تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

من در هرتا برلین!

امروز 30 اردی بهشت سال 1385 هجری شمسی درست راس ساعت دوازده یک ربع کم ، بعد از گذشت یک ماه و  شانزده روز و چند ساعت موفق به اخذ معرفی نامه نظام وظیفه از دانشگاه علم و صنعت ایران شدم! و درست چند ساعت پس از آن به اخذ تاییده پذیرش دانشگاه Chalmers از وزارت علوم نایل گردیدم!

پ.ن1:

اما بک موضوع خیلی واقعی . چند ماه پیش که مشغول ارسال مدارک به دانشگاههای اون ور آب بودم همراه رزومه تحصیلی ام یک رزومه ورزشی هم پر می کردم و به قول معروف تیری در تاریکی می انداختم با این مضمون که مثلا بنده در تیم های ورزشی فوتبال و پینگ پونگ و کشتی دانشگاه سالها عضو بودم و چه بسا اگر بنده 2 سال زودتر کشتی رو شروع می کردم الان مدال طلا المپیک داشتم و اینکه در مسابقات فوتبال مدارس تنها کسی که به تیم "مفید" تو زمین چمن البرز گل زد من بودم و هفت هشت سال سابقه پوشیدن پیراهن تیم ملی نونهالان پینگ پونگ رو دارم و تست کوپر رو تو  5دقیقه و نیم انجام می دم و از این جور اراجیف...

چند روز پیش نامه ای از TU برلین به دستم رسید که ضمن اطلاع اخذ پذیرش در رشته مورد نظر در زیر نامه نوشته شده بود که آقای خالدی عزیز! با توجه به مدارک ورزشی ارسالی شما و با توجه به روابط حسنه دانشگاه برلین با تیم هرتا برلین ، شما می توانید در تیم آماتورهای هرتابرلین تست بدهید و در صورت صلاحدید مربی و انجام آزمایش های مربوطه به عضویت تیم بزرگسالان Hertha Berlin در بیاید و قرار داد داخلی امضا کنید.

فکر کنم بد نباشد میلی به این بنده خدا بزنم و اعتراف کنم که بیشتر چیز هایی که برایش فرستاده ام کمی تا قسمتی خالی بندی بوده!

پ.ن2:

چه طعم تلخی داره این نامه Rejection. خدا قسمت کنه بچشید!

We regret to inform you that you are not accepted to this Master Program!

دانشگاه Uppsala  ری جکت شدم! خیلی محترمانه.

 تا حالا TU مونیخ و برلین و Chalmers =   +

پ.ن ۳:

ویزا و اقامت از تاریخ اول آگوست ۲۰۰۶ تا اکتبر ۲۰۰۷ صادر شد! تا فتح خیمه دشمن تنها یک ضربه شمشیر باقیست!

+ نوشته شده در  2006/5/20ساعت 16:32  توسط هاتف   | 

قهرمان اشک ریخت.

 بازی هیجان انگیزی بود. اخراج لمان بهتربن دروازه بان حال حاضر جهان ، از دست دادن دو ضربه تک به تک توسط هانری ، بازی متوسط رونالدینهو  صحنه به خاطر ماندنی شادی بازیکنان بارسلون پس از گل دوم  اشک های قهرمانانه ای که لابلای باران دیشب پاریس مخفی شد و نگاه حسرت بار آرسنالی ها به جام پس از پایان بازی.

 

دیشب دلم می خواست یک بارسلونایی بودم. مردی از تبار کاتالان زاده شهر بارسلون!

 

 

+ نوشته شده در  2006/5/18ساعت 9:9  توسط هاتف   | 

آتش بس

دبروز فیلم آتش بس ساخته  تهمینه میلانی را روی پرده سینما دیدم. می خواستم یک مطلب کامل در مورد این فیلم بنویسم اما به علت فوت مادر خواهر شوهر ( یا خواهر مادر شوهر و شاید هم شوهر مادر خواهر ) خانم هوشمند کسی که پرونده فارغ التحصیلی بنده در کشوی قفل شده میز ایشان قرار داره و کسی که در حال حاضر  بر اساس آن خانم صدا قشنگ تو گوشی  موبایل تالیا خارج ازمحدوده مجاز می باشند ، خلق و خوی نوشتن به کلی از من گرقته شده و باید به نوشتن چند سطر در مورد این فیلم بسنده کنم.

چیزی که بیشتر از همه چیز در این فیلم مشهود بود حرکت در مسیر " موج گیشه " توسط خانم میلانی بود. موج گیشه یعنی موج و رویه ای که هدفش  کشاندن مردم به سینما به هر قیمت ممکن است. یعنی استفاده از جاذبه های تصویری از نوع فیلم فارسی. یعنی تهی بودن فیلم نامه. یعنی استفاده از دو بازیگر خوش چهره نه به عنوان عاملان انتقال پیام بلکه کادویی هر چند کوچک برای کشاندن کودکان مجذوب به سینما.

                                                

گذشته از این بحث که به نظر من ، به نفسه خطایی نا بخشودنی و یا فاجعه ای سهمگین نیست القای ارزش های به اصطلاح روشنفکرانه و یا فمنیستی کارگردان به جامعه است که به نظر من این گناهی نا بخشودنی است . آنجا که بازیگر مرد ( گلزار ) در برابر روانشناسی که برای حل معضل زناشویی این دو به بیان معضلات می پرداخت و گلزار یکی از این موارد را عدم تمکین زن یا به اصطلاح خودمانی تر نا فرمانی زن از خواسته های مرد عنوان می کند و روانشناس چنان این جمله را مسخره می کند که گویی در برابر یک عصر هجری بی سواد امل از پشت کوه برگشته  قرار گرفته است ، موید همین القای فرهنگ فمنیستی در جامعه است . یه هر حال این موارد چیزهایی نیست که تحت عنوان فرهنگ جدید ، تجدد و یا روشنفکری در کت حد اقل من یکی برود.

پ.ن: چند روز پیش کتاب " ماشاالله  در دربار هارون الرشید" رو خواندم.البته به قوت دایی جان ناپلیون نبود اما باز هم در نوع خودش شاهکاری بود...

+ نوشته شده در  2006/5/16ساعت 8:20  توسط هاتف   | 

اینجا پاره تن من است ( به مناسبت یک سالگی وبلاگ خرچنگ زاده )

یک روز اتفاق جالبی افتاد . گمان کنم یک سال و چند روز قبل بود. آن روز در اتاق رایانه دانشکده منظره جالبی دیدم. آن پسرک پر شور و پر هیاهو که لحظه ای آرام نداشت و با همان حالت خاص خودش همیشه چون اسپند روی آتش از گوشه ای به گوشه دیگر و از طبقه ای به طبقه دیگر طی الارض می کرد ، آرام و بی صدا پشت رایانه ای نشسته بود. به صفحه پر نور و پر التهاب جادویی ای خیره شده بود و این بار تمام انرژی اش را از فک و پاهایش به انگشتانش منتقل کرده بود.تعجب بر انگیز بود. چگونه ممکن بود چیزی کسی اتفافی صدایی ندایی او را اینگونه مشغول کرده باشد؟ جلوتر رفتم. دیدم دارد با تمام وجود متنی را که از قبل ننوشته است از گوشه ذهنش به صفحه سفید رایانه ای منتقل می کند. پهلویش نشستم. خواندم. برایم شگفت انگیز بود . چون آن غار نشینی که پس از سالها غار نشینی او را به گوشه ای متمدن ببرند ، من هم همان حال را داشتم. احساس کردم در برابر قالبی شگفت انگیز قرار گرفته ام. از همان قالب هایی که هر چه اراده فرمودی ، مثل مایع پلاستیک ، میریزی توی قالب مربوطه و از آن سمت می دهد بیرون! فرقی هم نمی کند چه چیزی بیرون می دهد هر چه نیت کردی یا سفارش دادی. از آفتابه پلاستیکی و مکثف و بشقاب و دیس گرفته تا یک قلک که زمانی برای شکستن و به زمین کوبیدنش هزار شور در آدم زاییده می شد اما این یکی با ضربه چاقویی... بگذریم به بی راهه نروم. دیدم اینجا همان جایی است که هر چه خواستی از گوشه مخیله ات می توانی پیاده  کنی روی صفحه سفیدش. یک صد و یک بار خودت می خوانی و نیمچه باری هر کس گذرش به اینجا افتاد. ساختمش. روزهای اول به حکم شوخی و سر به سر گذاشتن با همان کفتر چاهی خودمان گذشت. بعد چند صباحی احساس کردم اینجا بهترین مکان برای پر کردن تنهایی های چندین و چند ساله ام است. اینجا همان جایی بود که بی دغدغه و بی خیال ، بی آنکه مخاطبت در چشم هایت زل بزند و نشان از ظاهرت بگیرد  یا مثلا بفهمد دماغت کج است و قدت فلان سانتی متر است می توانی با او ارتباط برقرار کنی. دوستانی پیدا کنی که شاید هیچ وقت نتوانی ملاقاتشان کنی ولی از نخواندن دل تنگی هاشان ، دست نوشته هاشان ، خاطرات روزانه شان و یا حتی دلبستگی های سیاسی بچه گانه شان دل تنگ شوی و هر روز که نه هر ساعت به آنها سر بزنی. تق تق تق.. کسی خانه هست؟ که آری آنجا همیشه در را به رویت باز می کنند و بدون دعوت نامه  پذیرایت می شوند. اینجا همان جایی بود که من سالها خلا اش را حس می کردم. اینجا دیگر بخشی از وجود من است. از من جدا نخواهد شد مگر آنکه من نباشم و یا این " من" ، " من " دیگری باشد.

+ نوشته شده در  2006/5/12ساعت 17:39  توسط هاتف   | 

نظام وظیفه فارغ التحصیلی مصیبت!

 

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه! هیچ وقت فکر نمی کردم برای گرفتن یک فارغ التحصیلی این همه مشقت و زجر بکشم. امان از این سیستم جدید و در عین حال مزخرف دانشگاه. بگذریم از اینکه سیستم از تاریخ 20 اسفند تا همین هفته گذشته به دلایل نا معلوم خراب بود و بگذریم از اینکه نمره پروژه ام تو آموزش کل نیست و نابود شده بود و بگذریم از اینکه کارکنان آموزش یک روز در میان مرخصی تشریف داشتند  و بگذریم از خیلی چیز های دیگر ، اما سخت ترین بخش تایید کردن نمرات وارد شده تو سایت آموزش بود که یکبار باید به تایید دانشکده و یکبار دیگه به تایید دانشگاه می رسید. که اگر قرار بود طبق روال عادی انجام بشه حداقل 2 ماه طول میکشید ولی برای آدم سمج و کنه ای مثل من که زندگیش به همین چند تا کلیک ساده بستگی داشت یک صبح تا ساعت 6 بعد از ظهر طول کشید که این به قول رییس دانشکده یعنی یک معجزه! یعنی یک رکورد در تاریخ علم و صنعت! یعنی لطف خدا...

فعلا که فارغ التحصیلی از سوی دانشکده تایید شد و مدارک به سمت آموزش کل رهسپار. تا ببنیم بازی بعدی که سرم خواهند آورد سخت است یا آسان. برای رسید به نامه معرفی نظام وظیفه تنها یک گام باقی است...

پ.ن: چشمم کف پاتون~ بابا ۳ نظر هم شد نظر! خدا خیرتون بده!

+ نوشته شده در  2006/5/9ساعت 17:56  توسط هاتف   | 

ناله ای از این قفس نمی رسد

این روزها به هیچ چیز فکر نمی کنم. یعنی که می کنم ولی تنها به یک چیز. به آینده و ان بنای خیالی که برای خودم ساخته ام. به آن پله هایی که در ذهنم تک تک و آرام آرام- چون کودکی هیجان زده – روی هم چیده ام و در رویاهای خود از آن یک به یک بالا رفته ام و در آن بالا انگار تاج گلی گردن آویزی چیزی نصیب خود کرده ام... به آن روزهایی فکر میکنم  که شاید روزی فرا رسد و مرا در آغوش کشد. به آن روزها فکر می کنم و به پله هایی که شاید با یک تلنگر به ناگاه فرو ریزد و به آن خانه خیالی که با بادی بهاری. به آن شام تلخ که در آن همه رویاهای خود را نقش یر آب می بینم و دیگر هیچ...

خیالم این روزها آسوده نیست. در حقیقت به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم . ساعنها پشت میزم می نشینم و خود را مشغول می کنم. تنها زمان را می کشم. افکار مالیخولیایی چون خوره ای به ذهن بیمارم هجوم آورده اند و تمام آن فضای چند سانتی متر مکعبی را اشغال کرده اند. دیگر توان نوشتن هم از من گرفته شده است. گاه دست ها را به علامت تسلیم بالا می برم تا شاید مجالم دهند دمی رهایم کنند تنهایم بگذارند ولی با هر بالا رفتن دستی انگار جسور تر می شوند و به همان چند حفره باقی مانده در گوشه ذهنم ، به همانجا هم رحم نمی کنند . و باز با خودم کلنجار می روم . این جمله را با خودم تکرار می کنم " و خداوند شیان من است" و لحظه ای آرام می گیرم. کاش می توانستم هیچ گاه فراموشش نکنم.

نا توان گذشته ام ز کوچه ها   نیمه جان رسیده ام به نیمه راه     چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

در گریز این زمان بی گذشت     در فغان از این ملال بی زوال    رانده از بهشت عشق و آرزو  

مانده ام همه غم و خیال

سر نهاده چون اسیر خسته جان  در کمند روزگار بد سرشت   رو نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

این زمان ، نشسته بی تو ، با خدا  آن که با تو بود و با خدا نبود  می کند هوای گریه های تلخ

آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم کجا    ؟ هستی من از تو مانده یادگار       من به پای خود به دامت آمدم

من مگر ز دست خود کنم فرار

تا لبم دگر نفس نمی رسد     ناله ام به گوش کس نمی رسد     می رسی به کام دل که بشنوی

ناله ای از این قفس نمی رسد

+ نوشته شده در  2006/5/7ساعت 21:27  توسط هاتف   | 

برگی از نشان داران

این وصیت نامه را از بخش نظرات به اینجا منتقل میکنم نه برای آنکه کسی بخواند نه برای خودم می گذارم تا همیشه پیش رویم باشد:

وقتی از گردنه کوزران بعد از مرصاد آمدم تهران تا به امروز بیقرارم .و هر روز که گذشت بیشتر در این شهر احساس غریبه بودن داشتم . باورت باشد که در همین روزهای گذشته وقتی در خیابان قدم میزدم خوب به چشمان مردم نگاه میکردم . دریغ از یک نگاه آشنا . دریغ از یک هوای تازه . چرا اینگونه شد ؟ چه کسی مقصر است ؟ چند سال پیش رفته بودم آلمان ...مصادف شد با یکی از سالگردهای جنگ جهانی دوم که البته در آن آلمان و سربازانش نیروهای متخاصم و دشمنان بشیریت به حساب می آیند . اما اگر بدانی مردم برای آن سربازان متجاوز چه کردند ...شهر را آذین بسته بودند . در هر خیابان و کوچه که میرفتی پر بود از عکس سربازان و مردم با جان و دل در مراسم مربوط به آنها شرکت می کردند . چند سرباز آن دوره که امروز پیر و فرتوت بودند توسط مردم به نشانه قدردانی از دیگر سربازان مورد تکریم و احترام قرار گرفتند . مردم دست و صورت آنها را غرقه بوسه می کردند ...اما من که متخاصم نبودم ؟ من و دیگران عاشقانه دفاع کردیم ...فقط دفاع کردیم ...اما امروز گاهی احساس میکنم که مردم به من به صورت یک دشمن نگاه می کنند . و این دردناک ترین بخش زندگی من بود ...فاصله من با نسل امروز عمیق و طولانی شده است و با هم حتی نمیتوانیم حرف بزنیم ...در طول سالیان گذشته با دوستان آن دوره هر هفته گرد هم می آمدیم و فقط به حال و روزمان گریه می کردیم ...این غربت نیست ؟ این ظلم نیست ؟ این نامردی و بی مرامی و بی معرفتی نیست ؟ ..کاری بکنید ...کاری بکنید ...اجازه ندهید که تاریخ بی رحم خاطره ما را ببلعد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/5/1ساعت 14:2  توسط هاتف   | 

je Pense Donce je suis

هیچ تا به حال با خودت اندیشیده ای که چرا جماعتی به قطار در حال حرکت سنگ می زنند؟ چه چیز در نهانشان است که مجبورشان می کند تا به شی در حال حرکت بتازند؟ خود را پا بسته نگاه دارند  ولی سنگ را در دست بفشارند تا زمانی که آن جسم بی جان که دمی قبل از آنها عقب تر بود به آنها برسد و اگر جان سالم به در برد که می برد به پیش افتد. هیچ فکر کرده ای چرا تا به حال آن جماعت سنگ به دست هرگز تلاشی برای عقب ماندگی خود نکرده اند؟ و تنها سنگ را لحظه به لحظه با نزدیک تر شدن قطار محکم و محکم تر فشرده اند؟

از همان روز اول که این مکان را جایی برای ارتباط با دوستان علی الخصوص علیرضا کریمی یافتم ، از همان روز ترسیدم که مبادا روزی قطار من از خیل این جمعیت سنگ به دست متوحش بگذرد. که من سطح اندیشه شان را خوب می شناسم. اغلب بر دو قسم اند. یا امل اند و یا قرطی و هر دو سر و ته یک کرباس. این دو گروه متخاصم چونان به هم شبیه اند که گاه از گفتارشان هم نمی توان آنها را تمیز داد.باید رو در رو شد که اگر مرد باشد از روی محاسن نا مرتب و در هم وپیراهن تا خرخره بسته شده اش و اگر زن باشد از پاچه شلوارش و کاکل طلایی اش که اعوذ بالله خورشید را هم رو سفید کرده است. می تابد و جهانی را چون خودش روشن می سازد!

هر دو تنگ نظر و کوته اندیش و مقلد کور. یکی به آنچه نمی داند و نمی شناسد مومن است و دیگری به آنچه نمی داند و نمی فهمد کافر. خدا این معلم بزرگ را بیامرزد. شریعتی بزرگوار را می گویم که گاه گاهی که سری در اوراقش می چرخانم جملات زیبایی می یابم. ببنید چه گفته است: " که آنان را کتاب جنات الخلود و طوفان البکا سیر می کند و اینان را هر آنچه از آنجا برسد و هر آنچه آنها تعیین فرمایند."

داشتم می گفتم . همیشه از آنروز وحشت داشتم که آن متوحشان به اینجا یورش آوردند. نظرات پست قبل را که یادت هست؟ روشنک را می گویم . که  اتفاقا بسیار اتفاقی نظری اتفاقی از روی اتفاق گذاشت تا میزان جنبه و ظرفیت ما را بسنجد. خدا رو شکر که برای چنین آزمایشی نیاز به درخواست از کسی نیست. خودشان می آیند می سنجندند و می روند. شکر خدا. و پشت سرش آن جناب مجهول ایکس! ای بشر چندان هم اتفاقی نیامده بودی. می شناسمت. تو از همان جماعت پا بسته ای هستی که سنگ در دستت می فشاری . از همان جماعت قرطی مسلک که هر چه از آنجا برسد و هر آنچه  آنان تعیین فرمایند سیرت می کند.

بگذریم.به این عقاب عزیز قول هایی داده بودم. قول داده بودم که اینجا را مامنی امن برای روابط خوبمان کنم. شرمنده ام. گاه گاهی نمی تواتم قلمم را بشکنم. مگر آنکه مثل حالا زیادی بر نوکش فشار بیاورم تا خودش بشکند.

راستی تا نشکسته است " من فکر می کنم پس هستمje Pense Donce je suis "

آه.. شکس>>

پ.ن: فلمم را دوباره تراشیدم. قرار گذاشتیم زین پس کمی با هم ملایمتر باشیم.

+ نوشته شده در  2006/4/29ساعت 10:12  توسط هاتف   | 

و خداوند شبان من است

و خداوند شبان من است. اوست که مرا ازمراتع سرسبزش و جویبارهای زلالش بهره مند می سازد و از خطرات حفظ می فرماید . اوست امیدی که در پس نا امیدی به یکباره می درخشد و از سویی ماورایی خود را می نمایاند.اوست که هر لحظه جلوه ای و هر آن رنگی دارد و در همه تجلی های رنگ رنگ و شگفتش یک روح آشکار و نمایان است. آن سان که آسمانها در هم می شکنند و ستاره ها فرو می ریزند و کوههای درونم چون پشم حلاجی شده زده می شوند و دریاهای وجودم از وحشت سراسیمه بگریزند و قیامتی برپا شود ، در همه چیزها در همه ذرات وجودم ، قیامتی در سخنم در روحم در نگاهم و بعد برزخ و برزخ و برزخ و برزخ.... اوست که مرا از برزخ می رهاند و شاید بهشت و شاید نه بهشت. دروزخ! که دوزخ بسی سهل تر از برزخ.

و امروز آن برزخ خاکستری رسیده است. خداوندا تو شبان من باش.

+ نوشته شده در  2006/4/27ساعت 17:22  توسط هاتف  

گام های آخر

از این چست و چابک تر امکان نداشت. آماده کردن تمامی مدارک از جمله نسخه لاتین حساب مالی که کاری زمان بر است و سایر مدارک در عرض یک روز نشان از همین چست و چابکی داره.

امروز ساعت هشت صبح جلوی در سفارت بودم. تا ساعت 9 اپلیکشن فرم ها رو گرفتم و در دم پرشون کردم و بعد 10 دقیقه تحویل دادم. راه اول با موفقیت و سرعت سرسام آوری طی شد.هر چند اگر ویزای من ازنوع دانشجویی نبود حداقل دو سه روز باید می رفتم و می آمدم. انصافا خیلی تحویل گرفتند  و خارج از نوبت من رو به داخل می بردند. هرچند بزرگترین مشکل یعنی مشکل آموزش کل و گواهی فارغ التحصیلی هنوز باقی مانده. خدا لعنت کنه این آموزش دانشگاه که همه چیزش برای من عذاب بود. بعد از گذشت دو و ماه و خورده ای هنوز نمرات ترم گذشته رو وارد سایت نکردند.

پ.ن1: نکته خیلی جالب اینکه امروز جلوی سفارت سوید احساس کردم تو کردستان یکپارچه حضور دارم! همه کرد. از عراقی گرفته تا ایرانی؟ راستی این اکراد محترم چرا همه قصد عزیمت به سوید می کنند؟

پ.ن2:  تو اون همه همهمه و هیاهو، جمعیت نسوان شاکی بودند که چرا نباید عکس هایی که تحویل سفارت می دهند بی حجاب باشه! شاید باید تمام کارکنان سفارت بسیج می شدند تا به این مرفهان بی درد بفهمونند که احتمالا اگر سر پل صراط خرتون رو نگرفتند سر گیت فرودگاه می گیرند!

 

+ نوشته شده در  2006/4/25ساعت 18:28  توسط هاتف   | 

داری می میری

داری می میری در حالی که هنوز شک داری که " حتی " واقعا اسم است با حرف جر!  این جمله آخر آن پتیاره هولناک را شنیده ای؟ " آمریکا برای دفاع از خود نیاز به اجماع نظر شورای امنیت ندارد" آن وقت بنشینید و کلمات را دور سرتان بپیچید و قلمبه سلمبه اش کنید و به خورد خلق الله بدهید. از عقل جمعی بگویید و عقل فردی. از آزادی بگویید و کلاه گشادی که به سرتان رفته است. بنشنید بگویید که در فلان انتخابات عقل جمعی بود که به خطا رفت یا فلان آدم مبتذل احمق عقل جمعی را تسخیر کرد!؟ بنشیند و خودتان را مثل این همه چیز دانها باد کنید و کیلو کیلو نظر بدهید. که ببینید چه قدر با سوادم . در یک متن سی چهل خطی حتی یک غلط املایی هم ندارم! از این وبلاگ به آن وبلاگ سر بکشید و خطاهای احتمالی ملت را گوشزدشان کنید که چه؟  بنده همه چیز دانم. من خودم یک پا عقل جمعی ام!  من مسوول ام که اگر خدای نکرده کسی دست توی دماغش کرد روی دستش بزنم. نکند گمان کنید من فقط مثلا مهندس فلان رشته ام ها! نه خیر بنده در تمامی مقولات مطالعات گسترده داشته ام! از جامعه شناسی و نجوم و اختر شناسی و تاریخ ایران و جهان و ادبیات گرفته تا چربی شناسی وتمیز کلسترول مووه و بون از هم. بلدم که چگونه منشا همه چیز را به امور مملکتی و سیاسی  مرتبط کنم. مثلا بلدم بگویم که رواج دادن فلان معادل فارسی به جای کلمه بیگانه یک کار سیاسی مشکوک بو دار است. از آن بوها که هر دماغی نمی شنود! فقط دماغ من است که می شنود. من و من و من....

چقدر فرق است بین آدم هایی که به اندازه یک انگشت دانه ظرفیت دارند و با یک چکه آب لبریز می شوند  آنها که در دلشان اقیانوسی میجوشد و احساس خالی بودن می کنند.

بروید ... بروید پدر آمرزیده ها . فکر خودتان باشد که چگونه در برابر هجمه دشمن می خواهید بایستید. که اگر زور بازویی ندارید لا اقل اعتقادتان را راسخ کنید . بروید برای روزی که دنیا برای دفاع!!!  از خود به شما یورش می آورد نسخه ای بپیچید.

+ نوشته شده در  2006/4/21ساعت 19:58  توسط هاتف   |