تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

سه هفته به تاریخ پیوست

۱. زمان دارد نرم نرمک و آهسته مثل ابر سپید بر آبی آسمان از گوشه ای به گوشه ای می خزد و آنجنان پاورچین پاورچین گام بر میدارد که مبادا صدای قدم هایش تو را از خواب بیدار کند. مثل یک چشم بر هم زدن و بعد گشودن دوباره... سه هفته گذشت. درست که خوب دقیق می شوم می بینم انگار اینجا زمان زود تر از هر جای دیگری می گذرد. آدم آنچنان غرق در روزمرگی هایش می شود که نمی فهمد صبح ها و شب هایش چه طور شتابان از پی هم می آیند و می روند . شاید این هم یکی از خصوصیات طول و عرض جغرافیایی اینجا باشد! شاید هم به خاطر آب و هوای پاک و تمیزش ساعتها اینجا بهتر و سریعتر از هر جایی کار می کنند! به هر حال هر چه هست 3 هفته به تاریخ پیوست.

2. البته در هفته گذشته اتفاقات جالب دیگری هم افتاد که آنها هم تاریخی و به یاد ماندنی شدند.سخنان ریشه دار در تاریخ پاپ سخنرانی احمدی نژاد و حرف های مجادله برانگیز چاوز در سازمان ملل. گذشته از تمام ابعادی که این اتفاقات داشتند مهمترین و جالب ترین بعد این قضایا برای من این بود که فرصتی دست داد تا با سطح فکر هم کلاسی های غربی ام که نمونه ای از تفکر غربی هستند آشنا شوم. این فرصت یک ساله و نیمه ای که در اینجا خواهم داشت یکی از مزایای اش همین است که می توانم با جوانب مختلف فکری و فرهنگی این آدم های به ظاهر مترقی آشنا شوم و ببینم واقعا این ها چه طور فکر می کنند و رفتار می کنند که تا این حد پیش رفته اند و ما هنوز در اندر خم یک کوچه ایم.

                

3. یکی از نکات جالبی که اینجا وجود دارد این است که با وجود اینکه اینجا همه چیز مالیات دارد و باید بابت اش سر کیسه را شل کنی اما روزنامه در این شهر مجانی است. معتبر ترین روزنامه شهر Metro است که هر روز صبح در قطارهای شهری و سطح شهر پخش می شود. و جالب تر از همه اینها اینکه هر روز یک سرمقاله و یا یک ستون در مورد ایران و اتفاقات ایران در آن دیده می شود.سفر انوشه انصاری به فضا و سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل و مصاحبه با روزنامه تایمز و برنامه های هسته ای ایران از جمله خبر ها و سرمقاله های این هفته روزنامه بود. دو سه روز پیش یکی از این بچه های فرانسوی آمد و خیلی جدی پرسید با این وضعی که شما هر روز یک پرچم آتش می زنید بازار پرچم در ایران خیلی باید داغ باشد! من هم کم نیاوردم و در جوابش گفتم پاسخ چند قرن استعمار و بهره کشی و تجاوز و نگاه از بالا به پایینی که هنوز که هنوز است وجود دارد بهتر از این نمی تواند باشد!

4.یک کمی هم از دانشگاههای این ور بگویم ثواب دارد! یک چیزی که من در این سه هفته متوجه شدم و البته ممکن است با گذشت زمان نظرم عوض شود این است که دانشگاههای اینجا با همه زرق و برق ها و امکانات و تجهیزات و آزمایشگاههای مدرن و کتابخانه های تر و تمیزی که دارند از لحاظ استاد و دانشجو به جرات می توانم بگویم نه تنها بالاتر از ایران نیستند بلکه ممکن است در بعضی از موارد پایین تر از ایران هم باشند. این طور بگویم که آن جور که دانشجوهای ایرانی داخل فکر می کنند اینجا همه چیز عالی و متعالی است نیست  بلکه تنها مزیتی که دارد به روز بودن آدم ها و امکانات و موقعیت های شغلی بهتری است که احتمالا برای آدم پیش می آید.مخلص کلام اینکه دانشگاههای ایران با آن سطح هوشی اساتید( جوانتر ها!)  و دانشجوهایش توانایی این را دارد که سر آمد هر دانشگاهی در دنیا باشد.

5.

شکر خدا که اهل جدل هم زبان شدند!

باز هم به سوی کعبه ی عزت! روان شدند

 

شکر خدا که گردنه گیران محترم

بر گله های بی سر و صاحب شبان شدند

 

شکر خدا که کم کم َ ک از یاد می رود

روزی که پشت نعش برادر نهان شدند

 

شکر خدا که مسجد و محراب شهر نیز

یکباره -پوست کنده بگویم- دکان شدند!

 

یعنی دوباره دشمن سوگند خورده را

با استخوان سینه ی خود نردبان شدند!

 

هر کس به گونه ای به هدر داد آنچه داشت

یک عده هم که سگ نشدند ؛ استخوان شدند

 

پ.ن: خدا وکیلی از این استاد با معرفت تر جایی پیدا میشه:

سلام
امیدوارم خوب و موفق باشید و به سلامتی استقرار یافته باشید
شرایط غربت فرصت مناسبی برای تفکر و مطالعه است که شما شانس  این نعمت را دارید
ارزومندم از این نعمت بهره کافی برده و با دست پر به ایران برگردید
با آرزوی توفیق روزافزون
نوری


=============================================
Contact Address/E-mail:
             Iran University of Science & Technology
             Department of Mechanical Engineering
             Narmak, Tehran 16844, Iran
             Tel: +98 21 73912932
             Fax: +98 21 77240488

پ.ن۲:به بهانه شصت و ششمین سالگرد تولد استاد شجریان

+ نوشته شده در  2006/9/22ساعت 16:55  توسط هاتف   | 

حقیقت !!!

۱.بعضی حرفها که از جانب خودی ها زده می شود گاهی آنچنان تاثیری روی آدم می گذارد که حرفهای بیگانگان آن تاثیر را به جا نمی گذارد. مثلا همین سر مقاله دوم سپتامبر روزنامه تورنتو سان را ببینید! واقعا از کشوری مانند کانادا که یک عصر که نه چندین عصر مستعمره کشورهای دیگر بوده و هنوز که هنوز است در تعاملات جهانی نقش درجه دهم به بعد را بازی می کند بیشتر از این نمی توان انتظار داشت. نتیجه یک عمر بردگی و استعمار زدگی همین می شود که می بینید. می شود نوچه و سگ دنباله روی کشورهای خود بزرگ بین و متکبری که سایر ملت ها را از آن بالا نگاه میکنند. منتجه این بردار احمقانه و کوردلانه بر می گردد روی خود آدم. یعنی اینکه ببنید تمام اینها که نوشته ام نشان از عمق حماقت و تکبر من دارد!  اتفاقا اینها را به نویسنده سرمقاله هم گفته ام.

اما تویی که- یحتمل این نوشته  را میخوانی- در مهمانی شهردار شهر گوتنبرگ نه گذاشتی و  نه بر نداشتی و به آن دو آلمانی گفتی i am unfortunately Iranian به راستی که تفی انداختی سر بالا به روی خودت! شاید اگر حقیقتا نبود تاریخ مکتوب ۶۰۰۰ ساله ملتی که سر منشا تحولات عظیم در علوم پایه هنر ادبیات و فلسفه بوده اند و شاید اگر نبودند نوابغی ایرانی که هنوز که هنوز است نامشان درخشان است و خواهد بود و شاید اگر نبود زبان فارسی که تنها زبان وزن پذیر و قافیه پذیر و شعر گونه دنیاست و شاید اگر نبود همه آن چیز هایی که تو را متمایز می کند از یک هندی یا یک چینی و یا یک آمریکایی و نام ایرانی به تو می دهد شاید اگر نبود همه این نشانهای ایرانی شاید این همه از گفته تو شرمسار نمی شدم.

۲.یک شنبه این هفته انتخابات پارلمانی سوید است. در سطح شهر که تحرک قابل توجهی برای انتخابات و تبلیغات و این جور چیزها دیده نمی شود. در دانشگاه هم که وضعیت همان طور است که قبلا بوده. مردم این جا از لحاظ سیاسی و این جور مسایل از بیخ عرب اند! هفته پیش با یکی دو تا از سویدی ها و پرتغالی ها در مورد مسایل هسته ای ایران صحبت می کردم . با اینکه قبول داشتند حرفهای آمریکا بیشتر جنبه شانتاژ سیاسی و تبلیغاتی دارد اما با این وجود باز می گفتند ایران اجازه بازرسی به ماموران آژانس را نمی دهد پس حکما می خواهد بمب اتم بسازد و هر چی ما به اینها می گفتیم که پدر آمرزیده ها بازرسان آژانس پاشنه تاسیسات هسته ای ایران را از جا کنده اند اینها به خرجشان نمی رفت که نمی رفت. جالب تر اینکه حتی اینها نمی دانستند در خاورمیانه بزرگ! کشوری به نام اسراییل چند صد کلاهک هسته ای در اختیار دارد . Poor Israel آدم دلش کباب می شود والا !

۳.این هم شعری که همین جوری و یک دفعه هوس کردم بگذارمش اینجا. وزن عجیبی دارد. من که هر بار می خوانمش شیفته زبان فارسی می شوم.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند
نگران با من استاده سحر
صبح می خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا به برم می شکند
دست ها می سایم
تا دری بگشایم
بر عبث می پایم
که به در کس آید
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند


۴.در آخر هم یک عکس نصفه و نیمه از بچه های کلاس. عکس خودم سانسور شده و   این هم هدیه امروز! که از طرف یک دوست ارسال شده. رسول جان دستت درست!

تورونتو سان شنبه 2 سپتامبر!  ( نکات مضحک این متن را در ادامه مطلب با حروف Bold بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/14ساعت 17:4  توسط هاتف   | 

زندگی شیرین می شود

زندگی با همه تلخی ها و تاریکی ها و بی رنگی هایی که دارد انگار همیشه می خواهد چیز هایی را در گوش ما بخواند. چیزهایی که انگار باید خوانده شوند تا روشنایی ها و زیبایی ها و رنگین کمان ها در پیش چشممان جلوه کنند. رنگ هایی که اگر تاریکی شب نباشد در روز گم می شود و محو و ناپیدا. و این درست همان چیزی است که من آنرا فرار از روزمرگی ها خوانده بودم. فرار از چیزهایی تکراری که روز و شب را برایم یکسان کرده بود. فرار از تمام امکاناتی که  سختی ها مرارت ها و کمبود ها را برایم بی معنا کرده بود. اینجا دارم آرام آرام یاد می گیرم که یک زندگی واقعی را تجربه کنم. با تمام کمبود ها و سختی هایش که باید یک تنه  بارش را به دوش بکشم.

این هفته از خانه صاحب خانه خوب و سخاوتمندمان اسباب کشی کردیم به یک خانه این سو تر در آن همان آپارتمان و در همان طبقه. یک اتاق حدود ۴۰ متری با یک دستشویی و حمام و یک آشپزخانه و کل اسبابی که گویا باید کشیده می شد عبارت بود از یک تشک خوشخواب چند دست قاشق و چنگال یک پتو و دو متکا برای دو نفر و یک قابلمه که باید نقش خیلی چیز ها را بازی کند. البته به انضمام یک میز رایانه و یک لپ تاپ که اگر این هم نبود تا به حال دق کرده بودیم و دو دست چمدان پر و دو فقره شکم خالی که کشیدنش از این سو به آن سو سخت تر از کشیدن یک چمدان پر است! تا به امروز که چهار روز از ورودمان به خانه جدید می گذرد کل غذاهایی که درست کرده ایم عبارت بوده از دو وعده ماکارونی که یک وعده از فرط شوری به زباله دان تاریخ پیوست و یک عدس پلو که به علت کمبود امکانات به تنها چیزی که شبیه نبود همانی بود که اسمش ذکر شد. و ما بقی وعده ها را کما فی السابق در خدمت این صاحب خانه خوب و سخاوتمندان بودیم! خدا خیرشان بدهد.

نمایی از خانه      نمایی از تخت خواب      موزه جنگ    نمایی از بالون چالمش

از دانشگاه هم که هر چه کمتر بگویم بهتر است. تبلیغ می شود خدای نا کرده! هفته ای ۲۰ ساعت lecture داریم . و ۳ تا درس که ذکر آنها در پست های قبلی آمده است و مصیبت ترین آنها همانی است که Bill درس می دهد. البته بیل اسم مستعارش است اسم واقعی این یانکی پیر و خوش مشرب در حقیقت Professor William K. George است . لهجه غلیظ آمریکایی دست خط ناخوانا و نبوغ بیش از اندازه این آدم همه از آن دست مصیبت هایی است که نشستن سر کلاس اش را با این حجم مخ کمی سخت می کند. البته بنده اصولا یکی از تزهایم این است که جلوی خارجی ها نباید کم بیاورم و خلاصه طوری وانمود کرده ام که اینجا دانشجوهای خارجی هم کلاسم فکر کرده اند من نابغه ام! مثلا یکی از دلایل اینکه فکر میکنند من خیلی کارم درست است همین انگلیسی صحبت کردن  است که به جرات من از همه آنها راحت تر و روان تر صحبت میکنم طوری که یکی از چینی ها آمد پیشم و اعتراف کرد که ایرانی ها واقعا انگلیسی خوب صحبت می کنند . خلاصه اینکه من اینجا شده ام یک sample واقعی ایرانی. خدا کند از پس این مسوولیت سخت بر بیایم! هم کلاسی هم به جز آنهایی که قبلا گفته بودم یک دو جین نفر دیگر هم می شوند که تحت عنوان طرح تبادل دانشجوErasmus از گوشه و کنار دنیا ( که البته بیشتر از گوشه و کنار فرانسه است) جمع شده اند این گوشه دنیا.

خوب به دلایل مختلف این sample ایرانی باید برود! تا بعد... 

+ نوشته شده در  2006/9/9ساعت 23:39  توسط هاتف   | 

کجا بیابمت؟

در این دیار تماشا کجا بیابمت             در این شمار خطاها کجا بیابمت

نگاه به درون می کنم بسی هیاهویی      در ازدحام صداها کجا بیابمت

سکوت نگاهم در آستان حقیقت              میان آه و تمنا کحا بیابمت

در این سیاهی شب قدوم عطر دعا         در آسمان رها کجا بیابمت

من از سلاله ابرم من از دیار وفا             طنین عشق و صفا کجا بیابمت

تو نیک می دانی سحر چه نزدیک است      در این شب یلدا کجا بیابمت

سخن گشوده ام به التماس دعا                   تو ای گشایش درها کجا بیابمت

+ نوشته شده در  2006/9/9ساعت 10:48  توسط هاتف  

بعد از 7 ماه

درست از ۱۵ اسفند سال ۸۴ که آن پروژه طاقت فرسا را دفاع کردم و درست فردایش دندانم شکست تا امروز که نمی دانم چندم شهریور است احتمالا هفت ماه می گذرد. هفت ماه به دور از تخته و میز و آدم های به ظاهر درست حسابی و با سواد و با شعور و بافرهنگ. روز اول بعد از این همه مدت دوری  تحمل انسانهایی از این دست واقعا دشوار است. به خصوص که اگر یکی شان یک پیرمرد ۶۰ ساله آمریکایی باشد که چند صفحه اول پرزنتیشن اش نحوه Flush زدن توالت و امر به حمام رفتن صبح به صبح و شستن دهانها بعد از غذا و مسواک زدن مرتب و به موقع و ... از این جور حرف ها باشد... واقعا سخت است!

اینجا هر ترم به دو quarter تقسیم می شود و هر هفت هفته یکبار یک امتحان فاینال برگزار میشود. به خاطر همین حجم درس ها زیاد است.  این quarter دو تا درس دارم. introduction to turbulence و advance fluid dynamics . البته یک واحد درسی بدون واحد هم به عنوان معرفی کار با کامپیوتر دو هفته اول برگزار می شود که ان را هم ثبت نام کرده ام. روز اول که حقیقتا سخت بود. تصورش را بکنید یک دفعه بنشینی وسط کلاسی که یک آدم آمریکایی با لهجه غلیظ صحبت از مسایل پیچیده سیالاتی بکند و این وسط هم گاه گاهی به شما نگاه کند و شما هم به علامت تصدیق باید سری بجنبانید و گاه گاهی خود را روی صندلی جلو عقب کنید و میزان علاقه تان را به صحبت های معلم نشان دهید و دیگر اگر خیلی دل شیر داشته باشید میان آن همه آدم هر از گاهی دست بلند کنی و ابراز وجود کنی و بخواهی نشان بدهی که ایرانی ها باهوش ترین انسانهای روی زمین اند و در حالی که هیچی از حرف های بیلی این یانکی پیر را نفهمی و ... خلاصه اگر بخواهی همه این کارها را با هم انجام دهی آن هم روز اول حقیقتا فشار سختی به رویت وارد می شود... به خاطر همین اگر بعد از آنهمه مشقت خسته و کوفته بیایی پشت لپ تاپت نوی تخت دراز بکشی و صفحه بلاگفا را باز کنی و شروع کنی به نوشتن همین می شود که الان دارید می بینید! با سه چهار تا قرص بیزاکودبل هم نمی توانی دفعش کنی! خوب به خاطر همین صفحه نظر خواهی را می بندم! شما هم که از اول متن شیفت کردید به خط آخر لازم نیست دوباره برگردید بالا و خط های جا انداخته را بخوانید . چیز زیادی از دست نداده اید!

پ.ن جمعه : دست و دلم به نوشتن نمی رود . یک ساعت است که نشسته ام و دارم با خودم کلنجار می روم. لغات را چپ و راست می کنم و دوباره می فرستمشان به همان جایی که از آن جا آمده اند. حال و هوایم خاکستری است. نوشتن بماند برای بعد.

 

+ نوشته شده در  2006/9/4ساعت 21:9  توسط هاتف   | 

هفته ای که گذشت

خوب این هفته ای که گذشت ( هنوز هفته های من از شنبه شروع می شود و به جمعه ختم می شود) هفته نسبتا بدی نبود. یک جلسه سه ساعته با ایرانی ها سمینار معارفه در محل آمفی تاتر دانشگاه و یک برنامه شهر بازی شهر که اسمش liseberg ( لیزه بری ) است و هم چنین آشنایی با چند تا از معلم های بخش fluid dynamics.

چهارشنبه صبح مراسم آشنایی با ورودی های جدید بود که احتمالا چیزی حدود ۵۰۰ نفر می شدند که در این مراسم نایب رییس دانشگاه که یک مکزیکی بود و چند تا از مسوولان دیگر سخنرانی کردند و یک پسر و دختر اسپانیایی هم به عنوان میان برنامه برایمان رقصیدند! یک کلیپ چند دقیقه ای هم که به معرفی شهر یوته بوری می پرداخت با آب و تاب هر چه تمام تر پخش شد و در آخر هم رشته ها به تفکیک از پشت بلند گو خوانده شد و دانشجوهای هر رشته از سالن خارج می شدند و به سمت لیدر تابلو به دست بیرون از سالن هدایت می شدند. این لیدر ما یک مرد میانسال ۴۰  تا ۵۰ ساله بود با موهای سیخ سیخی و صورت کشیده و یک تیپ پیک نیکی( شلوار و کت جین آبی پیراهن قرمز و یک کفش اسپورت سفید ) که گاه گاهی هم زبانش می گرفت . در همان نگاه اول به نظر می رسید یکی از کارکنان رده پایین دانشکده است. خلاصه ان طور که باید و شاید تحویلش نگرفتیم. این بنده خدا هم خودش را معرفی نکرد تا بعد از چند ساعت که این آقا دانشکده را به ما نشان داد و کلی ما را چرخاند و چند استاد دیگر را به ما معرفی کرد تازه فهمیدیم این بنده خدا رییس دیویژن ماست . آقای prof. Lars Davidson که در همین سال ۲۰۰۵ به جز مقالات کنفرانسی حدود ۱۰ مقاله در ژورنال های معتبر به نام خودش داشته.

این رشته ما که به عنوان turbulence and computational fluid dynamics مشهور است تشکیل شده از یک دختر و چهار پسر فرانسوی  دو تا پسر هندی یک پسر و یک دختر چینی و دو پسر و دو دختر سویدی و یک ایرانی فلک زده!  البته تعداد ایرانی های پذیرش گرفته ۱۳ نفر بوده که تا به حال یک نفر سر و کله اش پیدا شده و من مانده ام تنهای تنها...من مانده ام تنها میان سیل غم ها...حبیبم.. سیل غم ها... این Gunar بنده خدا هم که یکی از معلم های بخش است سراغ بقیه ایرانی ها را از من با تعجب می گرفت که من هم به حکم ایرانی بودن شروع کردم به خالی بستن که احتمالا اینها بلیط هواپیما گیرشان نیامده و لابد ایران ایر تو راه پنچر کرده و از این حرف ها... خلاصه فکر نکنم دیگه اینها به ایرانی ها پذیرش بدهند!

در هفته ای که گذشت یک گردهمایی ایرانی هم داشتیم که یک نماینده سوسیال دمکرات هم که ظاهرا نامزد انتخابات مجلس ماه اکتبر بود برایمان سخنرانی کرد و اظهار فضل و این که چقدر ما سالیانه به مردم فقیر دنیا کمک مالی می کنیم و این درصدی که ما می کنیم امریکایی ها نمی کنند و آمریکایی ها جور دیگر می کنند و این طوری نمی کنند و ما بهتر می کنیم و از این خزعبلات دوزاری که من هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و خودی نشان دادم. بگذریم می دانم این قسمت نوشته ها زیاد طرفدار ندارد.

الان یک چیزهای دیگه هم نوشته بودم که میبینم خیلی داره طولانی میشه بهتر فاکتور بگیرم!

چهارشنبه بعد از ظهر هم یک گشت ۳ ساعته داخل شهر بازی شهر داشتم. اینجا اصولا چیزهای با شکوه و عظیم و عجیب و غریب مثل برج های بلند مرتبه و مجسمه های ۲۰   ۳۰ متری وجود ندارد ( البته به جز زنهای این خطه که حقیقتا از لحاظ زیبایی و کمیت و تعداد بی نظیرند!) شهر بازی شهر هم از این قاعده مستثنی نبود. اما به هر حال برای من خیلی جالب و در عین حال وحشتناک بود. دو تا بازی بیشتر سوار نشدم اما همین دو تا کافی بود تا من را تا پای سکته پیش ببرد. چند تا عکس هم در پایان برای شما...

 عکس ها

پ.ن: فکر می کنم بهترین چیزی که از تهران با خودم آورده ام و بیشتر از همه به دردم می خورد کتاب matlab ای است که از حمید عبدالوند گرفته ام. دستت درست حمید جون...

مشخصات زن خوب

+ نوشته شده در  2006/9/1ساعت 13:11  توسط هاتف   | 

اینجا دیگر کجاست؟

شاید بد نباشد بعد از گذشت چهارده روز اطلاعات بیشتری از کشور سوید داشته باشیم. این چند خط از کتاب " اطلاعات در مورد سوید" را داشته باشید تا بعد:

"سوید مساحتی بالغ بر 450000 کیلومتر مربع دارد و از لحاظ وسعت چهارمین کشور اروپاست. طول سوید از شمال تا جنوب 1600 کیلومتر است و با وجود اینکه از شمالی ترین کشورهای جهان محسوب می شود به علت وجود جریان گلف استریم دارای آب و هوای معتدل است!( به حق چیزهای ندیده و نشنیده!)  ... جمعیت سوید بیش از 8.8 میلیون نفر است که در سراسر کشور پراکنده اند و دارای تراکم جمعیت پایینی است. بیش از نیمی از کشور را جنگل پوشانده و وسعت زمین های کشاورزی یک دهم مساحت کشور هم نمی باشد. عمده ترین منابع طبیعی کشور جنگل ، سنگ آهن و نیروی آب است.

نظام اقتصادی سوید  اقتصاد مختلط می باشد این بدان معناست که بیشتر شرکت ها خصوصی اند ولی نهادهایی مانند پست و مخابرات و راه آهن و بخش اعظم انرژی دولتی اند...

سوید عضو پیمان دفاعی ناتو نیست و وظیفه حفظ امنیت این کشور با ارتش کشور است و در هنگام ایستادگی در برابر تهاجم خارجی همه جمعیت نظامی یا غیر نظامی باید در دفاع کلی شرکت جویند. اتباع مرد سویدی بین 19 تا 47 مشمول خدمت نظام وظیفه عمومی هستند  . مشمولین به حوزه نظام وظیفه فرا خوانده می شوند و از میان آنها افراد واجد شرایط برای آموزش های نظامی به یگانهای مربوطه اعزام می شوند.آموزش پایه نظامی بین 7.5 تا 15 ماه بدرازا می کشد( اما با خبرهایی که از این صاحب خانه گرفتم گویا راههای زیادی برای ماست مالی کردن سربازی وجود دارد!)..."

خلاصه اینکه سوید در قرن نوزدهم جامعه کشاورزی فقیر و فلک زده ای داشته که از حق رای برخوردار نبوده اند و فاصله طبقاتی در این کشور بیداد می کرده که از اواسط دهه 70 قرن نوزدهم با صنعتی شدن کشور تحولات عظیمی در وضعیت رفاه و معاش مردم روی داده!

اما چیزهایی که بیشتر از همه توجه مرا اینجا به خود جلب کرده:

1. یارانه بی یارانه: بنزین در این کشور لیتری حدود 11.5 کرون فروخته می شود ( که با نرخ جهانی آن روز به روز در نوسان است)  یعنی چیزی حدود ۱۳۰۰ تومان . گویا با تمام تامین های اجتماعی که در این کشور وجود دارد خیلی از چیزهایی که در تهران به برکت وجود جیب گشاد دولت به صورت مجانی می توان استفاده کرد در اینجا باید بهای واقعی اش را پرداخت کنی. اینجا حتی برای پارک کردن گوشه خیابان هم باید پول بدهی. حمل و نقل شهری که دیگر جای خودش را دارد. یک سفر درون شهری بین یک دقیقه تا یک ساعت و نیم  که با تراموای شهری قایق و اتوبوس انجام می شود ( در اینجا خبری از تاکسی به ان مفهوم نیست) 30 کرون خرج دارد. حقوق ماهیانه افراد هم چیزی حدود 20 تا 30 درصد مشمول مالیات می شود . این یعنی تو کار کن و دولت بخورد! این طور برایتان بگویم که اینجا نفس کشیدن هم مالیات دارد.

2.آزادی های اجتماعی :  نمی دانم این نوع عدم پایبندی اجنماعی را می توان آزادی نامید یا نه. اما به هرحال  اینجا به طور مثال آزادی پوشش به معنای وافعی وجود دارد. مثلا اگرخدای نکرده به سرت زد می توانی لخت مادرزاد بلند شوی بری بیرون برای خودت هندونه بخری. یا مثلا اگر هوس کردی کارهایی که دیشب با هم خوابه ات کردی وسط ترم شهری انجام بدهی مختاری! خلاصه که این جور آزادی ها حسابی آزاد است. ولی نمی دانم این انسانهای به ظاهر آزاد همانقدر هم برای عقاید و اندیشه افراد احترام قایلند یا نه.

دیشب برنامه ای در مورد مسلمانهای سوید از کانال 3 سوید پخش می شد. من که فعلا سویدی بلد نیستم اما از ظواهر امر معلوم بود که چندان دوستانه به موضوع نگاه نمی شد.

این هم لینک جالبی است به خصوص نظر میگویل مکزیکی:

http://www.circ.chs.chalmers.se/forums/viewtopic.php?id=190

You can do anything on parks, drink, beer, take a nude party, nude sun bathing, take a nude shower at lakes, you can urinate at trees..... But the only thing you can do is sex!!  Sorry for that, but true

3. و مساله سومی که بیشتر از همه توجه مرا به خود جلب کرده طرز رانندگی این انسانهای مودب است. فکرش را بکنید از وسط یک شهری مانند تهران که مسافر کش ها برای زیر کردن مسافرها با هم مسابقه می گذارند و آن طرز رانندگی الاغ گونه آنها بلند شوی بیا ابنجا که از 10 متری مانده به خط کشی عابر پیاده برایت ترمز می کنند. با خودت فکر می کنی بابا اینها دیگر چه آدم های احمقی هستند!

خوب خیلی حرف های دیگر هم دارم. بماند برای بعد...

راستی اینجا به ازای هر 2 تا آدم فکر می کنم 3 تا سگ وجود دارد! خدا کند موقعی که بر می گردم تهران یک سگ تو بغلم نباشد.

پ.ن: به دنبال همسر:

http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=ezdevaj_0806.jpg

 

+ نوشته شده در  2006/8/28ساعت 20:12  توسط هاتف   | 

کمی بالاتر...

 

امروز که یازدهمین روز ورود من به کشور زیبایی هاست داشتم در خلوت خودم فکر می کردم زیبایی همیشه آن چیزی نیست که نگاهت از پیرامونت بر می گیرد. زیبایی همیشه چیزی نیست که چشمانت به دنبال آن می دود و دیگر دلت نمی خواهد از آن بگذرد. گاهی اوقات چیزهای زشت و خاک آلود و کثیف و مندرس ، آن زندگی های معمولی و در هم لولیده شرقی با ان هجم انبوه ماشین های سر شبش و دودهای غلیظ اتوبوس های میدان رسالت و آن خاک برداری هاو کثافت کاری های همیشگی شهرداری آن گربه مریض و لنگ و یک چشمی محل ، آن کیسه زباله وا رفته زیر درخت عرعر بیمار ، آن باغچه آب دادن های بی حاصل در آن هوای تفتیده تهران ، آن خستگی های مداوم و انتظار های پیاپی برای رسیدن اتوبوس و باز در هم تنیدن میان یک مشت ادم عرق کرده متعفن و بدبوی بیچاره و فقیر و فلک زده وامل ودهاتی و بی فرهنگ و اخ و تفی ، آن چنار های خشکیده گرما زده آن سر و کله زدن با راننده تاکسی سر یک بیست و پنج تومانی ناقابل، آن دانشگاه و آن استادها( حتی آن هاشمی نژاد مخ خشک) که نمی دانم امروز چگونه باید توصیفشان کنم، آن همه تنهایی ها وبی هم زبانیها ها میان هم زبانهایت، آن همه دغل بازی و دروغ های موجودات دو پای اطرافت... و حتی غر زدن های زیر لب پدرت... همه اینها گاهی برایت رنگ زیبایی می گیرد.  دلت می خواهد شاید برای یک نصف روز هم که شده بازگردی میان آن همه چیزهای به ظاهر نازیبا و رها کنی اینجا را با تمام آن حوریان چشم آبی مو طلایی اش.  سرت را دوباره بگذاری روی پاهای مادرت  و او تو را نوازش کند و مثل گذشته ها دوباره طعم با هم بودن را بچشی . سر آن مجمعه مسی دوباره دو زانو بنشینی و دست پخت مادرت را بچشی و آخر کار هم غرولند کنی که چرا مثلا غذا امروز کم نمک بود! دوست داری بازگردی به جمع همه چیزهایی که امروز برایت رنگ خاطره گرفته اند.

و باز دوباره فکر می کنم به آن همه امیدها و آرزوهای دور دستم. به اهدافی که در سر دارم. هدفی که انگار باید مرا یک روز متمایز کند از همه چیزها و آدم های دور وبرم. همه اینهایی که می آیند و می روند و می خورند و می پاشند و من هم امروز یکی هستم مثل همه آنها. دارم حس شیرین متفاوت بودن را در خیالم مزمزه می کنم. یک جور حس تعالی ... حسی که هیچ گاه به آن دست نیابم اما شاید بتواند مرا پله پله بالا ببرد.


 پ.ن:

هر که دلارام دید از دلش آرام رفتیاد تو می​رفت و ما عاشق و بی​دل بدیمماه نتابد به روز چیست که در خانه تافتمشعله​ای برفروخت پرتو خورشید عشقعارف مجموع را در پس دیوار صبرگر به همه عمر خویش با تو برآرم دمیهر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوختما قدم از سر کنیم در طلب دوستانهمت سعدی به عشق میل نکردی ولی

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفتپرده برانداختی کار به اتمام رفتسرو نروید به بام کیست که بر بام رفتخرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفتطاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفتحاصل عمر آن دمست باقی ایام رفتآخر عمر از جهان چون برود خام رفتراه به جایی نبرد هر که به اقدام رفتمی چو فروشد به کام عقل به ناکام رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/8/25ساعت 13:26  توسط هاتف