تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

یاد ایامی...

 پ.ن: این روزها از غم از دست دادن دو سه تا از بچه های وبلاگ نویس به شدت سر در گریبانم. جواد صامعی عزیز که جای خالی اش بد جوری احساس می شود و مدیر و حمید و محمد که وبلاگ های خواندنی ای داشتند . مانده ام با این همه جای خالی چه کنم!

پ.ن۲: این عکس مربوط به اردوی پر خاطره کارون ۳ است که اردیبهشت پارسال با بجه های دانشکده رفته بودیم. یادش بخیر چه قدر خوش گذشت. روزگاری بود و دریغ که بی بازگشت. دریغ از لحظه هایی که می روند و تنها به خاطره می پیوندند.( از راست به چپ یوگی - مهدی خانوردی)

 

+ نوشته شده در  2006/8/21ساعت 18:11  توسط هاتف   | 

این خانه ما

این پستی که الان دارم می نویسم یک پست غصبی محسوب می شود! وایرلس همسایه و لپ تاپ بنده و بلاگفای  همه! و اما خانه ما:

این خانه ای که من به اتفاق امین و شهرام و پژمان و ملی در آن زندگی می کنیم از آن خانه های تاریخی است که انصافا من تا به حال تو هیچ کتاب تاریخی لنگه آدمهایی که زیر سقف آن یکجا گرد هم  آمده باشند را نه خوانده ام و نه شنیده ام.

ملی و پژمان در واقع صاحب خانه های ما محسوب می شوند که یک زوج نسبتا جوان هستند که دو فرزند دارند. البته این زوج خوشبخت قرار است به همین زودی ها با هم ازدواج کنند .  ملی خانوم روزهای پنج شنبه جمعه و شنبه و یک شنبه یک نیمه روز کار می کند البته نوع شغلش هم از آن شغل هایی است که در ایران وجود ندارد و یک چیز عجیب و غریب است. در واقع ملی خانوم وظیفه نگهداری و سرپرستی انسانهایی را بر عهده دارد که کمتر از دو هفته از عمرشان باقی مانده است! آقای پژمان هم که صبح تا شب توی خانه است و مثل اینکه 60 درصد حقوق بی کاری می گیرد. این 60 درصد حقوق بی کاری انگار یعنی 60 درصد حقوقی که تا قبل از بی کاری سر کار قبلی می گرفته است!ولی از حق نگدشته باشم بسیار انسانهای خیر و مهربانی هستند .

 عکس بچه های صاحب خانه :     آنیتا      آنا         آنا و امین

این شهرام هم که یک جوان سی چهل ساله است یکی از چند صد فراری ایرانی است که به زور کار سیاه و هزار بد بختی اینجا صبح را شب و شب را صبح می کند. فکر می کنم این بنده خدا توی یک بار کار میکند. البته چنان که از گوشواره گوش چپش و نوع حرف زدنش پیداست و خبرهایی که از این ور آن ور می رسد این شهرام قصه ما گویا گی هستند. البته از نوع بی خطرش. نمی دانم به خدا این آخری عمری ببین با چه آدم هایی هم خانه شده ایم!

دیروز مجلس ختم یکی از همین ایرانی هایی بود که همین جا به دیار باقی شتافته بود. دلم به حالش سوخت . آخر حسابش را بکنید آدمی که سر مجلس ختم اش قرآن عبدالباسط تلاوت می شود و فاتحه ای نثار روحش می شود ، شب اول قبر نمی تواند درست حسابی از پس نکیر منکر بر بیاید چه برسد به کسی که سر مجلس ترحیم اش آهنگ پدر امید و داریوش پخش کنند. الله اعلم که آن دنیا چه خبر است و قرار است چه بلایی سرمان بیاورند.

پریروز که تقریبا آفتاب تندی اینجا باریدن گرفته بود و ملت از زور گرمای بیست و چند درجه نمی دانستند چه لباسی را از تن مبارکشان بکنند طبق یک توفیق اجباری و به صورت خیلی اجباری و نه اختیاری مجبور شدیم به همراه آقا پژمان برویم بیچ .جبرا جبیرا!صبرا جمیلا!. خوب دیگر تا همین جا کافی است.... شهرام دارد صدایم می کند. بروم ببینم چه خبر است...

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/20ساعت 16:21  توسط هاتف   | 

نمی توانم

vagheyiyat ine ke injayi ke hastam internet cable ghat shode va internet wireless gah godari az computere saheb khane vasl mishe ama moshkel injast ke in computer farsi roosh nasb nist va man nemitoonam kheily az horoof ro hata az hamin blogfa type konam.moteasefane ta moshakhas shodan vazyiyat badi nemidonam che tor mitoonam update konam. in yeki az ghosehaye bozorge man shode. agar fekri be zehnetoon mirese lotfan rahnamayi konid

ta baad 

+ نوشته شده در  2006/8/19ساعت 12:37  توسط هاتف   | 

روستای یوته بری

به لطف خدا زحمت های پدر مادرم و دعای شما دوستان بالاخره به یوته بری یا همون گوته برگ ( به زبان انگلیسی ) رسیدم.

اینجا بسیار سر سبز و دیدنیه. اما سکوت وحشتناک و غم انگیزی داره. واقعا نمی تونم این شهر رو با هیچ شهر ایران مقایسه کنم. بیشتر یک جنگل سرسبزه که تو این بین چند تا خونه ساخته شده و جاده کشی های که بیشتر شبیه جاده های بیرون شهری یا مثلا جاده چالوس خودمونه. به احتمال زیاد چند وقتی خانه یکی از فامیل های همکار پدرم هستم. یک اتاق کوچک تر از ۵ متر در اختیارمون گذاشتند البته می تونیم تو کل خونه که حدود ۱۰۰ متری میشه بریم و بیاییم . اوضاع در حال حاضر چندان رضایت بخش نیست. امیدوارم همراه امین بتونیم یک خونه مستقل تو شهر پیدا کنیم . اما زیاد امید وار نیستم.

احتمالا نتونم زود به زود به روز بشم. ممنون از همه ابراز محبت های شما که از گوشه و کنار  به دستم رسید.

             

این هم عکس اتاق که بعید می دونم ۵ متر مربع باشه:

پ.ن: اینجا تو این خانه دو تا دختر دو ساله و پنج ساله هستند که امروز که روز دوم است دارند ما را دیوانه می کنند. پدر مادرشان یک سه چهار ساعتی می شود اینها را با ما تنها گذاشته اند و رفته اند. این کوچیکتره که تمام خانه را به گه کشیده است! وقتی می گویم گه واقعا منظورم گه است! نمی دانم این بچه چی خورده است که از خود چنین پتانسیلی نشان داده است! دومی هم که هم دست اولی شده و دارد جیغ های بنفش قرمز صورتی نمی دانم به خدا چه رنگی است می کشد .خدایا به ما صبر ایوب عطا فرما!

پ.ن۲:امروز رفتم دانشگاه چالمش و یک چرخی داخلش زدم. توی راه همش نگران بودم نکند نگهبانی دربانی انتظاماتی چیزی راهم ندهد و مثل این دربانهای ... همه چیز علم و صنعت جلویمان را به خاطر نداشتن کارت ورود بگبرند ولی وقتی رسیدم دیدم نه خبری از نرده های ۵ متری علم و صنعت هست و نه خبری از نگهبان و دربان. مثل یک پارک واقعی که هر کس دلش می خواست سرش را می انداخت تو و می آمد داخل. محیط واقعا زیبایی دارد به خصوص داخل ساختمانها که از لحاظ معماری بی نظیر است. میزها و تمام فسیلیتی های درس خواندن مانند میز کامپیوتر کنار میز مطالعه و چراغ های مطالعه روی میز و خلاصه همه چیز ، چیزهایی بود که کمتر نمونه انرادر علم و صنعت دیده بودم.اما نمی دانم چرا من با تمام این زیبایی ها غریبه ام و به دلم نمی نشیند.

دانشگاه یک

دانشگاه دو

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/14ساعت 17:33  توسط هاتف   | 

بماند برای بعد...

دلم می خواست این آخرین پستی که برایش نقشه های زیادی کشیده بودم با اطمینان می نوشتم. دلم می خواست این آخرین دست نوشته های این ور آب  برایم حکم خاطره پیدا کند برای روزی که باز می گردم  و دوباره می خوانمشان. اما انگار باید کمی صبر داشته باشم . خبرها زیاد امیدوار کننده نیست. احتمال دیپورت شدن با وضع کنونی جهان و ایران چیز زیاد دور از ذهنی نیست. پس تمام آن حرف ها را می گذارم برای روزی که رسیدم به آنجایی که چهارده ماه تمام برایش در بیم و امید زندگی کرده ام. دلم نمی خواهد در آخرین لحظه تمام رویاهایی که در سر داشتم را نقش بر آب ببینم نه اینکه خیال کنید آنجا برای من بهشت موعود است ها! نه ... خدا خودش خوب می داند که از چه چیزهایی دارم دل می کنم و به چه چیزهایی دل می بندم . فقط خودش می داند و من...

پس تمام خداحافظ گویی ها و دل کندن ها بماند برای دوشنبه بیست و سه مرداد ساعتی که اگر خدا خواست زندگی رنگ دیگری بگیرد.

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/12ساعت 10:6  توسط هاتف   | 

خسر الدنیا و الآخره

  1. این روزهای آخر احساس می کنم آرام آرام دارم به یک سرباز مرده تبدیل می شوم . نه حتی یک شاه مات شده یا یک قلعه فتح شده. و این میان من و می مانم و یک دنیا نقش که دیگر هیچ کارگردانی حاضر نیست آنها را به من بسپارد. نقش یک فرزند قدر شناس برای پدر و مادر ، نقش یک گوش شنوا برای درد و دل های شبانه یک دوست ، نقش یک عاشق خجالتی عزلت نشین و حتی نقش یک سرباز خادم به وطنش. همه را با یک نقش معاوضه کرده ام. نقش یک انسان خودخواه که جز خودش هیچ چیز دیگر را نمی بیند. خسر الدنیا و الآخره! چه می توان کرد. این خودخواهی هم از آن صفات لا ینفک روح آدمی است که ثانیه به ثانیه تا لب گور انسان را همراهی می کند. دروغ می گوید آن کسی که ادعای کشتنش را دارد.
  2. چه لحظه سختی است این لحظه خداحافظی. چه بگوبم که هر چه گویم عبث است و بیهوده. از آن دست حس هایی است که تفسیر بردار نیست. باید امتحانش کنی تا طعم تلخ و گسش تا مدت ها ته گلویت بماند. به خصوص زمانی که با یک سری از آدم ها طرف باشی که احساساتشان پشت اخم ها و ابروهای کلفت شان همیشه مخفی مانده باشد و اوج ابراز احساساتشان در سلام و خداحافطی های روزمره شان خلاصه شود. و وقتی می خواهی از آنها دل بکنی و آنها از تو ، به یک باره انسانهایی در برابرت قد می کشند که تا امروز آنها را اینگونه ندیده ای . خنده های مهربانانه و کلامی که یک دنیا آرزوهای قشنگ بدرقه راهت می کند. تازه می فهمی دوست داشتن آن چیزی نیست که در کلام و یا حتی در چهره جاری می شود. دوست داشتن را باید در عمق قلب ها جستجو کرد و عمق نگاهی که انگار نباید مجالی به خود نمایی حلقه های اشک بدهد. این روزها تازه دارم می فهمم که چقدر این عموهای بد اخم و عبوس من انسانهای دوست داشتنی برایم هستند.
  3. و امروز روز پدر است. پدری که این روزها دلم را آتش زده با آن نامه ای که برایم نوشته است. چه بگویم از مهربانی ها و فداکاری هایش که عاجزم از بیان آنها . فقط دلم می خواهد برای یک بار هم که شده این غرور احمقانه ام را می شکستم و بازوانم را به دورش حلقه می کردم و با تمام وجود می بوسیدمش. به گمانم آنروز خیلی نزدیک باشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/8/8ساعت 9:7  توسط هاتف   | 

یک خبر بد

نخیر ... نترسید . خبر دزدیده شدن گیتار آقای شماعی زاده را نمی خواهم بدهم. گیتار ایشان هنوز بین پنجه های توانمند ایشان دارد نوای عشق سر می دهد و هنوز که هنوز است خوشگل ها دارند در گوشه و کنار شهر یک نفس می رقصند و هنوز از پا نیفتاده اند. نه ... اصلا... خبری از کوپنی شدن و سهمیه بندی و دو نرخی شدن و از این حرف ها هم نیست. هنوز می شود این دولت سخاوتمند ترسو و بی عرضه را دوشید. انگار نمی خواهد تو این مملکت یک آدم شجاع پیدا شود و بنزین را به نرخ واقعی اش بدهد دست مردم. خبری هم از اعتصاب غذا یا خدای نکرده زبانم لال زبانم لال مردن باطنی در زندان اوین ندارم. خیالتان راحت آریل شارون هم انگار مردنی نیست. بی خود نیست که می گویند سگ صد تا جان دارد. پس از این بابت هم جای نگرانی وجود ندارد. این فیدل کاستروی بزرگوار هم که به سلامتی عملشان موفقیت آمیز بوده و از همان تخت بیمارستان پیامی برای بوش کوچک فرستاده که ای فلان فلان شده بی خود به دلت صابون نزن که من حالا حالا ها مردنی نیستم. راستش این خبر چندان هم بد نیست . اصلا جامعه نسوان محترم می توانند همین جا این نوشته را رها کنند و بروند سراغ زندگی شان. به آنها مربوط نمی شود. از گوشه و کنار خبر رسیده که این طرح اعزام با هزینه شخصی و مبلغ 5 میلیون وثیقه مالی یا سند که بود...شده 15 میلیون ناقابل آن هم فقط  سند ملکی. تازه  ازا ین بد تر اینکه قرار شده در طول دوره تحصیل هم  به بهانه امتحان تافل و این جور چیز ها به کسی پاسپورت یا مجوز خروج ندهند. یعنی با این تفاسیر کسی که پذیرشی چیزی گرفته است باید یک معجزه رخ بدهد تا زمان کافی برای درخواست ویزا ، بعد از انجام تمامی مراحل و گرفتن پاسپورت  ، داشته باشد. خدا به دادت برسد جواد! امیدوارم لا اقل پاسپورت داشته باشی.

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/5ساعت 11:49  توسط هاتف   | 

به خدا دارم دق می کنم

گویی بر لب همه اشیا عالم حر فی برای گفتن بی قراری می کند. در چهره آرام و زلال آسمان معصوم سایه ناپیدای حرفی افتاده است. این چنارهای نزار کوچه مان که دارند از بی آبی و گرما تلف می شوند هم بی تاب و طاقت اند. در و دیوار دارند آرام و خاموش ناله می کنند . زمین به ضجه افتاده است و افلاک دارند به حال ما زار می زنند. انگار آنها هم باور ندارند آنهایی که امروز به خاک افتاده اند انسان بوده اند. انگار نمی توانند باور کنند دستی که از میان خاکروبه ها به بیرون زده بود و فریاد آزادی سر داده بود دست مجسمه آزادی نبوده است. انگار نمی خواهند باور کنند آن چهره معصوم ، دل نشین و زیبای کودک قانایی که امروز  روی دست ها بلند شده بود عروسک باربی نشان غرب نبوده است . انگار نمی توانند باور کنند آن ملغمه خاک و خون که بر روی زمین بود و دیگر رنگ خون نمی داد شریان حیات طفلان قانایی بوده است. گمان می کنند شراب هشتاد ساله ای بوده که امروز جامش به خاک افتاده و شکسته است. گویی نمی خواهند باور کنند این فیلم هایی که از صفحه پر زرق و برق و رنگارنگ جعبه جادویی بیرون زده بود واقعی بوده اند.  به خیالشان حقه سینمایی بدل کاری از این شیرین کاری های تهوع آوری چیزی بوده است. شاید هم گمان می کنند آخرین اثر دهشتناک نوادگان اسپیلبرگ بزرگ بوده است!

نمی دانم انگار من هم نمی توانم باور کنم که انسان تا کجا می تواند پیش رود. چه می گویم؟ چه پیش رفتنی! یک پیوند متناقض و متنافر. انسان پیش رونده!

دیروز دو قطره اشک هم دوای این دل زخمدیده ام نشد. به خدا دارم دق می کنم.

 

                          

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/31ساعت 11:14  توسط هاتف  

محالستان

۱. به نظر من  ثبات صلح و امنیت در خاور میانه بیشتر شبیه یک لطیفه بی مزه می نماید تا یک حقیقت باورکردنی و قابل لمس. یادم می آید یک بار اول دبیرستان بودم . با جثه ای نحیف و کوچک ولی زبان سرخ و انسانی پر شر و شور و در نهایت غرور. سال اول بود که در سرویس مدرسه یکی از این قلچماق های سال آخری که پنجاه شصت کیلویی از ما فربه تر و به همان میزان سانتی مترش از ما بلند تر بی خود و بی جهت کشیده ای آب دار نصیب ما کرد. تا آمدبم به خود بجنبیم و داد و بیدادی به راه بیندازیم سیلی دوم را هم نوش جان کردیم. من هم که دیدم ابدا نمی توانم در برابر چنین لنده هوری مقاومت کنم علی الحساب بی خیالش شدم و با چند ناسزا و بد و بیراه  آن هم از پشت ستون آدم ها سر و ته قضیه را هم آوردم ولی عقده ای شد در دلم بیا و ببین! این شد که ا تا مدت ها نقشه می کشیدم که چه طور این عقده خود را باز کنم و از خجالتش در بیایم. دست بر قضا روزی در یک بازی گل کوچیک شد حریف روبروی ما. سرتان را درد نیاورم . همین را بگویم که این بابا زنگ آخر مجبور شد با چوب دستی به خانه شان باز گردد!

منظورم از این خاطره این بود  که بگویم اصولا به عقیده من  بی عدالتی و زورگویی و تجاوز و نابرابری با ثبات و صلح میانه ای ندارد. نمی توان امید داشت که امروز که هزاران فلسطینی و لبنانی کشته شده اند فردا با دل خوش و خرم در کنار اسراییلی ها زندگی کنند – همانطور که در این هفتاد هشتاد سال نکرده اند- نمی توان امید وار بود که امروز آن پدری که در برابر دیدگانش زن و بجه هایش با خاک یکسان می شوند فردا آرام بنشیند و نخواهد عقده هایش را حتی اگر با دندان هم که شده باز کند. به خاطر همین است که فکر می کنم برای حل چنین مناقشه ای چیزی فراتر از گفتمان و تبادل آرا نیاز است.

۲. این سید حسن نصر الله از آن دست آدم هایی است که همیشه برای من الگو بوده اند. حقیقتا از شنیدن سخنرانی هایش لذت می برم. از آن روح های بزرگ و زیبا که شجاعت از چشم هایش می بارد . در این دنیای بزرگ ولی کوچک ، پر حرف ولی خموش ولله که سید حسن ها غنیمت اند.

۳. و بعد... چه بگویم جز این که روزها برایم کسالت آور ترین زمانها شده اند و جز پاییدن در و دیوار و ورق زدن کتابهای کهنه و قدیمی و دراز شدن این ور و آن ور ، کار دیگری ندارم. خدا کند این دوهفته هم زودتر تمام شود...

۴.

 به هر حال کشته شده یک جوان تحت عنوان زندانی سیاسی در زندان از آن دست کارهایی است که در نظر من بسیار کریه می نماید .
 گذشته از تمامی حواشی و کناره هایی که بر این عمل وی متصور است روح بی پروا و دلیر اکبر محمدی که تا آخرین نفس بر آرمان و عقیده اش ایستادگی کرد قابل تقدیر و ستایش است. این همان چیز است که من ایمان به راه و هدف می خوانمش . همان که اگر وجود داشته باشد حاضری تا سر حد جان برای رسیدن به آن گام برداری. فریاد بزنی و دیگران را روشن سازی  حتی به قیمت جان

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/29ساعت 12:54  توسط هاتف   | 

اسراییل بودن یا نبودن مساله این نیست!

این من شستشوی مغزی داده شده نادان ، که انگار با این افکارم دارم تیشه به ریشه جامعه می زنم چند صباحی است سوالاتی در گوشه ذهنم لانه کرده و انگار جوابی برایشان پیدا نشده است.

نمی دانم از کجا باید آغاز کنم . آخر این سوالات آنقدر به هم پیوسته اند که اگر بخواهم از آغاز شروع کنم باید بازگردم به سال 1865. آنروز که"جوزف سالوادور"با قاطعیت از تشکیل دولت یهود در سواحل جلیل و کنعان قدیم سخن راند. نمی دانم باید از تاریخ تاسیسش بگویم یا اینکه با این مقوله آشنا هستی؟

 نمی دانم از"تیودور هرتزل" آن بانی کنگره بال سوییس ، او که می خواست یک دیوار دفاعی مستحکم برای تمدن اروپا در برابر بربریت و وحشی گری اعراب بسازد سخن بگویم و یا از اعلامیه مشهور 1917 " بالفور".

نمی دانم باید داستان خیالی کوره های آدم سوزی و هولو کاست و اشک تمساح را به یادت بیاورم و یا که نه؟ نمی دانم شهامت اش را دارم که یک بار دیگر از تو بپرسم که حقیقتا " اگر غرب خود را مسوول چنین جنایتی می داند چرا فلسطین باید تاوانش را بپردازد؟" نمی دانم آیا باز هم مرا به یک مغز شسته شده نسبت می دهی یا که نه؟

نمی خواهم داستان تاریخی برایت تعریف کنم. اما انگار چاره ای جز این نمی ماند. آخر نمی توانم سخن از اسراییل به میان آورم و از سازمانهای تروریستی بانی اش چون " ایرگون " و " هاگانا" حرفی به میان نیاورم . سازمانهایی که بی مهابا و آشکارا به قتل عام فلسطینیان و حتی انگلیس تبارها در مراکز پر رفت و آمد دست می زدند..

مگر می شود نامی از اسراییل برد و بمب گذاری های مصر (1954) ، ربودن هواپیمای سوری و گروگان گیری مسافرانش ، جنایات صدرا، کفر قاسم، دیر یاسین ، جنین و کانا در اذهان تداعی نشود؟

مگر می توان سخن از اسراییل به میان آورد و " دیوید بن گوربون " او که در چشم بر هم زدنی 500 شهر و روستای فلسطین را با تمام مزارع سر سبز و درختان زیتونش با خاک یکسان کرد را فراموش کرد؟ " شامیر" ، مسوول بمب گذاری هتل کینگ دیوید در بیت المقدس، " اسحاق رابین" او که به سربازانش دستور شکستن استخوانهای اجساد فلسطینیان را صادر کرد ، باراک شارون ... اینها را چه طور؟ خدای من . مگر می توان اینها را روزی از حافظه تاریخ پاک کرد؟ مگر می توان چشمان اشک بارو ضجه های " هدی غالیه" او که با سینه خود را به ماسه زار سواحل غزه کوبید را از ذهن ها پاک کرد. دارم از یک نسل کشی صحبت می کنم. دارم  صحبت از یک مملکت جهانی می کنم. دارم از یک جهان Globalize شده حرف می زنم . سخن از سیاست نمی رانم. دارم از درد جامعه جهانی حرف می زنم. این ها را می فهمی که می گویم؟

سوالی از شما دارم . آبا در زمانی که نظامیون صهیون ساحل غزه را زیر توپهای کشتی ها و بالگردهای خود گذارده بودند و مردم بی دفاع را به خاک و خون می کشیدند عملیات " اوهام بر باد رفته " و گروگانگیری حماس رخ داده بود؟ آیا مگر نه این است که بیش از ده هزار فلسطینی و لبنانی در زندانهای اسراییل اسیرند؟ روی سخننم با شماست آقایی که انگار شستشوی مغزی نشده اید و مغزتان پاک پاک است و در گنجه سرتان می درخشد و انوار پر فروغش دارد یک جامعه را منیر می کند. سوال من این است. چرا دولتی که با رای یک ملت سر کار آمده است از جانب شرق و غرب منزوی می شود و تحریم؟ چرا صهیونیست می تواند آزادانه و با فراغ بال کشتی های پرنده اش را بر فراز آسمان فلسطین به پرواز در آورد و زعیمان یک ملت مقاوم را ترور کند؟ چه طور آنها می توانند هر غلطی که خواستند مرتکب شوند ولی حماس و جهاد اسلامی باید خلع سلاح شوند؟ سوال من این است:

" خلع سلاح حزب الله و گروههای مقاوم فلسطینی و عقب نشینی حزب الله از جنوب لبنان و جایگزینی آن با نیروهای حافظ صلح! ناتو چه معنایی می تواند داشته باشد؟"  سوال ابلهانه ای بود می دانم! سوالهایم بسیارند اما نمی دانم جواب این همه سوال را می توانی بدهی؟ فعلا به همین چند سوال بسنده می کنم.

لطفا در پاسخ هایتان از منطق ساده لوحانه و مغرضانه و حسادت ورزانه و کوته فکرانه  که با بیانی کاملا دشمن تراش ابراز میشود بپرهیزید. من جدا با این پاسخ ها مجاب نخواهم شد.

پیشنهاد می کنم بیانه شورای خاخام یهود که در آن بر طبق تورات قتل عام زنان و کودکان لبنانی و فلسطینی جایز شمرده شده است را بخوانید تا بفهمید با چه گروهی از انسانها طرف هستید. جواد به خصوص برای تو که انگار شبهاتی داشتی در مورد موشک پراکنی حزب الله و مقاومتش.

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/28ساعت 14:53  توسط هاتف   | 

ما که رفتیم آسیا ... لق لنگی ها!

دلم نمی آید نظرم را در مورد انتخابات اخیر تیم ملی نگویم. به خصوص وقتی می بینم در وبلاگ کفتر چاهی عزیزاین امیر قلعه نویی بنده خدا به انواع و اقسام لقب ها از جمله کار درست بودن مفتخر می شود. نمی دانم چگونه می توان از انتخاب آنچنان دستیار هایی یک دفعه به کار درست بودن شخصی پی برد. به این نام ها دقت کنید : ناصر ابراهیمی با سابقه چهار پنج ساله درخشان در پرسپولیس، افشین پیروانی با صفر سال سابقه مربیگری در تیم های بزرگ دنیا از جمله دندی یونایتد و منچستر یونایتد ، پرویز کماسی بدنساز بن جانسون دونده معروف کانادایی، و دو سه تا نام دیگر که تا به حال به گوشم نخورده است! بی خود نیست این چراغپور بنده خدا یک دفعه  به بی سواد ترین کارشناس ایران بدل می شود آخر گفته گروه مربیگری فعلی از زمان برانکو هم ضعیف تر است ! ولی انصافا از حق نگذریم آدمی مثل قلعه نویی باید هم چنین دستیار هایی انتخاب کند تا زیر دستش بند شوند .

    

 پ.ن۱: راستی این روزها برای استقلالی ها به شدت دلم می سوزد. فکرش را بکن صمد مرغابی بیاید و یک شبه بشود سرمربی تیم استقلال آن هم امسال که اسقلال باید برود آسیا!

پ.ن۲: متاسفانه عکسی از صمد آقا یافت نشد که اینجا را مزین کنم. لینکهای پر مهر شما را از این اعجوبه عالم مربی گری خریداریم!

 

پ.ن ۳:

من اگه خدا بودم

 شهر بم هرگز نمی لرزید   نیمه شب آن غنچه نوزاد از نگاه مرگ نمی ترسید

من اگه خدا بودم    مادرای دجله خونین نمی مردند   از فرات سرخ آلوده عروسا ماهی مرده نمی خوردند.

من اگه خدا بودم    دخترای اورشلیم و غزه و صیدا   جای حکم تیر و نارنجک ترانه می نوشتند روی دیوارها

هرکسی جای خدا بود شاهد این روزگار و این ظلم زمین    دست کم معجزه ای می کرد   

 برای بچه های بی کس و بیمار

اگر کفره کلام من    یکی حرفی بگه بهتر  وگرنه بازی واژه نمی بازم من کافر

صدای زنگ بی رحمی   سر هر کوچه و برزن   به گریه می رسه از درد     دل سنگ و دل آهن

اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا     دست معمار خدا بود خشت اول من و ما

چه عیبی داشت اگه فردا جهان بهتر از این می شد   خدا می رفت و یک مادر پرستار زمین می شد؟

اگه کفر کلام من یکی حرفی بگه بهنر      وگر نه بازی واژه نمی بازم من کافر

 

                            

 

 

+ نوشته شده در  2006/7/25ساعت 18:29  توسط هاتف   | 

از تو همیشه دورتر

تا فتح خیمه دشمن دیگر هیچ ضربه شمشیری باقی نمانده است. امروز آخرین ضربه را بر پیکر نیمه جانش وارد کردم. دیدنی بود لحظه جان دادنش ! جای همه شما خالی.

امروز سند یک کرسی طیاره را به نام زدم! پرواز چهارده اوت هفت و چهل دقیقه صبح. امروز فراموش کردم تمام آن لحظات پر التهاب  ناامیدی را. آن شورها و اضطراب ها را. آن ایستادن های مداوم و بی انتها پشت درهای همیشه بسته آموزش دانشگاه را. یک ساعت دو ساعت ... هزار ساعت. یک روز دو روز ... دوماه! امروز از خاطر بردم لحظه های دلواپسی دادن یا ندادن روادید را. امروز تو را هم به باد فراموشی سپردم. آن شامهای تنهایی که در خیالم تو نقش می بستی و. امروز در خیالم دنیای دیگری نقش بسته است بی آنکه لحظه ای تو بازیگرش باشی… حتی یک سیاهی لشکر ! امروز یک قدم به خیمه دشمن نزدیک ترم و هزار قدم از تو دورتر...

حالا که به ته خط رسیده ام می بینم خیلی از جملات را باید پاک کنم و به جایش 3 نقظه بگذارم

بدون شرح

 

+ نوشته شده در  2006/7/24ساعت 13:5  توسط هاتف   |