تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

شام توربولانس

با خودم داشتم فکر می کردم هیچ چیز غم انگیز تر از این نیست که یکی آن هم به عنوان نماینده ایرانی کلاس کباب ترکی را به عنوان غذای ایرانی در یک مهمانی چشم کشی به رخ دیگران بکشد و آنقدر کم حافظه و بی رمق باشد که یک قطعه سرود ایرانی به جز سرود ملی کشورش - آن هم با هزار مصیبت - نتواند در برابر جمع بخواند. داشتم فکر می کردم هیچ چیز از این غم انگیز تر نیست اما... دیدم غم انگیز تر است بی صدایی در این روزهای بی کسی ٬ نباریدن در این شب های ابری بلند بالا. غم انگیز تر است حال من بی تو.

انگار آنرا که می خواهند پاک از عیب ها کرد در کوره های تلخ کامی می گدازند.  به آتش های دنیا می سپارند تا از وجودش طلای ناب بسازند! گویند خاک زر شود در مقام صبر! آری شود ولیک به خون جگر شود.... تن حافظ را هم در گور لرزاندیم با این شعر خواندنمان! حقیقت این است که این روزها اگر گاه گداری هم می نویسم طبق تجویز دانشمندان و حضرات اهل فن است نه چیز دیگر. آخر انگار نوشتن و قلم فرسایی کردن رابطه مستقیمی دارد با احساس سبکی کردن و چه می گویند این جامداتی ها ٬ خالی کردن تنش های پس ماند .

  چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد   

 چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد    

 پر و بال من شکستند و در قفس گشودند   

چه رها چه بسته مرغی که پرش شکسته باشد!

پ.ن: خوش خبر باشی اما... انتظار خبری نیست مرا...

+ نوشته شده در  2006/11/18ساعت 20:30  توسط هاتف  

Holy Defense

This video clip which is a collection of pictures depicts some scenes of 8 years unbalanced imposed war against Iran. To all soldiers who volunteerly stood against the transgression and aggression of enemy army for the sake of their motherland, for the sake of their freedom and for the sake of their beliefs.  To all  chose martyrdom, to all dedicated their life to their land, To all those glorious great souls.

پ.ن: این عکس ها شاید برای شمایی که هزاران هزار از آنها را دیده اید تازگی نداشته باشد. اما از آنجایی که اخیرا وبلاگ من چند خواننده خارجی پیدا کرده است و اتفاقا بحث هایی بر سر این مسایل با آنها داشته ام بد ندیدم این کلیپ خوب را اینجا بگذارم . باشد که رستگار شوند!

 

+ نوشته شده در  2006/11/15ساعت 0:12  توسط هاتف  

سفره کفتار نشین

گاهی اوقات که می نشینم و همه جوانب را می سنجم می بینم مسلمانهای جهان بد بخت ترین انسانهای روی زمین هستند وخودشان خبر ندارند. این از آن خبر های دل پریش دیروز که از آن سازمان مدافع حقوق بشر تو خالی رسید و وتوی آمریکایی نشان قطعنامه اعراب علیه اسراییل آن که همین چند وقت پیش دوباره خیلی اتفاقی و سهوی و شاید به خاطر کم نور بودن مهتاب آن شب فلسطین و گرا گیری اشتباه تانک هایش چندین و چند زن و کودک فلسطینی را با خاک و خون یکسان کرد...و این از سخنان بی شرمانه و گستاخانه اولمرت که امروز در خاک آمریکا وطن اولش! می گوید آمریکا هر تصمیمی علیه ایران بگیرد ما گردن می نهیم! این نهایت و اوج ذلت یک ملت است که بنشینند و ببینند دو انسان هزاران کیلومتر آن ور تر در مخیله تو خالی شان چه خیالهای شومی برایشان طرح کرده اند و گوششان را به رادیو بچسبانند که چه مثلا امروز از آن ور دنیا چه خبری در مورد ایران مخابره شده است! حقیقتا اگر انسانی موجودی ایرانی دو پایی زاده شده بر این خاک یک میلیون و ششصد هزار و خورده ای کیلومتر مربعی سرش را از روی شرمساری بگذارد زمین و بمیرد به سان یک قهرمان جان داده است.

حالا همه اینها را اضافه کنید به عزلت نشینی و انزوای دول کشورهای مسلمانی چون پاکستان و حتی اندونزی و مالزی. اینها را اضافه کنید به معال اندیشی و نان به نرخ روز خوری شیوخ دشداشه پوش حاشیه نشین. اینها را اضافه کنید به درگیری ها و جدالهای حیوان صفتانه سنی و شیعه در عراق که هر روز و هر روز تلفات می گیرد و اینها را اضافه کنید به افکار روشن فکرانه و روشن مابانه تاریک و بزدلانه و حقیرانه و از روی فلک زدگی و از سر بی چارگی انسانهای دور و بر... همه اینها را که اضافه کردید و ما حصل این عملیات ریاضی دل چسبتان را که یک گوشه کاغذی حاشیه دفتری جایی که چشم انسان چشم چرانی موجود فضول و چشم ناپاکی بدان نیفتد نوشتید بر گردید خیلی صبورانه نگاهی به آن بیندازید... به خدا اگر سرتان را گذاشتید زمین و مردید... 

 پاشنه این دنیا چنان بر پایه منافع موجودات دوپا و چارپای درونش می چرخد که آدم دلش می خواهد شترک بزند از آن بالا تا پایینش... شترک بزند به این مرداب سیاه زشت متعفن . به این سفره لجن آلود کفتار نشین... به این چاه ظلمانی بر آمده از دل کهکشان...

 باز کن دیده خود را ای دل

بنگر

در زمانی که زمین را ز دو سو - که نه شش سو -

بر جگر

تیر تاتار جهانخوار فرود آمده است

وطنم قامت بالنده عشق

سر به داری است که از دار فرود آمده است

 

+ نوشته شده در  2006/11/13ساعت 20:42  توسط هاتف  

بی دوست زندگانی لطفی دگر ندارد!

این Quarter  دوم یک درس عجیب داریم به نام Experimental Fluid Mechanics . این درس بیشتر از آنکه به مکانیک سیالات شبیه باشد  از ریاضیات و آمار و فوریه و حوزه فرکانس و Energy spectrum و پروسس کردن سیگنال و توابع خطا و uncertainty یک ازمایش و روش های visualize  کردن یک Experiment و ... صحبت می کند. ( الان که دارم به بالا نگاه می کنم می بینم بهتر بود از همان اول انگلیسی می نوشتم! ) خلاصه این درس به نظر من اصولا ماهیت مکانیکی ندارد! هر چند این مکانیک آن قدر دست و پایش دراز است که اگر روی خوش نشانش بدهی تا پزشکی و روانشناسی هم می خواهد دراز شود. اصولا مکانیکی ها آدم های کنجکاوی هستند و دلشان می خواهد از همه چیز سر در بیاورند و این یکی از زیبایی های منحصر به فرد و خارق العاده این شاخه از علم است که آنرا از بقیه رشته ها متمایز می کند .

داشتم می گفتم این درس 5 واحدی این یک چهارم یک قسمت عمده اش را باید در آزمایشگاه بگذرانیم. آزمایشگاه Experimental fluid Mech. اینجا در مقایسه با علم و صنعت که جز یکی از دانشگاههای مجهز ایران در این زمینه است یک سر و گردن بالاتر است. انواع تونل بادهای زیر صوتی و نردیک صوتی و تست سکشن های توربین گازی و ابزار آلات سرعت و دما سنجی مثل laser Doppler anemometry  و Hot wire  و cold wire و ... از همه مهمتر یک مشت آدمی که اغلب اوقات روز آنجا هستند و در حال Run  کردن یک آزمایش هستند همه و همه چیزهایی است که لا اقل من نمونه اش را کمتر در علم و صنعت دیده بودم.

آزمایش گروه ما که شامل یک ایرانی فلک زده یک فلسطینی آواره و چهار فرانسوی بی غم می باشد اندازه گیری هم زمان سرعت و دما در یک contraction  است! به بیان ساده تر simultaneous measurement of velocity and temperature in heated contraction flow!

دیروز به اتفاق هم گروهی ها یک سری به آزمایشگاه زدیم و بدبختانه آن چیزی که حدس می زدم درست از آب در آمد. تمام اجزای آزمایش تقریبا روی هواست و من به اتفاق سایر دوستان علاقه مند باید به تنهایی تمام تجهیزات را نصب کنیم و بعد برسیم به قسمت هیجان انگیز کار یعنی Run  کردن آزمایش. خدا می داند در این چند هفته باقیمانده چند درصد کار به مدد این دوستان فرانسوی اهل دل پیش خواهد رفت.

امروز صبح پیش presentation  در مورد آزمایش بود که هر گروهی باید جداگانه ارایه می داد. و از آنجایی که من انسان خوش بینی هستم کارها را سپردم دست رفقا و گاه گاهی نظرات کارشناسی ام را در قالب جملات کوتاه به دوستان ای میل می کردم. تا امروز صبح که نوبت دفاع ما بود mon amis ( یعنی دوستان من! ) رو کردند به من که ما اصولا فرانسه را به انگلیسی ترجیح می دهیم و کلا انگلیسی را در آن سطح نمی بینیم که با آن چیزی Present  کنیم و از این مزخرفات...

خلاصه من شدم آغازگر کلام….  

In the name of God... the title of  the experiment we are going...

بگذریم از اینکه بعد از دو سه اسلاید چه طور گذاشتم در کاسه فرانسوی ها و کار را سپردم دست خودشان و بگذریم از اینکه اینShijie  بنده خدا دوباره انگشت به دهان اندر بحر انگلیسی صحبت کردن من مستغرق شد و بگذریم از این دلقک بازی ( به قول حمید عبدالوند- آخ که دلم لک زده برای آن دلقک گفتن های غلیظش!- ) های مخصوص خودم که بدون آن Presentation  صفایی ندارد.... از همه اینها بگذریم این عبارت به نام خدا دردسری شد برای من در این دیار مردمان بی دین سطحی نگر که زندگی مرفه و بی دردسر ، ساده و سطحی و پر از کنجکاوی های احمقانه بارشان آورده است. به قدری زندگی شان بی حادثه است که برای چیز های سخیف و خبرهای پیش پا افتاده تب می کنند و بال بال می زنند که چه مثلا دیدی امروز هوا چه خوب بود. امروز آفتاب است . دیشب در Lulea برف باریده! گربه همسایه از میز نهار خوری پرت شده انگشت شستش مو برداشته یا مثلا دیدی چه آب جوی مطبوعی امروز در فلان رستوران سرو می شد!

داشتم می گفتم این عبارت به نام خدا چنان بر مغزهای سبک اینها سنگین آمد که از هر سو برق نگاههای

پرسشگر به سوی من روانه شد و سیل سوالات در مورد هویت وجودی خدا و این دیگر چه چیز دست و پا گیر به درد نخوری است که شما می پرستید و اخر اصلا خدا به چه کاری می آید و...( به خصوص این آخری که مورد سوال چینی ها بود! )

نخیر... این کلاس خداشناسی ما برای اینها نون سیر دار و آب جوی مطبوع شبانه شان نمی شود. برویم به زندگی خودمان برسیم. به قول یکی خوبی این زندگی به این است که چند صباحی هست و بعد می رود دنبال زندگی خودش!

 پ.ن : این Shijie که- لینکش در بالا رفت - یک انسان بزرگوار و دوست داشتنی است . از آن چینی های مهربان و گرم که حتی حاضر شد از سهمیه پرینتش برای منی که سهمیه پرینت مجانی ام تمام شده بود بگذرد و یک متن چهل صفحه ای را برایم پرینت بگیرد... کاری که خیلی از دوست نماهای ایرانی حاضر به انجامش نشدند... البته یک مشکلی دارد که بیشتر اوقات خواب است ... حتی وسط کلاس آن هم جلوی چشم استاد حتی در ردیف اول!

                                           

 

 

+ نوشته شده در  2006/11/11ساعت 0:9  توسط هاتف   | 

هالووین...

این وبلاگ یکی از خوبی هایی که دارد این است که مثل آلبوم عکس هایی که آن قدیم ها داشتیم و گاهی اوقات از  لای کتابهای خاک خورده بیرونش می کشیدیم و عکس هایش را با حسرت نگاه می کردیم و گاه گاهی آهی از ته دل می کشیدیم و یاد مرده ها و زنده ها را به خیر می کردیم. و عکس های سفید و سیاه قدیمی را به همدیگرنشان می دادیم و بعد یک نگاه به همدیگر می کردیم و گرد و غبار تاریخ را بر صورتهایمان بر انداز می کردیم...  داشتم می گفتم این وبلاگ هم یکی از خوبی هایش همین است که هر از گاهی می توانی یک عقب گردی داشته باشی و آن  آرشیو گوشه صفحه را اشارتی بنمایی و بر گردی مثلا به یک سال و ۳ ماه پیش! ببینی آن روزها حال و هوایت چه طور بوده و چه چیزهایی دغدغه ذهنی ات بوده و بعد بنشینی و به خودت پوزخند بزنی که چه چیزهایی می نوشتی عجیبا غریبا و انصافا بعضی جاها هم به خودت احسنت بگویی و با ناباوری بگویی یعنی اینها را من نوشته بودم!؟ حالا فکرش را بکنید مثلا من اگر چندین سال دیگر هم وبلاگ نویسی کنم این دفتر خاطرات چندین و چند ساله چقدر با ارزش می شود. فقط یک خوبی ( و یا شاید بدی ) که دارد این است که برخلاف این دفتر خاطرات های دخترها که شش صد سوراخ قایم اش می کنند همین روست و همه می توانند نگاه اش کنند!

خلاصه اینکه این وبلاگ بیشتر از تمام چیزهای با ارزشی که باعث می شود من زنده اش نگاه دارم همین بعد به خاطره پیوستنش است که برای من دوست داشتنی و لذت بخش است!

دیروز- که همین دیشب و یا شاید هم همین صبح بگویم بهتر است - شب هالووین بود. مجلسی معنوی و عرفانی! در دانشگاه بر قرار بود. آنقدر با شکوه که زبان از بیان آن قاصر است! شرمنده بیشتر از این نمی توانم توضیح بدهم. ولی همین قدر بگویم با همه ابعاد عرفانی و روحانی ای که این مهمانی داشت به من زیاد هم بد نگذشت! به قول یکی از بچه های سویدی کلاس که گاه گاهی جملات حکیمانه و فاضلانه ای از خودش منتشر می کند آدم باید هر چیزی را یک بار در عمرش تجربه کند! -حالا اگر دو بار هم شد ایرادی ندارد! دی:-فقط مانده ام این قول عکس هایی که در پست پایین داده بودم چه طور عملی کنم... شاید از یکی از این برادران مخلص صدا و سیما که در قسمت سانسور فعالیت می کنند و انصافا هم آنچنان توانمندند که گاهی به کل موضوع داستان را عوض می کنند و یا به فرض از یک آدم طی یک فرآیند غیر زنتیکی آدم دیگری می سازند کمک بخواهم!

موضوع بعدی مانور موشکی ایران بود که عجیب اینجا سر و صدا به پا کرد و هر موشکی که پرتاب می شد خاری بود که در چشم اجنبی فرود می آمد و مشت محکمی که... دیروز یکی از بچه های فرانسوی کلاس می گفت " فکر نمی کنی این کار شما کمیcrazy وار بود در این زمان به خصوص؟!" . نمی دانم حقیقتا چه طور می شود یک کشوری مثل آمریکا از چند هزار کیلومتر آن ور تر بیاید در زیر آبهای یک کشور دیگر با چند کشور همسایه دیگر مانور بدهد حرکت crazy واری نیست ولی... خلاصه هر چه بود پیام صلحی بود تحفه درویش به کشورهای برادر و دوست منطقه!

صدام هم به تاریخ پیوست. این است پایان تلخ ظالمان... اعدام با طناب دار.

پ.ن: اینجا یک دو سه خطی در مورد اخبار البرز نوشته بودم و اینکه قرار است توسط جناب رییس جمهور این دبیرستان قدیمی و اصیل به دانشگاه امیر کبیر داده شود. البته منبع این خبر یکی از وبلاگها بود که با نگاه کردن به دو سه پست دیگر از این وباگ متوجه شدم منبع زیاد بی غرضی نمی تواند باشد. بنابراین بهتر دیدم آن یکی دو سه خط را همراه با لینک اش از اینجا بر دارم.( این لینک به نظر مستند تر می آید. )

در پایان هم چند عکسی از دوستان هم کلاسی و غیره در مراسم دیشب:

شی جیه        اوقه له آن و بانو ماقیان         حضرات ایرانی        کله مان            برادر عربی  

پ.ن۲:

در همه دیر مغان نیست چو من شیداییدل که آیینه شاهیست غباری داردکرده​ام توبه به دست صنم باده فروشنرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنجشرح این قصه مگر شمع برآرد به زبانجوی​ها بسته​ام از دیده به دامان که مگرکشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوستسخن غیر مگو با من معشوقه پرستاین حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می​گفتگر مسلمانی از این است که حافظ دارد خرقه جایی گرو باده و دفتر جاییاز خدا می​طلبم صحبت روشن راییکه دگر می نخورم بی رخ بزم آرایینروند اهل نظر از پی نابیناییور نه پروانه ندارد به سخن پرواییدر کنارم بنشانند سهی بالاییگشت هر گوشه چشم از غم دل دریاییکز وی و جام می​ام نیست به کس پرواییبر در میکده​ای با دف و نی ترساییآه اگر از پی امروز بود فردایی
 

 

+ نوشته شده در  2006/11/5ساعت 15:19  توسط هاتف   | 

برف اول

 

+ نوشته شده در  2006/11/1ساعت 9:41  توسط هاتف  

دل خوش سیری چند؟

یک.

این چند روز که اتفاقا وقت های آزاد زیادی پس از فراغت از امتحانات برای نوشتن داشتم زیاد دستم به نوشتن نرفت. علت اصلی اش هم این بود که احساس می کردم اصل اساسی و خدشه دار تاپذبر مجازی بودن دنیای وبلاگ ؛ حداقل برای وبلاگ من ، دارد تبدیل به یک دنیای خیلی واقعی می شود. شاید هم مقصر خودم بوده ام که زیاد وارد مسایل خصوصی شده ام و فراموش کرده بودم که اینجا به هر دلیلی یک مکان عمومی است که پای هر کسی ممکن است به آن باز شود. به هر حال همیشه چیز هایی هست که آدم احساس می کند ولی وقتی پای نوشتن به میان می آید نمی تواند آنطور که دلش می خواهد روی کاغد بیاورد. این یکی را هم بگذارید به حساب یکی از همان چیزهای نا نوشتنی ولی درک کردنی. فقط لطفا بگذارید اینجا به همان حالت مجازی اش استوار بماند. حرف هایی که اینجا زده می شود برای همین جا قشنگ هستند و بس و خرچنگی که اینجا می نویسد فقط متعلق به همین فضای رایانه ای است و نه جای دیگر. نمی دانم متوجه منظورم شدید یا که نه!

دو.

سرما آرام آرام که نه با هجومی بی رحمانه فرا رسید. امشب اولین شبی بود که پس از چندین روز باران سیل آسا ، دما به صفر رسید. جالب اینجاست که هنوز سیستم گرمایشی خانه ما راه نیفتاده است! خانه ها از لحاظ عایق کاری چنان خوب ساخته شده اند که حتی تا این دما هم نیازی به روشن کردن شوفاژ نباشد.

 

سه.

اینجا بیشترین گروهی که از همه بیشتر نگران نمرات خود هستند و خیلی بیشتر از بقیه ملل درس را جدی می گیرند و از همان روزهای اول ترم روزی ده دوازده ساعت درس می خوانند ایرانی ها هستند. حالا بپرسید چرا؟ این ایرانی های فلک زده بر خلاف  اروپاییهای مرفه و بی درد که بعد از پایان تحصیلات یا از امنیت مالی بالایی بر خوردارند یا از امنیت شغلی ، تنها راه چاره خود را ادامه تحصیل و از این ستون به آن ستون کردن می بینند و برگشتن به موطن اصلی شان بعد از یک سال و نیم دوره تحصیل  برایشان از کابوس شبانه هم ترسناک تر است. انصافا هم حق دارند . تصورش را بکنید یک پسر بیست و سه چهار ساله تمام مشقات و مشکلات را بپذیرد و یک چند صباحی با این هزینه های سنگین کشور های اروپایی بیاید اینجا که فرضا درس بخواند و یک مدرکی بگیرد . و درست همان زمانی که لحظه بهره برداری از زحماتش می رسد بلند شود بیاید ایران و یک دو سالی زیر نام سرباز به کشورش  محض رضای خدا! خدمت کند و بعدش به فرض اگر خیلی خوش شانس باشد در یک شرکتی جایی استخدام شود و ماهی 500 هزار تومان حقوق بگیرد! این جاست که آدم می تواند به خودش و عقل مبارکش شک کند که آخر پدر آمرزیده اگر قرار بود زندگی ات این طوری شود مگر مرض داشتی که این سختی ها را به جان خریدی!مگر دیوانه بودی که از همان اول نرفتی سربازی و دو سالی خودت را سرگردان و آواره کشور غریب کردی. نکند حقیقتا انشتین زمانه بوده ای و خودت خبر نداشتی که از پی علم از این سر دنیا بلند شدی و آمدی این سوی دنیا! آهای.... آقایانی که نشسته اید آن بالا و هر روز برای خودتان قانون های خروج از کشور را سخت تر و سخت تر می کنید... اهای ...مگر کورید و نمی بینید که این آدم هایی که دارند می روند و بر نمی گردند برای چه پشت کرده اند به عزیز ترین چیز هایشان به میهن شان ، به کشورشان ، به آنجایی که به آن تعلق دارند و در آن ریشه دوانیده اند و به آن عشق می ورزند. آهای.... نکند حقیقتا کورید و نمی بینید... نمی بینید که این آدم هایی که دارند از کشورشان آری از کشورشان فرار می کنند امنیت می خواهند آزادی می خواهند ای مسلمان! حقشان را از این دنیا می خواهند!

این طوری می شود که آن فرانسوی بی درد ادامه تحصیل را حماقت محض می داند و ایرانی فلک زده  برای فرار از آینده مبهم اش متوسل می شود به درس خواندن و درس خواندن و درس خواندن! 

به نظر من بسیاری از قوانین کشور ما آنقدرگاهی ساده لوحانه و خوش خیالانه و سبک مغزانه نوشته شده است که جمع کردن آثار نکبت بارش - حتی به فرض تصویب قانون جدید - گاهی ممکن است یک چند دهه ای طول بکشد!

 

چهار.

مرغ مهتاب مي خواند
ابري در اتاقم ميگريد
 گلهاي چشم پشيماني مي شكفد
 درتابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد
 مغرب جان مي كند
 مي ميرد
گياه نارنجي خورشيد
 در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريم درخواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پر پر مي كنم

سهراب

پنچ.

هفته دیگر شنیه شب هالووین است. اینجا مغازه ها دارند لباس های عجیب و غریب می فروشند. فکر می کنم شب جالبی باشد. تا هفته دیگر با عکس هایی از شب هالووین...

 

 چالمرز در شب

 

پ.ن۱: به قول جواد این رتبه بندی فاجعه ای است در حد فاجعه بم! دوستان شریفی یک لیوان آب قند هم گاهی وقت ها چیز بدی نیست!

 

 

+ نوشته شده در  2006/10/29ساعت 20:27  توسط هاتف   | 

خدایا این سفر کی می رود سر...

.در کنار پنجره ایستاده ام و چشم های نیمه خیس و مشتاقم را به لب های سیاه مشرق دوخته ام تا ساقه ای از صبح در برابرم قد کشد ، تا خورشید امروز از آن دورها بالا بیاید و چهره آشنایی، نوای هم نوایی صدای هم صدایی  ، از آن سواد آبادی که در آن پا گرفته ام رشد یافته ام و بدان خو گرفته ام ، را  برایم به ارمغان آورد . دلم هم چون پرنده ای که آوای آشنایی می خواهد بشنود بی قرار خود را به قفس می زند و من به دو دست قفسش می فشارم تا نگاهش دارم.

اما نه... امروز هم آن چهره پر فروغ خورشید از شرق هویدا نشد. امروز به گمانم شانزدهمین روزی باشد که به جز دقایقی آن هم کم نور و بی اثر مگر از پشت ابرهای سیاه  چهره در هم کشیده ، از لابلای سوراخ های ریز گاه گاهی ، خورشید این ارمغان شرق سوغات دیار آشنایان ، این هم از ما دریغ شده است.

و کسی چه می داند غریبی که خاطره وطنش شهرش خانه اش و خانمانش  به صدایی ، به نگاهی و یا حتی خواب شباهنگامی در او زنده می شود ؛ غربت برایش چه طاقت فرساست. رنجش دیگر نه رنج تنهایی که رنج جدایی است.

2.چهارشنیه دو بعد از ظهر اولین امتحان و فردایش هشت  صبح آخرین امتحان یک چهارم اول. هشت ساعت امتحان در بیست و دو ساعت .این امتحانها بیشتر از آنکه از جهت سنجشی و علمی برایم مهم باشد از حیث رقابت بین المللی اش برایم اهمیت دارد. دلم نمی خواهد به عنوان تک ایرانی کلاس چهره متوسطی از خودم به جا بگذارم. فی الحال که ساعت شش بعد از ظهر روز دو شنبه است دیگر حوصله ای برای خواندن چیز های تکراری ندارم.

3.بعد از چند مدت طولانی وقتی قلم به دست می گیری و می خواهی چیزی بنویسی آنچنان این قلم روی صفحه کاغذ می ماسد و قدم از قدم بر نمی دارد که آدم را نا امید می کند. همه چیز هایی که در سر داشتی و می خواستی بنویسی یک باره از گوشه ذهنت پر می کشد به آسمان! به گمانم ایراد از قلمش باشد بهتر است عوضش کنم:

دو روز پیش ای میلی داشتم از یکی از هندی های کلاس. می خواستم کمی در مورد سجایای این هندی ها و مارمولک صفتی اینها برایتان بگویم که چون دو تا هندی بیشتر نداریم  و از لحاظ آماری تعداد داده های ناکافی برای نتیجه گیری از جز به کل هستند ، علی الحساب از خیرش می گذرم. داشتم می گفتم ... دو روز پیش ای میلی به من زده بود با این مضمون:

Dear Hatef

Happy Diwali to you and your family…

هر چه به خودم فشار آوردم که این Diwali چه ارتباطی می تواند با من داشته باشد درک نکردم تا اینکه به این صفحه رسیدم.

چند وقت پیش هم Shijie هم کلاسی چینی ام ، یک آهنگ چینی برایم فرستاد بسی دل نواز! یک زن چینی به نازکی چینی با صدایی شبیه یک مرغ خانگی با قد قد های کشیده و ممتد هنگام تخم گذاری! این به رخ کشیدن های فرهنگی هنری در برابر آدمی که خودش از مهد فرهنگ و هنر آمده است گاهی برایم جالب است.

آنانتای عزیز

Happy Diwali & Fitr to you and your family…

Regards

Hatef!

حالا برود معنای فطر را استخراج کند...

برای شی جیه عزیز هم یک آهنگ شجریان ( که در پایین همین پست برایتان گذاشته ام ) را فرستادم تا کمی با صدای استاد برای خودش صفایی کند.

4. مزیت دوستی با انسانهای دوست داشتنی و پر ذوقی چون جواد این است که یک روز صبح که پست چی محل نامه هایتان را می آورد یک دفعه یک بسته پستی می بینی که بوی ایران می دهد. با خط زیبا رویش نوشته : " از طرف جواد صامعی برای هاتف خالدی  ..."

بسته را که باز می کنی و مجموعه آثار سید حسن حسینی را می بینی از شوق لبریز می شوی.

جواد عزیز... چه طوری بگویم حقیقتا... بگذار خصوصی پیام می گذارم...

 

 

۵.به قربون خم زلف سیاهت

 پ.ن۱:

این سه تا لینک جدیدی که در قسمت " سایت" زدم برای کسانی که در زمینه حل عددی و اکسپریمنتال دستی بر آتش دارند می تواند جالب باشد. مقالاتی که هر کدام می تواند چند دلار قیمت داشته باشد می توانید مجانی دانلود کنید. به خصوص لینک آخر را به بعضی ها توصیه می کنم تا ببینند که در یک دانشگاه درجه سه هم آدم هایی پیدا می شوند که سرشان به تن شان می ارزد و مرجع بسیاری از مقالات علمی هستند...

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/10/23ساعت 20:11  توسط هاتف   |