل نا معلوم به طرز فجیعی وبه مرگ طبیعی مرده است!
+ نوشته شده در
2005/11/9ساعت 18:43  توسط هاتف
نخیر . مثل اینکه این قانون دوم ترمودینامیک و اصل افزایش آنتروپی جدی جدی وجود داره! اون موقع که جناب حسینعلی پور سر کلاس یا آب و تاب فراوون دم از افزایش آنتروپی دنیا می زد ما فکر می کردیم این بنده خدا واسه خالی نبودن عریضه داره این جفنگیات رو سر هم میکنه و به خورد خلق الله میده ولی انگار راستی راستی یه خبرایی هست. خلاصه اینکه از اونجایی که تو این عالم امکان همه چیز امکان داره جز وجود یک تحول بازگشت پذیر ، حتی از نوع داخلی ایش، و امکان این یکی نا ممکنه ، و از اونجایی که وبلاگ من هم جز یکی از همین مکنونات عالم امکانه، این ممکن ناگزیر از ناممکن دچار اصل افزایش آنتروپی شده ! درسته که اصل بقای انرژی توش رعایت میشه و یک روز در میون به قول رفقا آپ میشه اما چه کنه که اسیر این سنت بی رحم الهی یعنی اصل افزایش آنتروپی شده و روز به روز داره از کیفیتش کم می شه! خدایا خودت کمک کن. یه جنگی یه منگی یه انتخاباتی یه شورشی یه دعوایی جور کن تا بلکه سوژه این وبلاگ نویس های بی سوژه جور بشه!
اما نکته امروز که خیلی نکته مهمیه مساله مسابقات اسمشو نیار یا همون مسابقات جام LG یه! مسابقه ای که یه 3 چهار سالی هست که با این نام منفور و ملعون تو کشور ما انجام میشه و امسال بنا به دلایل سیاسی قراره این اسم از روش بر داشته شه! خلاصه اینکه طبق جدید ترین استراتژی و تاکتیک طرح ریزی شده توسط جناب جولیوس و سربازان لشکرش قرار شده هر کی از این به بعد دلش با ما نباشه کالاشم با ما نباشه! یعنی آقا تحریم اقتصادی اونم از سوی وارد کننده! به این میگن تاکتیک .( قابل توجه جناب ناصر خان ابراهیمی!) خلاصه اینکه این تاکتیک هر چی نداشته باشه این فایده رو داره که در صورت عمل بهش واردات ایران رو به صفر می رسونه چون این طور که بوش می یاد قراره همه دنیا دیگه دلش با ما نباشه!
+ نوشته شده در
2005/11/8ساعت 9:14  توسط هاتف
|
امسال کم شور و شوق تر از هر سال بود. اینو تعداد تماشاچی های روی سکو که تعدادشون از 65 هزار تا هم کمتر بود هم نشون می داد . شاید بعضی ها دلیلش رو بر گزاری بازی در روز شنبه و بارنندگی دیروز بدونند اما من میگم اگه این بازی حتی روز جمعه هم برگزار می شد و هوا هم آفتابی بود باز استادیوم مملو از تماشاچی نمی شد.به هر حال این همه تلاش مسئولان باید یه روزی به ثمر می نشست یا نه!
از بازی دلم نمی خواد بگم که هیچ کدوم از دو تیم چیزی برای گفتن نداشتند. در روزی که استقلال بی آزار تر از همیشه بود پرسپولیس مثل همیشه بی آزار بود و نتونست از این فرصت استفاده کنه تا اینکه با یه موقعیت که خودش به حریف داد از حریف عقب افتاد و تا پایان بازی نتونست جبران یک گل خورده رو بکنه! آخه اینم پرسپولیس بود که دیروز دیدیم؟ آی رضا شاهرودیا٬ محرمی ها درخشانا٬عابدزادهها٬ آی پیروانی ها ٬ آی با غیرتا یادتون به خیر!
+ نوشته شده در
2005/11/6ساعت 10:36  توسط هاتف
|
موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشکیده اند ،
آبها از آسیا افتاده است.
در مزار آباد شهر بی تپش
وای جغذی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
این روزها دوباره ذهننم دچار یک موج سینوسی شده است. گاه گاهی اینگونه می شوم. دل خسته و ملول ، آزرده خاطر از جهان و آنچه در اوست. از هو او آب و خاک و آتش گرفته تا مصنوع این آخری یعنی آدم. نه چه می گویم انسان که از خاک آفریده شده است. همان که به قول آن نویسنده آزاده از نوادگان قابیل است. چرا که این قابیل ستم پیشه بود که در ازل، نسل هابیل و هابیلیان را بر انداخت. پس هر چه هست و نیست از ریشه اوست. از نژاد اوست. نمی توان از او خرده گرفت که فطرتا ناپاک است. انگار دوباره این موج سینوسی ذهنم زیر خط افق افتاده است. همه چیز را منفی می بینم. زندگی از این پایین هم صفای خود را دارد.
امروز به نوشته های پیشین ام نگاه می کردم. نوشته "خرچنگ مرد" را می خواندم و می گریستم. به حال خرچنگی که مرده است ولی هنوز نفس می کشد . خرچنگی که مرده است اما تظاهر به زندگی می کند. آخر دیگر گریزی ندارد. باید بسوزد و بسازد. به قول آن دست به قلم جوان از توازن خارج شده است و به جزر و مد رسیده است. امروز برای خرچنگ هایی می گریستم که روی این آب ناپاک و گل آلود دست و پا می زنند اما سالیان سال است که از خود بی خود شده اند. در این دنیا زندگی می کنند اما این دنیا را نمی چشند. نمی دانم چه می گویم. مهملاتی از ذهنم تراوش می کند و این برگ سپید، امانت دار آنها می شود. مرا مدیون خود می کند. این بغض نشکسته در گلویم را آزاد می کند و در کشیدن این بار سنگین غم با من شریک می شود و زخم های فرو بسته ام را التیام می دهد.
بهر حال زیاد این نوشته ها را جدی نگیرید. این ها را برای قلب بیمار خود نوشتم تا شاید روزی که به توازن بازگشتم بیایم و به این نوشته ها بخندم. اما نمی دانم آن روز کی خواهد بود. تا به امروز که 5 سال است از توازن خارج شده ام و دیگر بدان نرسیده ام. تا چه پیش آید...

+ نوشته شده در
2005/11/5ساعت 7:6  توسط هاتف
|
بیست و پنج سال از 13 آبان آن سال گذشته است و در این مدت هر سال به مناسبت این رویداد تاریخی مطلبی در مورد آن نگاشته شده است. امسال هم در روزنامه همشهری مطلبی به فراخور زمان تحت عنوان واقعه ای تاریخی که به تاریخ نپیوسته است آمده است. نگارنده در این مقاله کوشیده است تا با سرپوش گذاری بر این واقعه اسفناک تاریخی آنرا درخور وضعیت سیاسی آن زمان و شور و شوق انقلابی ایرانیان بداند.
" بی تردید گذر زمان ، مفاهیم زندگی سیاسی انسان را تغییر داده و تکامل می بخشد . این واقعه نبز گرچه در ابتدای انقلاب با مفاهیم انقلاب سیاسی آن دوران به وقوع پیوست ، اکنون با شرایط جدید نمی توان به تفسیر آن پرداخت."
ولی اکنون با گذشت 25 سال و به رغم تمام تکاملات سیاسی دیگر بار، با روی کار آمدن اندیشه های 25 سال پیش که دیروز سفارت کشوری را تسخیر می کرد و امروز در پی محو نقشه کشوری از جغرافیای زمین است می توان به تفسیر آن واقعه پرداخت. واقعه ای که تبعات آن محدود به بلوکه کردن دارایی های هنگفت ایران در آمریکا و جنگ تحمیلی ایران و عراق و تحریم های اقتصادی نخواهد شد بلکه تبعات دامن گیر آن تا به امروز و کشاندن پرونده هسته ای ایران به شورای امنیت و تا فردا – اگر فردایی باشد- کشیده خواهد شد.
پ.ن: "تحریم اقتصادی ایران ، بلوکه کردن کلیه دارایی های ایران در بانکهای آمریکا از عوارض تسخیر لانه جاسوسی آمریکا بود که به دلیل حمایت عظیم مردمی از انقلاب اسلامی نتوانست تاثیری تعیین کننده بر روند اوضاع جاری کشور داشته باشد"
نمی دانم " تاثیر تعیین کننده" دیگر چه می توانست باشد! شما می توانید این ترکیب را برای من ترجمه کنید؟
+ نوشته شده در
2005/11/2ساعت 22:12  توسط هاتف
|
امروز می خوام کمی در مورد پروژه پایانی خودم و اتفاق جالبی که در این مورد دیشب برام اتفاق افتاد توضیح بدم.
موضوع پروژه من (که به جرات می تونم بگم یکی از پیچیده ترین موضوعات پروژه های ورودی های 80 است) طراحی فرآیند تولید نشاسته از آرد گندم به میزان 3.5 تن در ساعته. که البته شامل طراحی پروسه تولید نشاسته، طراحی مواد در گردش(Material Balance) ، سخت ترین بخش طراحی سیستم لوله کشی فرآیند، انتخاب تجهیزات و قیمت گذاری تجهیزات هست.حالا موضوع به این پیچیدگی یک طرف استاد سخت گیری مثل دکتر نوری که این جناب عقاب خوب ایشان را میشناسند یک طرف. البته نا گفته نماند که اگر کمک های بی دریغ دکتر نبود واقعا این پروژه توسط یک دانشجوی لیسانس اون هم تک نفره با اون همه فشار روحی (مثل ورزش های تک نفره که همه فشار روی یک نفره) قابل انجام نبود.
اما موضوع جالبی که دیشب اتفاق افتاد از این قرار بود که تو بخش طراحی سیستم لوله کشی و Optimize کردن خطوط لوله که با نرم افزار خاصی انجام می شد به error های بسیاری بر خورد می کردم. طوری که هر بار که سیستم رو Run می کردم( که البته هر Run حدود 2 ساعت طول می کشید) با خطاهای زیاد و با علت نامعلوم بر می خوردم . این اتفاق حدود یک ماه من رو به خودش مشغول کرده بود که دیگه یواش یواش داشت من رو نا امید می کرد تا اونجا که دیشب خواب دیدم دارم رو پروژه کار می کنم و تو خواب دیدم که اشتباه کار کجاست و این خطاها از کجاها داره آب می خوره . خلاصه اینکه راه حل موضوع رو تو خواب دیدم و وقتی امروز صبح از ساعت 8:30 مشغول به رفع مشکلات شدم حدود ساعت 11 جواب مساله رو گرفتم. و الان دارم رو ابرها پرواز می کنم! جاتون خالی این بالا خیلی با صفاست!

+ نوشته شده در
2005/11/1ساعت 10:22  توسط هاتف
|
چهل روز گذشت از آن روز که چشم بر آسمان به انتظار آمدن تو نشستیم. اما تو هنوز در راهی...

+ نوشته شده در
2005/10/31ساعت 10:43  توسط هاتف
|
امروز 7 آبان در حالی که این ویروس بی شرم و حیای سرما خوردگی بدون اجازه وارد بدن بنده شده و موجبات ملالت خاطر جناب خرچنگ رو فراهم آورده به بررسی چند موضوع اساسی می پردازم!
نکته اول که بسیار بسیار اساسی است جهان بدون صهیونیسم یا The World Without Zionism هست. اصولا باید دید تا چه حد جهان بدون صهیونیسم مفهوم پیدا می کنه و یا اصولا جهان بدون سرمایه هنگفت صهیونسم به چه چیز شبیه خواهد شد و یا اصولا اصطلاح Wipe off در مورد این گروه یا حزب یا دسته یا رژیم معنی و مفهومی خواهد داشت یا خیر! به هر صورت برگزاری چنین همایشی از سوی ایران اون هم در این موقعیت حساس کنونی و ایراد سخنان آن چنانی توسط رییس جمهور یک مملکت شبیه حالت یک بیمار ریویه که از روی تخت بیمارستان بلند شه و بره رو تشک کشتی بخواد کشتی بگیره!( خدایی مثال رو حال کزدی؟)
مساله بعدی که این روزها به یکی از جنجالهای روز تبدیل شده مساله دانشگاه آزاده! بالاخره ما نفهمیدیم این شهریه دانشگاه نیم چه آزاد نیم بند اسلامی بالا هست یا نه؟ آیا اصولا دعوا سره نرخ دانشگاهه یعنی آیا( بازم) اصولا کسی دلش به حال دانشجوی بد بخت تو این مملکت می سوزه یا این موضوع هم بدبختانه به یکی از جنگهای لفظی احزاب تبدیل شده! آخه بابا جون شما که تا دیروز تو یه صف بودید چی شد تو این چند ماهه و تو گیر و دار این انتخابات معلوم الحال زدید به تیپ و توپ همدیگه! بهر ترتیب بنده از همین جا به عنوان نماینده قشر دانشجو اعلام می کنم که به جای پاس کاری توپ شهریه از این زمین به اون زمین پیشنهاد اون طرف دعوا رو عمل کنید یعنی به جای این همه جو سازی ، یک وام بلند مدت بدون بهره برای دانشجویان این دانشگاه فراهم کنید تا مردم هم حس کنند که دل شما واقعا داره به حالشون می سوزه!
والسلام!
خرچنگ بیمار!
+ نوشته شده در
2005/10/29ساعت 21:52  توسط هاتف
|
امروز دست نوشته ای خواندم. زیبا و سرشار.چون پاره ابر سپید گوشه آسمان در نخستین بامدا د شسته خلقت . زیبا چون طلوع خورشید این زیور آسمان پس ازغرشی سهمناک. زیبا چون بغض فرو پیچیده در گلوی کودکی تنها . اما چرا تنها؟
من همه طبقات آسمان را گشته ام. در دل دریاهای بی کران. در دل زمین در میان انبوه دست نوشته های عاشقانه و شاعرانه ای که معشوق خود را می خواند و چه وقیحانه از عشق خود می گویند نه از آن عشق های آسمانی که ار آن قربانت شوم های بی شرمانه زمینی و شگفتا که در زیر این چرک های سیاه نشسته بر بستر سپید کاغذ نظراتی سرشار. گاهی هفتاد. گاهی هشتاد که به به (بع بع) چه زیبا نوشته ای و من هم به روزم و به دنبال کسی که همانند خودم باشد و برای شعرهای نه شبیه شعرم هم صدایی می خواهم.
اما دریغا که گاه گاه که از میان انبوه این نسل بی صدا و خاموش و سرد فریادی بر می خیزد با او هم نوایی نمی کنیم. صدایش را خاموش می کنیم که تو هم به مانند اسلاف ایرانی خود خوب شعر می گویی و بی محتوا سخن می رانی. اما چه خوب بود جور دیگر از اسلاف خود یاد می کردی. اسلافی که همیشه در پی آن بود که رنگی بالاتر از خود را همرنگ خود سازد. رنگی بالاتر را بر نمی تابی.قطار در حال حرکت را سنگ می زنی که چرا آن در جریان باشد و من ساکن. پس باید سنگش زنم . بیازارمش تا او هم به سکون در آید که مبادا تکانی بر خود داده باشی و سعی در بر هم زدن سکون خود کرده باشی.
اما به راستی از چه سرشارشده ای که اینگونه دم از محتوا می زنی. حقا که شگفت آورید. شمایی که همه چیز را وارونه می بینید و عینک وارونگی را از چشم هاتان بر نمی دارید.
اما آن بغض پیچیده در گلو یک هم درد آشنا دارد. با او هم نژاد است اما هم خانه نیست. دو بیگانه اند اما دو بیگانه هم درد و می دانیم که" دو بیگانه هم درد از دو خویش بی درد یا نا هم درد با هم خویشاوند ترند"
+ نوشته شده در
2005/10/27ساعت 13:41  توسط هاتف
|
امروز بعد از چند روزی که مطلبی ننوشته بودم بر گشتم. نوشتن و به روز کردن وبلاگ بعد از این همه مدت خیلی کار سختیه! واقعا سخت. به هر حال قبل از هر چیز این عکس رو اینجا زدم تا برای همیشه یادم بمونه که اینجا جای خوابیدن نیست.

1.مساله اول که می خواهم بهش اشاره کنم مساله فلسطینه. اینکه در این مدت قریب 80 سالی که از اشغال سرزمین های فلسطین می گذره همه مسلمانهای جهان می دونن که چه ستم ها و چه جنایاتی در حق مردم فلسطین نشده اما بعد از گذشت سالها این کشورهای به ظاهر مسلمان عربی یکی یکی از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردند و در باطن و نه در ظاهر نه تنها اسراییل رو به رسمیت شناختند بلکه یکی از شرکای سیاسی ، اقتصادی این کشور شدند و در عمل خنجری از پشت بر کمر اعراب مسلمان فلسطینی وارد آوردند تا یک بار دیگه نشون بدند که از عرب جماعت نباید انتظار بیشتر از این داشت.
حال در این بین اعمال سیاست های این چنینی از سوی ایران-- که نه تنها هیچ گاه از سوی اعراب حمایت نشده ، بلکه همواره اعراب با پیش کشیدن موضوعات جعلی و بی هویت و بی اساس مانند مساله جزایر ایرانی خلیج فارس یا وسط کشیدن خلیج عربی به جای خلیج فارس در تمامی نشست های خود سعی در منزوی کردن ایران داشته اند-- ، بیشتر شبیه قضیه کاسه ای است که از آش خود داغ تر شده است.
2.مساله دوم رو تو پست بعدی خواهم نوشت. مساله ای در باب شهریه دانشگاه آزاد که این روزها بحث اصلی جلسات هیئت دولت و مجلس شده!
+ نوشته شده در
2005/10/26ساعت 19:23  توسط هاتف
|
امروز می خوام به سبک یکی از دوستان علیرضا موحدی پست نویسی کنم:
پ.ن۱:
روزی که نامه اعمال مرا پيچيدند
بردند به دیوان عمل سنجيدند
بيش از همه کس بود گناهانم اما
من را به محبت علی بخشيدند
پ.ن۲:
"پس خدای سبحان برخی از حق های خود را بر بعض مردمان واجب داشت و آن حق ها را برابر نهاد و واجب شدن حقی را در مقابل گزاردن حقی گذاشت و حقی بر کسی واجب نشود مگر حقی که برابر آنست گزاده شود."
پ.ن۳:
"بپرهیز از رای زدن با زنان که زنان سست رای اند ٬ و در تصمیم گیری ناتوان.( از اینجا به بعد به علت احتمال سو تعبیر اصل متن را می آورم) و اکفف علیهن من ابصارهن بحجابک ایاهن فان شده الحجاب ابقی علیهن٬ و لیس خروجهن باشد من ادخالک من لا یوثق به علیهن٬ و ان استطعت ان لا یعرفن غیرک فافعل. و کاری که برون از توانایی زن است بدو مسپار که زن گل بهاری است لطیف و آسیب پذیر٬ نه پهلوانی است کارفرما . و مبادا گرامی داشت او از حد گذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار کنی.
پ.ن۴:
""هرگونه حرکت با چراغ خاموش در راهگذر پ.ن۳ ممنوع است""
+ نوشته شده در
2005/10/23ساعت 11:23  توسط هاتف
|