تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

کاشکی اسکندری پیدا شود

موجها خوابیده اند آرام و رام

طبل طوفان از نوا افتاده است

چشمه های شعله ور خشکیده اند،

آبها از آسیا افتاده است.

 

در مزار شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش

در دمندان بی خروش و بی فغان،

خشمناکان بی فغان و بی خروش.

 

آهها در سینه ها گم کرده راه،

مرغکان سرشان بزیر بالها،

در سکوت جاودان مدفون شده ست

هرچه غوغا بود وقیل و قالها.

 

مشتهای آسمانکوب قوی

واشده است و گونه گون رسوا شده ست.

یا نهان سیلی زنان، یا آشکار

کاسه پست گدایی ها شده ست.

 

خانه خالی بود و خوان بی آب ونان ،

و آنچه بود ، آش دهان سوزی نبود.

این  شب است ، آری شبی بس هولناک

لیک پشت تپه هم روزی نبود

....

آبها از آسیا افتاده ، لیک

باز ما ماندیم و خوان این و آن

میهمان باده و افیون و بنگ

از عطای دشمنان و دوستان.

 

آبها از آسیا افتاده لیک

باز ما ماندیم و عدل ایزدی

وآنچه گویی گویدم هر شب زنم:

" باز هم مست و تهی دست آمدی؟"

...

در شگفت از این غبار بی سوار

خشمگین ، ما ناشریفان مانده ایم،

 آبها از آسیا افتاده لیک

باز ما با موج و توفان مانده ایم

 

هر که آمد بار خود بست و برفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل جز دروغ و جز دروغ ؟

زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب؟

باز می گویند فردای دگر

صبر کن تا دبگری پیدا شود

کاوه ای پیدا نخواهد شد، امید

کاشکی اسکندری پیدا شود.

                                     

+ نوشته شده در  2006/7/20ساعت 21:46  توسط هاتف  

من مانده در راه

اینها را یک بار می نویسم برای همیشه . برای " محشون " و همه آنهایی که انگار شبهاتی دارند در مورد شخصیتم ، نوشته هایم و تفکراتم. برای آنهایی می نویسم که باید ابتدا راه و رسم نوشتن را یادشان دهم. به آنها که کلمات تحقیرآمیز را از وجودشان به نوشته هاشان می کشند تا مخاطب را به خیالشان کوچک کنند. به آنها که تیغ نیز حسادت دارد کورشان می کند.با درجات بازی می کنند و یک و دو به رخ می کشند. به آنان که پیاپی می خواهند گوشزدم کنند که کار بزرگی نکرده ام. انگار می خواهند چیزی را به رویم بکشند. می دانم که اصلا کار بزرگی نبوده است. یک معدل شانزده گرفتن که شاخ غول شکستن ندارد. نمره تافل 600 هم که مثل پهن گوسفند ریخته است و کافی است کمری به همت دو تا کنی و از روی زمین ورش داری.می ماند یک خرج زندگی آن ور آب که خدا بیامرزد پدر و مادرم را. بعد از 60 سال زندگی و کار شرافتمندانه و حلال اگر کمی مثل من پر رو باشی می توانی مثل این گداها دستی دراز کنی و شندر غاز تتمه زندگی شان را مثل زالو بمکی .آخر سر هم می ماند یک پذیرش . آن هم چه فرق می کند از دانشگاه درجه یک اش باشد و یا صدم اش. اصلا اینهایی که مثل مور و ملخ دارند می روند هند و اوکراین و پاکستان با تو چه فرقی دارند جز اینکه معدلشان به جای 16 ، ده بوده یا مثلا به جای علم و صنعت ، از آزاد ساوجبلاغ  فارغ التحصیل شده اند؟ هر چه باشد از این دانشگاههای درجه 300 خودمان که بهتر است . هم فال است و هم تماشا! راستی محشون جان تو کدام دانشگاه درس خوانده ای؟

می دانی نوشته های خودم را که می خوانم ، من هم مثل تو فکر می کنم. خودم را آن بالا بالاها نشانده ام و ازآن بالا دارم به شما پایین دست ها نگاه می کنم.چه کنم دیگر از بچگی خو کرده ام به اینکه همیشه آن بالا باشم. سر آمد!

می دانی فرق من با بقیه چیست؟اینکه همیشه چیزهایی مرا آزار می داده که دیگران را نمی آزرده. یا چیزهایی که دیگران را می آزرده و مرا ...؟ می دانی چه چیزهایی مرا آزار می دهد یا لا اقل ژست آزار دیدنش را می دهم؟ اینکه می بینم جوانهایی مثل تو مثل ما زیاد برایشان توفیری ندارد اینها که به خاک و خون کشیده می شوند انسان اند یا گوسپند. روح بشریت برایشان معنایی ندارد. می بینی حتی حاضر نیستند در موردش نظر بدهند. این مرا آزار می دهد که می بینم جوانهایی با حداقل شعور ممکن. بی آنکه لحظه ای به خود به آینده به کشورشان و اینکه در کدام طول و عرض جغرافیایی قرار گرفته اند فکر کرده باشند. این مرا آزار می دهد که می بینم دارند آزار هایی می کشند از نوع آزار های " دختر" سگ سر زمین مان. گشنه می شوند تشنه می شوند نیاز جنسی دارند و بس. آزار دیگری نمی بینند گویا! دغدغه شان شده پاچه شلوار و قر کمر و بند تنبان. اینها مرا آژار می دهد. کوچکی اندیشه شان قامت کوتاهشان. رنگ بی رنگی شان. راستی اینها تو را هم آزار می دهد؟

لابد با خودت فکر می کنی تو را چه مربوط است به دغدغه های دیگران. راست می گویی به خدا. اصلا اگر من بتوانم از پس خودم بر آیم کلی هنر کرده ام. این " من " گناهکار اسیر هوای نفس مانده بین شک و یقین که عن قریب به چاه ظلمانی بی ایمانی سقوط خواهد کرد چه کار دارد به دیگران؟ من باید دنبال چراغ راه خود باشم. برای این چشم های کم سوی مانده در راه . راه پر حرامی و راه زن . چراغی برای چاههای که هر آن زیر پایم را خالی می کنند و به قهقرایم می کشند. مرا چه به موعظه دیگران...   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/16ساعت 19:50  توسط هاتف   | 

زیبنده

( این تنها روایت یک سناریوی کهنه و قدیمی است که تنها هدفش تمرینی برای نوشتن داستانهای کوتاه است و نویسنده از هرگونه حکم دادن و یا نتیجه گیری خود را مبرا می داند.) آسمان می غرید و ابرپاره ها انگار پیراهن خیس و نم زده شان را بالای شهر بی هیچ آداب و ترتیبی مثل زنهای شلخته می چلاندند. بوی خاک نم زده که بعد از چند ماه تفتیدگی و گرما رنگ آب به خود دیده بود ، همه جا پیچیده بود و دماغ را نوازش می داد. شریف با چشم های زل زده و دندانهای سفید و پیشانی کوتاه و موی نه چندان پر پشتش که فقط دور تا دور کله درازش را پوشانده بود ، به صفحه پر زرق و برق کنترل چشم دوخته بود و انگار نمی خواست چشم از روی آن بر دارد. صدای غژ و غژ توربین ها که از لای پنجره شیشه ای به داخل می خزید مثل پتک بر سرش می کوبید و آشفته اش می کرد. حتی قهقهه ها و صدای شوخی ها ی بچه گانه نگهبان های شیفت شب هم که فضای سرد و نم ناک کارخانه را پر کرده بود نمی توانست چهره در هم رفته شریف را از هم باز کند . صورت سفید و رنگ پریده ، پلک های خسته اما استوار او و شیار گود دو طرف لبش نشانی از اراده آمیخته با ترس اش بود. گاه گاهی از فرط اضطراب تک زبانش را روی لبهایش می مالید و دوباره به فکر فرو می رفت. تنها چند دقیقه دیگر مانده بود تا درست عقربه بزرگ روی عقربه کوچک بالای صفحه بیفتد و همین هم آزارش می داد.  رضا از راه رسیده بود و طبق قرار قبلی امشب جای شریف را می گرفت . شریف با سرعت تمام بی آنکه حتی کلمه ای به زبان بیاورد از لای درهای آهنی کارخانه به بیرون جهید.افکار مالیخولیایی انگار با تمام توانشان به ذهن بیمار و خسته شریف هجوم می آوردند. با خودش کلنجار می رفت. کلنجار می رفت که چرا همان دم حقش را کف دستش نگذاشته بود؟ چرا مثل مومیایی های یخ زده بی روح ایستاده بود و تنها نگاه کرده بود که چطور از جلوی چشمانش می گریزند.چرا تنها اشک ریخته بود و حسرت خورده یود؟ مگر او شریف نبود پس چرا شرافت را در حق زیبنده تمام نکرده بود؟ چرا سینه اش را نشکافته بود و قلب چرکینش را به بیرون نکشیده بود؟ تمام خاطرات آن شب چون عروسکی خیمه شب بازی پای چشمش رژه می رفت. از همان دم که ناگاه و سرزده شیفت شبانه کارخانه تعطیل شده بود و به خانه آمده بود و ... چشم هایش سیاهی می رفت و گام هایش لرزان شده بود. لحظه ای ایستاد و به چنار کهن و تو خالی و پوکی که با سماجت چند شاخه کج و معوج اش را با خود نگه داشته بود تکیه زد. چندی گذشت و دوباره مصمم شد. با صدایی خفه و زیر لب با خود زمزمه کرد " باید کار زیبنده را تمام کنم" نزدیک صبح بود و سه کلاغ گرسنه بالای خانه شریف پر می زدند. بوی خون انگار شنیده بودند. یکی از آنها با احتیاط آمد و لب حوض کنار قلب زیبنده نشست. نوک سیاه و سفیدش را بر قلب زیبنده فرو کرد و دوباره پرواز کرد. انگار قلب زیبنده سخت تر از آن بود که لقمه ای چرب و نرم برای کلاغ ها باشد.  
+ نوشته شده در  2006/7/11ساعت 18:2  توسط هاتف   | 

گاهی انسان می ماند...

گاهی انسان می ماند و یک دنیا حرف های مگو که نمی داند به کدامین گوش باید بخواندشان. گاهی انسان می ماند و یک جماعت گران پلک لم داده پای اخبار که گاهی از این دنده به آن دنده می شوند و زیر چشمی دور و برشان را می پایند. گاهی انسان می ماند و یک دنیا فریاد که نمی داند در کدامین چاه باید فریادشان زند. گاهی انسان می ماند و ضجه هایی که در میان غرش آتش بارها خاموش می مانند. گاهی انسان می ماند و یک دنیا عرب و عجم شکم پرست عابد زیر شکم. گاهی انسان می ماند و یک مشت حرف های زنگ زده مستعمل تو خالی و مندرس و یک ملت بیچاره فلک زده مظلوم نصیحت شنیده که دارد زیر دست و پا آرام آرام جان می دهد.

و گاهی انسان می ماند و چهل ده کلاهک که گویا می توانند یک دنیا را زیر و رو کنند. و گاهی انسان می ماند و ترس و سکوت و مدارا و من من کردن و به روی خود نیاوردن و خود را به کوچه علی نقی خان چپول زدن و اگر زوری بزنی و غیرتی نشان دهی تقبیح و بس! گاه انسان می ماند و یک جماعت باسمه ای قرتی مسلک تهوع آور که به اسم ژلاتین، استفراغ چند ساله غرب را با ولع تمام به نیش می کشند و آب از لب و لوچه شان چکه می کند.

گاهی انسان می ماند... حقیقتا می ماند. می ماند که نکند تنها چاره اش همین باشد : " اسراییل باید از صفحه روزگار محو شود!"

اما با این آدم ها....؟

 

      

 

+ نوشته شده در  2006/7/9ساعت 11:21  توسط هاتف   | 

فی عددی الهی

این کتاب Da Vinci Code  کتاب فوق العاده ای است به نظر من. علاوه بر این که یک رمان جنایی جذاب است پا ورقی های بسیار سودمندی دارد. به خصوص اگر کتاب ترجمه سمیه گنجی و حسین شهرابی باشد که وافعا زیبا و سلیس ترجمه شده .

این عدد فی هم یکی از کد های بسیار جالبی است که در این کتاب آورده شده. به نظر من اگر کسی اهل سرچ کردن و دنبال موضوع را گرفتن باشد این کتاب key word های خیلی خوبی در اختیارش می گذارد.

 

 

Two quantities are said to be in the golden ratio if "the whole (that is, the sum of the two parts) is to the larger part as the larger part is to the smaller part", stated mathematically as:

\frac{a+b}{a} = \frac{a}{b}

where a is the larger part and b is the smaller part.

This ratio, denoted \varphi (phi), is an irrational number with value

\varphi = \frac{1}{2}(1 + \sqrt{5})\approx\ 1.618 033 989A line is divided into two segments a and b. The entire line is to the a segment as a is to the b segment

من فقط چند لینک جالب می گذارم تا باقی کار را خودتان انجام دهید:

۱.از کتاب راز داوینچی

۲.از دانشنامه ویکی پدیا

۳. beauty analysis

۴.Golden number

 

+ نوشته شده در  2006/7/4ساعت 11:5  توسط هاتف   | 

آدمک ها

چقدر زجر آور است هجوم گستاخانه این آدمک های لا ابالی و هر جایی به این ستون مستطیلی آرا.

چقدر دلهره آور است سپردن بار معانی بر گردن کج این حرامی ها ، راهزن ها ، شبگردهای بزک کرده خوش رنگ و لعاب .

چقدر چندش آور است جایگزینی کلمات ، حروف، تعبیرات و آن لغات داخل پرانتز دلنشین با این چهره های ساختگی و مصنوعی و آبکی .

لطفا بگذارید فهمیدن ، احساس کردن ، بوییدن و شنیدن خود جزیی از سخن گفتن باشد. بگذارید برای همین یک بار عکسشان را اینجا ببینیم و برای همیشه به زیر زمین تاریک و نم ناکشان بفرستیم.

 

+ نوشته شده در  2006/7/3ساعت 9:17  توسط هاتف   | 

نه هراسی نیست

نه هراسي نيست
 من هزاران بار
تيرباران شده ام
و هزاران بار
دل زيباي مرا از دار آويخته اند
و هزاران بار
با شهيدان تمام تاريخ
خون جوشان مرا
 به زمين ريخته اند
 سرگذشت دل من
 زندگي نامه انسان است
كه لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
 و به دارش زده اند
آه اي بابك خرم دين
 تو لومومبا را مي ديدي
و لومومبا مي ديد
 مرگ خونين مرا در بوليوي
راز سرسبزي حلاج اين است
 ريشه در خون شستن
باز از خون رستن
 در ويتنام هزاران بار
زير تيغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر ‌آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه اي آزادي
 ديرگاهي ست كه از اندونزي تاشيلي
خاك اين دشت جگر سوخته با خون تو مي آميزد
ديرگاهي ست كه از پيكر مجروح فلسطين شب و روز
خون فرو مي ريزد

و هنوز از لبنان
 دود برميخيزد
سالها پيش مرا با كيوان كشتند
شاه هر روز مرا ميكشت
 و هنوز
 دست شاهانه دراز است پي كشتن من
 هم از آن دست پليد است كه در خوزستان
 در هويزه بستان سوسنگرد
 اين چنين در خون آغشته شدم
 و همين امروز با مسلمان جواني كه خط پشت لبش
 تازه سبزي مي زد كشته شدم
نه هراسي نيست
 خون ما راه دراز بشريت را گلگون كرده ست
دست تاريخ ظفرنامه انسان را
 زيب ديباچه خون كرده ست
آري از مرگ هراسي نيست
مرگ در ميدان اين آرزوي هر مرد است
 من دلم از دشمن كام  شدن مي سوزد
 مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان اين درد است
 نه هراسي نيست
 پيش ما ساده ترين مسئله اي مرگ است
 مرگ ما سهل تر از كندن يك برگ است
 من به اين باغ مي انديشم
كه يكي پشت درش با تبري نيز كمين كرده ست
 دوستان گوش كنيد
 مرگ من مرگ شماست
مگذاريد شما را بكشند
مگذاريد كه من بار دگر
 در شما كشته شوم
 

  

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  2006/7/2ساعت 17:39  توسط هاتف  

نقدی بر سهمیه بندی بنزین

گویا قرار است مهر ماه امسال طرح سهمیه بندی بنزین به اجرا گذاشته شود. خارج از تمام مشکلات و معضلات پیشاروی این طرح ، کاهش 42 درصدی مصرف بنزین ، کاهش آلودگی هوا ، ایجاد امنیت شهری به واسطه مهار مسافر کشان ، سامان یابی ترافیک شهری و دستاوردهایی از این دست به هر قیمتی خریدنی می نماید.

امروز نوشته ای خواندم دریک لیوان چای داغ که نقدی داشت بر سهمیه بندی بنزین. در قسمتی از این نوشته پرسیده بود که  مگر چند درصد از مصرف روزانه بنزین صرف علافی ها و پشت چراغ قرمز ماندن ها و یا به علت تنظیم نبودن موتور خودرو ها هدر می رود؟ و آیا اجرای این طرح لطمه ای به رفاه عمومی شهروندان نخواهد زد؟ شهروندانی که غالبا از ماشین شخصی خود برای مسافرت های شهری و یا رساندن فرزندان به محل تحصیل و با رفت و آمد به محل کار استفاده می کنند؟

در جواب این سوال باید گفت که اصولا سهمیه 3 لیتر در بنزین برای یک موتور بهینه و یا حتی تنظیم شده به معنای 40 تا 50 کیلومتر ( با احتساب 100 کیومتر 7 تا 8 لیتر ) طی طریق می باشد که این می تواند زمینه ساز مدیریت در برنامه ریزی شخصی و روزمره افراد باشد و آنها را از زندگی خدایا به امید تو نجات دهد! چه اینکه فرد با احتساب اینکه نهایتا روزی 50 کیلومتر می تواند با خودرو اش حرکت کند مجبور می شود در انتخاب محل اشتغال محل تحصیل فرزندان تنظیم به موقع موتور خودرو استفاده از وسایل ارتباطی مانند فاکس تلفن ای میل ،  برنامه ریزی دقیق و اصولی داشته باشد.

به عقیده بنده ، معضل مسافر کش های شهری با یک مدیریت اصولی و کار آمد ، با اجرای طرح سهمیه بندی بنزین به یک حقیقت باور کردنی تبدیل می شود. به طوری که با صدور مجوز نامه برای چنین خودروهایی و آرم دار کردن آنها و افزوده شدن این خودروها به ناوگان حمل و نقل عمومی ، مشکلاتی از قبیل نا امنی ، چند نرخی بودن خودروهای مسافر کش ، عدم انسجام در ترافیک شهری  قابل حل می نماید. چه بسا  با افزوده شدن آنها بر این ناوگان و تثبیت قیمت کرایه ها و تسهیل در رفت و آمد  قشر مرفه ازخریدن یک تاکسی!( آنچنان که در قسمتی از این نوشته آمده بود) اجتناب کرده و به مانند کشورهای پیشرفته دنیا حمل و نقل عمومی را به نوع خصوصی آن ترجیح دهتد.

در قسمت دیگری از این مقاله رانت خواری در استفاده از سهمیه بنزین ، ایجاد بازار سیاه توسط تاکسی داران اجاره تاکسی به صورت دربست توسط قشر مرفه و مواردی از این دست اشاره شده است که البته راه کارهای آن در خود متن اشاره شده است که نویسنده به علت فقدان مدیریت صحیح و اصولی در کشور همه آنها را منتفی دانشته است. که اینجانب چنین گمان می کنم که بدون اجرا و اعمال مدیریت صحیح و بدون ایجاد فرهنگ استفاده از طرح در بین جامعه ، این طرح پر خیر و برکت که هیچ، تمامی طرح های آتی نیز محکوم به فنا خواهند بود.

 

+ نوشته شده در  2006/6/30ساعت 12:48  توسط هاتف   | 

همه عالم تن است و ایران دل

این روزها به دور و برم که نگاه می کنم ، در گفتار در رفتار و حتی نوشته های انسان ها چیز هایی می بینم که برایم غم انگیزاست. رنگ هایی می بینم که بی رنگ شده اند و احساس هایی که بی حس . قلب هایی که دیگر نمی زنند و مغز هایی که دیگر فرمانی به دل ارسال نمی کنند. حس یک آشنای غریبه را پیدا کرده ام. دیروز وقتی با چند تن از آن به اصطلاح مغزهای فراری صحبت می کردم ، یک چند تایی از آنها که از دانشگاههای ممتاز آمریکا و کانادا پذیرش گرفته بودند ، احساس کردم در میان جمعیتی قرار گرفته ام که نمی توان به آنها امید بست. امید بست حتی به آنکه وقتی از پلکان هواپیما پیاده شدند و پا در سرزمین غربت نهادند ، با افتخار خود را ایرانی بنامند. چه رسد به آنکه روزی به کشورشان باز گردند و منشا خدمات سازنده گردند! چقدر سخت است قطع امید از جمعیتی که شاید تنها راه علاج بیماری مزمن و چند صد ساله این کشورند.

 

                     

 

همه عالم تن است و ایران دل

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/28ساعت 10:23  توسط هاتف   | 

ما کجا آنها کجا

یادم می آید حدود یک ماه پیش شاید هم دو ماه پیش درگیری عجیبی بین مسوولین دانشگاه و شورای صنفی دانشکده مکانیک خودمان پیش آمده بود. ماجرا از این قرار بود که دانشجوهای کلاس نیروگاه حرارتی برای بازدید از نیروگاه نکا دور هم جمع شده بودند و شورای صنفی متولی برگزاری این اردو شده بود. اما مشکل از آنجا آغاز شد که این بازدید یک یازدید یک روزه نبود و احتمالا دانشجوها باید شب را در نکا به صبح می رسانند همین موضوع باعث شده بود تا حضرات ساختمان پانزده خرداد و احتمالا در راس آنها دکتر صدیقی رضایتی برای انجام چنین اردویی نداشته باشند. می گفتند یا قید نسوان در این اردو را بزنید و یا اردو بی اردو. نمی شود که هم خر را خواست و هم خرما را! جالب است که عده ای هم در کمال شجاعت قید خر را زدند و می خواستند به هر قیمتی اردو را به دست آوردند. دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی . چه که انسان می تواند خود را بکشد اما نمی تواند تصممیم بگیرد که نفهمد. انگار این گروه را موهبتی است فزون تر از انسان های عادی و شکر مضاعف بر آنها واجب.

چه جنجال هایی به پا شد . چه نامه های سر گشاد و سر تنگی که نوشته نشد چه تحصن ها که به پا نشد. آخر به شعور دانشجویان این مملکت توهین شده بود. راست هم می گفتند بنده خداها . آخر مگر قرار بود شب را تنگ هم بخوابند؟ بگذریم...

این دانشگاه چالمرز هم دانشگاه عجیبی است در نوع خود. در آن بسته پستی که حاوی نامه پذیرش ام بود مقادیر زیادی عکس بروشور و معرفی نامه های گوناگون از نقاط مختلف شهر، رستوران ها و کلاب ها و هتل ها هم بود. همه اینها توسط گروهی که کارکردی بسیار شبیه شورای صنفی خودمان دارد تهیه شده بود. در تمام اینها که می گشتی دریغ از یک عکس که مثلا از فلان آزمایشگاه گرفته شده باشد و یا مثلا بخواهد جو آکادمیک دانشگاه را نشان بدهد . از آب و هوا و ساعات شبانه روز و فرهنگ و اقتصاد سوید گرفته تا محل های خرید مشروبات زیر 2.5 درصد و بالای 2.5 درصد و برنامه زمان بندی شده مهمانی های شبانه تا سه هفته اول و ...

بگذریم از اینکه تا چه حد اهل چنین تفریحات سالمی! هستیم با خیر اما امروز وقتی این دو را کنار هم می گذاشتم بزایم جالب بود.

پ.ن: این شتر بی پدر مادر عصب کشی انگار نمی خواهد از دم خانه ما بلند شود. آن دندان شکسته  فی سبیل مشهد که یادتان هست! انگار خیال خوب شدن ندارد. برایم دعا کنید خیلی از دندان پزشکی می ترسم.

+ نوشته شده در  2006/6/25ساعت 9:16  توسط هاتف   |