در غربت
چراغ ها روشن میشود. پتو را روی سرت می کشی...خدای من صدای ویز ویز ریش تراش... بالش را دور کله ات می پیچی . نخیر دیگر فایده ندارد وقت خوابیدن تمام شد.به زحمت خودت را از روی تخت به پایین می کشی و به سمت دستشویی روانه می شوی. اینجا دست شویی رفتن حکم شکنجه دارد. به خصوص برای من ای که عمری با آن مدل دستشویی های ایرانی انس و الفتی داشته ام. یک قدم از روی زمین بلند می کنی و طبق توصیه" استاد غفاری " به سبک توالت وطنی رویش می نشینی.سنگ توالت خیس و دمپایی پلاستیکی و یک آدم پلاستیکی تر که هنوز از خواب چند ساعته شب قبل هوشیار نشده است... با کله از آن بالا به پایین نزول اجلال می فرمایید. خدا را شکر. این دفعه به خیر گذشت.
خدا بخواهد این هم اتاقی محترم انگار دارند رفع زحمت می فرمایند. دوباره دراز می کشی و یک چرت یک ساعته. از خواب که دوباره بلند می شوی سری به آشپزخانه می زنی. اگر در این دنیا فقط چند جا باشد که من از آن بیزار باشم یکی ایش همین آشپزخانه همیشه کثیف و بد بو و محقر خانه مان است. با حالتی منقلب و دگرگون شده طوری که سعی می کنی تمام چیزهایی که چشمت دیده است را باور نکنی و یا لا اقل به فراموشی بسپاری از آنجا خارج می شوی.
![]()
عکس از رضا موسوی
باران هنوز بی وقفه و سیل آسا از آسمان می بارد. این چترم را هم که هم اتاقی محترم با خود برده است. خدا را شکر که فاصله ایستگاه قطار تا خانه چند قدمی بیشتر نیست. وارد قطار که میشوی ادم ها با آن هدفون های چند کیلویی آویزان که صدای بنگ بنگ داخلش تا آن سر قطار شنیده می شود با ان شلوارهای سر زانو پاره و لباس هاس عجیب و غریب و گوشواره هایی که از چهل و هشت نقطه بدنشان آویزان شده فضای غریبی را برایت می سازند. خدا را شکر تو این ایستگاه kortedela کلی عرب و آدم های شبیه خودت وارد قطار می شوند و کمی جو را تعدیل می کنند.
کلاس اول ساعت ده . اسم درس introduction to turbulence است اما من هرگز موفق نشدم یک ارتباط بین کلمه introduction و سیلابس درسی در این چند هفته پیدا کنم.Bill محترم با آن لیوان همیشه پرش وارد اتاق می شود. به طبق عادت از روی پا بلند می شوی و بقیه چنان نگاهت می کنند که انگار کار عجیبی کرده ای! حق دارند آخر اینجا کسی به احترام کسی ار جا بلند نمی شود. لا اقل در دانشگاه که این طوری است. درس که شروع می شود دود از کله ها به آسمان پر می کشد. چشم ها همه 4 تا شده و دهانها باز مانده.خوب حسابش را بکنید دیگر. وقتی من چیزی نمی فهمم ار بقیه چه انتظاری می توان داشت!!! این Bill هم که انگار صبح دستشویی نرفته است. آنقدر سریع و پی در پی می نویسد که هیچ راهی برای فشار آوردن به این تهی گاه و فهمیدن خزعبلات شیرین پای تخته باقی نمی ماند. سر پیری یک کلاس خط هم باید ثبت نام کند... افتضاح !
کلاس بعدی ساعت یک... تا خود پنج. Gunar سیالات پیشرفته درس می دهد. آنقدر ساده درس می دهد که حتی این فرانسوی های مغز خشک هم یک چیز هایی می فهمند. ولی آخر کلاس که می شود با نهایت شجاعت پشت می کند به تخته و می گوید: " خوب این هم از فصل 13از کتاب Panton فصل 12 را هم که باید از قبل بلد باشید فصل شش و هفت هم که خیلی ساده است و خوذتان یک نگاهی بهش بیاندازید می ماند یک فصل چهارده که الان چند دقیقه ای وقت داریم آنرا هم Cover می کنم...." خدا به داد برسد. دو هفته دیگر امتحانات Quarter اول است و من مانده ام با یک عالم سطوری که هنوز حتی زیرشان خط هم کشیده نشده است!
این هم از امروز. قطار می گیرید و بعد از سی دقیقه می رسید به خانه. هم اتاقی محترم تشریف آورده اند و دارند استراحت می کنند . نباید زیاد سر و صدا کرد. سری به آشپزخانه میزنید. کماکان به همان کثافتی قبل بلکه بدتر بر سر جایش پا بر جاست. چشم ها را باید شست... جور دیگر باید دید...
پ.ن۱: باید به فکر یک خانه جدید باشم. این بلاگفا دیگر دارد گندش را در می آورد!
پ.ن۲:
if you would be a real seeker after truth, it is necessary that at least once in your life doubt , as far as possible ,all things!
Rene descartes
اگر دلمان خواست که از میان خروارها خاک آن مغزهایمان را بیرون بکشیم و آن جمجمه استخوانی را آب و جارویی بکشیم و یک فوتی داخل آن مجراهای خاکستری مغزمان بکنیم و بعد دوباره بگذاریمش سر جایش : این دو لینکی که برادر مشحون در بخش نظر سنجی دو پست قبل داد و من دوباره در پایین همین متن می گذارم را می خوانیم. بعد نظراتش را... و بعد اگر نظری داشتیم می گذاریم اینجا.مسوولیت تمام حرفهایمان هم با خودمان. بحث را آنقدرها هم جدی نمی گیریم. چیزی در حد یک بازی شطرنج . برای اینکه کمی سلولهای از کار افتاده ذهنمان را به بازی بگیریم.
امروز حرفهای زیادی برای گفتن داشتم که خیلی شاید جالب تر از این بحث بود. اما بماند برای بعد... دلم می خواهد کمی به خودمان فشار بیاوریم و ببنیم نهایتا چه چیزی از آن تراوش می کند. اگر هم حال و توان و وقت فشار دادنش را نداشتیم و کارهای مهمتری در زندگی مان داشتیم - که مسلما داریم- دست هایمان را به علامت تسلیم می بریم بالا و از مشحون با نهایت احترام می خواهیم از این بحث ها دیگر اینجا نکند! ... خلاص!
پ.ن: یکی از دلایلی که این پست اینجاست این است که چند صباحی است آقای مشحون عزیزی - که نه می شناسمش و نه سعادت دیدارشان را داشته ام - و مثل یک پدر معنوی ما را همراهی می کند و ما را از نصایح و نظرات ارزشمند خود بهره مند می سازد تمام حرفهای و سوالاتی که دارد یکجا بزند و بپرسد . دلیل دومش هم همین است که در بالای متن اشاره کردم. پس تا تمام شدن فرصت چند روزه این پست کمی دندان روی جگر بگذارید و زیاد خاطر مبارک ما و خودتان را از بابت فرستادن پیام از نوع الکترونیکی اش و آن هم به صورت خصوصی مکدر نکنید!
پ.ن۲:
نويسنده: JaSa
به نظر من فی الحال عامل کنترل کننده جهان اقتصاد است. اقتصاددانان برای تعیین سیاست های کلی کشورشان در مقابل هر یک از کشورها، معادلاتی را می نویسند و بر اساس آن تصمیم گرفته می شود که باید در 1-تضاد، 2-پیرو (follower) یا 3-همکار کشور دیگری باشند تا بیشترین سود را ببرند. اما یک نکته در اینجا نهفته است. کشورهایی مثل ایران که 0.5 درصد GDP دنیا را دارند در این معادلات به حساب نمی آیند. الان این معادلات فقط سه متغیر دارد. آمریکا، ژاپن و ؟ سومیش را یادم نیست! یعنی کشورها و ملت هایی مثل ما در اصطلاح متغیرهای بی شخصیت هستند که بود و نبودشان مهم نیست. اگر بخواهم مثالی بزنم، می توانم به کره جنوبی اشاره کنم که سال ها قبل نتیجه گرفتند که باید follower آمریکا باشند و اکنون وضعیت اقتصادی آنها نسبت به کره شمالی واضح ترین نمود این مسئله است. ولی آیا وضعیت به همین منوال خواهد ماند؟ گمان نمی کنم. آن چیزی که به اعتقاد من در این میان نمی گنجد این است که این روش زندگی ضمانت اجرایی ندارد. یعنی اگر دولت ها بر این اساس بخواهند رفتار کنند، در یک کلام همه آنها به جز مثلا چین و ژاپن و چند کشور اروپایی باید follower آمریکا شوند که این یعنی همان نظم نوین جهانی!! علاوه بر آن این سیستم یک سیستم اخلاق گرا نیست. شاید به نظر خیلی از دیدگاه های حاضر این سخن ها کهنه شده باشند ولی به اعتقاد من اگر روش زندگی در جهت رشد تعالی روح نوع بشر و مبتنی بر فطرت او نباشد، روشی پایدار و ارزشمند نخواهد بود و تاریخ هم به زوال پذیری این نوع روش ها شهادت داده است. ما هم یک زمانی follower آمریکا بودیم ولی نسل قبل از ما، با توجه به ریشه های فرهنگی، مذهبی و تاریخی خود، این روش را برنتافت و آن را به گران بهاترین قیمت که همانا خون خود بود عوض کرد. همیشه این گونه بوده ایم. مغول ها و افغان ها را هم نتوانستیم تحمل کنیم. خیلی معروف است: "سر به دار می دهیم اما تن به ذلت نمی دهیم." این یک خاصیت ذاتی ایرانی است که به اعتقاد من باید به آن افتخار کرد. این است که پیروی کردن از نتایج آن معادلات اقتصادی در ایران، راه به جایی نخواهد برد.
قضیه خیلی پیچیده تر از اینهاست. ببینید! شاید معادلات اقتصادی حکم کنند که مثلا در قضیه خطوط انتقال نفت ما "همکار" هند باشیم و برای هند هم مطلوبیت در "همکاری" با ایران باشد ولی مثلا در قضیه ی نیروگاه بوشهر مطلوبیت برای ما "همکاری" با روسیه باشد ولی مطلوبیت برای روسیه "پیروی" ما از آنها باشد. در نتیجه روس ها از موضع بالاتر ما را سر می دوانند تا آخر سر تن به پیروی دهیم. منظور من این است که جواب حل معادلات برای دو طرف همیشه یکسان نیست.
روابط بین ژاپن، چین و آمریکا را شاید بهتر باشد بگوییم که از این روابط خیلی هم پیروی نمی کنند. روابط آنها بیشتر بر پایه ی "معاملات پایاپای" است. یعنی مثلا آمریکا می داند که اگر چین اراده کند (یا لج کند!) بازار نساجی آمریکا یک هفته ای تعطیل می شود (با توجه به آزادی تجارت TWO) و از طرفی چین هم می داند که در شورای امنیت به وتوی آمریکا مثلا در مورد حقوق بشر در چین احتیاج دارد. در این صورت طی یک معامله ی پایاپای چین قبول میکند که محصولات نساجی خود را برای یک مدت مشخص به آمریکا صادر نکند و آمریکا هم در ازای آن احتیاجات سیاسی چین را تامین کند.
یعنی اینکه نمی توان گفت که چین با آمریکا یا ژاپن با آمریکا کلا پیرو یا همکار یکدیگر هستند. البته در موارد خاصی مثلا صنایع اتوموبیل آمریکا برد خود را در این می بیند که با توجه به قدرت شرکت تویوتا پیروی ژاپن باشد یا اینکه ژاپن در زمینه امنیت ملی پیروی آمریکا باشد. این موارد به صورت جزئی وجود دارد ولی هرگز نباید گفت که ژاپن پیرو آمریکا شده است و بالعکس.
این را گفتم که برای شبیه سازی شرایط خودمان در دنیا، به روابط کشورهای قدرتمند و با نفوذی مثل ژاپن نگاه نکنیم
چندی قبل با یکی از دوستان اقتصادی بحثی داشتم. بدون رو در بایستی حقیقت این است که کشور ضعیفی (از نظر اقتصادی) مثل ایران باید پیرو بسیاری از کشورها باشد ولی نکته اینجاست که مردم ایران اینگونه روابط را نمی پذیرند و تحمیل چنین مواردی به آنها خلاف دموکراسی است که این خود نقض غرض است. چون یکی از پیش نیازهای دموکراسی اقتصاد آزاد است. می بینید در چه کشور عجیبی زندگی می کنیم.
آقای مشحون عزیز! من دوستانه به شما پیشنهاد می کنم، اگر واقعا آبادی ، آزادی و عزت ایران برایتان مهم است، به جای فکر کردن به نامه های 18 سال پیش، که دردی را دوا نخواهد کرد، اکنون را بیش از پیش دریابید و به معضلات اساسی کشور مانند تقابلات بین اقتصاد آزاد، تجارت جهانی، دموکراسی و ارتباط آنها با GDP و رفاه اجتماعی و معضلات فرهنگی فکر کنید. اگر اینها حل شوند، به اعتقاد من، مردم خودشان حرکت در مسیر درست را به مسئولین تحمیل خواهند کرد
پ.ن۳: با اجازه آقای عقاب از آنجا که طرف اصلی بحث که همانا آقای مشحون بودند علی الظاهر معرکه بحث را به هر دلیلی رها کردند بحث را با نتایج خوب و ثمر بخشی که نمونه اش را در پی نوشت دو می بینید مختومه اعلام می کنم! تا پست بعدی...
این بحث آنچنان جذاب و باب طبعم من پیش می رود که دلم نمی آید موضوع بحث را عوض کنم و پست جدیدی در این جا درج کنم. پس تا مادامی که این بحث ادامه داشته باشد و طرفین تمایل به تبادل آرا این پست هم چنان پا برجا خواهد بود! ( البته با اجازه آقای عقاب!)

یادش به خیر ماه رمضانهای سالهای قبل . آن روزهای از یاد نرفتنی و پاک که که صدای اذان موذن زاده و ربنای شجریان موقع افطار در شهر طنین انداز بود. یادش به خیر آن روزها که غروبهایش هم حال و هوای دیگری داشت . نه مثل این غروب های بی دردسر و ساده که خورشید بیاید و چند صباحی در آسمان بتابد و بعد آرام و بی صدا برود پشت آن کوههای دوردست چهره از رخ زمین برکشد. بادش به خیر آن روزها که طلوع و غروب خورشید هم معناها داشت. یادش به خیر آن دور هم نشینی ها سر سفره افطار . آن مجمعه مسی که هی باید پر می شد و خالی می شد .سحر افطار شام ...سحر افطار شام و دوباره سحر افطار شام و گرچه روزه نمی گرفتی ولی هر بار حریصانه تر از بار قبل می نشستی و پا به پای بقیه می خوردی! یادش به خیر آن با هم بودن ها عجب اشتها آور بود...
رمضان امسال در این دورترین خانه بشریت از خدا -و شاید نزدیک ترین آن به خدا!- ...رمضان امسال در این دورترین خانه بشریت از معنویت و ایمان ... رمضان امسال رنگ و بویی ندارد.
![]()
آواز افشاری و ربنا با صدای استاد شجریان ...