برای یک بار هم که شده این شاهکار شعر نو را کامل بخوانید:
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در
2005/12/21ساعت 18:29  توسط هاتف
فکرش رو بکنید این جناب دکتر آصفی سخنگوی ورازت خارجه بیاد از یه طرف بحث کشتار یهودیان که توسط قدیس شرقی مطرح شد رو یه بحث علمی بدونه و از طرف دیگه این اعراب یه زمانی مارمولک خور بیان و دوباره بحث جزایر ۳ گانه رو مطرح کنن و ایران رو در استفاده از انژی هسته ای تهدید کنند و از یک طرف دیگه گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر درمورد اعدام های سالهای ۶۶ و ۶۷ قضیه ای مبتذل عنوان بشه و از یه سمت دیگه اتحادیه اروپا پاشو بکنه تو یه کفش که بالام جان هیچ تیمی از این قاره حق برگزاری بازی دوستانه با تیم ایران رو نداره و دوباره از اون طرف تشک در حالی که یه خمت دست یکی دیگست یکی دیگه بیاد اون خمتم بگیره و پا در هوات بکنه و خلاصه..... از جهت ۵۶ ام یکی دیگه بیاد و ب... رو قیافت و ....
اون وقته که می فهمی تو این دنیای در ندشت چه قدر غریب و بی کسی!
پ.ن: امروز از دکتر نوری شنیدم که گویا امسال هیچ دانشجویی از ایران در دانشگاههای اروپا سهمیه پذیرش نخواهد داشت مگر اینکه شرایط علمی خاصی داشته باشه . یعنی یه جورایی نابغه باشه! خدا به دادم برسه با این وضعیت آینده مبهم ام!
+ نوشته شده در
2005/12/20ساعت 19:45  توسط هاتف
|
روز اول که دیدمش روز اول کلاس سیالات یک بود. ندیده و نشناخته این واحد را باهاش بر داشتم. از همون لحظه اول که دیدمش تو دلم گفتم این از اون آدمای از خود راضی و عنقه که آب من باهاش تو یه جوب نمیره . و واقعا هم همین طورشد طوری که یه بار بعد از امتحان پایان ترم با هم درگیری لفظی شدید پیدا کردیم. همون روز ته دلم یه چیزی صدا کرد که این همونیه که دنبالشی. تا یه روز با همه بد گویی هایی که ازش می شد و از سخت گیری هایی که ازش نقل کرده بودند دلم رو زدم به دریا و باهاش پروژم رو گرفتم .
و امروز به همون ندای هاتف غیبی رسیدم که می گفت این همونیه که پی اش هستی. هیچ باورم نمی شد که حرفایی که به بابام هم روم نمیشه بگم، یه روز بتونم باهاش در میون بذارم. ته اون چهره عنق و از خود راضی یه مرد مهریون نشسته بود که اسمش نوروز محمد نوری بود.
این پست رو تقدیم می کنم به دکتر نوری که برای من بیش از یک استاد پروژه بود
+ نوشته شده در
2005/12/19ساعت 19:37  توسط هاتف
|
وا مصیبتا که این اخبار بیست و سی چه حقایقی از وضعیت اسفناک این مملکت فاش میکند. 2 شب پیش گزارشی پخش شد از استان کرمان. این دیار کریمان! در لابلای همه فجایعی که شب و روز در این استان اتفاق می افتد و گزارشگر تک تک آنها را بیان می کرد موضوعی از همه چشم گیر تر و غم انگیز تر بود. ماجرا از این قرار بود که اتوبوس های مسافری صندلی های ماشین را برداشته بودند و به جای آنها گالن های گازوییل گذاشته بودندو به صورت علنی و مشهود گالن های گازوییل را از کشور قاچاق می کردند و انگار نه انگار که مرزبانی و پاسدار انقلاب اسلامی و چیزی با این مضامین وجود دارد.انگار که گرگ و چوپان خیلی وقت است با هم دست برادری داده اند. چه تجارت پر سودی این سمت مرز لیتری 20 چوب آنسوی مرز 180 تا! خدا بدهد برکت.
حالا این جناب قدیس شرقی به جای آنکه وضعیت اسفناک مملکت خود را سر و سامان بدهد برود چپ و راست بنشیند و بگوید:" اگر این غربی ها از فجایعی که در حق یهودیان در جنگ جهانی دوم ناراحتند، قسمتی از آلاسکا را برای ساختن دولت یهودی به آنها اختصاص بدهند!"
اما چه سود ازاین قلم فرسایی که از قدیم و ندیم گفته اند:
این سخن ها کی رود در گوش خر گوش خر بفروش و دیگر گوش خر!
+ نوشته شده در
2005/12/16ساعت 20:43  توسط هاتف
|
How many lives do we live? How many times do we die? They say we all lose 21 grams... at the exact moment of our death. Everyone. And how much fits into 21 grams? How much is lost? When do we lose 21 grams? How much goes with them
+ نوشته شده در
2005/12/13ساعت 16:36  توسط هاتف
|
به پیش چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا:
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین بر کنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست

+ نوشته شده در
2005/12/13ساعت 9:23  توسط هاتف
آه که چه خاکی اینجا را فرا گرفته است! خاک و دوده و سیاهی و انزوا و تلخی و ناکامی و سیاه بختی و تاریکی در این روزهای خشک و بی باران ...
کرکره ها بالا... چراغها روشن ...پیچاندن پیچ رادیو... صدای دل نشین ضربی ترک...آب و جارو کردن دم در مغازه...دستمال کشیدن روی پیشخوان...بسم الله الرحمن الرحیم ... الهی به امید تو....
یک هفته پر از اتفاقات بزرگ و کوچک و بیشتر تلخ تا شیرین. از سقوط هواپیما تا مرگ منوچهر نوذری. از اتفاقات روز دانشجو تا دوباره با سر تو دل دشمن رفتن جناب قدیس شرقی! از قرعه کشی جام جهانی تا مسابقات غرب آسیا و نتایج ضعیف! از کابوس های نیمه شب تا رویاهای روزانه خرچنگی. از شب شراب تا بامداد خمار. از ظلمات شب تا باریکه نور به سوی صبح صادق. از نظر یکی از خوانندگان تا خسته کننده بودن این وبلاگ!
تمام اینها در یک هفته در هفت روز در هفت شب و در یک چشم به هم زدن شاید در همه طول عمرت! برای امروز کافیه . شرایط روحیم بیشتر از این اجازه نوشتن بهم نمیده.
آ...ه یک چیزی یادم رفت. ایران واقعا تو گروه سختی افتاده. به این نامها نگاه نکنید پرتغال مکزیک آنگولا. امروز در دنیا نامها فوتبال بازی نمی کنند بلکه کشورها و مردمان اون کشور هستند که روحیه تعصب حمیت و غیرت رو در بازیکنان زنده میکنند . امروز روز فوتبال کشورهایی چون آنگولاست. مردم فقیر کشورهای آفریقایی . مردم زجر کشیده و پا برهنه برزیلی. مردمی چون ملت مکزیک که فوتبال در رگ و ریشه اونهاست . هیچ یادم نمیره زمانی که مکزیک در یورو 2000 در برابر هلند دو به صفر عقب بود با یک تعصب مثال نزدنی بازی رو مساوی کرد. امروز روز فوتبال ملت هاست نه نام ها و ستاره ها!
پ.ن: این پی نوشت برای اینکه دیگه ایراد نگیرید. مکزیک سال ۲۰۰۰ به جای یوگوسلاوی جنگ زده وارد مسابقات یورو ۲۰۰۰ شد!!!
به نظر من از گروههای هشت گانه اینها صعود می کنند:
گروه اول
آلمان و اکوادور( حذف: کاستاریکا لهستان)
گروه دوم
انگلستان و سوئد( حذف: پاراگویه ترینیداد و توباگو)
گروه سوم
ساحل عاج و هلند( حذف:آرژانتین صربیا)
گروه چهارم
مکزیک و آنگولا(حذف: ایران پرتغال)
گروه پنجم
غنا و چک (حذف: ایتالیا آمریکا)
گروه ششم
برزیل و کرواسی (حذف: ژاپن استرالیا)
گروه هفتم
فرانسه و توگو ( حذف: کره سوییس)
گروه هشتم
اسپانیا و اوکراین ( حذف: عربستان تونس)
+ نوشته شده در
2005/12/11ساعت 10:32  توسط هاتف
|
جمعه یعنی دو روز پیش اولین جلسه کلاس فرانسه بود. هر چی از زیبایی این زبان براتون بگم کم گفتم. واقعا زبان شیرین و زیباییه. بی خود نیست که این زبان رو زبان عشاق معرفی کردند. تو 3 جلسه اول که هر 3 جلسه جمعه بر گزار شد( توجه به دیکته برگزاری!) فعلا سلام احوال پرسی و معرفی کردن خودمو یاد گرفتم. ولی تلفظ هاش خیلی سخته! مثلا لغت نگاه کردن Regardez که ریگاردز نوشته می شه به صورت قوگقده خونده میشه. فکر کنم یه یک سالی باید رو این زبان ممارست کنم تا یه چیزایی دستگیرم بشه.
دیروز جلوی پست خونه دانشگاه قیامتی بود. صف که شامل تمام دانشجو و دانشجو نماها بود از جلوی پست خونه تا دم آزمایشگاه موتور احتراق داخلی کشیده شده بود. این که میگم تا دم آزمایشگاه احتراق داخلی کشیده شده بود غلو نمی کنما( غلو کردن به سبک قدیس شرقی)من خودم با چشمای خودم دیدم! ولی واقعا عجیبه. اینکه دانشجویی که تو طول چهار پنج سال تحصیلش به زور ترس از مشروطی و اخراج شدن شب امتحان مرحمتی نموده و لای کتابی باز کرده و رنج بیداری تا صبح رو بر خود خریده و صبح امتحان به ضرب تقلب و هزار کلک و دونگ دیگه ای اومده یه 8.53 گرفته و خلاصه بعد از هزار صغری کبری چیدن جلوی استاد یه ده با ارزش گرفته و خلاصه تمام درساشو این طوری پاس کرده چه جوری شده حالا به فکر کنکور کارشناسی ارشد افتاده و بلا نسبت بلا نسبت این جناب ... داره مثل اسب می خونه. این واقعا عجیبه! شاید این عشق تحصیل یوهویی تو وجودش قلمبه شده و زده بیرون! شایدهم این افزایش پایه حقوق از 200 تومن برای یک لیسانسه به 240 تومن برای یک کارشناس ارشد واقعا اثر بخش بوده و یه تاثیری تو روحیه فرد گذاشته!
انشالا که همشون موفق باشن!
+ نوشته شده در
2005/12/4ساعت 9:36  توسط هاتف
|
در راستای رویت هلال نورانی اطراف جناب جولیوس در هنگام نطق و خطابه بر بالای منبر جهانی به منظور بررسی صحت وسقم قضیه مصاحبه ای ترتیب دادیم که خواندن آن خالی از لطف نیست:
-آقای جولیوس لطف کنید در رابطه با این هلال نورانی برای خوانندگان عزیز توضیحات بیشتری ارایه کنید؟
-ا.ن: والا دروغ چرا من خودم با چشم های خودم دیدم وقتی داشتم می رفتم بالا یه نور سبزی هم چین اومد دور منو گرفت که انگار دور و بر من نور افکن انداخته بودند. حالا از یه طرف این نور تابیده میشد از طرف دیگه این پشه ها هی می خواستن بیان دور و بر این نور ولی جلل الخالق که این نور می خواست از من تو حین سخنرانی ایم محافظت کنه!
-شما قضیه این نور رو که خاصیت محافظتی هم داشته تا چه حد به حشره کش های جدید امروزی مرتبط می دونید؟
-البته امروزه بسیاری از مسایل ماورا الطبیعه داره به روش علمی ثابت میشه و از اونجایی که من خیلی با سوادم و سطح فکریم خیلی بالاست این قضیه رو بی ارتباط با اون قضیه نمی دونم. البته باید خاطر نشان کنم من خیلی با جذبه هم هستم به طوری که در حین این بیست و هفت هشت دقیقه سخنرانی من حتی یک نفر هم پلک نزد!
-مبالغه می فرمایید!؟
- ا.ن: نه به جان شما ! من با همین چشم های خودم دیدم که هیچ کس پلک نزد . البته شاید بپرسید من چه طور حواسم به ته سالن بوده ؟ باید بگم که من برای ته سالنی ها هم مامور گذاشته بودم که آیا آنها پلک خواهند رد یا خیر که الحمدلله آنها هم پلک نزده بودند! البته یک نفر در حین سخنرانی به صورت ارادی چشمکی زد که اون هم خانم کنده لیزا بود که در حین خطابه من هی از اون مخفی گاهش به من چشمک می زد و برای من بوس می فرستاد که بحمدالله و المنه کوچکترین تاثیری بر روحیه انقلابی من نذاشت!
-اما همون طور که شما خودتون می دونید و آدم با سوادی هستید آدمیزاد اگه حدود سه دقیقه پلک نزنه سطح خارجی چشمش به کلی خشک میشه! این چه طور ممکنه؟
-ا.ن: البته حرف شما متینه ! به همین خاطر من به حضار قبل از سخنرانی گفته بودم از روغن موتور SAE40 به میزان 25 قطره در هر یک از دو چشم بچکونن تا تو این حین چشمشون خشک نشه!
-خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید . جناب جولیوس اجازه هست از این به بعد شما رو با نام " قدیس شرقی" صدا کنیم؟
-ا.ن: ...
+ نوشته شده در
2005/11/30ساعت 21:44  توسط هاتف
|
روزگاری بسیج مدرسه عشق بود. روزگاری بسیج نامی بود برای گردآوردن عزم یک ملت، برای حفظ هویت. برای اعتلای یک میهن برای بقا ، برای ماندن، برای استقلال و برای بودن. رئزگاری بسیجی یک کودک 13 ساله بود که با قلب صاف و بی آلایش ، با سینه های کوچک اما سپر کرده اش در برابر دژخیم می استاد و نعره بر می آورد اینجا خاک من است. من از آن دفاع خواهم کرد حتی به قیمت هزاران تکه شدن این سینه کوچکم.
روزگاری بسیجی را می توانستی از صفای باطن و عشق درونش باز شناسی . روزگاری بسیجی نه آن صاحب ریش و موی مخصوص بود بلکه آن بزرگ مردی بود که تاوان کوچک مردان زمان را می داد. وطنش را دوست می داشت در پی حفظ و دوام آن بود. نمی خواست دیگر بار پای عرب و اجنبی بر آن فرود آید. آن زمان همه مردم ایران بسیجی بودند نه ده ملیون و بیست ملیون که به تعداد قلب های تپنده زمان.
و امروز بسیجی نه آن بسیجی دیروز است که تنها وام دار نام بزرگان دیروز است. قلبش نه آن قلب زلال و تپنده دیروز بود که امروز غباری از سیاست و خود بزرگ بینی و جاه طلبی بر ان نشسته است. بسیجی امروز نه آن است که دیروز جان در طبق اخلاص می نهاد و بی پروا می تاخت که امروز اگر در اداره ای دانشگاهی محفلی جایی گرد آید منتظر است تا برنامه ای ، به سلامتی سفر سیاحتی زیارتی و چیزی از این قبیل... خوشگذرانی با نام بسیج؟ نه... بسیجی امروز نه ان بسیجی دیروز است.

+ نوشته شده در
2005/11/27ساعت 11:57  توسط هاتف
|

۲۵نوامبر 2005: امروز درست 82 روز از اون روزی که یه فکر خام تو کله ام افتاد می گذره . فکری که مثل خوره افتاد به جونم و من و با خودش کشوند و کشوند و کشوند تا امروز و تا فردا که خدا میدونه چی میشه! هم از درس ما رو انداخت هم از زندگی. هم اون رو از دست دادم(خودت میدونی کی رو میگم) هم اینکه احتمال زیاد باید دور و بر کنکور یه خط قرمز بکشم! آی یا یا یای...امان از این رفیق ناباب که هر چی می کشم از این رفیق نا بابه ! آخه امین جان نونت نبود آبت نبود فرنگ رفتنت چی بود این هم با این معدل پونزده و خورده ای و نه مقاله ای نه به قول رفقا پیپری! کارم شده شب تا صبح بشینم و مثل این مالیخولیایی ها برم تو سایت این دانشگاههای در پیت که عکس صفحه اولشون یه پسر سیاه بی ریخت و دماغویه که وسط 2تا دختر بلوند ، هلو و ترکه ای داره می خنده و قدم میزنه که آره بابا اینجا با هر قیافه ایه میشه یه دور به سلامتی رفت سفر سانفرانسیسکو و برگشت یا حداقل همون نزدیکی ها لس آنجلس رو زیارت کرد و سلامی رسوند و دوری زد و حالی و صفایی و لاس وگاس به قول خودت! نه خدایی از این تبلیغ موثر تر دیگه چی پیدا میشه؟ دردسرت ندم آخرش که میل میزنی به اون سکرتریه بی همه چیز وازش بالفرض میپرسی که هزینه تحصیل سالی چند یورو میشه یا مثلا چه راههایی برای گرفتن یه assistantship نصفه و نیمه وجود داره ، اگه خیلی شانس بیاری که میل های اینترنشنالشون رو Spam نکرده باشند بعد از هشت نه روز جواب بده که ممنون از اینکه می خوای از دانشگاه ما پذیرش بگیری!!! آخه بالام جان من فارسی خوب بلد نیستم تو که انگلیسی خوب بلدی پس این چه جوابیه؟
خودت هم که خوب می دونی این چند سال نذاشتی مثل بچه آدم درس بخونم تا مثل رفقا یه معدل هفذه هیجدهی بگیرم و کلاهمو یه کم بالاتر بذارم . این شد که هم خودم هم خودت مجبور شدیم دور برو کانادا آفتابی نشیم! آخه می دونی کانادا خیلی سرده منم که پوستم حساس اصلا نمیتونم اونجا موندگار شم می ترسم پوستم خشکی بزنه! پس فعلا یه کم طول جغرافیایی رو بیار پایین تر بلکه مشتری بشیم! می رسیم به سوید و دانشگاه Chalmers که هر چند دانشگاه خیلی خوبیه ولی اونم بعیده به دو تا آسمون جل مثل من وتو پذیرش بده! آلمان هم که نمی تونیم بریم آخه بد بختی همشون GRE می خوان و من و تو که اون یه قلم رو هم تو چنته نداریم! پس آخرین زورمون رو باید تو فرانسه بزنیم. آخر عمری همین یه کارمون مونده بریم وسط یه مشت زبون نفهم دل بدیم و قلوه بگیریم! آخه خدا مادرتو بیامرزه حالا چه جوری تو این 7 8 ماه فرانسه یاد بگیریم؟؟؟ حالا فرضا که از اونجا پذیرش گرفتیم ٬من با غم دوریه تو چه کنم.؟تو که می دونی من بدون تو یعنی هیچی! اگه ما رو از هم جدا کنن از من و تو جز دو تا آدم بی روح که بی خود و بی جهت دارن تو این دنیا پرسه می زنن چی میمونه؟ عزیزم دلم برات تنگ میشه! هووووووی امین با تو ام . خوابت که نبرده؟ هان؟؟؟
پ.ن۱: به نظر شما چه کسی به جز عقاب( کفتر چاهی) می تونه نتایج نظر خواهی من رو خراب کرده باشه و یک شبه هفت تا رای به ایتالیا داده باشه؟؟؟
پ.ن۲: برای یه کار خیر و خدا پسندانه به اینجا مراجعه کنید.
+ نوشته شده در
2005/11/25ساعت 19:0  توسط هاتف
|
شب ، شب جمعست و متعلق به آقامون امام زمان. تو این شب عزیز می خوام دلتون رو ببرم سمت کربلا پیش جد بزرگوار اون حضرت امام شهید و مظلوم امام حسین.
نه من هم چین قصدی ندارم اینا حرفای مداحی بود که چند وقت پیش تو تلویزیون داشت اجرای برنامه می کرد و با اون شور و حال همیشگی دلها را به سمت کربلا روونه می کرد.
اما نکته جالبی که تو صحبتهاش بود این بود که یه پدر بیامرزی از یه پدربیامرز دیگه شنیده بوده که پدر یکی از پدر بیامرزهای اصفهانی از مرحوم پدربیامرز حاج خیاط اصفهانی نقل کرده که:
پنج شنبه شبی از شبهای سرد و پرسوز و زمستانی حاج خیاط اصفهانی (ره) برای مناجات وبه نیت قربت به معبود به سمت کوههای پربرف حاشیه شهر میره که در همون حال و احوال روحانی میون کولاک و سرمای شب می بینه که گرگی سرش رو زیر برف کرده و داره با سوز و گداز ناله می کنه که یا امام عصر ای آقا ای مولا ای سرور پس کی ظهور می کنی .آخه ما تا کی باید از گوشت حرام تناول کنیم؟؟؟
ازاین رو نعوذ بالله میشه نتیجه گرفت که با ظهور آقا تمامی گرگ های شریف بعد از آن برای دریافت گوشت کوپنی یا قسطی جلوی گوشت فروشی ها صف خواهند بست تا از موهبات گوشت حلال بهره مند بشن!
یا آقا یا مولا یا سرور پس کی ظهور می کنی تا شر این دین فروشان دوزاری دیروز و دو ملیونی امروز(این اساتید برای 5 شب اجرای برنامه در این حدود دستمزد می گیرند) را از روی زمین پاک نمایی؟
پ.ن1: به احتمال زیاد تو کنکور کارشناسی ارشد ایران شرکت نمی کنم. یعنی اون قدر آمپرم زده بالا که یا کارم جور میشه و از ایران میرم یا به محض اینکه از پروژم دفاع کردم میرم معافیت سربازی ام رو می گیرم و یه کار پیدا می کنم و می رم سر کار. عقاب بهتره تو هم همین کار رو بکنی!
پ.ن2: تو بعضی از وبلاگها دیدم که هنوز خیلی ها فرق گذاشتن و گزاردن رو نمی دونن و به غلط یکی رو به جای دیگری استفاده می کنن . این خیلی غم انگیزه . بنابر این پست بعدی پستی نگارشی و املایی خواهد بود تا تفاوت این دو را تبیین کنم!
+ نوشته شده در
2005/11/24ساعت 21:3  توسط هاتف
|

نمی دانم در درس مهارت های زندگی هرم مازلو به شما معرفی شده است یا نه اما برای همه آنهایی که مهارت های زندگی را پاس کرده اند و یا حتی آنهایی که تا به حال نام این درس به گوششان نخورده است شنیدن نام "هرم مازلو" خالی از لطف نیست. در این هرم که بسیار شبیه هرم غذایی برای افراد است نیازهای روح انسان در آن گنجانده شده است. به طوری که در این هرم اساسی ترین نیازها در کف هرم و نیازهای متعالی در مراحل بالاتر آمده است. 3 ستون اولی در این هرم نیازهای کمبودی نامیده می شود و ما بقی ستونها که تعداد آن بیش از آنچه در بالا آمده است می باشد نیازهای متعالی نامیده می شود. نیازهای کمبودی به این معناست که شخص اصالتا با کمبود این نیازها مواجه می باشد و نامین این نیازها به واسطه عامل ثانویه برآورده می شود. در کف این هرم نیازهای فیزیولوژیک بیانگر نیازهایی مانند نیاز به آب هوا و غذا و نیازهای جنسی و ... می باشد. کف هرم نیازهایی را مشخص می کند که شخص برای رسیدن به این نیازها حاضر است تا نیازهای طبقات بالاتر را در معرض خطر قرار دهد تا آنها راتامین کند . به طور مثال شخص حاضر است تا امنیت را فدای بر آورده کردن نیاز جنسی حود کند.
در واقع رشد و تکامل روحی فرد هنگامی صورت می گیرد که تمامی نیازها یک به یک و طبقه به طبقه بر اساس اولیت بر آورده شود. بر این اساس از آنجا که قضیه هرم مازلو از نوع قضایا با شرط لازم و کافی می باشد می توان بر اساس استدلال منطقی نتیجه گرفت که ایستادن در پله های بالاتر در صورت عدم تکمیل یک پله باعث ایجاد عدم ثبات و تعادل روحی در فرد خواهد شد. اینجاست که می بینیم آن استاد شهیر زیگموند فروید چندان هم به بیراهه نرفته بوده است.
حالا شما روی پله چندم ایستاده اید؟ از پله اول گذر کرده اید یا هنوز اندر خم یک کوچه اید؟ کدام یک چند پله یکی کرده اید و از روی بعضی پله ها پریده اید؟
+ نوشته شده در
2005/11/22ساعت 8:36  توسط هاتف
|