دنيا همه بر دور سرم مي چرخد
همه هم دور دنيا مي چرخند
خورشيد هم مي چرخد
ماه هم مي چرخد
باد هم مي چرخد
مثل اول روزي که سوار چرخ و فلکي تند گرد بودم
از همه گردش ها حس تهوع دارم
پدرم مي چرخد
مادرم مي چرخد
همه دوستانم مي چرخند
حتي استاد اخلاق هم مي چرخد
مثل اميد براي داشتن لحظه اي بي غم و درد با ثروت
حس پوچي دارم
خون در رگ من مي چرخد
حرفهاي تلخم تازه شده در کامم با نوک تيز قلم مي چرخد
زهري تند و ناصور برمسير خاکستري مغزمن مي چرخد
چشم در کاسه سياه پرخون شده و اشک در سينه من مي چرخد
خفته در پيله اي برزخ وار چون کرمي ابريشم
حس کرخت قبل از پرواز تا فنا را دارم
آن طرف نطفه در هستي باکره اي مي چرخد
اين طرف نعش هاي بي صاحب با سپند دور سرم مي چرخند
همه تن ها در عمق لجن با شعف مي چرخند
مثل دريافت حس شهوت براي بار اول
بعد از لذتي زود گذر درد زايمان ناجي خود را دارم
همه بيدارها در خوابند
خفته ها چون کابوس در بيداري من مي چرخند
مرد راتنها گذاشتند در خلوت کشتند
قاتلش با هو هو گريان .. عکس او مي چرخد!
خدا را دور کردند شايد او را هم کشتند
سر فصلش هر سال با وز وز دور قبراو مي چرخند
اين تن ما هرروز از گوشت . رگ . ريشه گرفته تا بن
در دهان در گير وهميشه گشنه گوشت له کن گوشت چرخ کن
در هم گير شده ... بر لب تيغ رفته ... چرخ خورده ... له شده
از ازل تا به ابد مي چرخد
من و توهم از دير بازمي چرخيم
همه مان شايد امروز نه فردا مي چرخيم
اين را من مي گويم چرخش نکبت بار
تو بگو "چرخ روزگار"
سایر شعرهایش
مصطفی موسوی