هوا ابر بود .بخار کمرنگی روی شیشه های پنجره را گرفته و از پشت آن سایه روی پرده خانه همسایه دیده می شد. برفپاره ها آهسته و مرتب در هوا می چرخیدند و روی لبه شیروانی فرود می آمدند. از دودکش شیروانی همسایه دود سیاهرنگی بیرون می آمد و توی آسمان خاکستری پیچ می خورد و آرام آرام ناپدید می شد.
مرد خیره به آتش بخاری نگاه می کرد و گاه گاهی نگاهش به سایه افتاده روی پرده جلب میشد. ولی فکرش جای دیگری بود. بدون اراده یاد روزهای نه چندان دور افتاد. آن روزها که هنوز برای خودش یلی بود. با شانه های پهن و بازوان در هم تنیده. ابروان بهم پیوسته و سبیل بور تاب خورده و چشم های زاغ و گیرا که دل هر زنی را به لرزه در می آورد. آن روزها که لاله با یک نگاه فریفته او شده بود . آن روزها که هنوز افیون در وجودش ریشه ندوانیده بود و هنوز اکسیر مرگ را ننوشیده بود.
مرد خیره به آتش بخاری نگاه می کرد و گاه گاهی نگاهش به سایه افتاده روی پرده همسایه جلب می شد. سایه دو تن. دو تن در هم تنیده. در آغوش هم. با بازوان به دور هم حلقه کرده و سرهای به هم رسیده. و حتی صدای گرم نفس هایی که از روی نقش پرده هویدا بود.
عرق سردی بر گونه های رنگ پریده و استخوانی مرد نشسته بود و گاه گاهی که راهی از بین چاله های صورت می یافت می غلتید و آرام آرام چهره اش را می شست. و در همین حال هر ازچند گاهی مرد دهان نیمه بازش را بازتر می کرد و تمام قوایش را جمع می کرد و با تمام وجود نعره ای بر می آورد.
پاسی از شب گذشته بود و دیگر نقش روی پرده محو شده بود. اما هنوز برف پاره ها آهسته و بی صدا می چرخیدند و پایین می آمدند که صدای چرخیدن در به روی پاشنه شنیده شد.
- لا...له. تو.یی؟ تا .. حالا .. کو..دوم...گو..ری بو.دی؟
+ نوشته شده در
2006/4/18ساعت 18:42  توسط هاتف
|
۱.اس ام اس پشت اس ام اس. پیغام پشت پیغام. که بالام جان تو که سری تو ورزش داری در " اون مورد" بیشتر بنویس. آخه به ما چه مربوطه. اصلا ما رو چه به سرک کشیدن تو زندگی خصوصی مردم. حالا این مردم می خواد بازیکن تیم ملی باشه یا نباشه! مگه جوون مردم دل نداره! خوب دله دیگه کاریش نمیشه کرد . یهویی یه جایی گیر می کنه. یا باید از توش در بیاری و خلاصه تجید فراشی و سر و سامون گرفتنی یا مثل ما بدبخت بیچاره های تازه فارغ التحصیل شده جوجه مهندس همون جوری باید به فشار عادت کنی و بسوزی و بسازی! حالا گذشته از شوخی کار خلاف شرع که نکرده. دختر ایرونی خوب قشنگه دیگه به خصوص اینکه تو آلمان هم باشه هم چین بر و روش باز میشه . من که بهش حق میدم. گاهی وقتا یک سیب آدم رو سیر نمی کنه باید دومیش رو هم گاز زد.
۲. ای عقاب پدر آمرزیده این چه پست عجیب غریبی یه که نوشتی. واقعا نمی دونم چی بگم! راستی کسی از این برادر خفته خبری داره؟ نکنه زبونم لال جدی جدی خفته باشه. حسابی دل نا گرونش ام. زوربا هم که تو این پست جدیدش واقعا یک سبک جدید رو کرده! توصیه می کنم این پست جدیدش رو یک بار بخونید.
۳. درست وسط کنفرانس حمایت از فلسطین به این نتیجه رسیدم که بزرگترین اشتباه ما تو این چند وقت اخیر ، اجازه ورود بازدید کننده های سازمان ملل از تاسیسات نطنز و پارچین بوده! آخه من که ندونم شما که می دونید که این ماهواره ها بر خلاف تبلیغاتی که روشون میشه چندان قدرتی برای گرا دهی و رد یابی نداره! در حقیقت آمریکا با همون ترفندی داره جلو میره که تو عراق جلو رفت. ورود جاسوس های سازمان ملل ... گرا دهی به موشک ها... خداحافظ تاسیسات! دیروز خبری تو اینترنت دیدم که بر اساس همین نقشه ها آمریکا به این نتیجه رسیده که حتی بمب 700 تنی هم برای تخریب تاسیسات نطنز کفایت نمی کنه و تنها راه بمب اتم است و بس!
پ.ن: من مست می ادمیشنم(2 بار) هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی( 2 بار) بیدار نخواهم شد
+ نوشته شده در
2006/4/15ساعت 20:16  توسط هاتف
|
“12 april 2006
Reference number: 20060028??
Letter of admission
Dear Mr hatef Khaledi ALidoosti,
We are pleased to inform you that you have been admitted to the International Master programme Computational and Experimental Turbulence at Chalmers University of Technology
starting in August 2006....”
برای شروع خیلی دلگرم کننده بود. خدا رو شکر می کنم که اولین نامه ، نامه Rejection نبود. گمان کنم همین دانشگاه رو انتخاب کنم. از اون جهت که هم رشته اش رشته دلخواه ام هست و هم اینکه امین حمیدیان هم از همین دانشگاه پذیرش گرفته و می تونیم اونجا با هم باشیم و غم غربت رو کمتر بچشیم. هر چند تو این چند سال اخیر لا اقل 30 درصد دانشجوهای این دانشگاه رو ایرانی ها تشکیل داده اند. به نظرم دانشگاه خوبی باشه. Ranking خوبی تو اروپا داره. من که بهمین قانع ام! خدا رو شکر...
+ نوشته شده در
2006/4/13ساعت 9:37  توسط هاتف
|
دو شب پیش شاهد بر پایی جشن دستیابی ایران به چرخه سوخت هسته ای بودیم. چند نکته در این دو سه شب گذشته گوشه ذهنم جا گرفته بود که هر چه سعی کردم به کاغذ نیاورم نشد که نشد.
- نکته اول و مهمترین نکته ای که در این مراسم به چشم می خورد مساله انحصار طلبی بود. این موضوع از چند روز جلوتر ، موقعی که قدیس شرقی نوید یک خبر شادمان کننده را می داد و درست روز قبل از اعلان خبر اکبر شکست خورده این سورپریز داغ را به یک خبر سوخته و بیات تبدیل کرد، کاملا نمایان بود. عدم دعوت از روسای جمهوری دوره های پیشین که به مراتب سهمی ببشتراز قدیس در مدیریت این طرح بر عهده داشتند از دیگر شواهد این انحصار طلبی و" کار را که کرد آن که تمام کرد " حضرات بود. من مانده ام که اینها که حتی حاضر نبستند با خود کنار بیایند چه طور می خواهند یک دنیا را مجاب کنند؟
- نکته دوم اینکه ملت ایران حقیقتا از انتشار این خبر که خبری شگرف و مسرور کننده بود شادمان نشدند. چه اینکه هنوز امیدی به موفقیت در دیپلماسی از این نوع و گرفتن حق ایرانیان نمی بینند بنابر این دلیلی برای شادمانی و پایکوبی نمی بینند زیرا هنوز اطمینان ندارند که آیا توانایی بهره گیری از این فناوری را خواهند داشت یا که نه؟
- و نکته سوم اینکه هنوز که هنوز است توانایی برگزاری یک جشن ساده را نداریم. گروه تکبیر گویی که آنشب به یکباره وسط سالن پریدند و با صداهای غیر هارمونیک و نخراشیده خود به آن وضع و شکل اجرای برنامه کردند انصافا خجالت آور بود.
+ نوشته شده در
2006/4/13ساعت 7:43  توسط هاتف
|
خوب البته برای یک خرچنگ آس و پاس که هیچ تجربه کاری به غیر از پروژه های دانشجویی نداشته و هم چنین وضعیت نظام وظیفه اش مشمول باشه و از همه مهمتر اینکه حداقل تا چهار پنج ماه آینده وضعیتش برای سیستم پیرامونی نا مشخص و به قول مستر" سلام" کارمند عراقی شرکت آن کلیر باشه کاری بهتر از این پیدا نمیشه! امروز اولین روز کاری ایم بود. نمی دونم ادامه می دم یا نه. اصولا پذیرفتن محیط جدید اون هم توسط آدم دیر جوشی مثل من کار خیلی خیلی سختیه! به خصوص در این زمینه که رشته کاری به فیلد درسی من نمی خوره. حقیقتش اینه که قرار شده ( قرار که نشده بابام اونجا ریش گرو گذاشته!) چند صباحی تو شرکت تالیا کار کنم. در بخش civil که البته مربوط میشه به بحث های عمرانی دکل های مخابراتی شرکت تالیا . خوب توضیح بیشتر نمی تونم بدم چون دیگه تعهد شغلی ایم میره زیر سوال آخه رییس ام گفته اطلاعات بیرون درز نکنه! ولی همین قدر بهتون بگم که گویا کسی که از دکل های 12 13 متر بالا برود نداشتند ؛ بنده را استخدام کردند. ولی از قضا گویا قراره حقوق خوبی بدهند. زمان همه چیز رو مشخص می کنه. که آیا می مانم یا نه؟

+ نوشته شده در
2006/4/10ساعت 17:22  توسط هاتف
|
زندگی من بنظرم همانقدر غیرطبیعی نامعلوم و باور نکردنی میآید که نقش روی قلمدان قلمی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده- اغلب که به این نقش نگاه می کنم مثل اینست که بنظرم آشنا می آید. شاید برای همین نقش است ، شاید همین نقش است که مرا وادار به نوشتن
می کند...
بد نیست که گاه گاهی از کسانی که دل بسته آثارشان هستیم یادی کنیم.
متن کامل داستانهای کوتاه این نویسنده شیشه ای
+ نوشته شده در
2006/4/9ساعت 16:32  توسط هاتف
|
خورشید با شکوه و عظمتی ماورایی می رسید و در برابرش دشت لب فرو بسته و آرام گرفته بود. سیل مهاجم روشنی خود را به سینه کوه می کوفت و آرام ، اما پر تپش به هر سو دست می یازید. پیرمرد همراه با پسرکی خرد بر پشت الاغکی پیر و فرسوده جاده پر پیچ و خم کوهی را گز می کردند و سکوت صدای غران کوه بود. و گاه گاهی ارابه های آهنی که از کنارشان می گذشت و برخاستن نوایی و باز سکوت . صدای همیشه غران کوه.... مگر گاه گاهی زوزه گرگی گرسنه ... و باز سکوت ، صدای همیشه غران کوه.
بر سیمای پسرک ، گل گونه های شوق و ایمان نشسته بود و اما افسوس که بر چشمانش از همان بدو تولد تنها خاموشی نشسته بود و بس. و بر سیمای پیرمرد نوازش لبخند امید . با چشمانی که انگار تنها جاده را می پاید. اما با نگاهی دورتر و فراتر. به آن سوی جاده . پشت آن کوه بلند آنجا که هر صبح خورشید از پس آن بر می آید. آن سو تر امام زاده ای خفته است.... با نگاهی که به آن سو دوخته شده است. می گویند دیشب ، در آن کلبه متروک و ساکت بر دامنه آن کوه بلند و دور و مغرور و پر از حشمت ؛ پای آن چشمه جوشانی که از قلب اسرار آمیز غیب سر می زند ، معجزه ای رخ داده است.زنی امی و قرآن نخوانده به ناگاه سوره مریم را از بر خوانده است.
... تصویر بر قاب بلند روبرویم می گذشت و هر لحظه بیشتر با درونم جدال می کرد. جدال با آنچه چشمانم می دید و درونی که...تنها شک بود و بس.

+ نوشته شده در
2006/4/6ساعت 11:18  توسط هاتف
بنا به درخواست تنی چند از خوانندگان ( که البته تعدادشون از انگشتهای دست و پا تجاوز می کنه) امروز تصمیم گرفتم مختصری در مورد رشته ها و دانشگاههایی که برای مدرک Master of Science اقدام به apply کردم رو به صورت لیست وار ارایه کنم:
Swedish Universities:
-
University of Uppsala ; Ms of Renewable Energy Systems; Uppsala Sweden
-
Royal University of KTh ; Ms of Sustainable & Renewable Energy Systems; Stockholm Sweden
-
Chalmers University of Technology ;1st priority: Ms in turbulence and Chaotic Fluid Flow ; 2nd Priority : Renewable Energy systems ; Goteberg Sweden
German Universities:
-
Techniche universitat Munchen (TUM); Ms of Computational engineering in Fluid mechanics; Munchen Germany
-
Techniche universitat Braunschweig ; Ms of Computational engineering in Fluid mechanics; Braunschweig Germany
-
Ruhr University Bochum ; Ms of Computational engineering in Fluid mechanics; Bochum Germany
-
Techniche universitat Berlin ; Process Energy & Environmental Systems ; Berlin Germany
French Universities:
-
University of Polytechnique ;Ms year 1 , fundamental Fluid Mechanics , Paris France
-
Ecole des Mines Paris , Nancy And Saint- Etienne , Ms Y1 , energy policy systems and fundamental of fluid mechanics
-
Institute National Polytechnique Lorrain ( inpl) , M1 , fundamental of fluid mechanics , Nancy France
-
Institute National Polytechnique Toulous(inpt) , M1 , fundamental of fluid mechanics , Toulous France
-
University of Joseph Fourier Grenoble1, M1 , fundamental of fluid mechanics , Grenoble France
می بینید که فقط همین چند تا دانشگاه اپلای کردم و تلاش آنچنانی ای صورت نگرفته! در هر صورت زیاد امیدوار به گرفتن پذیرش نیستم. از ما بهتر در جهان هستی به وفور پیدا می شه. نکته ای که باید اشاره کنم اینکه تمام دانشگاههای بالا Free of Charge هستند و هزینه ثبت نام به عهده دولت مکرمه آن کشوره و تنها هزینه زندگی که چیزی بین 300 تا 700 Euro است(متغیر در کشورهای مختلف اروپا) به عهده خود شخص می باشد.
به هر صورت اگر سوالی در این رابطه داشتید می تونید بپرسید. من اطلاعات زیادی دارم که می تونه به شما کمک زیادی کنه.
پ.ن: عاقلان دانند:
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده –لعنهم الله علی حده- و به حجت با او بس نیامد. سپر بیانداخت و برگشت. کسی گفتش : ترا با چندین فضل و ادب که داری بل بی دینی حجت نماند؟ گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار و او بدینها معتقد نیستو نمی شنود. مرا شنیدن کفر او به چه کار آید؟
آنکس که به قرآن و خبر زو نرهی
آنست جوابش که جوابش ندهی
+ نوشته شده در
2006/4/4ساعت 9:11  توسط هاتف
|
و اینجا همون سر زمینیه که ذکرش تو دو تا پست پایین تر اومده بود. با درخت های کاج سر به فلک کشیده دور میدون و استخری که سمت راست عکس پشت درخت های بید و زبان گنجشک مدفون شده و چیزی ازش پیدا نیست. و گلهای زرد رنگ خیار که هنوز به دم خیار چسبیده اند و تا آخرین لحظه ثمره سبز رنگ خود را همراهی می کنند.


و البته این بزغاله یکی دوماهه که فکر کنم از این شاخ هایی که رو سرش گذاشتم نه تنها احساس ناراحتی نمی کنه بلکه حسی توام با غرور و سربلندی داره! آخه من دستی دستی اونوجز بزها حساب کردم و کلی تحویلش گرفتم! یه حسی شبیه این جوانک های سیگار به لب! البته کاش کادر تصویر کمی باز تر بود تا عکس مادر بچه هم پیدا می شد تا ببنید چه طور به حمایت فرزندش می کوشید و پاچه شلوار بنده را آبیاری می کرد.
سیزده به در امسال هم گذشت. و غم انگیز بود چون هر سال آن زمان که خورشید در پس دشت های مغربی فرو می رفت...

+ نوشته شده در
2006/4/3ساعت 10:54  توسط هاتف
|
هیچ وقت از این همه تعطیلی پشت سر هم و بی اندازه خوشم نیامده. آدم توی بی کاری و بی حوصلگی و گذراندن وقت به بطالت غرق می شه و وقتی سر از آب بیرون می آره که دیگه کار از کار گذشته و دیگه جونی برای نفس کشیدن نداره! امسال عید هم مثل عید سالهای گذشته گذشت. البته شاید برای من این طور باشد و بقیه از وقتشون بهتر استفاده کرده باشند و ولی برای من کلمه عید با تکرار و روزمرگی و بی حوصلگی پیوند سختی خورده! خدا به داد برسه که امسال فارغ التحصیل هم شدم و بعد از سیزده بدر هم باز برای من عیده! عید پشت عید. تعطیلی پشت تعطیلی !
یادش به خیر عهد جوانی که تا سحر
با ماه می نشستم از خواب، بی خبر!
اکنون که می دمد سحر ، از سوی خاوران
بینم شبم گذشته ، زمهتاب بی خبر
این سان که خواب غفلتم ، از راه می برد
ترسم که بگذرد ز سرم آب ، بی خبر!
راستی کسی از این احسان تقی پور معروف به احسان لره خبر داره؟ احسان لره بچه بروجرده و این بروجردی ها اگر بهشون لقب لر بدی انگار که بلا نسبت بلا نسبت شما فحش ناموسی بهشون دادی . انگار این دو سه روز پیش یه زلزله اکی اونجا اومده! من که بهش اس ام اس زدم و ازش پرسیدم "مرده یا نه؟" ولی جوابی بر نگشت پس به احتمال 99.99999 درصد این بنده خدا هم جوون مرگ شده! پس من قرا فاتحه مع الصلوه....
خوب برای بازگشت بعد از ده پونزده روز کافیه...
+ نوشته شده در
2006/4/1ساعت 17:14  توسط هاتف
|
آی یادش بخیر نوروزهای ده یازده سال پیش از این. آن سالها که هنوز بابا حاجی اون پیرمرد دوست داشتنی زنده بود. پدر بزرگ پدری ام را می گویم. مردی بود چهار شانه و بلند قامت. عبوس وسخت گیر و کم حرف اما به غایت مهربان. وای که چقدر من شیفته این چنین مهربانی ای هستم. حالا که خوب به گذشته فکر می کنم می بینم چقدر اخلاق من شبیه او شده است . و چقدر مرا دوست می داشت. هر بار که به سراغش می رفتم و از دور چشمانش به چشمم می افتاد آن ابروهای در هم رفته اش باز می شد و با یک لبخند دل نشین داد می زد : " آی پهلوون تو هم اومدی؟ "
به من می گفت پهلوون. هر بار که فامیل توی اون تالار بزرگ خونه روستایی جمع می شدیم و هر بار که من بودم و پسر عمویم بازار کشتی داغ داغ بود. با اینکه همیشه ده بیست کیلو از من سنگین تر بود ولی این هیچ وقت مانع ماجراجویی های بزرگتر ها نمی شد . یادش به خیر با هر بار زمین زدن حریف چشم به چشمهایش می دوختم و او با لبخند و حرکت بالا پایین سرش به من امید می داد و آن لحظه بود که انگار روی ابرها سیر می کنم. یادت بخیر بابا حاجی .
آن روزها نوروز حال و هوای دیگری داشت. آنروز ها که عموی با انگیزه و دل به نشاطم هنوز زنده بود . تا وقتی که او بود همیشه جمعمان جمع بود. آی عمو ستار یادت به خیر. شخصیت جالبی داشت. پر روحیه و به حد افراط انگیزی چاخان و شانتاژ کار. همیشه فکر می کردم او باید یک رهبر سیاسی ای چیزی می شد! در آن سالهای آخر با اینکه بیماری تا اعماق وجودش نفوذ کرده بود و آن چهره دوست داشتنی اش را تکیده کرده بود ، اما هنوز آثار امید و حیات در پشت چهره اش به وضوح نمایان بود. کاش من کمی به او رفته بودم.
آی یادش به خیر نوروزهای آن سالها. آن روزها که همه سر زمین جمع می شدیم. سر زمین ( با کسره ر بخونید ) همان زمین کشاورزی هفت هکتاری عمو هایم است. عالمی که سرشار بود از شوق و ذوق کودکی . با درخت های کاج سر به فلک کشیده جاده خاکی اش و آن استخر همیشه سایه اش که همیشه حسرت یک آفتاب داغ را به تن ما گذاشت و هیچ گاه نشد که در آفتاب تابستان درون آن شنا کنیم. همیشه سایه ... سایه درخت توت کهن ...و طبیعتی بکر و بی کران دور تادورش که تا چشم کار می کند دشت پهن و گاه گاهی تپه ماهور هایی که سر از آستین خاک بالا آورده. جایی که مخزن خاطرات تلخ شیرین بسیار است. بگذریم ...
چه لذت بخش بود آن حکایت. حکایتی که سرچشمه طبیعی بسیاری از احساس های ریشه دار وجودم بود. و من از آن سرچشمه می نوشیدم و سیراب می شدم. من در شهری بزرگ و آلوده زاده شده ام. اما وجودم از روستایی دز دل کویر آب می خورد انگار من هم بچه همان روستایم. من زاده کویرم.
+ نوشته شده در
2006/3/21ساعت 21:26  توسط هاتف
|