کاشکی اسکندری پیدا شود
موجها خوابیده اند آرام و رام
طبل طوفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند،
آبها از آسیا افتاده است.
در مزار شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید به گوش
در دمندان بی خروش و بی فغان،
خشمناکان بی فغان و بی خروش.
آهها در سینه ها گم کرده راه،
مرغکان سرشان بزیر بالها،
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هرچه غوغا بود وقیل و قالها.
مشتهای آسمانکوب قوی
واشده است و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان، یا آشکار
کاسه پست گدایی ها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب ونان ،
و آنچه بود ، آش دهان سوزی نبود.
این شب است ، آری شبی بس هولناک
لیک پشت تپه هم روزی نبود
....
آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما ماندیم و خوان این و آن
میهمان باده و افیون و بنگ
از عطای دشمنان و دوستان.
آبها از آسیا افتاده لیک
باز ما ماندیم و عدل ایزدی
وآنچه گویی گویدم هر شب زنم:
" باز هم مست و تهی دست آمدی؟"
...
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم،
آبها از آسیا افتاده لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود بست و برفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند فردای دگر
صبر کن تا دبگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود.






(phi), is an irrational number with value


