این روزها واقعا حرف تازه ای برای گفتن ندارم. مگر باز نقل داستانهایی که دیگران نقل کرده اند و شنیده اید. وقایعی که با چشم های خود دیده اید ، که اگر بینا باشی، و با گوشهای خود شنیده ای . نمی دانم تا چه حد بدانها عاقلانه اندیشیده ای و چه درسهایی از این داستانها گرفته ای. در اینجا سعی ندارم در بوق و کرنای تبلیغاتی کسی بدمم اما بنا دارم تا نقل کنم برایت آنچه آموختم در این چند روز. بنا دارم نقل کنم برایت آنچه همواره روح های بزرگ و شجاع را به فریاد آورده است. آنچه تنها یک حرف است ، ز-ی-س-ت-ن، اما همان یک حرف بر 2 گونه: تسلیم و وانهادن، ایستادن حتی تا پای جان حتی تا نقض خود زیستن، مردن. کدام یک را می پسندی ؟ کدام داستان را می خواهی بشنوی؟ تاب خون و سختی و آوارگی، اما سر افرازی، را داری یا می خواهی داستان افتضاحات تاریخ یک ملت را برایت بخوانم و در همین حین پاهای خود را زیر کرسی گرم و نرم دراز کنی و گاه گاهی خمیازه بکشی؟
گمان می کنم گونه دوم را بیشتر می پسندی که آخر تو ایرانی هستی. گمان می کنم که دیگر امروز روز پایمردی است روز ایستادن است تا سر حد جان در برابر ظلم و زیاده خواهی یک جهان. آری تمام جهان! باید دوباره و دوباره در برابر همه آنها ایستاد. گمان می کنم امروز دوباره، تنها و بی کس، بر کمر کش کوهی صعب العبور قرار گرفته ایم، که چشم اندازی زیبا و دمنی سبز فراسوی قله چشم به راه ماست. گمان می کنم باید همه با هم از این کمرکش بگذریم. آن سوی قله ما را می خواند. گوش کن. صدایش را نمی شنوی... گمان می کنم امروز روز یکی شدن است. تو این طور فکر نمی کنی؟

+ نوشته شده در
2006/2/16ساعت 22:33  توسط هاتف
|
یک بار که بیشتر از اینها بچه بودم تو کتابی به اسم
قصههای واقعی -که دربارهی یک جنگل نوشته شده بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن تصوير يک چنين چيزی بود:
تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش. بعد ديگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگيرند میخوابند».


شادروان اگزوپری!
غرض از این پست اینکه من هم بدم نمی یاد یک چند وقتی بوآبشم! یه چیزی بخورم و یه شش ماه ...
شما هم چین لقمه چرب و نرمی برای یک بوآی خسته سراغ ندارید؟
پ.ن۱: دیروز بازی پرسپولیس خیلی سرد و کسل کننده بود... دیروز علی آقا رو نیمکت نبود... وای که چقدر خوردبین تنها شده بود...
پ.ن۲: شاید به خاطر آماده سازی پروژه برای دفاع یک چند روزی این دور ورا آفتابی نشم!
پ.ن۳: شازده کوچولو به قلم شاملو فوق العاده است. حتما بخونیدش.
+ نوشته شده در
2006/2/16ساعت 20:36  توسط هاتف
|
سخن تازه از عاشورا گفتن دشوار است. که چه سالها و سالها از آن گفته اند و شنیده اید. که چه سالها و سالها به پا می شود و هر ساله و هر ساله نقل داستانهای نو و کهنه. داستانهای تکراری که گرمی خود را از خون شهید کربلا می گیرد و هر ساله و هر ساله داغ و داغ تر می شود. شنیدنی وشنیدنی تر. سخن از عاشورا گفتن کاری است بس دشوار. که چه اگر با دیده دل آنرا ندیده باشی ، نچشیده باشی ، نبوییده باشی ، نمی دانم با دیده دل چه می کنند ،همان ، اگر همان کار را نکرده باشی نمی فهمی که چه می گویم و چه داستانی برایت نقل می کنم. حرفهایی که دیگر در دسترس اندیشه زمینی تو نیست . اوج می گیرد و بی وزن می شود و تنها در فضای خیال پر می زند. گویی پرندگان موهومی اند که در عدم پرواز می کنند. اما پرواز می کنند و چون پر می زنند یعنی زنده اند . برای همیشه تاریخ. نه امروز و نه دیروز بلکه تمامی اعصار . نه یک قرن و نه دو قرن بلکه به درازای تمامی تاریخ. تا عشق هست و تا دیده بینا. تا جور هست و تا انسانهای آزاده و تا زمان هست تا زمین هست. تا من هستم و تا تو هستی. تا تو هستی و تا سوالهای ابلهانه ات!
آری این حرفها از جنس خیال اند . حتی گاهی در فضای خیال هم نمی گنجند. آخر چگونه با این عقل کوچک معال اندیشت می توانی درک کنی آن دم که ابا فضل آن که نمی دانم چگونه توصیف اش کتم ، آب بر کف رود ریخت و خود نشست و نظاره گر جریان سرد و زلال رود شد؟ چه در مخیله اش می گذشت؟ چگونه می اندیشید؟ چرا اینهمه با من و تو فرق داشت؟ چرا حتی من و تو نمی توانیم لحظه ای آنرا فقط و فقط درک کنیم که او چه کرد؟ اما ... او ... کرد....
این حرفها از جنس دنیای من و تو نیست. ملیاردها معانی اند که در هم شده اند و با هم ادغام و صخره عظیم و سنگی ستبر را تشکیل داده اند که اکر دیده دلت را نگشایی بر سینه ات فرود خواهد آمد و در تاریکی و خفقان خواهی مرد!
ای مرد روشن شو . سینه ات را برای درک این حرفها ، این خیال ها ، این زیبایی ها این نورها این عشق های آسمانی گشاده کن. ای مرد روشن شو . روشن
"سلام بر تو ابا عبدالله .سلام بر تو ای کسی که از خون پاک تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام می کشد و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهی می کند. سلام بر تو و بر ارواح پاکی که در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما تا ابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا من هستم و لیل و نهار در جهان برقرار است...."
+ نوشته شده در
2006/2/8ساعت 17:32  توسط هاتف
|
روز خوبی بود. یک گردش علمی در اطراف فیروز کوه. بازدید از کارخانه نشاسته و گلوکز فیروز کوه همراه با امین حمیدیان یار غار و همراه همیشگی ایم ! و چند تا عکس از طبیعت زیبا و محیط کارخانه فقط برای ثبت خاطره . همین...


+ نوشته شده در
2006/2/7ساعت 20:2  توسط هاتف
بالاخره زمان دفاع پروژه پایانی جناب
خرچنگ هم معلوم شد.
به احتمال زیاد : ۱۵ اسفند ۸۴
استاد ممتحن: دکتر میر احمدی دامه برکاته( خدا به دادم برسه با هم چین استاد ممتحنی! عقاب این آدمو می شناسه!)
خلاصه اینکه این نیز بگذرد...

دکتر میر احمدی!!!
+ نوشته شده در
2006/2/4ساعت 20:36  توسط هاتف
|
آن زمان که یاد سروهای بلند بالای بریده سر می افتی ، اگر خرده عشقی در نهادت باشد ، آن هنگام بغض در گلویت چترش را می گشاید و راه نفست را می بندد و آن هنگام است که دیگر گریزی نداری ، منفجر می شوی و ناله بر می گیری . اشک می بارد و گریه رخت را که نه سینه ات را می شوید. آری این است اندوه و درد یک انسان عاشق.
اما کسی که صبح تا شام توی کوچه و بازار برای یک دوزاری هزار پشتک و وارو می زند و یک آن نقاب از چهره بر نمی گیرد ، دنبال ریا و کلک و تملق آقای رییس در فلان اداره می دود و ظهر خوب وخوش به خانه می آید و می خورد و می آشامد ومی غند و شب هنگام دنبال تفرعن و تفریحات سالم و نا سالمش و دوباره فردا... و آنگاه اگر به مناسبت تقویم و از روی قرار قبلی سر مجلسی حاضر شود پای مهملات یک کیسه دوز مثل خودش می نشیند و به هزار فشار و زحمت قطره اشکی می ریزد و خلاصه پس از ساعتی با فراغ بال و آسودگی خاطر بر می خیزد که آری امروز قدمی برداشتم در راه غقیده ام. در راه ایمان ام ! وای که چقدر سبک شده ام . و فردا باز روز از نو روزی از...
شما به چنین زجر کشیده عاشق مصیبت پیشه چگونه می نگرید؟ من هم مثل شما به او نگاه می کنم!
حقیقت آن است که توده مردم عاشق اند. عاشق آن روح بزرگ. آن مرد ایستاده همیشه تاریخ. اما این عشق برای آنها چه کرده است؟
اگر فردا روزی فرزند تحصیلکرده و روشنفکر شما قضاوتش از دین، گریه و عزا و نوحه باشد ، چه جوابی برای او دارید؟ ما که ثمره این عشق و ایستادگی را در هشت سال دفاع عاشقانه دیدم این شدیم . وای به حال ما ، که فرزندانمان چگونه به پدران ترسو و بی مایه خود خواهند نگریست؟!؟
این است سرنوشت نسلی که ایمان دارد شمع فروزانی چون حسین دارد اما خود خاموش و سرد است. فرهنگ شهادت و حیات دارد اما خود مرده است!
چگونه است ژاندارک آن دختر خواب نما شده روستایی ، الهام بخش قرنی حماسه انقلاب و آزادی برای مردم بی عشق فرانسه می شود اما زینب آن وارث روح حماسه حسینی ، آن پرچم دار مبارزه با ذلت ، او که خود فریاد هیهات من الذله است، به خواهر نوحه گری تبدیل می شود که باید در رثایش مرثیه خواند و گریست.
مقصر کیست؟ نسل روشنفکر؟ عالم ربانی! فقیه نویسنده کتابهای در آداب طهارت و نجاست و غسل جنوب؟! آن روضه خوان کیسه گشاد بازاری؟ و یا آن زعیم ملت که خود پای وعظ این کیسه دوختگان می نشیند و می گرید؟ چه کسی کم کاری کرده است؟
+ نوشته شده در
2006/2/3ساعت 18:31  توسط هاتف
|
1. انقلاب. خودش معنای خودش است. ا.ن.ق.ل.ا.ب. یعنی همه چیز...
2. بیست و هفت شد بیست و هشت و هنوز واقعا دلیل قانع کننده ای برای انقلاب مردم پیدا نکردم. این روزها زیاد کتابهای تاریخی خواندم. کتابهای خاطرات سیاسیون آن زمان که اوضاع و احوال آن روزها را به قلم خودشان نقل کرده اند. واقعا چیزی دستگیرم نشد. اصولا برای شکل گیری انقلاب چه دلیل محکمی می تواند وجود داشته باشد؟ وضعیت بد سیاسی، اوضاع نابسامان معیشتی مردم، خفقان استبداد و به طور کلی اوضاع نا بسمان اجتماعی و...
در زمان انقلاب ما کدام یک از مشکلات بالا وجود داشت؟ وابستگی و سر سپردگی سیاسی ایران در آن دوران را قبول دارم اما در بدترین شرایط آن زمان ایران چیزی شبیه به هند یا پاکستان امروز بود. پس چرا هندی ها و پاکستانی ها انقلاب نمی کنند؟ شاید به خاطر همین است که ایرانی فقط شبیه ایرانی است . اوضاع نابسامان معیشتی و اجتماعی را هم دلیل مناسبی برای انقلاب نمی دانم. چون از این حیث ، الان چندان توفیری با گذشته نمی کند. پس چه چیزی باعث انقلاب شد.
شاید=شاید نه حتما= شکل گرفت چون شکل دهنده ای داشت بزرگ. شاکلا شکیلا. رهبری عظیم والا مقام ونمونه انسان کامل که می خواست ایرانی دیگر بسازد . می خواست انقلاب کند. آری همین یک دلیل کافی است!

3. این روزها بعضی سعی کردند شاه را جنایتکار بنامند و او را هم سنگ دیکتاتورهای جنوب شرق آسیا قرار دهند. اما شاه جنایتکار نبود. تعداد کشته شده های تمام این بیست سال دوران نا امنی گمان نمی کنم 4 رقمی باشد.آخر در شورش و آشوب که حلوا خیرات نمی کنند. گلوله است و سرب داغ و یک گوشت ویک پوست از آن نرم تر! شاید همه آن کشته ها چیزی بود کمتر از یک شب اعدام های دسته جمعی پس از ...
4. کاش یکی به این آمارچی ها می گفت که این قدر آمار قبل از انقلاب را با بعد از انقلاب آن هم بعد از گذشت 27 سال مقایسه نکنند. قبل از انقلاب 5 در صد با سواد بعد از انقلاب 95در صد، قبل از انقلاب این قدر سد بعد از انقلاب این قدر... آخر 27 سال گذشته است !
+ نوشته شده در
2006/2/1ساعت 11:36  توسط هاتف
|
دیشب سری به قفسه های کتاب خانه کوچک ام زدم و از بین همه کتابها ، کتابی که دو سه بار تو نوجوانی خونده بودم نظرم رو جلب کرد. کتاب سیاحت غرب نوشته آقا نجفی قوچانی. نمی دانم این کتاب را خوانده اید یا نه ولی کتاب خیلی معروفی است و هم اینکه نثر زیبا و داستان جالبی داره. داستان زندگی قوچانی بعد از مرگ در دنیای ثانی و منازل و طبقاتی که ایشون برای رسیدن به بهشت طی می کنند و شرح حوادث و اتفاقات طول راه. البته فقط در حد تراوشات فکری آقای نجفی است و جنبه مستند نداره ولی خواندن یکبار این کتاب خالی از لطف نیست. اینجا قسمتی از این کتاب را می آورم . جایی که نویسنده بعد از گذر از راهی سخت ( که شرح این مسیرها خیلی خواندنی است) به وادی ایمن رسیده:
" وارد حجره ای شدیم. حوریه ای بر روی تخت نشسته بود که نور صورتش حجره را روشن و چشم را خیره می ساخت.
من نزد او رفتم و او به سبب احترام بر پا خاست و دست مرا بوسید و در پهلوی یکدیگر نشستیم، گفتم حسب و نسب خود و سبب اینکه چطور مال من شده ای را بیان کن.
گفت به خاطر داری که در فلان مدرسه در بحبوحه جوانی شب جمعه ای زنی را متعه(صیغه!) نموده بودی؟
گفتم : بلی
گفت: من مخلوقی از آب قطرلت آن غسلم. آنان در بهشت خلد هستند و به قدری با جمال و کمال هستند که دیده شما فعلا تاب دیدن آنها را ندارد، مگر بعد از اینکه بدانجا برسید.
... گفتم آیا هیچ می دانی که از چه جهت بر عمل متعه این همه خواص مترتب و محبوب عند الله شده است؟
گفت : این عمل مصالح ذاتیه ای دارد و آن عبارت است از اینکه چون همه مردم قادر بر ادای حقوق ازدواج دایم نیستند ، اگر چنین حکمی تشریع نمی شد بسیاری مرتکب زنا می شدند چنانکه علی (ع) فرمود:
"لولا منعها عمر لما زنی الا شقی " یعنی اگر عقد متعه را عمر منع نمی کرد جز شقی، کسی مرتکب زنا نمی شد..."
پ.ن: بعضی وقت ها لازم نیست آدم همه چیز رو رک و راست بگه! می فهمید که؟!
+ نوشته شده در
2006/1/29ساعت 9:25  توسط هاتف
|
خوب چندان هم بد نبود . ولی چندان هم دلگرم کننده نبود. استقبال از این پست آخری را می گویم. اما از آنجا که بعد نود و بوقی یک سوژه پیدا کردم و قصد ندارم به این راحتی از دستش بدهم و هم چنین از آنجا که نمی خواهم غلیان های فکری ام را اسیر وبلاگ و نظراتش بکنم بلکه می خواهم وبلاگ را به خدمت خودم در بیارم به این موضوع ادامه می دهم.{ آن اوایل که وبلاگ نویسی رو شروع کردم هر چه دل تنگم می خواست می نوشتم تا گذشت 2 ، 3 ماهی که چند خواننده پا به جفت پیدا شد و از آن به بعد بود که گاهی حس می کردم (و می کنم) که برای خودم نمی نویسم که دارم چیزی در خور وبلاگ و خواننده هاش می نویسم و به نوعی دارم منحرف می شوم. به خاطر همین از این به بعد سعی می کنم وبلاگ را به اسیری خودم در بیارم به جای آنکه خودم اسیرش بشوم!}
بحث تا سر گسترش عدالت اجنماعی پیش رفته بود. یک آمار جالب در سال 2004 می گوید که در آمد سرانه ایران معادل 2300 دلار بوده که در خاور میانه بعد از کویت اسراییل بحرین عربستان عمان ! و لبنان! ایران در رده 7 قرار می گیرد.
بعضی از راهکارهای دولت برای گسترش عدالت ، توزیع سهام عدالت و تاسیس صندوق مهر رضا و کاهش نرخ بانکی عنوان شده. بر اساس طرح توزیع سهام عدالت وزارت رفاه موظفه تا در طی دو ماه!!! خانواده های مشمول طرح را به هیت دولت معرفی کند تا دولت به هر خانوار سهام دوملیون تومانی شرکت های دولتی را به آنها واگذار کند.
به نظر من این طرح نه تنها باعث رفاه قشر آسیب پذیر نمی شود بلکه آثار سو تورمی در آینده نزدیک گریبان این قشر را بیشتر از بقیه خواهد فشرد. یک تجربه تاریخی ! به من می گوید که این خانوادها به دلیل وضعیت اسف بار اقتصادی اقدام به فروش سهام خود می کنند و چون عقل معاش درست حسابی ندارند در عرض چند ماه به کلی این پولها را خرج خواهند کرد. رفاه نسبی در طی چند ماه و تزریق یک پول هنگفت به جامعه! نتیجه تورم و بازگشت به عقب. به همین سادگی.
از طرف دیگر توزیع سهام شرکت های دولتی به معنای توزیع زیان دهی در جامعه است! چه کسی است که نداند که عمده بخش های دولتی به ضرب یارانه سر پا ایستاده اند و به جای سود دهی ، زیان ده هستند؟ تنیجه اینکه به جای توزیع عدالت در جامعه سهام شرکت های زیان ده را نصیب این قشر کرده ایم و خود را کنار کشیده ایم! یک تیر و چند نشان!
خوب کافیه! بقیه اش برای پست های بعدی...
+ نوشته شده در
2006/1/26ساعت 10:32  توسط هاتف
|
هفته گذشته در وبلاگ علیرضا بحثی پیرامون برنامه های اقتصادی دولت قدیس شرقی در گرفت. در این پست <به رغم اطلاعات کم اقتصادی> بد ندیدم چند خطی راجع به این مساله بنویسم.
برنامه های قدیس که در اواخر تابستان امسال مطرح شد شامل 14 هدف اساسی و 58 راهکاره که بر آن اساس یسط عدالت اجتماعی و توسعه و تعالی همه جانبه درون زا مهمترین هدف برنامه های اقتصادی ایشونه.
این 14 هدف و 58 راهکار که از یک منبع اینترنتی به دست آمده در ادامه مطلب آورده شده است.
اگر نگاهی به این برنامه ها و راهکارها بیاندازید ، عمده برنامه ها برپایه مبارزه با فساد درونی و تامین معیشت مردم قرار داده شده و اصولا جهانی سازی اقتصاد و تعامل خارجی در اولویت های انتهایی قرار داده شده. پس اولین نتیجه اینکه از دید دولت مشکلات اقتصادی کشور عمدتا درونی است که البته چندان دور از ذهن هم نیست.
یکی از اصلی ترین این برنامه ها مبارزه با فساد عنوان شده. اما نکته اساسی اینجاست که بدون آزادی مطبوعات، قلم، رسانه و اصلاح ساختار سیاسی کشور چگونه مبارزه با تبعیض، بی عدالتی رانت خواری و توسعه همه جانبه عدالت امکان پذیر است ؟ فساد اقتصادی ای که ریشه در سیاست ما دارد و رانت و رانت خواری کاملا نهادینه شده و از همه بدتر اینکه این رقابت بین رانت خواران است که درحال فلج کردن اقتصاد کشور می باشد.
به نظر من مبارزه با فساد اقتصادی عملی نخواهد بود مگر با آزادی بدون قید و شرط مطبوعات ، احزاب و گروههای سیاسی و علی الخصوص صدا و سیما و شفاف سازی مبارزه . و این آخری به این معناست که مفسد اقتصادی به اشد مجازات محکوم شود و نام و چهره او برای عموم عیان شود . با این اوضاع و در حال حاضر این برنامه دهان پرکن به یکی از راههای زیر ختم خواهد شد:
- اول اینکه با توجه به دردسر ساز بودن موضوع و با تشدید بحران { به علت ریشه دار بودن مساله در دانه درشت های سیاسی} این برنامه کنار گذاشته خواهد شد و یا در بهترین حالت به چند اقدام سمبلیک بدون نام و نشان بسنده خواهد شد ( کاری که هم اکنون در حال انجام است) و اذهان عمومی فریفته خواهد شد.
- یکی از جناح ها که احتمالا جناح در راس حکومت است بر دیگری غلبه کرده و رانت خواری اقتصادی انحصاری خواهد شد
و در نهایت اینکه مثل گذشته علی می مونه و حوضش!
البته در اینجا می خواستم به برخی از برنامه ها مثل توزیع سهام عدالت ، صندوق مهر رضا و کاهش نرخ بهره بانکی هم بپردازم که در صورت استقبال از این بحث برای پست های بعدی به آنها اشاره خواهم کرد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2006/1/25ساعت 9:49  توسط هاتف
|
می گویند چرا ایران نباید از حق انرژی هسته ای بر خوردار باشد؟ چرا ما نه آنها آری؟
بگذارید کمی به عقب باز گردم همین چند سال پیش. همین 500 سال قبل. آن سالها که اروپا با روحیه ای جنگجویانه به قول " پی یر روسوی " فرانسوی فورانی از اکتشافات و اختراعات بود. آن روزها که ملاحان به کمک پارو و بادبان تمام جهان را چرخیدند. کشتی سازی و قطب نما ، روحیه ماجراجویی و دهنه زدن بر اریکه قدرت را بدانها بخشید. از ماشین بخار کار کشیدن و معادن را زیر و رو کردن ، آهن را چدن کردن و چدن را ابزار کردن و مطبوعات و کاغذ و چاپخانه که وسیله ای شد برای نشر افکار و ترقی دانش عمومی. آن سالها ( درست در اواسط قرن 16) که اولین دانشگاه اروپا Uppsala در قلب یخ و برفهای سوید سر از زیر خاک بر آورد. افرادی چون کپلر و نیوتون و گالیله به منصه ظهور رسیدند و زمین از مرکزیت افتاد و نه خورشید بلکه انسان جای آن را گرفت.
ماشین برش علوفه ، کشتی پره دار، تفنگ چخماق ، پل معلق ، مدادهای گرافیتی و... همه محصول اروپا در نیمه اول قرن شانزدهم بود. درست در همان سالها که شاه طهماسب صفوی بود و قزلباش و ایل و قبیله و سرگردانی... . درست همان سالها که اروپا فهمید ارسطو و افلاطون دیگر به کار او نمی آید و آنها را رها کرد و ما نه تنها فلاسفه خود را رها کردیم بلکه آنچه کسب کردیم افیون بود و مخدرات و حرمسراها و زنها و شراب و ...
اروپایی ها باور کردند که پیشرفت مساوی است با ثروت و فدرت . و ما هنوز با خزانه خود می خواستیم این آخری را بخریم! از همین روزها بود که نیاز غرب به کشورهای دیگر برای فروش علم صنعت ومصنوعاتشان آغاز شد. یعنی عصر جدیدی در دست اندازی ها و استعمار گری اروپا.
و امروز درست 506 سال از آن عصر طلایی Golden Era می گذرد. بالا...بالا...بالاتر و ما پایین ...پایین...پایین تر. کدام احمقی باور می کند که امروز ایران را به خاطر سلاح هسته ای از این بازی خطرناک منع می کنند. کدام کودنی است که گمان می کند در برابر چشم های بازرسان می توان بمب اتم ساخت؟ آنها خود نیز این را می دانند. اما آنچه انها را مشوش می کند علم است انرژی است . تکنولوژی برتر است. یکی شدن است. تساوی است. بی نیازی است. از دست رفتن پایگاه و قدرت است. همین و نه چیز دیگر!
پ.ن: فردا آخرین امتحان دوره کارشناسی رو دارم! طراحی اجزا ۲ و من همچنان نشستم و دارم پست نویسی می کنم! خدا رحم کنه.
+ نوشته شده در
2006/1/22ساعت 17:27  توسط هاتف
|