تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

نوروز را به پا می داریم

" سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است. جشن ملی را همه می شناسند که چیست . نوروز هر ساله به پا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید. پس به تکرار نیازی نیست. چرا هست. مگر خود نوروز را تکرار نمی کنید؟ پس سخن نوروز را نیز مکرر بشنوید:"

نوروز وبهار . چه برخورد زیبایی . چه هم آویزی شکوهمندی . چه رویارویی دل انگیزی. شاخه های شسته باران خورده. آسمان پاک و آبی .شکوفه های زیبای درختان گاه به رنگ زرد وگاه به رنگ سفید و گاه رنگ رنگ و گنجشککان مست که بر شاخک درختان عاشقانه می خوانند. بوی باران و بوی خاک. بوی پونه و بوی یاس که از دیوار همسایه به خانه شما سرک می کشد و با چشم های سفید و معطرش به حریم خانه شما تجاوز می کند. چه تجاوز بی خطری. و نوروز این طفل نو پای چند هزار ساله. این سپر بلای ایرانیان در برابر هجوم مغول و عرب و افغان و ترک و.. او بود که ایران را ایران نگاه داشت. . امروز این طفل نو پا با مردم دست به دست می شود. از میان خشت ها و آهن ها . از زیر سقف ها و درهای بسته و پنجره های نیمه باز و چهار دیواری های خفه نزدیک شهرها. دست مردم را که نه روح آنها را می گیرد و با خود به میان دشت ها و بی کرانه طبیعت می کشاند. دمی آسودگی از زندگی روزمزه ملال آور شهری! دمی نو شدن. دمی با بهار گره خوردن. دمی با طبیعت زیستن. دمی بازگشت به عصر انسان بودن. همان انسانی که ما او را بشر می خوانیم. بشر اولیه که همو بود که انسان بود و ما امروز تنها نامی از انسان را یدک می کشیم.

نوروز را پر شکوه به پا می داریم.شکوهمند تر از هر سال. نوروز را در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن ایران زمین به پا می داریم. " بودن خویش" را در تند باد زمان و گردباد  هجوم اقوام و فرهنگ های بیگانه و دگرگونی ها و نا برابری ها و بی عدالتی ها جاودانه می کنیم و در این میعاد گاه که همه اقوان و نسل های تاریخ را در کنار خود می یابیم پیمان وفاداری به میهن خویش می بندیم و فریاد بر می آوریم که تا زمان هست و تا ما هستیم ایران سرفراز و جاودانه خواهد بود. " که هرگز نمی میریم و دوام راستین خویش را با نام ملتی که که در این صحرای عظیم بشری ریشه در عمق فرهنگی سرشار از قداست و جلال و شکوه دارد ، بر صحیفه عالم ثبت خواهیم کرد"

           

 

+ نوشته شده در  2006/3/17ساعت 12:1  توسط هاتف   | 

وای از این رنجی که می بریم!

غرب زدگی یعنی چه؟ امروز این سوالی بود که در ذهن من نقش بست. به سراغ اینترنت رفتم و طبق معمول جستجو در اینترنت. واقعیت عجیبی بود. فکر می کردم این واژه متعلق به همین چند دهه گذشته باشد اما انگار این لغت ریشه در تاریخ شرق داشت. بیش از 400 ، پونصد سال از پیدایش این لغت می گذره و جالبه که این بحث یکی از مجادله برانگیز ترین بحث های فلاسفه ایران از آن زمان ها تا کنون بوده.

مفهوم غرب زدگی تقريبا به دو صورت در جامعه روشنفکری ايرانی طرح شده است . يکی از نظرگاه مذهب و اصالت کل و ديگری مذهب و اصالت کثرت . مذهب اصالت کثرت سوابقی دارد يعنی در آثار قدمايي مثل شيخ هادی نجم آبادی يا سينکی و امثال اينها تا آثار ميرزا عبدالرحيم طالبوف و کسروی و شريعتی و جلال آل احمد که اوج اين نوع تفسير کثرت انگارانه از غرب است . در اين ديدگاه ، سخن از تقليد از غرب يا قبول نوعی اسارت غرب است يعنی غرب به صورت يک کل قابل تجزيه ، تفسير می شود که بخشی از آن را می توان جذب کرد و بخشی از آن را می توان کنار گذاشت . همه کسانی که به اين نحو متعرض غرب شده اند و هويت غرب را کثرت انگارانه مطرح کرده اند به يک نحوی غرب را پذيرفته اند و وقتی غرب زدگی را مطرح می کردند در واقع آن نحو بظاهر غير اخلاقی ومبتذل گرايش به غرب را مورد حمله قرار می دادند اما با صورت علمی و صنعتی غرب تعارضی نداشتند .

 اما يک صورت ديگری از طرح مفهوم غرب زدگی مطرح است که موسس آن مرحوم دکتر سيد احمد فرديد است و بر پایه مذهب  و اصالت کل است. که اصولا از نظر ماهوی و کلی و تاریخی این امر رو مربوط به زمان یونان باستان می داند که آرام آرام بر پیکره مسیحیان وارد آمد و ابتدا گریبان گیر خود غرب شد و سپس در دوره بعدی غرب زدگی به صورت جهانی ، غرب به عنوان یک کل، جهان های غير غربی را تحت تاثير تقدير تاريخی غرب ، يعنی دل کندن از آسمان و تعلق پيداکردن به زمين و ايجاد بهشتی در اين جهان و کنار گذاشتن وحی و نبوت و با اراده و عقل خويشتن ، تبديل جهان به يک صورتی که نفس انسان ، در آن ارضاء بشود ، قرار داد.

اما این مفهوم چرا امروز در ذهن من شکل گرفت؟ امروز صبح سوار یکی از همین مسافر کش های شهر که روز به روز بر تعدادشون اضافه می شه بودم که طرف سفره دلش رو باز کرد و بر طالع بدش نفرین می فرستاد. این بنده خدا تا همین پارسال تو یافت آباد مبل ساز بوده و نون هنر دست اش رو می خورده اما از پارسال تا به حال به علت ورود مبل های بنجول و بی ارزش چینی ترکی و حتی ایتالیایی به بازار ایران ، تقریبا صنعت مبل سازی ایران به حالت ایست قلبی رسیده و تقریبا تمامی هنرمندان این بخش از کار بی کار شده اند! واقعا که اگر گفته می شود ما ایرانی ها با فرهنگ ترین مردمانیم باید در این گفته خود تجدید نظر کنیم که صنعت دست هنرمندان ایران رو که در دنیا تک است رها می کنیم  و جنس خارجی را به چشممان می کشیم ! وای از این رنجی که می بریم!

                                          

این عکس تقدیم به عقاب!

منبع

 

+ نوشته شده در  2006/3/14ساعت 18:35  توسط هاتف   | 

فقط برای گفتن حرف جدید!

خوب... انگار حرف تازه ای وجود نداره. باید خودم حرف تازه خلق کنم. البته شاید این وسطا از بعضی چیزها هم کمک بگیرم. برای تنوع هم که شده این قطعه کوتاه رو بخونید.

یه روز گرم اواخر بهار برای سرویس کردن کولر های یک دبستان واقع در حوالی نازی آباد به آنجا میروید . اما خبر ندارید که انگار قرار است خود شما سرویس شوید... برای تعویض پوشال های کهنه به پشت بام مدرسه می روید. بعد از مصیبت های فراوان پوشال های تمامی کولرها که حدود 20 تایی میشود را خالی می کنید و مشغول بستن پوشال های جدید میشوید که در همین لحظه دود غلیظی راه تنفس شما رو می بنده. بر می گیردید و یک تپه بزرگ آتش رو روبروی خود می بینید. یکی از بچه های اخراجی از کلاس انگار برای خوش آمد گویی به شما قدم رنجه فرموده اند! دنبال پسر بچه می کنید و مرتب فریاد می زنید وای سا ...وای سا کره بز... صدای گنگ  و مبهم شما به دانش آموز پایینی که برای کمک به شما اجیر شده می رسه و بنده خدا فکر می کنه که کار شما تموم شده و باید کولر ها رو روشن کنه! دود سفید به داخل کولر ها مکیده میشه  و تمام مدرسه رو دود بر میداره! دانش آموز تنبل که از ترس امتحان دنبال فرصت می گشته بلافاصله با دیدن صحنه با جیغ های بنفش اش و فریاد آتیش آتیش همه رو متوجه  میکنه و خلاصه چند لحظه بعد شیشصد تا دانش آموز در چشم به هم زدنی وسط خیابان می ریزند!تا شعاع 10 کیلومتری دبستان راه بندون عجیبی میشه! شما  هم که ازیک طرف از بازداشت دانش آموز خاطی نا امید شدید و از طرف دیگه دود سفید و سیاه راه دیدتون رو بسته بالجبار به پشت بام بر می گردید. در همین حین موبایل شما زنگ می خوره و شما که" هندز فیری" تو گوشتون دارید مشغول صحبت با شاگرد مغازه میشید! "چی؟... برگشت خورده؟ کره خر مگه بهت نگفته بودم از مشتری چک نگیر... باباتو در میارم ! اگه از حقوقت بر نداشتم تخم ترکه بابام نیستم..."یه بابایی 70 80 ساله با 110 تماس می گیره و میگه یه نفر رفته لبه پشت بوم و با صدای بلند داره فریاد میزنه ! نمی دونم چی میگه ولی انگار قصد خود کشی داره سریع خودتون رو برسونید! آژیر پلیس و آمبولانس و آتش نشانی در چند دقیقه بعد به گوش می رسه! یه نفر داره با خبرگزاری سی ان ان مصاحبه می کنه و به زور یه چیزایی انگلیسی بلغور می کنه! " اوه مای لیدی هی ایز دنجرس من! هی از گویینگ تو کیل اوری بادی! هی ایز تروریست!!!" یک نفر هم داره بچه های مدرسه  رو زور می کنه تا شعار بدن: " انرژی هسته ای حق مسلم ماست" . در همین حین شما  هم از همه جا بی خبر دارید هاج و واج پایین رو نگاه می کنید که نردبون آتیش نشانی روی دیوار قرار می گیره و یک آدمی انگاری خود میر غضب از طریق نردبون خودشو به شما نزدیک می کنه! " بالام جان چکت برگشت خورده؟ حالا چرا می خوای خودکشی کنی؟ فوق فوقش یه 10 20 سالی میره زندان وآب خنک می خوری تا بالاخره یا زن و بچه ات یه پولی جور می کنن و از اون هلف دونی بیرونت میارن یا یارو صاحب چک سر به نیست میشه و ورثه اش رضایت می دن و میری پی زندگی ایت!!! " شما هم که شوکه شده اید زل میزند تو چشم های چپ  طرف و هیچی نمی تونید بگید! در همین حال یوهویی یک مامور آتش نشانی که انگار می خواد یک توپ بیس بال رو روی هوا شکار کنه از پشت سر شما رو غافل گیر می کنه و با یک سرعت باور نکردنی به روی شما می پره! وای انگاری اینرس ایش زیادی زیاده! صد و سی چهل کیلو آدمه! به این راحتی کنترل بشو نیست! اینه که دو نفری با هم از لبه پشت بوم به پایین پرت میشید و میر غضب بنده خدا رو هم در همین حین با خودتون پایین می کشید! سفر آخرت خوش بگذره 3 تایی بالام جان ها!

+ نوشته شده در  2006/3/11ساعت 21:21  توسط هاتف   | 

به ایرانم

تو این دوران سرد و غم انگیز نصف دندونی و  در این دوران کبود وتاریک بدون خلاقیت در وبلاگ نویسی همه دوستان خواندن چند خط از دست نوشته های یک خرچنگ افسرده خالی از لطف نیست.

یک گام دیگه به تحریم نزدیک شدیم. تمام پیش فرضهایی که از شش ماه پیش توی ذهنم داشتم درست مثل خونه های یک پازل قدیمی و کهنه داره درست از آب در میاد و یکی یکی خونه های این پازل داره سر جای خودش تو ذهنم نقش می بنده. فقط امیدوارم این پازل به هر دلیلی نصفه و نیمه باقی بمونه و اون چند تا خونه آخر این پازل ساخته نشه! آخه بعید می دونم دیگه این مردم تاب و توان خون و خونریزی داشته باشند! من که خودم تا دیروز چه قصایدی در باب جهاد مقدس و دفاع از میهن نسروده بودم با یک دندون پر کردن متوجه خیلی چیز ها شدم که ای بابا سخن از خون و شهادت راندن کار هر بز نیست. گاو نر میخواهد و مرد کهن!!!

این چند روز گذشته کلیپی که در مورد حاج احمد آقا پسر امام خمینی پخش شده رو دیدید؟ خوب من انگار هیچ نظری در این مورد ندارم ولی امیدوارم این امام زاده هایی که در هر آبادی و روستایی یکی دوجین ازشون پیدا میشه مثل این حاج احمد آقای خود ما نبوده باشند. امیدوارم...

{ به ایرانم ، ایران جاودانه ام }

معنای زنده بودن من ، با تو بودن است

نزدیک، دور

    سیر، گرسنه

      رها ، اسیر ، دلتنگ ، شاد

آن لحظه ای که بی تو سر آید مباد!

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازی تو  ، در کنار تو

مفهوم زندگی است. 

معنای عشق نیز ، در سرنوشت من ، با تو همیشه با تو ، برای تو ، زیستن.

فریدون مشیری

  
+ نوشته شده در  2006/3/9ساعت 18:10  توسط هاتف   | 

من شاد ترین مرد زمین ام!

من در یک روز بهاری از آخرین روزهای زمستان یعنی چهارده اسفند هشتاد و چهار ساعت سه دقیقه از پنج بعد از ظهر گذشته ،درست بعد از چهارسال و پنج ماه و هشت ساعت و پنجاه و سه دقیقه بالاخره مهندس شدم! هیچ فکر نمی کردم که این قدر راحت و بی دردسرحضرات اساتید ممتحن و راهنما رضایت بدهند که بنده به فوز عظیم برسم. اما شاید گریه های اون دانشجوی ارشد نزد جناب نوری که گویا اون هم حال و روزی چند مرتبه بد تراز من داشت باعث شد تا دل این مهربان به درد بیاد و از خر شیطون پیاده شوند و حکم به آزادی این برده لا جون بدن! خدا رو شکر. همه چیز تموم شد . احساس سبکی می کنم. و هم چنین خوشحالی...

از همه دوستانی هم که سر جلسه دفاع من حضور داشتند تشکر می کنم. علیرضا کریمی عزیز. امین حمیدیان یار هیمشه همراه ، مهدی خانگردی( خانوردی) ، امیر حسین شیلنگ ( عربی) ، بابک هجرتی ، احسان تقی پورو بابک پورنژدی .

راستی من امشب می رم مشهد و تا جمعه بر نمی گردم. می دونم که چقدر دلتون برام تنگ شده ولی چاره ای نیست این چند روز رو هم تحمل کنید.

 

پ.ن:

من غمگین ترین مرد زمین ام.

فاصله غم وشادی همین چند خط بیشتر نیست. از فاصله هزار و خورده ای کیلومتر بین خونه خودمون تا مشهد فقط تونستم صد متز از اون رو طی کنم. در تاکسی به دندونم خورد و دندونم شکست.اون هم درست جلوی در خونه. به همین راحتی. انگار امام رضا ما رو نطلبیده بود.

 

+ نوشته شده در  2006/3/6ساعت 8:6  توسط هاتف   | 

من گرفتارم!

این دردسر های پروژه پایانی دیگه داره یواش یواش  سایه اش رو از رو سر ما کم می کنه! تا یکشنبه منتظر بمونید. خبر های داغی به احتمال زیاد خواهید شنید.

+ نوشته شده در  2006/2/27ساعت 11:42  توسط هاتف   | 

جرسومه

همه چیز از یک کلمه فتنه انگیز شروع شد. جرسومه. همین یک کلمه کافی بود تا رنگ وارنگ ، قد و نیم قد بدین جا کشانده شوند.آمار بازدید کننده 100 نفر در یک روز برای خودم هم قابل باور نبود. چه شد که یکباره این سیل منتقدین به این جا سرازیر شدند و چه دست هایی پشت پرده بود که یکدیگر را برای حمایت هم بدین جا فرا خواند عجیب و باور نکردنی بود. فارغ از این که عده ای بدون آنکه بدانند موضوع بحث چیست و هدف و غایت کار کجاست دست به نتیجه گیری های خود سرانه زدند و به قولی خود بریدند و خود دوختند.مرا با انواع و اقسام القاب خطاب کردند. گاهی شقشقیه گو ، گاهی چاپلوس و پاچه خوار، گاهی دانشجوی متحجر و غیر مترقی و هزار و یک چیز دیگر. برخی که تاب و تحمل مجادله نداشتند و خود را بر دیوار کوفتند و هزار صغری و کبری چیدند و جریان سازی نمودند. مسیر بی حرمتی گزیدند و چون جو را آشفته دیدند به گوشه ای خزیده بر ریش نداشته ما خندیدند. اینها همه نشان از بی ظرفیتی و نا آگاهی و خامی ما دارد.

بی ظرفیت از آن جهت که تاب و توان پذیرش آرای مخالف را نداریم .

نا آگاه از آن جهت که بی آنکه بدانیم طرف مقابل چه می گوید و یا کوچکترین توجهی به حرفهای او داشته باشیم و ببنیم که با چه کسی طرف هستیم انواع و اقسام بر چسب ها را بر وی می چسبانیم و خام از آن جهت که عده ای بی مغزو تو خالی سخن راندیم ، راندیم چون تنها خواستیم رانده باشیم.

نظر خواهی این پست را می بندم. به اندازه تمام تاریخ این وبلاگ پاسخ به نظرات دادم. خسته ام. چند صباحی اینجا را  دفتری برای نوشتن شعر های نوو کهنه می کنم. انگار همین یک قلم مخالفی ندارد و به کسی خدای نا کرده بر نمی خورد.

پس ای خواجه شیرازی قسم به قل هو الله ای که برایت خواندم بخت و طالع ما بنما:

خواهی که بر نخیزدت از دیده رود خون            دل در وفای صحبت رود کسان مبند

گر جلوه می نمایی و گر طعنه می زنی              ما نیستیم معتقد آن شیخ خود پسند

زآشفتگی حال من آگاه کی شود                        آنرا که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن سرو قد کجاست؟           تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما به شکر خنده دم زند                ای پسته کیستی تو خدا رو به خود نخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی کنی              دانی کجاست جای تو ، خوارزم یا خجند

+ نوشته شده در  2006/2/24ساعت 20:21  توسط هاتف  

چگون آرام می گیرید چگونه؟

در هم ریخته ام. آتش گرفته ام و خاکستر شده ام و تند بادها پیوسته خاکسترم را در هوا به بازی  گرفته اند. کاش این بادها مرا به دور سویی می برد . جایی که حتی چشمان خاکسترم هم به شما مردمان پوچ و کج اندیش نمی افتاد. جایی بر فراز آسمان بلکه آنسوی ماورا. دیگر نمی توانم بگویم.نمی توان بیندیشم.نمی توانم باشم. نمی دانم به کجا بگریزم از جانب شما. شمایی که ارزشهای خود را نشناختید. ندانستید که هستید و از کجا آمده اید و برای چه امروز اینجا هستید. از گذشته عبرت نگرفتید و هنوز به فکر لجن مال کردن آینده خود هستید. از خود گذشتگی و ایثار را با چوب حماقت راندید. سرداران خود را احمق خطاب کردید و با یک آب دهان_ که چه آب دهانی ، بر صورت خود،_ ولی نعمتان خود را لکه دار کردید. وای بر شما.. وای

چهره از نقاب بر کشیدید و از زیر آستین دشمن بیرون زدید. خود را نشان دادید هیبت خود را که نه جهالت خود را. چه زود خام شدید و چه آسان به اسیری در آمدید. چقدر زود با خود بیگانه شدید. آخر چگونه؟ چرا اینهمه آسان ؟ چرا اینهمه سهل؟ چرا اینهمه ارزان و بی قیمت؟ چگونه شد که آن دانایان همیشه تاریخ را احمق صدا کردی و خود را چون همه چیز دانهای بزرگ .و با سواد قالب نمودی؟ تو ای بادکنک باد شده. تو آن نیستی که می نمایی. فتنه ای هستی چون تاریکی شب، نه نیرویی تواند با آن ستیزد و نه شکست می خورد و می گریزد.نه گردی بر می انگیزد و نه بانگی . اما چون طاعون بر پیکر جامعه می خرامد و سرد و خاموش ویران می کند. فکرتان پلید است.

ای فرومایگان گمنام و بی نشان. ای برگشت خورده های تاریخ. ای درخت های پوک بی بار و برگ. ای شتر های تشنه از آبشخور رانده شده. فکرتان پلید است. ارزش را بی ارزش نمودید و بی ارزش را بر سر نهادید و حلوا حلوایش کردید. وای بر شما... وای.

چگونه آرام خواهید گرفت ؟ چگونه...؟

+ نوشته شده در  2006/2/22ساعت 22:34  توسط هاتف   | 

کاش پایانش نزدیک باشد...

نمی دانم بالاخره می شود امیدوار بود یا نه؟ تیترهای روزنامه های چند روز اخیر که چندان هم نا امید کننده نبود. انگار توافقاتی در حال صورت گرفتن است. غنی سازی در خاک روسیه. به نظر فکر بدی نیست. یک عمل احتیاط آمیز ولی عاقلانه. عاقلانه از این جهت که در حال حاضر برای تولید فقط 1000 مگا وات برق هسته ای لازم نیست خودمان را با همه جهان در گیر کنیم. بگذاریم شر آنها از سرمان کم شود تا چند سال دیگر تا احداث چندین و چند نیروگاه دیگر . حداقل برای تولید 20 هزار مگا وات. آن وقت می شود فکر های تازه ای کرد. به قول معروف تا آن موقع خدا بزرگ است.

داشتم فکر می کردم که چه خوب می شود اگر بشود! آشتی با اروپایی ها و حتی آمریکا.برقراری ارتباط و تجارت با غرب.فروش گاز به اروپا در حالی که روسیه دیگر قادر به تامین اروپا نیست.فروش نفت بیشتر ، احداث نیروگاههای اتمی در ایران توسط غربی ها و هزار پروژه زیر بنایی دیگر، عضویت در سازمان تجارت جهانی و تعاملات سیاسی و فرهنگی.... خیلی خوب می شود مگر نه؟

ولی انگار همه اینها خانه ای است روی آب. آخر این کشور غاصب ، این جرسومه فساد را چه کنیم. با این آخری هم می توانیم کنار بیاییم؟ گمان نمی کنم.

نه... نه... نمی شود. کاش پایان این خط نزدیک باشد...

                  

+ نوشته شده در  2006/2/20ساعت 19:14  توسط هاتف   |