تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

و فدیناه بذبح عظیم...

 

و تو می دانی که عشق قربانی می طلبد

و عطش این رمز همیشه عشق رو در روی صحرای بی انتها

برای سلامتی باران نماز می خواند

و تو می دانی که او تشنه نیست . آب تشنه اوست

مردی که همه دریاهای قیامت تشنه اویند.

او که مردانه می جنگد و نا مردمانه با او می جنگند و

اینک چون فریاد بلندی بر لب فرات ایستاده است.

و تو می شنوی نجوای دل مشک را…

آن سان که تیرهای بزدلی و تباهی سینه مشک وفاداری را شکافده اند

و دریای معرفت از هر سو به بیرون می جهد.

نوحه کن ای آسمان این داغ ، داغ دیگری است.

" آن روز بار دیگر ،

در گیر و دار حادثه ای مغموم ،

پیشانی بلند زمزمه ای ناب ،

در رکعت گلوی تو ضربت خورد.

و آفتاب نارس یک مفهوم

در خانقاه خون تو کامل شد

باغ کرامت است گلوی تو یا حسین.

سید حسن حسینی  گنجشک وپر جبرییل

 

پ.ن : ... و کل ارض کربلا.

...و ترکنا علیه فی الاخرین

+ نوشته شده در  2007/1/20ساعت 20:0  توسط هاتف   | 

Javani kojayi

کوآرتری که گذشت یعنی همین یک چهارم دوم درسی داشتیم به نام  Experimental Fluid Dynamics . و یک معلمی به نام Peter که از دانشجو های تازه دکتر شده چالمرز بود. جوانی حدود سی و اندی سال با سر طاس و شکم برآمده و ظاهری شبیه کشتی کج کارها و یک عینک نسبتا ضخیم که بین صورتش بسیار غلط اندازی می کرد. زیاد به حاشیه نمی روم. بسیار انسان تنبل و از زیر کار در رویی بود . مثلا سر کلاس هر ده دقیقه یک بار به ساعتش نگاه می کرد و زمان را می پایید و از یک ربع مانده به break time زمان استراحت اعلام می کرد و چهل دقیقه برای خودش می رفت به قهوه خوردن و از همه فجیع تر اینکه بین حرف زدنهایش گاه به گاه خمیازه می کشید.خلاصه مصداقی بود تمام عیار از " حسنی نگو بلا بگو..."

نیمی از نمره نهایی درس نمره پروژه بود و نیمی دیگر امتحان پایان ترم. نه زمان انجام پروژه  Supervision ای داشت و نه زمان ارایه که خبری از ارزشیابی و این حرفها نبود. ما هم به خیالمان که این همه چیز را در حافظه اش نگه می دارد و نابغه ای است برای خودش! دیروز نمره ها را اعلام کرد. این انسان خرفت از پنجاه نمره پروژه از آن بالا تا پایین 35 ردیف کرده بود. خیلی خدا به حالش رحم کرد که من نمره امتحان 45 از 50 شده بودم و 5 را به هر زور و کلکی بود گرفته بودم و گرنه خدا می دانست چه بلایی سرش می آوردم.

هر چند همین نمره 35 را برای خیلی ها از سرشان زیاد هم می دیدم اما دیروز َAnantha هندی کلاس ای میل زده بود که:

Hatef

We are going to protest on Peter’s experimental results. We need someone to talk potently and harshly . Would you please come with us tomorrow ?

یاد کلاس دینامیک و دکتر هاشمی نژاد و آن جنبش عدالت خواهانه به رهبری خودم افتادم! جوابش را با این جمله آغاز کردم:

Javani kojayi ke yadat be kheir!

 

Peter

+ نوشته شده در  2007/1/18ساعت 15:36  توسط هاتف   | 

اجازه بگیر!

درست می گویی. حق با توست. نام زیبایی است و خیلی اتفاقی انگار نام من هم همانی است که چشمت را گرفته است. اما آخر این شکم به پشت چسبیده من کجا و آن منحنی سهمی گون سهمناک بر آمده کجا؟ این موهای سیاه و پریشان من کجا و آن بور زلفکان تابناک تو کجا؟ این آدم سر به زیر کجا و آن آدم هفت خط شیطان آموز کجا؟ آخر آن موقعی که اسم مرا جای خودت جا زدی هیچ فکر می کردی او کجا و من کجا؟ این بار را می گذرم. اما بار دیگر که خواستی نام مرا زیر عکس هایت بگذاری اجازه صاحب نام یادت نرود ...

+ نوشته شده در  2007/1/16ساعت 16:20  توسط هاتف  

نترس...

دیروز اینجا توفان آمد. با سرعت ۱۴۵ کیلومتر در ساعت! سقف خانه روبرو کنده شد افتاد وسط کوچه. خیلی ها را از روی زمین کند و به در و دیوار کوبید. حداقل سه نفر جان خود را از دست دادند و کسی دلش برای درخت های کهن سال و آرزومندی که از ریشه در آمدند نسوخت و درست در همان احوال ٬من ٬بهر یافتن چهار دیواری ای نزدیک دانشگاه خیابانهای اطراف را گز می کردم.

اما نترس

من تو را مانند یک درخت گیلاس توی باغ خاطره هایم کاشته ام

 

از توفان نترس

که باغ خاطرات من توفان ندارد.

                                   

 

 

+ نوشته شده در  2007/1/15ساعت 14:35  توسط هاتف   | 

سنگی بر گوری

این کتاب را معرفی می کنم برای گروههای سنی د امروزی که بروند بنشینند آثار بزرگان معاصر را بخوانند تا زبان گفتاری شان کمتر تحت تاثیر برنامه های تلویزیونی قرار بگیرد.  البته برای شمایی هم که سال سوم راهنمایی کتابهای جلال را از بر می خواندید نسخه ویرایش نشده احتمالا می تواند جذاب باشد. به خصوص اگر کتابی در سطح سنگی بر گوری باشد.

"و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هيچ تنابنده اي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده ء شما پناه بياورد.پناه بياورد به اين گذشتگان و اين ابديت در هيچ و اين سنت در خاك که تويي و پدرم و همهء اجداد و همهء تاريخ.من اگر بداني چقدر خوشحالم که آخرين سنگ مزار در گذشتگان خويشم.من اگر شده در يك جا و به اندازهء يك تن تنها نقطه ي ختام سنتم.نفس نفي آينده اي هستم که بايد در بند اين گذشته مي ماند.مي فهمي عمقزي؟اينها را.دلم نيامد به پدرم بگويم.ولي تو بدان. و راستي ميداني چرا؟ تا دست کم اين دلخوشي برايم بماندکه اگر شده به اندازهء يك تن تنها در اين دنيا اختياري هست و آزادي اي . و اين زنجير ظاهرا بهم پيوسته که برگردهء بردباري خلايق از بدو خلق تا انتهاي نشور هيچي را به هيچي مي پيوندند-اگر شده به اندازهء يك حلقهء تنها ، گسسته است. و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد که آرامگاه هيچ جسدي نيست.و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشتهء در هيچ و اين سنت در خاك."

پ.ن۱: این عکس در زیباترین رویاهایش هم نمی توانست تصور کند روزی این چنین مورد اقبال  قرار بگیرد! بسی مایه مباهاتش باشد!

 

+ نوشته شده در  2007/1/13ساعت 21:52  توسط هاتف   | 

و گاهی بیاموزیم!

اول نقبی بزنیم به این نوشته. خیلی ساده و رک و مستقیم و بی پرده بگویم. هنوز هم دود از کنده بلند می شود. صد رحمت به همان Conservative های سنتی اصولگرا! شیوه انتقاد عقلانی و برخورد اصولی با مسایل به دور از بغض و کینه و حسد را هم باید مثل خیلی چیز های دیگر از مکتب همین ها آموخت. نه از این نو اندیشان و احزاب خرده پا که گند رفتار ها و آمیزه های فکری شان ، که حتی برای مخدوش ساختن چهره افراد تا سر حد تمسخر و استهزای صورت ظاهری افراد پیش رفتند، نه تنها وجهه شان را نزد خاص مخدوش ساخته است که هم صدایی شان و هم فکری شان با برخی گود نشینان مواجب بگیر معلوم الحال داخلی و خارجی نیت مبهم و تارشان را هم برای عام روشن ساخته است. جنبش دانشجویی هم با آن حرکت انقلابی و توفنده خود در روز دانشجو در دانشگاه امیر کبیر کاری کرد که تا سالها در پستوی شوراها و دبیرخانه های صنفی و دانشجویی بماند و بپوسد و دیگر کسی برای آنها تره هم خورد نکند .

مساله بسیار روشن است. انرژی فسیلی رو به پایان است. مصرف انرژی یا بهتر بگویم سیاست های مصرف انرژی در کشور به طرز فاجعه آمیزی فاجعه آمیز است! استفاده به شکل کنونی از انرژی فسیلی به معنای کف گیر به ته دیگ خوردن در چند سال آینده است. چندین دهه است که جرقه ای برای بهره مندی از انرژی پاک ارزان و بی دردسر هسته ای زده شده است و ملیاردها دلار وقت و سرمایه ملتی پای بی کفایتی هایی رفته است. نیت دشمن هم بسیار صاف و روشن است. ( که اگر نیست مشکل از عینک های دودی تان است! )  و دوباره بسیار مبرهن است که این یک نیاز ملی است و حداقل فهم سیاسی اقتضا می کند که در پرونده ملی ( به کلمه ملی" تنها" دقت شود ) برخورد حزبی و جریانی کنار گذاشته شود. به قول نگارنده اینکه این دوستان از رفتار غلط گذشته خود پند نگرفته اند حکایت از بی صلاحیتی آنها در جایگاه " نخبگی " سیاسی می کند!

 

+ نوشته شده در  2007/1/11ساعت 12:59  توسط هاتف   | 

با تو خزان من بهاران...

آه. نمی دانی این روزها چقدر دلم هوای دستان نوازشگرت را کرده است. نمی دانی چقدر دلم برای آغوش پر مهرت تنگ شده است. نمی دانی چقدر دلم برای آن روزها ، آن روزها که سر به روی شانه هایت می گذاشتم و تو آرام پنجه در موهایم می کردی و برایم می خواندی تنگ شده است. گندم گل گندم ای خدا ، دختر مال مردم ای خدا ، گندمو کی می خوره..." نیستی ببینی که غم دوری آن پنجه ها موهایم را هم پریشان کرده است.

گفتی این روزها نوشته هایت فرق کرده است. راست می گویی . این روزها دلم بیشتر هوای شرجی نگاه ات را کرده است. این روزها نگاهم بیشتر سوی یک صورت چروک خورده و گیسوان سپید سو سو می زند. این روزها آغوشم هرم آغوش کسی را می خواهد. نیست. چشم های مضطرب و همیشه نگرانت را نمی یابم. اینجا کسی نیست سر به روی پاهایش بگذارم و آرام آرام به خواب روم. اینجا کسی نیست که پشت سرم دعا حواله کند. اینجا کسی برای سلامتی ام صلوات نذر نمی کند. اینجا کسی چشم به راهم نمی نشیند.اینجا کسی خاطرش را برای شنیدن حرفهایم مکدر نمی کند. اینجا کسی اشک هایم را از روی گونه هایم پاک نمی کند. اینجا کسی برایم لالایی نمی خواند. اینجا حتی کسی به من شب به خیر هم نمی گوید.اینجا...می دانم. می دانم طاقت خواندنش را نداری. باشد . اما تو را به اندازه زیبایی نا تمام آن گونه های چال شده و لبخند کودکانه ات آن مروارید چشم هایت را ارزان به هر خطی  نفروش.

دوستی می گفت:

کاش می شد گریه را تهدید کرد   مدت لبخند را تمدید کرد.  کاش می شد از میان لحظه ها  لحظه دیدار را نزدیک کرد.

+ نوشته شده در  2007/1/8ساعت 14:10  توسط هاتف  

پی نوشت

پ.ن۱: امروز یکی را دیدم اسمش استفان بود. بیچاره جنون گرفته بود. فارسی حرف می زد. کلی به حالش دل سوزاندم.

پ.ن۲ : و بعضی وقت ها که فکر می کنم می بینم حق دارد که گاه به گاه دلش هوای پی نوشت نوشتن می کند. زندگی ما پی نوشتی است بر نوشته ای ازلی انگار.

پ.ن۳: و امروز هفتمین روز اعتصاب است. هفت روز است با در و دیوار این خانه الفتی آنگونه یافته ام. راستش تنهایی برایم گاهی خوشایند ترین همدم است. بی چشم داشت ٬ سخاوتمند ٬ چشم پاک و معصوم.

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

سهراب

+ نوشته شده در  2007/1/6ساعت 18:1  توسط هاتف  

اى زيباترين اجابت هر قنوت

 

"...چه طاقت سوز است كه خلايق دست از يارى‏ات بدارند و من تنها گريستن را بتوانم. چه مشكل است كه ببينم آنچه ديگران را سزاست، بر تو مى‏گذرد. آيا كسى هست كه با من همناله شود؟ آيا كسى هست كه من اشكهايم را با گريه‏هايش پيوند بزنم؟ آيا كسى هست كه من غريبانه سر بر شانه‏هايش بگذارم و هاى هاى بگريم؟ آيا شعله هيچ چشمى همزبان اشكهاى من خواهد شد؟ آيا مويه‏هاى من در اين برهوت غربت، طنين همراهى خواهد يافت؟ كجاست كشتزار حسرتى كه من به اشك چشم، آبيارى‏اش كنم؟ كجاست دلِ شكسته‏اى كجاست ناله خسته‏اى، كجاست چشم شوره بسته‏اى كه من با ضجه و مويه‏هايم به همدلى‏اش برخيزم؟ اى فرزند احمد! آيا بالاخره راهى به سوى تو هست؟ آيا ديدار تو ممكن است؟ آيا زيارت تو ميسر است؟ آيا ملاقات تو شدنى است؟ آيا راهى به رؤيت تو مى‏انجامد؟ آيا اين گذران روزهاى ما، يك روز به تو مى‏رسد؟ آيا اين مسير عمر، جايى به تو پيوند مى‏خورد؟ آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟ آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مى‏شود؟ آيا تو آمدنى هستى؟ آيا روى تو ديدنى است؟ آيا جمال تو به تماشا نشستنى است؟ پس كى به چشمه سار وجود تو مى‏توان رسيد؟ پس كى از زلال خوشگوار حضور تو مى‏توان نوشيد؟ چه طولانى شد اين عطش! چه طاقت سوز شد اين تشنگى! كى مى‏شود صبح، ناشتاى چشمهايمان را به نگاه تو بگشاييم؟ كى مى‏شود شام، تصوير تو را به قاب خوابهايمان ببريم؟ كى مى‏شود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟ كى مى‏شود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟ كى مى‏شود صداى گامهاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟ كى مى‏شود چشم در چشم هم اندازيم و تو را به معاينه ديدار كنيم؟ كى مى‏شود پرچم پيروزى‏ات را بر بام هستى بنشانى؟ كى مى‏شود آن روز كه ما تو را در ميان خويش بگيريم و تو به عينه امامت كنى، زمين را از عدل و داد پر گردانى، دشمنانت را به خاك سياه عقوبت بنشانى و ريشه حق ستيزان و مستكبران و گردنكشان و  ستمگران را بسوزانی و ما بگوببم الحمدلله رب العالمین..."

 

+ نوشته شده در  2007/1/5ساعت 0:58  توسط هاتف  

نه

بر مي گردم
با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

حسین پناهی

+ نوشته شده در  2007/1/4ساعت 21:42  توسط هاتف  

مصیبت بزرگ

واقعا مشکل بزرگی است. همسایه دیوار به دیوارمان بعد از گذشت پنج ماه بالاخره علت پایین بودن سرعت وایر لس اش را فهمید و این تنها دریچه امید را هم به روی ما بست! تا اطلاع ثانوی در خانه اینترنت نخواهم داشت. کشیدن یک لب تاپ سه کیلو و خرده ای به دانشگاه هم کار عاقلانه ای نیست. طرحی نو باید در انداخت.

پ.ن: امروز داشت کارم با یک سری از این مو بور ها بالا می گرفت. یک مدل گوشی های جدید اینجا آمده است که یکی از صداهای زنگش صدای اذان است و اتفاقا بین پاکستانی ها و مسلمانهای دو آتشه اینجا حسابی طرفدار پیدا کرده است. نشسته بودند دلقک ها دور یک میز و صدایش را بلند کرده بودند و پوزخند می زدند که کافه شلوغ کن محل آمد و کافه را بهم ریخت. خوب... کوتاه آمدند و صلواتی ختم به خیر...

پ.ن۲:   قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست ...

+ نوشته شده در  2007/1/2ساعت 16:58  توسط هاتف   | 

تمامی اعترافات

حدود ده روزی از یلدای هشتاد و پنج گذشته است اما این بازی اعتراف گونه هم چنان نقل هر وبلاگی است. این نوشته را تقریبا هفته پیش نوشته بودم اما بسیار برای نمایش عمومی اش در شک و تردید بودم که نهایتا با کمی دخل و تصرف و ویرایش نهایی تصمیم بر آن رفت که این ، تمامی اعترافات ، را بالاخره اینجا مطرح کنم. خوب چه جایی بهتر از اینجا:

  1. از دوران کودکی ام چیز زیادی به خاطر ندارم جز چند تصویر تار و مبهم و بیشتر از همه صحنه کشیده شدن مثل گونی سیب زمینی روی پله های  خانه مان توسط خواهرم پس از شنیدن آژیز قرمز به علامت حمله هوایی و یا مثلا تصویر کبودی بخش اعظمی از صورتم پس از گاز گرفته شدن توسط مربی بیمار مهدکودک! و یا صحنه های سقوط آزاد با سر به سمت زمین و نقل است که یکبار هم از پنجره ماشین ایستاده با سر به داخل جوی کناره نزول اجلال فرموده ام. این است که اطبا علل بسیاری از ناهنجاری های رفتاری ام را همان تصادمات دوران کودکی ام می دانند! از همان بدو تکلم یعنی چیزی حدود دو سالگی جز انقلابیون بزرگ و در زمره چه گوارا ها بودم و این را بارها با شعار های انقلابی و توفنده خود چون " حمله به ما تحت صدام " { نسخه ویرایش شده}  نشان داده بودم.
  2. بزرگترین عمل غیر اخلاقی ام را در سن ده سالگی آن زمان که در کلاس چهارم برای خودم شخصیتی بودم و معلم کلاس آقای ابراهیم زاده در زمره سوگلی های کلاس حساب ویژه ای روی من باز کرده بود انجام دادم. خوب به خاطر دارم که در راه بازگشت به خانه چه طور یک لامپ مهتابی را روی موتور سوار در حال گذر خورد کردم و فردای آن روز در برابر دیده گان معلم و هم کلاسی ها گناه کارم را به گردن یک دانش آموز تنبل کلاس که القصه آن روز را با تاخیر بسیار زیاد به مدرسه آمده بود انداختم و زنگ تفریح در جواب اعتراض این آدم بخت برگشته با سر ضربتی بر صورتش نواختم و صورتش را یکپارچه خون کردم!  دوران دبستان راهنمایی و دبیرستان غالبا شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم . خط خوشی داشتم . قرآن را با فصاحت می خواندم . نمره عربی ام همیشه بیست بود . در ادبیات و شعر و انشا دستی بر آتش داشتم و همیشه جز تیمهای ورزشی منتخب مدرسه بودم. اما خوش بختانه نمره انضباطم هرگز شبیه بک دانش آموز شاگرد اولی نبود.
  3. بزرگترین آرزوی زندگی ام پوشیدن دو بنده 55 کیلوی تیم ملی کشتی آزاد و ایستادن روی سکوی اول جهانی است. هر چند برای استفاده از فعل است دیگر دیر شده است. لذت بخش ترین لحظات زندگی ام را لحظات تمرین روی تشک دانشگاه  می دانم و آن هنگام که جسد متحرک ام را بعد از یک تمرین نفس گیر از در سالن تا به خانه می کشیدم و شب ها تا صبح از درد لذت بخش ماهیچه ها به خود می پیچیدم.... و این تمام حسرت من از دوران نوجوانی ام است.
  4. پایان تحصیلات دبیرستان ختم شد با رتبه هزار و صد اندی کنکور.هر چند برخلاف خیلی ها ساال کنکور را بدون فشار آن چنانی گذراندم  اما زیاد از نتیجه به دست آمده هم خشنود نبودم. مکانیک سیالات علم و صنعت و روزی هزار بار خدا را شکر می کنم که این سیالات شد و نه جامدات. دوران دانشگاهم را دوران طلایی ای نمی بینم  اما با این حال همیشه جز ده بیست در صد دانشکده بودم. از آن دوران دل خوشم به چند دوست خوب و ماندنی و نه چیز دیگر.
  5. و سال پایان دانشگاه یک جریان فکری کورکورانه باعث شد رفتن را به ماندن ترجیح دهم . زمین را به آسمان دوختم تا از آن چیزهای خوره وار اطراف فاصله بگیرم. چهارده دانشگاه اپلای کردم و ازدوازده جا پذیرش گرفتم. چالمرز بهترین آنها نبود اما بودن در کنار یکی از دوستان قدیمی را به همه چیز ترجیح دادم. و امروز هرگز از عزم سفرم احساس پشیمانی نمی کنم هرچند هنوز به آن جریان فکری می اندیشم و خاطراتش را در ذهنم بالا پایین می کنم.

و اما دعوت نامه من برای پنج تن از علما و بزرگان . سه تای آنها که بیشتر از همه برای من ناشناس و مجهول الهویه اند و دیر گاهی است که مرا همراهی می کنند : 1. مشحون علیه الرحمه 2. .... 3. پری دریایی

. دوتای بعدی عقاب معروف به کفتر شاهی و جواد ملقب به JaSa . هر چند از همین حالا خودم را در آینه مثل سنگی روی یخ می بینم !

 

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 14:27  توسط هاتف   | 

و اما شهر

" و من شبح آواره شب بودم." و آنگاه که شب ردای سیاهش را بر همه جا می گسترد و هر جنبنده ای در زیر سایه مهیب آن آرام می گرفت و این سیاه پوش غریب سایه سیاه و خاکستری خود را بر کوچه های تنگ و باریک و گاه عریض و پر نور شهر می افکند ، من سنگینی و خصومت و سنگدلی اش را بر سینه روحم احساس می کردم.

" و من شبح آواره شب بودم" آنگاه که با دلی سخت گرفته و پایی نا توان و نگاهی چون کودک مادر گم کرده از زیر دیوار های هول انگیز و مجسمه های بی نشان و از میان نورهای همه رنگ مغازه های بی رنگ و از کنار برج های خاموش و متروک و دامنه سیاه صخره های کناره می گذشتم آوای غریب و حسرت آور و هراسانم را به هر سو روانه می ساختم. و من در دل شب از میان نورهای همه رنگ و از کنار کافه های مالامال و از کنار میزهای چیده و از میان آدم ها به امید خورشید این سلطان روز آرام اما بی قرار می گذشتم.

 

 

پ.ن : و این چراغانی شهر بیشتر از همه مرا به یاد روزهای نیمه شعبان می اندازد. کوچه های آویز بندی شده نظام آباد یادش به خیر.

+ نوشته شده در  2006/12/29ساعت 22:23  توسط هاتف  

هدیه کریسمس

 بعد از چهار شبانه روز نفر جان کندن این پازل ۵۰۰ تکه ای هم دخلش آمد.  با تشکر از دوست بسیار مسوولیت پذیر ٬ جدی و پی گیر امین که تا پاسی از شب زحمت کنار هم چیدن این قطعات ریز را پذیرفتند و با تشکر از همسایه محترم بابت این هدیه بسیار نفیس و ارزشمند.  خلاصه اینکه با همت و تلاش نیروهای ویژه ٬ برادران مخلص تیپ مکانیزه و مایکرویویزه چالمرز این پروژه عظیم و کمر شکن هم با موفقیت به پایان رسید. 

پ.ن : تهران از نمایی دیگر

 

+ نوشته شده در  2006/12/26ساعت 14:10  توسط هاتف   | 

تحریم یا موهبتی الهی؟

سرانجام بعد از ماهها کشکمش آنچه از ابتدا برایم مثل روز روشن بود محقق شد. این که به این اتفاق ناخوشایند و در عین حال توهین آمیز به مانند یکی از تحریم های سالانه کنگره آمریکا علیه ایران بنگریم کمی ساده انگاری موضوع است. من این اتفاق را در ادامه سناریوی دنباله دار ٬از قبل تدوین شده و زمان بری می بینم که هدفش کوتاه کردن دست ایران از منطقه ٬ در تنگنا قرار دادن اقتصادی ایران ، تفرقه افکنی در داخل و فروپاشی از درون است. سیاستی که هر چند زمان بر و دامنه دار است اما در مقایسه با سایر برنامه های براندازنده نیل به هدفش محتمل تر می نماید.

امروز یک مقاله می خواندم  که در آن گزینه های پاسخ گویی به  قطعنامه اخیر آورده شده بود:

گزینه اول: "... اگر ایران می خواهد در مقاطع آینده و پس از فرصت شصت روزه در نقطه ضعیف قرار گرفته و بدون هیچ دستاوردی به تعلیق روی آورد بهتر است هم اکنون تن به تعلیق دهد. اما در عوض آنرا با زمانبندی یکی دوماهه با شرط باز نگه داشتن درب تحقیقات اتمی بپذیرد."

این گزینه به نظر من کاملا مردود است. چه اگر می خواستیم به تعلیق تن دهیم از همان نخست و بدون صرف و اتلاف زمان انرژی و سرمایه به این خفت تن می دادیم.

گزینه دوم : " ... با یک تصمیم جدی در سطح کلان پرونده هسته ای را به عنوان اولویت نخست بر سایر موضوعات ترجیح داده شود و دیگر عرصه های دیپلماسی تنها به عنوان موضوعات فرعی مورد بهره برداری قرار گیرد. در اين راستا، ضرورت دارد از ورود يا ادامه دادن هر موضوعي كه تنش ما را با غرب و حتي كشورهاي همسايه افزايش مي‌دهد، خودداري كنيم."

خوب این هم روشی برای برون رفت از شرایط کنونی نیست و اصولا گزینه ای قابل طرح نیست. ضمن آنکه اگر عوامل تنش زا من جمله همایش اخیر هولوکاست را به عنوان عامل اصلی این جریانات تحریم بدانیم باز دچار ساده انگاری شده ایم و فرعیات را با اصل در آمیخته ایم.

گزینه سوم به ظن نویسنده به کارگیری سیاست تهاجمی در پرونده هسته ای است. "... باید به رفع همه تعلیق ها حتی در سطح صنعتی روی آورد و بازرسی ها نیز اگر کاملا قطع نشود دست کم باید محدودتر شود و با بسیاری از درخواست های بازرسی به ویژه بازرسی از مراکز غیر هسته ای مخالفت شود.... حتی می توان به تشدید سیاست های موشکی و دفاعی بازدارنده که در زمره دفاع مشروع قرار می گیرد نیز پرداخت." و در ادامه این گزینه به نیاز آمریکا و غرب در نقش آفرینی ایران در منطقه اشاره کرده است و این که ایران می تواند با در تضاد قرار داردن منافع خود با غرب به عنوان اهرم فشاری برای بهره برداری از پرونده هسته ای تلاش کند.

و گزینه آخر که چیزی شبیه گزینه بالایی است عملکرد به روشی شبیه کره شمالی است. خروج از NPT بی اعتنایی به مقررات آژانس اعلام خطر علنی به جهان و قطع روابط و تعاملات با دنیا. "... و هرچند این موجب افزایش فشار بر ایران می شود باعث ایجاد فشار از ناحیه ایران بر آنها نیز می شود."

و دوراه اخری یعنی رویارویی با جهان. و در عین حال پایبند بودن به یک سری از اصول که این روزها در این جهان منفعت طلب رنگ بی رنگی گرفته است و بویی که انگار هیچ مشامی را تحریک نمی کند.

و من علاوه بر تمامی جوانب این را موهبتی الهی می دانم. موهبتی آمیخته با آزمون که اگر سربلند از آن برون آییم شیرین خواهد بود و گوارا. باشد که این آزمون موجبات نزدیکی آرا و هم دلی داخلی را فراهم آورد.

 

+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 21:28  توسط هاتف   | 

Security Council slaps sanctions on Iran

من آن ابرم که می خواهد ببارد ...

+ نوشته شده در  2006/12/24ساعت 12:58  توسط هاتف  

دنیای مدیا.

خوب از این پس برای تبلیغ هم که شده است متن های ترجمه شده توسط خودم برای وبلاگ AMBROSIA را اینجا می گذارم. هر چه باشد دنیا دنیای تبلیغ است! دوستان اگر اشکال دستوری یا لغتی در متن مشاهده می کنید ما را از راهنمایی خود دریغ نکنید.

Yesterday we came together to celebrate the Birthday of Jesus Christ in Tehran. But a few days sooner. At First Father Kishishian gave a speech and after him Mr. Sharmin did. The most important point of their speech was about the real Christian and Moslem. He mentioned to be a real Christian or Moslem you should act like a real Moslem or Christian and it is not enough to just carry the name of Christianity or Islam. When someone gives hand to a poor person he has taken a step toward the true Christianity. The way of salvation is the way to behave in the way of Mohammad Jesus Ali and Hussein (Peace be upon them).  Patterning the way of their life will help us in this way. Christianity, Islam or to whatever religion we believe in, let’s help the poor people.

“The Community of Imam Ali” with the goal of helping the destitute people and eliminating the indigence, vice and degeneration in the society was established by some Iranian youth. We want  the people in all around the world to be active in this way too. Isn’t it the time to ignite the flame of friendship, kindness and humanitarianism in this machine oriented world again? Doesn’t it reach the time to cure our sick society?

 

+ نوشته شده در  2006/12/23ساعت 13:40  توسط هاتف  

اندر عوالم دیشب

1.

- فلانی پاشو یک تکونی به اون کمرت بده. لا اقل یک دستی چیزی...!

- زبونت رو گاز بگیر پسر. من و رقصیدن.مگه اصلا مرد می رقصه؟

- پاشو بابا خودت رو لوس نکن همه دارند می رقصند زشته تو بشینی.

- نه به خدا... اصلا نمی تونم. تا حالا تو عمرم نرقصیدم . جون مادرت این دفعه از خیر ما بگذر... ولی حالا که زیاد اصرار می کنی بیا این نوار رو بگیر بذار طرف B  آهنگ دومش...!

2. یک چند وقتی هست یکی از خواننده ها راه و بی راه پیغام می فرستد که چرا از مسایل لبنان و فلسطین و این اوضاع کشمشی چیزی نمی نویسی و چرا از خیر آمریکای جهان خوار و اسراییل غاصب گذشته ای و چرا اصلا  در برابر سیاست های متضاد آمریکا در فلسطین و لبنان سکوت کردی و نمی گویی مثلا چرا تظاهرات غیر مسلحانه و میلیونی و مردمی در لبنان خون آمریکا را به جوش می آورد و از طرف دیگر از تظاهرات مسلحانه محمد دحلان و دار و دسته مواجب بگیرش حمایت می کند.  چرا دولت بر آمده از آرای مردم فلسطین را به رسمیت نمی شناسد ودر برابر اذهان پرسشگر دولت فواد سینیوره را دولتی مردمی خطاب می کند؟ چرا از سوریه می خواهد که در مسایل لبنان دخالت نکند و از طرف دیگر می خواهد عروسک های خیمه شب بازی اسراییلی در فلسطین را بازی گردان باشد؟ چرا مقاومت مردمی لبنان را خلع سلاح شده می خواهد اما گروههای مسلح پاشنده تخم نفاق در فلسطین و لبنان را حمایت مالی می کند؟ و کلی از این چراهای دیگر... راستش من نمی خواهم در امور داخلی دیگران دخالت کنم. اصلا ما را چه مربوط به کشورهای دیگر؟ این طور بهتر نیست؟

3. اصلا حال و حوصله بحث های تکراری مهرورزانه را ندارم به خدا. این که چرا دکتر خودش را آگاهانه انداخت میان دهان شیر و رفت جایی که می دانست برایش اسفند دود نخواهند کرد نه تنها الله اعلم بل اننا اعلمون ایضا. ابدا تقاضای نوشتن در این ابواب را نفرمایید که ما را خیال سه ستاره شدن در سر نیست. سرهنگی و سرتیپی هم پیش کش خودتان.

4. این روزها اصلا حال و حوصله در جمع ظاهر شدن و بیرون رفتن را ندارم. ولی دوستان هی مدام زنگ پشت زنگ که چه نشسته ای که اگر بیرون نیایی بعضی ها خیال برشان می دارد که با آن وری ها لابی ای تشکیل داده ای و خیالات خامی که بوی مذاکره از آن به مشام می رسد. این است که برای ظاهر سازی هم که شده دست رد به سینه هیچ کسی نمی زنم!

پ.ن: این رییس جمهور هم که به صد و بیست میلیون کمتر راضی نمی شود. نه! این یکی را واقعا شرمنده ام!

پ.ن۲: این هم یک تکه از هنر نمایی بابک پوری عزیز. آی به قربون خم زلف سیاهت ! (  البته اون موقع هاش که بلند بود.) . فیلمبردار : عقاب.

 

+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 19:51  توسط هاتف   | 

شبی دراز

 و بلندترین شب عمرم. یلدای هشتاد و پنج به بلندای هفده ساعت و اندی در جمع ایرانیان دانشگاه چالمرز.

گرد آمدیم:

شبچره ای بود و آتشی،

گفت و شنود و قصه و نقلی ز سیر و گشت ...

وقتی که برشکفت گل هندوانه*، سرخ

در اوج سرگذشت

یلدا، شب بلند، شب بی ستارگی

لختی به تن طپید و به هم رفت و درشکست

با خانه می شدیم که گرد سپیده دم**

بر بام می نشست

 

* : در اینجا هندوانه در این موقع سال یافت نمی شود. حداقل من که تا به حال ندیده ام

** : گرد سپیده دمش را هم نیدیم  حقیقتا !

 

 

+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 11:39  توسط هاتف