گویا امروز یک جلسه پرسش و پاسخ در دانشگاه علم و صنعت با موضوع تفقه منهای توحید برگزار شده است. جای من خالی. خیلی دوست داشتم در این جلسه می بودم و مناظرات بین مهدی پور رحیم و علی تکفلی و سایرین را با نصیری و کریمی می دیدم. هر چند من تکفلی را فاقد آن شور بیانی برای مناظره می بینم ولی پور رحیم... راستی کسی از این پور رحیم خبر دارد یا نه؟ خدا کند تا به حال فارغ التحصیل شده باشد. شعار دانشگاه خانه دوم ماست هم حدی دارد برادر. یک سال دو سال نه دیگر ده سال!

سبز اندیشان
پ.ن : امروز اولین روز تعطیلی از ساعت نه صبح تا به حال که دمی از ظهر گذشته این وبلاگهای کناری را به امید به روز شدنی حرفی سخنی چیزی هزار بار باز و بسته کرده ام. دوستان در این ایام فراغت بنده کمی سریعتربه روز نمایید!
پ.ن۲: امشب گویا اینجا شب چهارشنبه سوری است! بازار آتش بازی و این ترقه های چینی حسابی داغ است. این دهکده های دنیا گویا خیلی به هم نزدیک بودند و من خیالات دیگری داشتم.
ادامه مطلب:
بخشی از سرمقاله دبیر پیرامون مناظره امروز به قلم مهدی پور رحیم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2006/12/20ساعت 11:4  توسط هاتف
|
I wanted to imitate the French great orator, Bousquet , who made an speech about the greatness of holy Mary in front of Louis . He told:
one thousand seven hundred years all orators in all around the world gave the speech about the holy Mary, one thousand seven hundred years all western and eastern philosophers and pundits talked about the glory of holy Mary, one thousand and one hundred years the poets and poetesses composed an eulogy for the holy Mary, one thousand and seven hundred all artists ,sculptors and painters did marvellous miracles in showing the glory and serenity of the face of holy Mary. But the collection of these speech, thoughts, endeavors and artistries could not imply the glory of holy Mary as this simple phrase is doing:
“ The Mary is The Mother of Jesus”
and I wanted to talk about Fatemeh in the same way and I found myself overwear. I wanted to say Fatemeh is the daughter of the Khadije the Wife of Great Prophet of Islam Mohammad( PBUH) but I saw this is not Fatemeh. I wanted to say Fatemeh is the wife of Ali but I saw this is not Fatemeh. I wanted to say Fatemeh is the mother of Hasan and Hossein but I saw this is not Fatemeh. I wanted to say Fatemeh is the mother of Zeinab but I saw again this is not Fatemeh.
No, they are all true but they are not Fatemeh,
Fatemeh is “Fatemeh”
Translated from the book“ Fatemeh is Fatemeh” by Ali Shariyati.
پ.ن: این متن بی نظیر از "کتاب فاطمه فاطمه است" را ترجمه کردم تا عقاب بزند در وبلاگ معروف Ambrosia
پ.ن2: و پاراگراف اول که می تواند نامه مناسبی باشد برای نبریک تولد عیسی علیه السلام به پیروان آن حضرت.
+ نوشته شده در
2006/12/19ساعت 19:19  توسط هاتف
|
غم انگیز است . سرعت به آرشیو پیوستن آدم ها. غم انگیز است. این دو سه خط فقط برای برون رفت از این خیال خام! نه چیز بیشتر.
پ.ن: این روزها خواب " ...Bring a physical argument " می بینم. وقتی فکر می کنم چه طور 16 صفحه را حرام کرده ام دلم به حال آن درخت بی نوا می سوزد.
پ.ن۲: یک نفس عمیق...
پ.ن۳: درست حال شطرنج بازی را دارم که پس از یک تورنمنت نفس گیر کیلوهای اضافه را سوزانده!
پ.ن۴: و بیش از یک ماه تعطیلی. صد رحمت به عید های ایران!
+ نوشته شده در
2006/12/17ساعت 13:31  توسط هاتف
|
... و گاهی مشکل از آنجا آغار می شود که قواعد یک بازی ساده را فراموش می کنیم. سوزاندن یک مهره بزرگ به ازای یک مهره نه چندان بزرگ. آقای وزیر به هوش!

+ نوشته شده در
2006/12/15ساعت 15:22  توسط هاتف
ساعت زنگ می زنه. از خواب بیدار می شم. صبح پیدا شده اما... آسمان پیدا نیست. بانوی نیلی بی کران دیگر به در نمی کوبد و بغض سنگین ابرها هم حتی نمی بارد.صبح پیدا شده اما... آسمان پیدا نیست. سقف نیلگونش هم حتی... دیگر پیدا نیست.هفته دیگه امتحان دارم. یک شنبه . درست یکی از روزهای Weekend . چهار ماه گذشت و هنوز نفهمیدم این ویک اند یعنی چه؟ احتمالا معنای شگرفی داشته باشد. جمعه زنگ آخر... everybody…have a nice weekend خوب... چشم!
این هفته هم حتی کلاس دارم. درس هنوز تمام نشده.
صبح پیدا شده اما... آسمان پیدا نیست.
ای میل ام را باز می کنم. با چشم های خمار. یک ای میل از یک دوست. حمید عبدالوند عزیز:
" ... هاتف دیشب جشن دانشجوهای ممتاز بود تو سالن امام خمینی. اگر یادت باشه بالاتر از دانشکده فیزیک و ریاضی. وقتی داشتم می رفتم و صندلی های روبروی دانشکده فیزیک رو دیدم کلی یاد گذشته ها افتادم. اون موقع ها ... ترم یک و دو... اون روزها که که اونجا می نشستیم و ...
...هاتف یک لحظه می خواستم بنشینم و به خاطر دوری ات گریه کنم... جات واقعا خالیه. این رو تازه الان می فهمم..."
حس خوبی ندارم بعد از خوندن این نامه. یک چیزی داره درونم رو آتیش می زنه. خاطرات گذشته توی ذهنم موج می زنند. یاد صندلی های روبروی دانشکده فیزیک. یاد چمن های پر پشت اون ور سلف .یاد ولو شدن ها روی چمن بعد از ناهار های کوفتی دانشگاه. یاد اون صندلی های لژ نشین پشت آزمایشگاه فیزیک یک. یاد رو میله نشستن های کنار دانشکده . برف دو سال پیش. اون درخت کاج شکسته زیر بار برف. یادت می یاد چه طور فاتحانه رفتم روش وایسادم و تو ازم عکس گرفتی؟ یاد اون عکس دسته جمعی مون. همونی که بابک.پ بیل دستش گرفته و مهدی خانوردی کلنگ.. علیرضا کریمی خودش رو به زور توی عکس چپونده و داره لبخند ملیح می زنه و امین موسایی با اون تیپ دانشجویی و دست های تو جیب کرده اش داره به مسایل بنیادی سیالات قهقهه می زنه! شهرام کرمی هم که با اون شکمش بعدی دیگر بر عکس افزوده! آریو رو نگاه کن... مثل همیشه...کلفت!
یادت میاد اون روز برفی سر کلاس مقاومت دو شکریه تو دفترم نوشتی: " امروز چندم برزخ چند دقیقه مونده به آخرت داریم به چرندیات شکریه گوش می دیم!" ؟ حمید ... اهواز رو که یادت نرفته هان؟ همون سفری که وسط کار من رو ول کردی رفتی خونه پسر داییت. تو قطار رو یادت میاد که چه ها نکردیم؟ مگه میشه اون روزها یادت نباشه؟ مگه میشه اون روزها از خاطرمون بره؟
حمید ....آتیشم زدی. حمید...دلم می خواد یک لحظه بنشینم و از غم دوری ات زار زار گریه کنم. حمید...
صبح پیدا شده ...

+ نوشته شده در
2006/12/8ساعت 21:36  توسط هاتف
|

" دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نقشی به یاد روی تو بر آب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می زدم"
+ نوشته شده در
2006/12/2ساعت 23:37  توسط هاتف
SONNET TO TURBULENCE
by
S. Corrsin
1
(For Hans Liepmann
2 on the occasion of his 70th birthday,)
Shall we compare you to a laminar flow?
You are more lovely and more sinuous.
Rough winter winds shake branches free of snow,
And summer’s plumes churn up in cumulus.
How do we perceive you? Let me count the ways.
A random vortex field with strain entwined.
Fractal? Big and small swirls in the maze
May give us paradigms of flows to find.
Orthonormal forms non-linearly renew
Intricate flows with many free degrees
Or, in the latest fashion, merely few —
As strange attractor. In fact, we need Cray 3’
Experiment and theory, unforgiving;
For serious searcher, fun ... and it’s a living!
1
Stan Corrsin was a famous and much beloved turbulence researcher and professor at the John Hopkins University.
2
Hans Liepmann was another famous turbulence researcher and professor at Cal Tech, who was Corssin's Ph.D dissertation advisor.
3At the time this poem was written, the Cray 2 was the world’s most powerful computer.
ادامه دارد.
اینجا در ادامه بنا به در خواست جواد می خواهم کمی در مورد رشته خودم یعنی Turbulence modeling and computational mechanics بنویسم. البته اگر فرصتی باشد و دل و دماغی و سواد کافی ای! آن هم فقط به خاطر جواد.
پ.ن: یکی از تبعات اینکه از کشوری بیایی که تا به حال توی عمرت خرید اینترنتی انجام نداده باشی و مفهوم کارت اعتباری را درک نکرده باشی این است که یک دفعه تا چشم به هم بزنی چند ده کرون از کارت اعتباری ات کم می کنند! امروز داشتم چند تا از تکست بوک های رشته مان را توی یکی از این کتاب فروشی های اینترنتی سرچ می کردم و همین طور با خیال راحت مراحل را یکی یکی طی می کردم که یک دفعه دیدم یک میل بلند بالا آمد که :
Dear hatef khaledi,
Thank you for shopping at Alibris!
We received your order #17866!!! on Dec 2, 2006 at 9:33 am (PST). Your purchase has been charged to your credit card..... We are not able to cancel an order once it has been sent to us. When you....
تا من باشم از این به بعد ارزش کلیک کردن های اضافی را بدانم!شرمنده آقای پدر..
پ.ن۲:
یادم می آید در آن سالهای پر شور جوانی یعنی آن روزها که ده دوازده سال بیشتر نداشتم زمان دوران راهنمایی معلم تاریخی داشتم بسیار جدی و بد اخم و تند مزاج اما در عین حال بسیار کاری و دقیق و منضبط و باسواد و خلاصه کار بلد. این معلم در نوع خود نمونه عادت داشت هر هفته درس هفته گذشته را در آن زنگ تفریح یک ربع آخر از ما امتحان بگیرد و اگر زمین به آسمان می رسید و آسمان به زمین او کار خودش را می کرد. بر حسب اتفاق نمره امتحانش هم از پنج نمره بود. این سیستم اعصاب خرد کن دانشگاههای سوید هم چیزی است شبیه سیستم معلم تاریخی که وصفش در بالا رفت. گرفتن امتحان پایان ترم هرهفت هفته یک بار از آن مصایب بزرگ و انصافا جانکاهی است که برای منی که چند تقویم بیشر از شما سیاه کرده ام واقعا طاقت فرساست. این که می گویم سن و سالی از من گذشته است حقیقت دارد. آدم از یک سنی که بالاتر می رود ظرفیت پذیرش فشارهای متوالی را از دست می دهد. یادش به خیر آن روزها که یک ماه پشت سر هم امتحان می دادیم!
دیروز از ساعت هفت و نیم صبح تا شش هفت ساعتی از شب سوید گذشته در آزمایشگاه experimental fluid mechanics بودم. این که می گویم آزمایشگاه خدای نکرده پیتوت تیوب و بشر و ونتوری متر و از این چیزها به ذهنتان نرسد . صحبت از تونل بادهای عظیم الجثه و صداهای گوشخراش و دیوانه کننده فن های چند ده کیلو واتی است. دیروز به قول معروف کلی data acquisation داشتیم.
پ.ن3: هر چند ممکن است برای خبر رسانی کمی دیر شده باشد. اما به هر حال برای هم دردی هم که شده این لینک را اینجا می گذارم. به امید روزی که قوانین خروج از کشور برای جامعه ذکور کمی سر و سامان یابد و انسانهای با شعور تری زمام امور این بخش را بر عهده بگیرند!
+ نوشته شده در
2006/12/1ساعت 23:2  توسط هاتف
|
وقتی چیز جدیدی برای نوشتن نداشته باشی مجبوری به وبلاگ های همسایگان سرک بکشی تا یک حرف حساب دندان گیری موضوع چالش بر انگیزی چیزی نصیبت شود. امروز داشتم یک متن می خواندم از یکی از همراهان قدیمی . کاری به محتوای پست و مطالب اصلی نوشته که چندان هم بی راه نیست ندارم. یک جای این نوشته و متعاقب آن نظرات خوانندگان وبلاگ در مورد مصرف پایین چادر در ایران و سرمایه گذاری بر روی تولید پارچه مشکی چادری و حماقتی که خرج آن از خزانه دولت و ملت می شود و چیزی شبیه به اینها که هم اکنون که در Library معظم دانشگاه نشسته ام و این نوشته را می نویسم دقیقا آن جملات را به خاطر ندارم. باز هم کاری ندارم به اینکه آیا مصرف پارچه چادری در ایران رو به نزول است یا که نه ( که البته با توجه به کاهش سایز و ابعاد البسه بانوان در این چند سال گذشته چندان هم چیز غریبی به نظر نمی رسد. خدا رحمت کند این طراحان و صنعت گران مقتصد و قناعت گر را.) نه اینکه گمان کنید که نوشته فرا رو عکس العملی است به این یار قدیمی و خوانندگان وبلاگش در بخش نظر سنجی. نه ... چیزی که بیشتر از همه مرا می رنجاند این سیل انسانهای آزادی خواه و آزادی اندیش ( بر وزن آزاد اندیش) است که روز به روز در حال افزایش است و دریغ از اینکه خود آزادی را برای خود تعریف کرده باشند. سوال من از آنهایی که خود را طرف دار آزادی بیان پوشش مطبوعات صدا و خلاصه آزادی به معنای عام کلمه می دانند این است که چرا نمی توانند یک انسان چادری را بر بتابند ؟ آهای انسان روشنفکر آهای آقای اروپایی قانون گذار در مجلس آهای آتاتورک های در لباس نو روشنفکران انتلکتویل معاصر! کجای آن عقلتان پاره سنگ بر می دارد که دم از آزادی می زنید و نمی توانید یک دختر مسلمان پوشیده را در دانشگاههایتان تحمل کنید؟ نمی توانید یک دختر چادری را در خیابان ببنید و حالتان دگر گون نشود؟ آهای آقایانی که طرح ها و پیش نویسهای بلند بالای حقوق بشر خواهانه تان گوش آن کوفی را پاره کرده است. با شما هستم. گیرم که ایران حقوق بشر را نقض می کند . آدم های خوب و دوست داشتنی را اعدام می کند. روزنامه می بندد. روزنامه نگار چپه می کند حق پوشش آزاد را از بانوانش می گیرد ، حرف حساب را در حلقوم خفه می کند، چوب در ما تحت صدای مخالف فرو می کند.... آخر شما چرا؟ شما چرا یک دختر محجبه عرب را در قطار شهری تان به باد تمسخر می گیرید و تروریست خطابش می کنید .چرا از نشستن در کنار یک آفریقایی پوشیده شده در لباس محلی خودش ابا دارید؟ شما چرا آقای سویدی تو که از مهد تمدن و آزادی هستی تو دیگر چرا؟ چیزی که بیشتر مرا آزار می دهد این نگاههای آدم های وطنی است که رنگ و بوی تقلید و از خود باختگی به خود گرفته است.
بیاید قبل از آنکه " لغت" ای را ورد گفتارمان کنیم و شعار " لغت " خواهی را سر دهیم خودمان را در کفه ترازو وزن کنیم!
بگذریم... این هفته که گذشت ( یعنی همین هفته های اصیل خودمان که با شنبه شروع می شود و به جمعه ختم ) یک برنامه Ice Skating جور شد که با چند تا از بچه های فرانسوی و سویدی کلاس به یکی از استادیوم های یخی شهر رفتیم! چیز جالبی است. چیزی شبیه دوچرخه سواری . تا زمین نخوری و درد نکشی پیشرفتی در کار نخواهد بود. این قوانین طبیعت در خیلی از جاها با هم اشتراک دارند. یک از آنها همین زمین خوردن های مداوم!
شاید اگر این دوست عکاس فقانسز ما مرحمتی نمودند و یکی از آنها عکس های capture شده را برایم ارسال نمودند یکی از آن جالب هایش را که در میان زمین و آسمان معلقم را برایتان گذاشتم اینجا! باشد که موجبات شادی خاطرتان فراهم شود!
پ.ن: این قضیه محرومیت فوتبال که بود... بسی لذت بردم. تا اینها باشند تا هر دهاتی علی آبادی ای را که کردند مدیر سازمانی جایی ، یک کتاب هم دستش بدهند که قوانین بین اللملی مربوطه در آن نوشته شده باشد و بداند که Shit خارج از قانون خوردن چه تبعاتی در پی دارد. استعفا دادن را برای همین روزها گذاشته اند آقای مدیر دوست داشتنی! به قول زوربا بحمد الله در راستاي سياستهاي جديد از اين به بعد تيم ملي فقط سفرهاي استاني ميرود تا هم با مشكلات و معضلات زمينهاي خاكي آشنا بشوند و هم روحيه مهر ورزي ملي پوشان تقويت !
پ.ن۲: غم انگیز ترین اتفاقی که ممکن است برای یک وبلاگ نویس پیش بیاید این است که بخواهد بر اساس خوش آمد خواننده هایش بنویسد. خدا آن روز را برای گرگ بیابان هم نیاورد!
پ.ن۳:بگذار یک جور دیگر بگویم. من اگر گاه گاهی چیز هایی اینجا می نویسم از دهات متمدنی که درش سکونت دارم و می نویسم که فلان است و بهمان است و چه و چه و چه... اینها را برای مغز پوک های داخلی ای می نویسم که گمان می کنند اینجا بهشت است. رفاه در اینجا بیداد می کند!آزادی به معنای واقعی کلمه در اینجا اجرا می شود. آزادی که به خیالشان یعنی خلاص شدن از آن چند متر پارچه ای که به زور روی تنشان سوار شده .غرب را برای خودشان کرده اند آن آتوپیای خیالی. به گمانشان اینجا که بیایند از شر خیلی چیز های دست و پاگیر داخلی خلاص می شوند. خودشان را به در و دیوار می کوبند تا به هر لطیفه الحیله ای که شده برسند به سرزمین موعودشان. دریغ از اینکه اینجا ابتدای روزگار نا خوشی شان است. اوج نگاههای از بالا به پایین است. نمی دانند که اگر اندکی رنگ پوستشان خبر دهد از ملیت شان دیگر حتی هم صندلی شدن در قطار های شهری هم با اکراه خواهد بود.نمی دانند بی هم زبانی و کر و لال زندگی کردن چه معنایی دارد. نمی دانند این اصوات مداوم و مسلسل وار انگلیسی که روزی آرزوی تکلمش را داشتند می شود برایشان زهر مار و بعد از مدتی بیزار می شوند از آن. نمی دانند آب و هوای وطن را استنشاق نکردن یعنی چه. نمی فهمند ندیدن آفتاب برای چند روز متوالی برای آدمی که از کشور آفتاب است یعنی چه. نمی دانند غم دنیا می شود برایشان این تاریکی های مداوم. نمی دانند دوری از همان چیزهای آت و آشغال و مزخرف و کثیف و دود آلود و مندرس و اصلا آن آدم های بی فرهنگ دهاتی امل عقب مانده یعنی چه. نمی دانند عوض شدن بوی عرق یک هم وطن در آن شلوغی و ازدحام داخل اتوبوس با عطر دیوانه کننده یک دختر بلوند اما بی اعتنای غربی یعنی چه. اینها را برای آن آدم های ساده لوح و کودنی می نویسم برای آنهایی که اینجا را کرده اند بتی که می پرستندش. دریغ از آنکه ان چیزهای پرستیدنی در همان خاکی است که در آن ریشه دارند. اینها را برای خیلی ها می نویسم خیلی ها که این روزها تعدادشان دارد زیاد می شود. اینها را شاید من و تو بهتر درک کنیم ... کاش ضریب هوشی شان کمی بالاتر بود....
پ.ن۴: دست بردار از این در وطن خویش غریب....
+ نوشته شده در
2006/11/24ساعت 19:47  توسط هاتف
|