تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

شهید جمران

 

 

امروز که بیست و ششمین سالگرد شهادت مردی است که از میان تمامی القاب و عناوین ، از میان استاد ها و پرفسورها و دانشمند زمانه ها ، لقب بسیجی را برگزید ، یادی می کنم از او. از او که اسوه علم داران راه علم و حقیقت و ایمان است. این مثلث همیشه به هم پیوسته.  که اگر یکی نباشد آن دو نیز محکوم به فنا خواهند بود.

وصیت نامه شهید چمران 

درد مشترک چمران و شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 11:17  توسط هاتف  

سفر نامه حصار حسن بیک

می گویند راهش سخت است. پیچ و واپیچ دارد . جاده اش باریک و خطر ناک است. اصلا ممکن است بعد راه خسته تان بکند. ولی من که اینطور فکر نمی کنم. نهایتا پنجاه کیلومتر که از افسریه به پایین بیایی می رسی به آنجا که قرار است برسی. دهی در 20 کیلومتری ورامین. حصار حسن بیک!  تازه آنقدر دشت وسیع و دلنواز است که هرگز خسته نخواهی شد و حتی گاه گاهی نی های کنار جاده که به برکت فاضلاب شهر تهران حوالی قرچک روییده اند هوا را تلطیف می کنند! آنجا هم برای خودش جنگلی است.

یک ساعت و نیم است که سرازیر جنوبیم. درختان سر به هم ساییده کنار جاده خاوه را که بگذرانی آن وسط ها یک جاده خاکی است. سر خر را کج می کنی به داخل . روزگاری درختان کاج سر به فلک کشیده جاده خاکی خودش زینتی بود به کویر داغ و تفتیده. اما انگار سایه شان آفت جانشان شد. می گویند سایه برای بوته خیار ضرر دارد. این شد که شدند هم قد خاک. 

بالاخره  رسیدیم. اینجا اگر روز دل شیر می خواهد که زیر آفتابش بروی ، شب ها هم دل بچه شیر می خواهد که زیر نیش پشه هایش. آفتاب از آسمان می بارد و با آن پنجه های قوی اش سر و صورتت را نوازش می دهد. چه خوش آمد گویی درخشانی. از ماشین که پیاده می شوی " دختر " به استقبالت می آید و پوزه اش را به پاچه ات می مالد. بگذار ببینم! از دو هفته پیش تا به حال شکمش باد کرده است. چه کسی قلاده این زبان بسته را باز کرده است. کار از کار گذشته است. شکمش بالا آمده. اصلا سگ جماعت را چه به آزادی؟ دله است و هوس باز. همین ماه پیش بود که دو تاشان را با گلوله نفله کردند . اما آن سومی بالاخره کار خودش را کرد. حالا دوتا می شود چهر تا پنج تا شش تا .... خدا می داند. انگار حسن سگ کش باید دوباره تفنگش را پر کند.

آن سو تر ، پشت استخر همیشه سایه چند تا بز خسته زیر سایه بید ها ، با آن ریش های زیبا و حسادت بر انگیزشان ، بی تفاوت به ما و دور و برشان و یا حتی اینکه فکر کنند ما از کجا امده ایم آدامس می جوند گویا! نخیر این بزها هم جز کثیف کاری و خوردن سر برگ نهال های درختان هیچ چیز دیگری ندارند.

آن طرف سه چهار زن افغان می روند تا یونجه را بچینند. بک دختر افغان هم با آن لباس سبز سر تا سری اش لای یونجه های وول می خورد. انگار از آن اصلاح نژاد شده هایش باشد. خونی زیر پوستش دویده است و رنگ موهایش را از افتاب امانت گرفته است. حیف که ده یازده سال بیشتر ندارد. آدم گاهی هوس می کند ده یازده ساله شود!

کمی که ا زمزرعه فاصله بگیری و به سمت اتاقک ها بیایی دو سه مرد خسته از روزگار.و یک جوانک را می بینی. آن دوتا عموهایم هستند و آن یکی پسر یکی از آنها. انگار خاک اینجا دامن گیرشان شده است . یکی از عموهایم را همین خاک کشت. قرض و وام بانک وچک و زندان و سرطان و ... مرگ/آن یکی هم که انگار زندگی اش را قمار همین زمین کرد. و ان سومی که چوب قلیان است و افتاب نحیفش کرده  ای... روزگار می گذراند و خدا را شکر می کند...

روز را با آبیاری درخت های منتظر و پرسه زنی و خوردن نهاری که غالبا که نه ، همیشه آبگوشت است می گذرانیم.

ساعت چهار و نیم می شود. این فوتبال وسط این بیابان دور از هیاهوی شهر باز هم گریبانگیرمان شده است. چند دقیقه ای که می گذرد می فهمیم که نه زورمان به این پرتغال هم نمی رسد. خدا بیامرزد پدر این لره را . دو تا نشد شش تا. خدایا شکرت...

دارم به این فکر می کنم که هر وقت وضع روستاهایمان بهتر از این شود احتمالا وضع فوتبالمان هم تکانکی می خورد.

+ نوشته شده در  2006/6/17ساعت 21:3  توسط هاتف   | 

من می چرخم...

دنيا همه بر دور سرم مي چرخد
همه هم دور دنيا مي چرخند
خورشيد هم مي چرخد
ماه هم مي چرخد
باد هم مي چرخد
مثل اول روزي که سوار چرخ و فلکي تند گرد بودم
از همه گردش ها حس تهوع دارم
پدرم مي چرخد
مادرم مي چرخد
همه دوستانم مي چرخند
حتي استاد اخلاق هم مي چرخد
مثل اميد براي داشتن لحظه اي بي غم و درد با ثروت
حس پوچي دارم
خون در رگ من مي چرخد
 حرفهاي تلخم تازه شده در کامم با نوک تيز قلم  مي چرخد
زهري تند و ناصور برمسير خاکستري  مغزمن مي چرخد
 چشم در کاسه سياه پرخون شده و اشک در سينه من مي چرخد
خفته در پيله اي برزخ وار چون کرمي ابريشم
حس کرخت قبل از پرواز تا فنا  را دارم
آن طرف نطفه در هستي باکره اي مي چرخد
اين طرف نعش هاي بي صاحب با سپند دور سرم مي چرخند
همه تن ها در عمق لجن با شعف  مي چرخند
مثل دريافت حس شهوت براي بار اول
بعد از لذتي زود گذر درد زايمان ناجي خود را دارم
همه بيدارها در خوابند
خفته ها چون کابوس در بيداري من مي چرخند
مرد راتنها گذاشتند در خلوت کشتند
قاتلش با هو هو گريان .. عکس او مي چرخد!
خدا را دور کردند شايد او را هم کشتند
سر فصلش هر سال با وز وز دور قبراو مي چرخند
اين تن ما هرروز از گوشت . رگ . ريشه گرفته تا بن
در دهان در گير وهميشه گشنه گوشت له کن گوشت چرخ کن
در هم گير شده ... بر لب تيغ رفته ... چرخ خورده ... له شده
از ازل تا به ابد مي چرخد
من و توهم از دير بازمي چرخيم
همه مان شايد امروز نه فردا مي چرخيم
اين را من مي گويم چرخش نکبت بار
تو بگو "چرخ روزگار"

 سایر شعرهایش                                                      

                                                 مصطفی موسوی

+ نوشته شده در  2006/6/15ساعت 10:1  توسط هاتف  

کیسه سوراخ!

بازی دیشب را می توانم در یک ترکیب ساده خلاصه کنم. انتحار آرام و خودآگاهانه. یک خود کشی تدریجی و بی منطق. مردنی که تلفاتی از دشمن نگرفت. انگار نیمه دوم ، نیمه ای بود که باید می مردیم. جدایی از بحث های فنی و خودسری های چهار ساله یک مربی در انتخاب دروازه بانی نه در حد تیم ملی و گذاردن مردی فرتوت! در نوک پیکان حمله ، به عقیده من بحث های روانی مهم ترین عامل ناکامی دیروز بود. وقتی که از ماهها قبل آنچنان دهانت را باد کنی و آن باد را از فیها خالدونت بگذرانی وسپس از حنجره ات عبور دهی و در نهایت از دهانت خارج کنی و یک مکزیک ناقابل از آن خارج کنی و آنچنان بادش کنی و به بالا بفرستی اش که چه ، در فلان جام تشریفاتی کنفدراسیونها با که و که مساوی کرده است و فلان تیم را برده است و به روی خودت هم نیاوری که همین تیم بارها و بارها به هیمن تیم آمریکا باخته است و به رنکینگ مجعول فیفا رجوع کنی و خلاصه از مکزیک غول بی شاخ و دو سری بسازی که رستم دستان هم دیگر از پس اش بر نیاید، بسیار موجه است که اگر یک نیمه در برابرش ایستادی و بازی خودت را کردی ، سطل کوچک و بی ظرفیت ات آنقدر پر می شود تا به ناگاه لبریز شود. آنقدر آب از دور تا دورش بیرون می ریزد که سطح ورزشگاه که هیچ، به اندازه وسعت خاک ایران را آب می گیرد و سیلی. و در نهایت پس از آن سیل خانمان سوز(!) غم می ماند و غصه و بی انگیزگی و روحیه ای که روزها طول خواهد کشید تا باز گردد به آنچه که باید.

حقیقت این است که فوتبال دیگر فقط فوتبال نیست. آن یازده نفری که در زمین اند نمادی از هویت تاریخ و فرهنگ یک ملت اند. نمادی از تاریخی که در دویست و اندی سال گذشته رنگ عزت و سربلندی را جز در چند سال ( به قیمت خون هزاران) به خود ندیده است. و بسیار طبیعی خواهد بود چنین تاریخی، مردمانی قانع و بسنده گر رشد دهد. مردمی که در 8 سال پیش بعد از برد آمریکا آنچنان واداده و دست بسته در برابر المان بایستد و امروز بعد از یک نیمه متعادل آنچنان شکست خورده و مقهور میدان را خالی کند. انصافا بیش از این انتظاری نیست!

                        

+ نوشته شده در  2006/6/12ساعت 8:56  توسط هاتف   | 

هذا سیف من سیوف الله فی هذا الزمان

امروز که دوباره دلتنگ اش شدم باز می گردم. امروز که تنها بعد از گذشت ده روز نتوانستم دوری این گل نو شکفته را تحمل کنم بازگشتم تا دوباره در کنارش بنشینم و ببیومش. امروز احساس می کنم که دوباره دلم برایش می تپد. ول مرد تو چقدر سخیفی و وراجی؟ آخر چه نیازی بود که بنویسی تنها برای جلب توجه این کار را کردم؟ این را که همه می دانستند! دیگری نیازی به چانه لغزاندنت نبود!

امروز دوباره در حالی بر می گردم که عراق چون کودکی فریفته از هدیه ای سخیف غرق در شادی است. امروز عمودی به ظاهر افقی شده است که انگار شمشیر خدا بوده است و ما بی خبر از همه جا این در و آن در پی اش می گشتیم. شمشیری که ساخته شده بود که به جنگ متجاوزان ناموس و میهن رود اما انگار متجاوز تر از شیعیان کشورش نیافته بود. وای ببین که این تاریخ چه قدر تکراری و ملال آور است. انگار همین دیروز بود که شمر این فرزند نا خلف خدا گلوی فرزند رسولش را می شکافت و امروز مصعب فرزند نا پاکش ، گلوی فرزندان حسین را.

        

 

تاریخ و عبرت آموزی . چه واژگان بیگانه ای. اصلا تاریخ چه می فهمد آموختن چیست. او را برای این ساخته اند که نقل کند. نقل کند از فتوحات فلان سردار رشید در فلان سال هجرت در آن منطقه معروف به فلان آباد! یا نقل کند از شکوه و عظمت هزارهزار سال پیش ملتی که گویا بر حسب تصادف اجداد ما بوده اند و تنها بسوزاند دل ما را! تاریخ چه می فهمد که آموختن چیست؟ این تویی که باید از میان سطور به هم ریخته و بی محتوا و داستان گونه اش بیابی و بیاموزی. ببینی که امروز یعنی همین دیروز و فردا که با امروز مو نخواهد زد. شمری که مصعب شد و مصعبانی که در راه خواهند بود را تو باید ببینی. تاریخ یک کتاب تکراری است به کلفتی نام خودش که تنها چند سطر ابتدایی اش خواندنی است و باقی صفحات که می توانی تنها ورق زنی و عکس های جدیدش را از نظر بگذرانی. تاریخ یعنی همین!

+ نوشته شده در  2006/6/10ساعت 19:6  توسط هاتف   | 

شاید برای فردا

راست می گوید . راست. احساس می کنم که چه می کشد. می فهمم که چه می گوید. تو هم بکوش که با همین کلمات که ابزار کار روزمره اند بفهمی که چه می گوید.

وقتی که چیزی تازگی خود را از دست داد با آن چه می کنی؟ عروسکی داشتی به غایت زیبا و دلربا . وقتی از رونق افتاد و دلت را زد با آن چه می کنی؟ باور نمی کنم که هرگز صنعت دستی یا چیزی متراوش از ذهن آدمی بتواند او را تا ابد سیراب کند. هیچ نمی دانم چرا. اما احساس خیال انگیز و شگفتی است. اینطور نیست؟

حقیقت این است که اینجا برایم حکم گلی را پیدا کرده است که پیوسته و پیوسته بوییدمش. آن تازگی و طراوتش را از دست داده است. می خواهم دمی کنار طاقچه اش بگذارم. نوری بگیرد و آبی و جانی. که شاید دوباره شاداب شود و دوباره ببویمش. پیوسته و پیوسته. همیشه و همیشه!

چه خیال انگیز خواهد بود اینجا نبودن! شاید برای چند روز ، شاید برای چند فصل. شاید تا آخر آن ماه زیبا از آن زیبا ترین فصل سال...

 

وقتی که بامدادان

مهر سپهر، جلوه گری را آغاز می کند

وقتی که مهر ، پلک گرانبار خواب را ،

با ناز و کرشمه ز هم باز می کند

آنگه ستاره سحری ، در سپیده دم،

خاموش می شود.

آری من آن ستاره ام که فراموش گشته ام.

و بی طلوع تو در زندگانیم

خاموش گشته ام.

+ نوشته شده در  2006/6/1ساعت 12:11  توسط هاتف   | 

اخراج ازآخرین نهاد !

تمام شد. آن همه دور هم نشینی ها و دیدارها و بگو بخند ها و گاهی دعواها و قهرها و آشتی ها، همه اش تمام شد و رفت و  تنها به خاطره پیوست. دیروز به سبکی که انگار خیلی محترمانه به نظر می رسید کلید انجمن علمی این مجمع همیشه فروزان مکانیکی ها از ما گرفتند و به صاحب جدیدش سپردند و غم و غصه را بر قلب های کافه نشینان هشتادی مستولی ساختند! دیروز مراسم تودیع بود. هر چند لوح تقدیری به پاس " زنده نگاه داشتن این مکان مقدس " به ما اعطا شد اما حرفهای دلسرد کننده و خستگی بر تن گذار دکتر(!) هاشمی نژاد و صدیقی از گوشه و کنار شنیده شد و من هم که آدمی نیستم بی حرمتی را بی پاسخ بگذارم به بدترین شکل ممکن کنایه هاشان را به صورتشان کوفتم و برگی دیگر بر تاریخ افتخارات" الجهاد فی سبیل الحق" خود ثبت کردم!

راستی این لیست همه بچه هایی که گاه و بی گاه به ما سر می زدند و کلبه ما را معطر می کردند(البته  به ترتیب نام اعضا و کثرت حضور!):

آربو غفاری ، شهرام کرمی ، خانوردی ، عبدالوند ، هجرتی ، موسایی ، خالدی( اعضا)

پورنژدی ، مهدی کرمی ، عربی ؛علیرضا کریمی ، ریوف ، هدایت ، یوگی ، میر عمادی  لطفی  زنگنه ، داداش خانوردی و بسیاری دیگر

یادش بخیر...

+ نوشته شده در  2006/5/30ساعت 14:27  توسط هاتف   | 

اولین شب آرامش

خدا رحمت کند این کوروس سرهنگ زاده را. خواننده ای که پس از سالها آهنگ "به سوی کوی تو " اش بازخوانی می شود . ببینید چه قدر فرق است بین قدمای خواننده ، شاعر و نوازنده با این آوازه خوان ها، هجو سراها و آلت به دستان امروزی.

بازخوانی آهنگ به سوی کوی تو را می توانید ازاینجا دانلود کنید.

  

 

پ.ن: سریال اولین شب آرامش را که می بینم حس می کنم با چیزی متفاوت از آنچه تا کنون دیده ام مواجه ام. نقش آفرینی های متفاوت ، لوکیشن های بی شمار که خارج از عرف ژاندرهای خانوادگی ایرانی است، بهره گیری از اصل غافل گیری و تهییج بیننده برای پی گیری داستان  از همان سکانس اول فیلم و نچیدن مقدمه هایی که گاهی تا هفت هشت قسمت پیش می رود و جلوگیری از حاشیه پردازی های رایج و کسل کننده و خلاصه کارگردانی نوین و موسیقی متن و تیتراژ پایانی منحصر به فرد
+ نوشته شده در  2006/5/28ساعت 10:12  توسط هاتف   | 

هارای هارای من ترکم!

چه خبره؟ این همه جار و جنجال برای چی؟ حقیقتا برای یک کاریکاتور که در صفحه کودکان با عنوان چه کنیم سوسکها سوسکمان نکنند این همه جار و جنجال لازم است؟ اصولا شما وقتی با چشم های صاف و بی آلایش به این کاریکاتور نگاه می کنید توهینی در خور چنین جار و جنجالی در آن می بینید؟ به نظر شما غیر از این است که ترک های ایران به علت قرن ها دسیسه انگلیس برای تفرقه افکنی بین فارس و ترک و بحث جوک ها و خیلی چیز های دیگر که همه ما می دانیم دچار نوعی عقده روانی شده اند و همه چیز را به خود می گیرند و جبهه گیری و عکس العمل و برخوردهای انفجاری!

image hosting by http://hostedpictures.com/

 

امروز در سایتی نظر یکی از خوانندگان ترک را می خواندم. نوشته بود اینها حرکتی برای اعتراض به بی عدالتی و تبعیض در جامعه است و این کاریکاتور تنها جرقه ای برای این آشوبها بود! آخر مگر نه اینست که نیمی از دارایی ها این مملکت به جرات در دست ترک های این کشور است؟ اصلا الحق و الانصاف استان های شمال غربی ایران در تبعیض و فقر و بی عدالتی هستند یا استانهایی با مردمان لر کرد یا بلوچ؟

عطف به ما سبق همیشه هم بد نیست! یادتان است کاریکاتور استاد تمساح نیک آهنگ را؟ سالها ما فکر میکردیم که این کاریکاتور کاملاً عمدی بوده ولی چند وقت پیش که نیک‌آهنگ رسماً و در کمال آزادی اعلام کرد که اون کاریکاتور کاملاً آرشیوی بوده و اصلاً به مصباح ربطی نداشته و بعضی از سودجویان سوژه‌اش کرده‌اند برای اهداف سیاسی، چه شد؟ آیا کسی دنبال آن آدمها گشت که از یک کاریکاتور و یک کاریکاتوریست بخت برگشته برای اهداف خودشان سوءاستفاده کردند؟ آیا کسی این آدمها را به 209 اوین فرستاد؟

+ نوشته شده در  2006/5/25ساعت 8:46  توسط هاتف   |