تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

احتضار یک عمر

چه دشوار شده است دم زدن. چه دشوار شده است به بازی گرفتن کلمات و حرف ها و نشانه ها و نقطه ها و آرایه ها و حتی همین علامت تعجب گاه و بی گاه. این روزها و شب ها که غرق در دنیای بیرون شده ام دنیای درونم را از یاد برده ام. گاهی بیزار می شوم از آن چیزهای مشغله آور و تهی که یاد دوران نغز دور را از من می ربایند و خیالم را و روحم را تا همین چند صد متری اطراف که پیاده و سلانه ده دقیقه بیشتر فاصله ندارد محصور می کنند. بیزار می شوم از آن که بال پروازم را می چیند. دلم می خواهد پرواز کنم تا بر دوست . به آن سوی آبها . از روی خاک های یخ زده و کوههای  سپید ستیغ بلند بالا ، از جنگلهای بی برگ این روزها ، دلم می خواهد عبور کنم تا آن دشت پهن افتاده روی سیمای زمین. آن خاک نم خورده و آن سبزه های نیم قد کناره. آن کارخانه سیمان ، دلم می خواهد ببینم آن کاج های کنار جاده امسال تا کجا بالا آمده اند. دلم می خواهد خنکای نیزارهای جاده قرچک را روی پوست صورتم دوباره لمس کنم. دلم می خواهد شیشه ماشین را پایین بدهم و موهایم را زیر باد وحشی و عصیانگرش مشوش کنم. دلم می خواهد ساعت ها کنار راه آبه شنی ، همان که رودخانه خطابش می کردیم ، با یک چوب در دست ، راه بروم و بر آمدگی های روی خاک را به امید قارچی خود رو بالا و پایین کنم. .. و هیچ ...سبزه ای  سر بر آورده از اعماق خاک و یا لانه مورچگکانی خفته در دل خاک. هوای بیل زدن های بی حاصل را کرده ام. راه آب باز کردن های دور میدان. راستی هنوز آن کاج های دور میدان سر جایشان استوار اند یا به جرم سایه انداختن روی بوته ها به اسلاف خود پیوسته اند و با خاک هم قد شده اند؟ دلم هوای در آغوش کشیدن بزغاله چند روزه را کرده است. چیدن خیار های زبر از روی بوته های سبز زیر گل خانه و کندن گل زرد پر حاصلی که حالا عمرش تمام شده است و ثمرش به بار نشسته است. و وول خوردن لای یونجه های خیس... آه که هیچ لذتی بالاتر از آن نیست خدا می داند.

نمی دانی که چه قدر دلم هوای آن روزها را کرده است. و تو که برایم می نویسی : " عزیز دل مادر من همیشه برایت دعا می کنم" . به خدا ویران می شوم. به خدا ویران می شوم. آن قدر که احساس می کنم قلبم تا حلقومم بالا آمده است. تو می دانی که من احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند و می داند که از آن پس آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگی که جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد هیچ نیست . سر به زانوی آرزوهای قریبش خواهد نهاد و سیراب و سرشار در زیر دست های نوازشگرش جان خواهد داد.

 

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 10:18  توسط هاتف   | 

نامه اي از جلال به سيمين

خوب سیمین جان، یک خریّت کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته رسیدم

هیچ همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با آزادی تمام های های می کردم.چقدر خیال آدم آسوده است... با آن درخت سر کوه مدتی به یاد تو حرف زدم و تاسف خوردم که چرا قلمتراش با خودم نداشتم تا در تاریکی، یادگاری به خاطر تو روی آن بکنم. چقدر بچگانه است. نیست؟ ولی این کار را بالاخره خواهم کرد. جاهایی را که با هم نشسته بودیم و در باره آینده ای که هرگز فکر نمی کردیم این طور باشد حرف ها زده بودیم، همه را سر کشیدم و اگر بدانی چقدر تنهایی را عمیق و وسیع حس می کردم.

و اگر بدانی چه گریه ای مرا گرفته بود. راستش را بخواهی پس از رفتنت دو سه بار بیشتر گریه نکرده بودم. یک بار همان دو سه ساعت بعد از رفتنت و یک بار هم در سینما، یادم نیست چه بود، ولی این سومین بار چیز دیگری بود. گریه ای بود که در همه عمرم نکرده بودم؛ مثل مادر مرده ها. تاریکی و سکوت و تنهایی اجازه می داد که حتی اگر دلم بخواهد فریاد بزنم. ولی دلم نمی خواست فریاد بزنم. دلم می خواست مثل پیرمردهایی که به جوانی خود آهسته آهسته گریه می کنند گریه کنم. اما کم کم به هق هق افتادم و های های کردم...

وقتی تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم، تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام. راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا کنم...

+ نوشته شده در  2007/2/17ساعت 12:26  توسط هاتف   | 

تهوع از نوع چینی

 

امروز روز جالبی در چالمرز بود. یکی دو سمینار و یک نمایشگاه بین المنطقه ای با حضور حدود صد شرکت مهندسی . سمینار اول که توسط پرزیدنت بخش اینترنشنال شرکت بویینگ برگزار شد و اتفاقا خانمی بودند حدود چهل و اندی سال  با وضعیتی آنچنانی و بادی گاردهای چند صد کیلویی . خلاصه شخصیتی بود برای خودش! سخنرانی جالبی بود. محصول جدید شرکت بویینگ یعنی بویینگ 787 Dreamline را که در تاریخ 07/08/07 قرار است به بازار بیاید را معرفی کرد و مدام محصول جدید را با ایر فرانس فرانسه مقایسه می کرد و فرانسوی های حاضر را که اتفاقا تعدادشان چندان کم هم نبود حرص می داد.

امروز یک نمایشگاه تحت عنوان Charm هم در دانشگاه برگزار شد که بسیاری از شرکت های معروف منطقه اسکاندیناوی مثل saab,Volvo,skf  و خیلی های دیگر حضور داشتند . فرصت مناسبی بود برای پیدا کردن تز پایانی و حتی فرصت شغلی . ولی با هر کدامشان که حرف می زدی یک فرم  سر کاری دستت می دادند و می گفتند این فرم را پر کن و از آن بد تر بعضی هاشان که همین فرم را هم نداشتند و می گفتند برو سایتمان را بخوان و اطلاعات را از آنجا پیدا کن. خوب پدر آمرزیده اگر سایت ات را می خواستی معرفی کنی مگر بیمار بودی هم وقت ما را گرفتی و هم وقت خودت را. البته برای من که نه دنبال تز صنعتی هستم و نه دنبال فرصت شغلی زیاد هم فرقی نمی کرد. تز های صنعتی نمی تواند  مرا ارضا کند. بیشتر دنبال یک تزی هستم که لا اقل دو سه مقاله نان و آب دار از دلش بیرون بیاید . البته زیاد هم بد نشد شکمی از عزای شکلاتمان در آوردیم و یک خورجین جا سوییچی و خودکار جمع کردیم.

اما این چینی ها حقیقتا عذاب آورترین و کنه ترین آدم های روی زمین هستند. به غایت تن پرور و خوش گذران که اصولا میانه ای با درس ندارند ( که شاید چینی های چالمرز این طور باشند ) و مدام دنبال پیدا کردن یک شغل نیمه وقتی و تمام وقتی حتی نا مرتبط و نا مربوط با درس نخوانده شان می گردند . و از آنجا که این سالها وضعی هم به هم زده اند و مال و منال دار شده اند یومیه فکر تعطیلات و برنامه ریزی برای دور سیاحتی اروپا شان هستند. به چشم من توریست های کودن و ابله و تن لشی هستند که خالی بودن و تهی بودن مغزشان از هر اعتقاد و مرام و مسلکی مرا به حالت تهوع می آورد.

 

                       student union building در مایه های شورای صنفی

 

+ نوشته شده در  2007/2/14ساعت 0:48  توسط هاتف   | 

کمیت من

این پست را با تبریک به یکی از بهترین دوستان دوران دانشگاه که شباهت اخلاقی زیادی با هم داشتیم یعنی حمید رضا عبدالوند عزیز آغاز می کنم. حمیدرضا امسال به همراه دو تن از استاد های دانشگاه – دکتر شکریه و دوایی – و دو تن از دانشجوهای دکترای دانشگاه علم و صنعت برنده جایزه سوم جشنواره بین المللی خوارزمی شدند. البته این برای دانشمند جوانی مثل حمید دستاورد بسیار بزرگی است و تا آنجا که من اطلاع دارم بار بزرگی از این پروژه یعنی دستگاه تست ضربه مواد کامپوزیتی بر دوش حمید بوده است . خلاصه این که حمید جان انشالله خبر برنده شدن جایزه نوبل ات را همین جا اعلام کنم.

گاهی فکر می کنم خوبی این روزهای پرفشار و در هم تنیده در این است که زودگذر است و دوام چندانی ندارد و بعد می نشینم با خودم حساب می کنم و تقویم ام را ورق می زنم می بینم چیز زیادی از این روزها باقی نمانده است و بعد در کمال حس خوشی به یک باره غم دنیا دلم را می گیرد. واقعیت این است که دوری از محیط دانشگاه برایم بسیار نا خوشایند است. و آن وقت است که لحظه لحظه این روزهای پر فشار و پر التهاب آنقدر برایم شیرین می شود که تلخی هیچ خاطره ناگواری نمی تواند آنرا خنثی کند. این یک چهارم سوم دو تا درس متفاوت دارم. یکی Computational Fluid dynamics یا همان CFD  معروف که باید ساعات زیادی را صرف ور رفتن با کدهای Matlab کنم و خطاهای برنامه را پیدا کنم که کاری است بس ناجوانمردانه دشوار و دیگری Turbulence Theory که یک درس کاملا تئوری و بنیادی است . راستیتش با وجود تعریف های بسیاری که از CFD  شنیده بودم چندان برایم دل چسب نیست. بیشتر ترجیح می دهم خودم را غرق در همان کتابهای خاک خورده ریاضی اوایل قرن نوزده ام ببینم تا پای کامپیوترهای موازی شده و کدهای چند هزار خطی و مدل سازی های دل خوش خنک و ساده لوحانه که هیچ شباهتی با دنیای واقعی ندارند و انسانها آنها را ساخته اند تا سر خودشان را با آنها شیره بمالند! به خاطر همین دیروز نامه ای به Bill بزرگ ارسال نمودیم و مراتب علاقه و تمایل خود را برای انجام تز پایانی در شاخه Experimental به استحضار آن پیر فرزانه رساندیم. باشد که ببینیم چه باز پیغامی خواهیم داشت. که هر چه پیش آید این روزها خوش آید...

پ.ن: در راستای معرفی رشته به جواد که قرار بود دریک برنامه دو ساله انجام شود:

دنیای سیالات شبیه یک کمیت چند پا است که پایه های آن را سیالات محض یا دانش پایه سیالات ، روش های حل عددی یا همان CFD، ریاضیات آماری Statistics and Stochastics ، Functional analysis ، electrical engineering ، signal processing و خیلی چیزهای دیگر تشکیل می دهد.همین قدر بگویم که مثل کمیتم مثل کمیتی است چند ساعته که هنوز روی پاهایش نمی تواند ایستادگی کند...

پ.ن ۲: گاهی بعضی خیال می کننداین کلمه غربت که در بالا نوشته ام یعنی یک انسان تنها و عزلت نشین که مثلا وجه تمایزش با اکثریت در رنگ موها و چشمانش است و یا نمی تواند به زیان اکثریت صحبت کند و اینها شده برایش غم غربت. خیلی ها غربت امثال ما را این طور تفسیر می کنند. اما بگذار برایت بگویم غربت یعنی چه. غربت یعنی آنکه در میان جمعی باشی که آنچه تو را شاد می کند آنها را شاد نمی کند و یا از چیزهایی غمگین می شوی که دیگران را غم زده نمی کند برای چیزهایی اشک میریزی که برای دیگران احمقانه جلوه می کند و به چیزهای عشق می ورزی که دیگران هزاران بار بدان عشق ورزیده اند و باز رهایش کرده اند و باز مثل این آدم های پا پتی دوباه عاشق اش شده اند. غربت ما یعنی تفاوت در عمق نگاههایمان به اطرافمان. یعنی تفاوت در اندیشه مان نه رنگ چشمان و نه حتی زبان گفتارمان.غربت ما یعنی از دست دادن انسانهای والایی که با نگاههایمان با هم حرف می زدیم. غربت ما یعنی نبود حمیدهایی که برایمان یک دنیا ارزش داشتند. غربت ما تمام خوبی های جدا افتاده ای است که جانشین برایش سخت پیدا می شود.

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 23:11  توسط هاتف   | 

مردان معاصر

 

مردان معاصر

در کوله بار غربتم یک دل، از روزهای واپسین مانده است

عباس های تشنه لب رفتند، لب تشنه مشکی برزمین مانده است

 

من بودم او بود گمنامی، نامش چه بود ؟ انگار یادم نیست!

 بر شانه های سنگی دیوار، نام تو ای عاشق ترین مانده است

 

مثل نسیم صبح نخلستان ، سرشار از زخم و سکوت و صبر

رفتید، اما دردل هرچاه، یک سینه آواز حزین مانده است:

 

«رفتیم اگر نامهربان بودیم» - رفتند اما مهربان بودند-

«رفتیم اگر بار گران .....»، آری بارگرانی برزمین مانده است !

 

بر شانه خونین تان یاران، یکبار دیگر بوسه خواهم زد

بر شانه خونین تان عطر تابوت یاسمین مانده است

 

زانان برای ما چه می ماند؟ یک کوله بار از خاطرات سبز

از من ولی یک چشم بارانی، تنها همین، تنها همین مانده است

 

پ.ن: به جز شهید همت  که ایستاده نفر دوم از سمت چپ است باقی را نمی شناسم. اگر کسی نام آنها را می داند می تواند اینجا نظر بگذارد.

آوای همت

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 21:33  توسط هاتف   | 

watchdog

زندگی من شبیه داور چهارمی شده است که گاه گاهی باید

از روی نیمکت چوبی اش بلند شود و تعویضی های این دنیا را اعلام کند و

گاهی حتی اگر نیاز باشد چوب بازیکنان زمین سرش شکسته شود ...

و زندگی من گاهی شبیه Watchdog های انرژی اتمی است که اگر بخواهند

خیلی محترمانه با تیپ پا بیرونشان می اندازند و راهشان نمی دهند و گاهی روی سر می گذارند

و حلوا ، حلوایشان می کنند .

و گاهی می شوم وسیله ای برای پر کردن ظرف نیمه خالی آرزوهای دیگران...

اما همه اینها چه اهمیت دارد... مهم این است که :

با دانشگاه فقط ده دقیقه پیاده راه است...

خانه اش گرم و نرم است و سوز از پنجره هایش به داخل نمی آید...

و غذایش دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد!

پ.ن۱: تنها ده دقیقه !

 پ.ن۲: گاهی دلم برای آرزوهای رنگ باخته ام تنگ می شود.

PS: how is ur new apartment?

-well, if i want to describe my new apartment i run out of the words!
let me think ... a huge delightsome furnished penthouse exactly against the sea from one side and the jungle from the other side ,My lady is cooking me attending me and making love with me all the times and the most intresting part which has made me content ... well it is just 10 mins by walk to chalmers!

+ نوشته شده در  2007/2/4ساعت 19:11  توسط هاتف  

خوابگاه نامه

دوست دارم این پست را به پاس خوبی های صاحب خانه قدیمی مان  با یادی از آنها شروع کنم.

...امروز صبح بعد از گذشت پنج ماه و اندی از خانه صاحب خانه محترم قبلی یعنی آقای پژمان به محل جدید اسباب کشی کردیم تا برگی دیگر از خاطرات تلخ و شیرین این سفر رقم بخورد و باز اینجا می خواهم از محبت های این خانواده مهربان و کم نظیر تشکر کنم. باشد که روزی بتوانیم خوبی هایشان را جبران کنیم.

نمی دانم چه حس غریبی است وقتی به چمدانهای نیمه بسته گوشه اتاق نگاه می کنی. حسی نه چندان شیرین. حسی که بوی رفتن می دهد. حسی که انسان را یاد خاطرات روزهای نه چندان دور می اندازد . آن روزها که چمدان بزرگ نیم قد را از منوچهری خریدیم و آوردیم کف اتاق پهنش کردیم و هر روز چیزی به آن اضافه کردیم و خوب یادم هست درست روزهای آخر چه طور آقای پدر همه را بیرون ریخت و دوباره با نظم خاصی همه آنها را چید. این چمدانهای نیمه بسته برای من خاطرات بسیاری دارند...

بگذریم. هم اتاقی دارد دنبال چای می گردد و به کل حواس ام را پرت کرده است و نمی گذارد دو کلام حرف حساب بزنیم.

خانه جدید با بهتر بگویم اتاق جدید که اتاقی است از صدها اتاق این مجموعه بزرگ، 18 متر مربع بیشتر وسعت ندارد. یک تخت خواب یک نفره که از آنجا که من همیشه مظلوم واقع شده ام در حال حاضر چیزی از آن جز سایه ای که روی رخت خواب ام می اندازد به من نمی رسد . آشپزخانه درست وسط اتاق پذیرایی واقع شده و از این رو بسیار راحت و مستقیم می توان از مهمانها پذیرایی کرد. و یک یخچال نانو متری که گویا جهیزیه مادام کوری بوده است و  آدم را یاد Slogan سایوان می اندازد( زیبا جادار و مطمين) زیر سینک ظرفشویی به طرز چشم نوازی ، خودنمایی می کند. اینها را اینجا نوشتم تا دوستانی که خیال مهاجرت به سرشان می زند بدانند زندگی همیشه یه آن شیرینی ها هم که فکر می کنند نیست. البته این مجموعه خوابگاه یک حسن بسیار بزرگی دارد که این را فقط به جواد گفته ام و جنبه عمومی ندارد! کوفتگی عضلات ناشی از حمل و نقل وسایل بیشتر از این امان اطاله کلام را نمی دهد... گفتنی ها بماند برای بعد.

پ.ن : Status: Not at My Desk

پ.ن2: و البته یک عکسی هم می خواستم زینت بخش این وبلاگ کنم که ترجیح می دهم لینک اش را اینجا بگذارم. می توانید به عنوان دسک تاپ رایانه تان هم استفاده کنید.

+ نوشته شده در  2007/2/1ساعت 22:20  توسط هاتف   | 

سلام بر حسین

آنهائی كه از دور ناظر بوده‏اند ،
گفته‏اند اندكی تامل كرد ، بعد ديديم آب‏نخورده بيرون آمد ، آبها را روی‏
آب ريخت . كسی نفهميد كه چرا ابوالفضل در آنجا آب نياشاميد ؟ ! اما
وقتی كه بيرون آمد رجزی خواند كه در اين رجز ، مخاطب ، خودش بود نه‏
ديگران . از اين رجز فهميدند چرا آب نياشاميد :
يا نفس من بعد الحسين هونی
فبعده لا كنت ان تكونی
هذا الحسين شارب المنون
و تشربين بارد المعين
و الله ما هذا فعال دينی
و لا فعال صادق‏اليقين 
ای نفس ابوالفضل ! می‏خواهم بعد از حسين زنده نمانی . حسين شربت مرگ‏
می‏نوشد ، حسين در كنار خيمه‏ها با لب ‏تشنه ايستاده باشد و تو آب بياشامی‏
؟  پس مردانگی كجا رفت ، شرف كجا رفت ...
هذا الحسين شارب المنون
و تشربين بارد المعين

 

 هيهات !هرگز وفای من چنين‏ اجازه‏ای به من نمی‏دهد  ...

امشب به زیارت نواحی مقدس تو آمده ام . آه ... چه شور انگیز است آن نوشته منسوب به فرزند نهان از دیدگانت:

پس دشمنان از همه طرف به تو هجوم آوردند و تو را به سبب زخم ها  وجراحتها ناتوان نمودند و راه خلاص بر تو بستند تا آنکه هیچ یاوری برایت نماند ولی تو حسابگر و صبور بودی از زنان و فرزندانت دفاع می نمودی تا آنکه تو را از اسب سواری ات سرنگون کردند پس با بدن مجروح بر زمین سقوط کردی و سرکشان با شمشیرهای تیزشان بر فرازت شدند و پیشانی تو به عرق مرگ مرطوب شد  و دستان چپ و راستت به باز و بسته شدن در حرکت بود پس گوشه نظری به جانب خیام و حرمت گرداندی ٬ در حالیکه از زنان و فرزندانت رو گردانده به خویش مشغول بودی اسب سواری ات با حالت نفرت شتافت ٬ شیهه کنان و گریه کنان بجانب خیمه ها رو نمود پس چون بانوان حرم اسب تیز پای تو را خوار و زبون بدیدند و زین تو را بر او واژگونه در حالیکه گیسوان بر گونه ها پراکنده نمودند نقاب از چهره ها بر افکنده بودند و به سوی قتلگاه تو می شتافتند و در همان حال شمر ملعون بر سینه مبارک نشسته و شمشیر خویش را برگلویت سیراب می نمود...

 دستهای مومنش

اشاره ای تاریخی است  به سمت روشناییهای ماورایی

و رگهای آبی بازوانش   رودخانه بی انتهایی است

 که تا قیامت

قبیله های عطش زده را

آب و

آبرو می بخشد.

سید حسن حسینی : گنجشک و پر حبرییل

سید حسن حسینی : طلسم سنگ

شهید مطهری : حماسه حسینی

زیارت ناحیه مقدسه

 

+ نوشته شده در  2007/1/29ساعت 17:45  توسط هاتف  

Imam Hossein

            Hossein Shrine  

Ibn Saad narrates from ash-shabi:

Ali ibn Abu Talib while on his way to the battle of Siffin, passed through the desert of Karbala, there he stopped and wept very bitterly. When interrogated regarding the cause of his weeping, he commented that one day he visited the Islamic Prophet Mohammad and found him weeping. When he asked the Islamic Prophet Mohammad as to what was the reason which made him weep, he replied, "O Ali Gabriel has just been with me and informed me that my son Hussain would be martyred in Karbala, a place near the bank of the River Euphrates. This moved me so much that I could not help weeping."

Anas ibn Harith narrates:

One day the Islamic Prophet Mohammad ascended the pulpit to deliver a sermon to his associates while Hussain ibn Ali and Hassan ibn Ali were sitting before him. When address was over, he put his left hand on Hussain ibn Ali and raising his head towards Heaven and said: "O my lord! I am Muhammad Your slave and your prophet, and these two are the distinguished and pious members of my family who would fortify my cause after me. O my Lord! Gabriel has informed me that son Hussain would be killed. O my Lord! Bless my cause in recompense for Hussain's martyrdom, make him the leader of the martyrs, be You be his helper and guardian and do not bless his murderers".

Khwaja Mu inu d-Din Chishti says:

He gave his head but did not put his hand into the hands of Yazid. Verily, Hussain is the foundation of "La ilaha il Allah". Hussain is lord and the lord of lords. Hussain himself is Islam and the shield of Islam. Though he gave his head (for Islam) but never pledged Yazid. Truly Hussain is the founder of "There is no Deity except Allah".

ٌWikipedia

+ نوشته شده در  2007/1/28ساعت 9:47  توسط هاتف  

غربت ما

غربت ما چنان به طول انجامید
که چهچهه ی بلبل را از یاد بردیم
و حضور گنجشک را در طبیعت!
رنگ کویر را سبز دیدیم
و کوه های سر به فلک کشیده را
تپه هایی سر سبز،
اما کوتاه قامت
رودهای خروشان را
قندیل هایی روان شده در سرزمین هایی قندیل شده
و نخل های پر بار را
کاج هایی سترون در سرزمین هایی بی خورشید

آنچه از خاطرات خود
در چنته حافظه داشتیم،
به تدریج محو شدند
و نام کلبه کبوتران را در پشت بام
فراموش کردیم
خیابان هایمان
و کوچه هایمان
و کوی هایمان
تغییر نام دادند
و پاک محو شدند
و ما در حوض های خاطرات خوشمان
تنها به حافظه های تضعیف شده خویش
قناعت کردیم

آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند،
جای خالی ققنوس هایی بود
که
خالق نشده،
خاکستر شدند
تا مباد که از خاکسترشان،
ققنوس ها سر باز زنند

آنچه از گذشته ی ما بر جای ماند
تنها،
یاد مکان تهی گشته ی
رفقایمان بود
و خواهران و برادرانمان
که
با چاشنی عشقی ابدی،
از یاد نارفتنی اند!
 
شاعر گمنام
+ نوشته شده در  2007/1/27ساعت 21:3  توسط هاتف  

ایستگاه آخر

علما بهتر می دانند که وقتی چیزی به زبان غیر مادری تدریس می شود ٬ اگر احیانا هدف بر این باشد که چیزی از حرف های معلم دستگیرتان شود نزدیک بودن به منبع صوتی یا به قولی معلم یکی از مهمترین فاکتورهاست. به خصوص اگر معلم از نواحی شرقی آمریکا باشد و فک چپ شان در رفته باشد و هفته آینده عمل فک داشته باشند و بالطبع کلمات فقط از سمت راست دهان بیرون بیایند و ... بنابراین برای اینکه بتوانید خودتان را به کمترین فاصله ممکن به منبع صوتی یعنی همان ردیف اول برسانید مجبورید کمی زودتر از حد معمول خانه را ترک کنید مثلا چیزی حدود یک ساعت و نیم قبل از شروع کلاس حدود ساعت شش و نیم صبح . - و از آنجا که هنوز خورشید کیلومتر ها با افق شهرتان فاصله دارد و کمترین نشانی از برکات نورانی اش به غیر از سو سوی خرد ستاره ای دور دست در افلاک مشاهده نمی شود می توانید ادعا کنید شش ونیم شب.- هوا هنوز مثل چند روز گذشته بسیار زیر صفر است و به قول شاعر باد خنک از جانب خوارزم هم روان است. بعد از چند دقیقه انتظارمنجمد کننده در ایستگاه قطار ، بالاخره قطار مربوطه می رسد و شما وارد می شوید و بلیت را وارد دستگاه کارت خوان  می کنید که آژیر دستگاه نه فقط شما را که کل قطار را خبر می کند که چه ، که این کله سیاه مهاجر امروز بدون بلیت می خواهد سوار شود.  و خوب که فکر می کنید می بینید دیروز اعتبار کارت شما تمام شده است. سه چهار ایستگاهی می گذرد و شما غرق در خیال شوم کنترل چی هستید که هر آن از قطار بالا می آید و کوس رسوایی شما بلند می شود که ناگاه خانم راننده از پشت بلند گو شروع به حرف زدن می کند و و از آنجا که دایره لغات شما در این پنج ماه از Hej و Hej Du و Vilkomenفراتر نرفته است مجبورید مات و مبهوت برای حدس زدن حرفهای راننده فقط به واکنش اطرافیان خیره شوید. همه خیلی مودب پیاده می شوند و شما هم غر و لند کنان .  گویا ریل قطار کمی جلوتر دنده به دنده شده است امروز. و اتوبوس تنها چاره شماست. ده ها نفر از قطار های مختلف پیاده شده اند وهمه در یک ایستگاه جمع شده اند و شما که تا به حال این همه آدم را یکجا در این شهر ندیده اید حق دارید کمی شوکه شوید. از یکی از اطرافیان که قیافه اش کاملا ایرانی است شماره اتوبوسی را که باید سوار شوید می پرسید . اما مثل برخی از دوستان ابرانی ما که خودشان را روز اول آمریکای جنوبی ای معرفی کرده اند این پدر آمرزیده هم گویا مال دهات های آن اطراف است.... و هنوز باد خنک از جانب خوارزم روان است که اتوبوس از راه می رسد و شما که همیشه ته صف بوده اید سعی می کنید به سبک هندی ها بروید روی سقف بنشینید که خوشبختانه آن لا لوها یک جای خالی برای زنده ماندن پیدا می شود...  وبعد از چند صد متری متوجه می شوید که ای دل غافل قطار را اشتباهی سوار شده اید و دوباره پیاده می شوید و...

 عقربه بزرگ چند گامی بیشتر با بالای دایره فاصله ندارد و عقربه کوچکتر به زور خودش را به هشت چسبانده است. بچه مدرسه ای های اطراف خوشحال از اتفاق پیش آمده متعجب به شما که ثانیه به ثانیه به ساعتتان نگاه می کنید وزمان را می پایید زل زده اند.

ساعت هشت و ده دقیقه و چند متر بیشتر به ایستگاه دانشگاه نمانده است که به علت نا معلومی اتوبوس از حرکت می ایستد . یک دقیقه...صبر...دو دقیقه ...صبر... و در همین اثنا از تهران به شما تلفن می شود و حال و احوال و...کلافه می شوید و می روید با انگشت چند ضربه به واگن راننده می زنید که در را برایتان باز کند و چند قدم مانده را پیاده بروید. اعتنایی نمی کند که این بار با مشت به شیشه اتاقک راننده می کوبید که ناگهان راننده با قیافه ای رنگ پریده بر می گردد و چهره برافروخته و خشمناک شما را از نظر می گذراند. فایده ندارد. خونسرد و مقرراتی! ساعت هشت و بیست دقیقه و بالاخره ایستگاه آخرو شما با خود دارید فکر می کنید که اگر آنروز کنترل چی یقه تان را گرفته بود جریمه که نمی پرداختید هیج ، ارزش زمانهای تلف شده تان را هم باید از او مطالبه می کردید.

 

+ نوشته شده در  2007/1/26ساعت 17:34  توسط هاتف   | 

صبح برفی

صبح که از خواب بیدار می شوی و پرده خانه را کنار می زنی ، گذشته از سوز سرد و متجاوزی که با هزار زحمت  از لابلای این پنجره های چند جداره به داخل می خزد ، منظره سفید و شکوه انگیزی می بینی که احساس می کنی زندگی امروز رنگ دیگری گرفته است. و دسته پرندگانی که با اشتیاق از آن بالاها سقوط آزاد می کنند و به پایین می خزند و باز دوباره اوج می گیرند و در میان دانه های درشت برف به چپ و راست خیز بر می دارند. همه اینها مرا یاد آن روزهای دور می اندازد که زیر آسمان خاکستری سر به آسمان می کردم و چشم هایم را می بستم و دهانم را برای ورود دانه های خیس باران می گشودم. به گمانم این پرندگان خردسال و ذوق زده هم بار اولشان باشد که برف را با چشم هایشان از نزدیک تجربه می کنند. درست مانند هم کلاسی های هندی و پرتغالی ...

روز برفی محله ما!

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 21:16  توسط هاتف   | 

تاریخ هوشمند است

سخن تازه از عاشورا گفتن دشوار است. که چه سالها و سالها از آن گفته اند و شنیده اید. که چه سالها و سالها به پا می شود و هر ساله و هر ساله نقل داستانهای نو و کهنه. داستانهای تکراری  که گرمی خود را از خون شهید کربلا می گیرد و هر ساله و هر ساله داغ و داغ تر می شود. شنیدنی وشنیدنی تر. سخن از عاشورا گفتن کاری است بس دشوار. که چه اگر با دیده دل آنرا ندیده باشی ، نچشیده باشی ، نبوییده باشی ، نمی دانم با دیده دل چه می کنند ،همان ، اگر همان کار را نکرده باشی نمی فهمی که چه می گویم و چه داستانی برایت نقل می کنم. حرفهایی که دیگر در دسترس اندیشه زمینی تو نیست . اوج می گیرد و بی وزن می شود و تنها در فضای خیال پر می زند. گویی پرندگان موهومی اند که در عدم پرواز می کنند. اما پرواز می کنند و چون پر می زنند یعنی زنده اند . برای همیشه تاریخ. نه امروز و نه دیروز بلکه به بلندای تمام اعصار . نه یک قرن و نه چهارده قرن بلکه به درازای تمامی تاریختا عشق هست و دیده بینا. تا جور هست و انسانهای آزاده و تا زمان هست و تا زمین.  ( نوزده بهمن هشتاد و چهار )

دیروز آن اندیشه سال گذشته که در وبلاگ علیرضا در آستانه عاشورا رخی نشان داده بود خیلی زودتر از آنچه گمانش می کردم خانه ذهنم را دق الباب کرد.  مهمانی از همین نزدیکی . نزدیک تر از آنچه خیالش را بکنم. این بار نه در پشت فضای خیالی رایانه  که این بار بسیار رو در رو و واقعی . سوالها و حرف ها رنگ تازگی نداشت . بارها و بارها با آن روبرو شده بودم .سخن از حماقت خواندن عزاداری در مقام حسین و منافق خواندن عزادار ، سخن از انسانهای ظالم که در این ایام رخت سیاه بر تن می کشند و رنگی حسینی بر محاسن خضاب می کنند ، سخن از بی عدالتی های جامعه ای اسلامی ، سخن از تناقض های رفتاری یا بهتر بگویم ریا کاری های انسانهای سیاه پوش ، سخن از حرفهایی که تاب تحمل اش از حد این کاغذ خارج است و سخن از ... بگذریم جنس سخن ها عیان است به گمانم.  و تو خوب می دانی حیای مرا در تبادل کلام روبرو. دریغ از اینکه لختی چشم بر چشمانت بدوزم و یا کلام را با تندی از لبانم خارج کنم. نمی دانم چرا ترجیح دادم خیلی جاها سکوت کنم و بگذارم تو تنها گره های دلت را بگشایی و من بغض های فرو خفته ام را پایین و پایین تر فرو دهم. نمی دانم چرا ... آخر برخی حرف ها ازمخیله عقل زمینی خارج است و تو فقط می خواستی زمینی به آن نگاه کنی. دچار کلی گویی شده بودی . خوب و بد را با هم آمیخته بودی و همه را با یک چوب می راندی. چشمت را به روی حقیقت بسته بودی و ترجیح داده بودی در همان نقطه ای که بودی بایستی . در جریان سهمگین تاریخ ایستاده بودی و به رویش سنگ پراکنی می کردی غافل از اینکه آن سنگ ها را رجعتی نبود جز به روی رمی کننده اش . آفتاب را از کرانه دلت رانده بودی و به قول خودت ترجبح داده بودی همان کافری که هستی بمانی.

درستی حرفهایت را زیر سوال نمی برم . بی عدالتی ها ، زورگویی ها ظلم پروری ها ، گرم صدایان کیسه توز و حمق دغل بازان ، بدعت های ویرانگر و طرد کننده عقل های آزاد اندیش ازدین ، ریا کاران منافق سیاه جامه... همه اینها را می توانم بپذیرم. اما آنچه برای من پذیرفتنی نیست این است که عقل آزاد و به اصطلاح خودت تحصیل کرده و تکامل یافته ات را از تحصیل معانی عمیق عاشورایی منع کنی. گوش هایت را به روی پیام رسا و تاریخی عاشورا ببندی وتاب شنیدنش را نداشته باشی. چشم هایت راه تاریخی و خودجوش و مردمی را کج راهه ای ببیند موازی با بت پرستی های زمان جاهلیت.  تاریخ آنچنان زیرک و خردمند است که هیچ کج راهه ای را به بلندای قامتش بر نمی تابد و هوشمندانه دستی از دست های مصلح اش را برای روشن گری و هدایت به میدان خواهد فرستاد . نگرانی ات برای تاریخ نباشد . نگران آن روزی باش که دیگرخیلی زود برای خودت دیر شده است...

"سلام بر تو ابا عبدالله .سلام بر تو ای کسی که از خون پاک تو و پدر بزرگوارت خدا انتقام می کشد و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهی می کند.  سلام بر تو و بر ارواح پاکی که در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما تا ابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا من هستم و لیل و نهار در جهان برقرار است...."

 

+ نوشته شده در  2007/1/22ساعت 16:43  توسط هاتف   |