تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

نامه ای از سهراب

احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟!

توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در اين شهر گولاش می خورم. مثل اينكه تو دوست داشتی و برايت جانشين قورمه سبزی بود. الهام گولاش كمتر است. غصه نبايد خورد. گولاش بايد خورد، و راه رفت، و نگاه كرد به چيزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، كه ضخامت زندگي‌‏شان بيشتر است. می دانی بايد رفت بطرفِ و يا شروع كرد به. من گاهی شروع می كنم. ولی هميشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نكرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدك نيست. ولی بايد قانع بود. و من هستم. مثلا يك چهارم قارقار كلاغ برای من بس است. يادم هست به يكی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بينی، قانع تر شده ام. راست است كه حجم قارقار بيشتر است، ولی در عوض خاصيت آن كمتر است. مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصيت دارد.

من روزها نقاشی می كنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر كار كنيم. بايد كار كرد. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در كوچه كه راه می روی، گاه يك تكه دود صميمانه روی شانه ات می نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. و گرنه آن جرثقيل كه از پنجره اطاق پيداست، نمی تواند صميمانه روی شانه كسی بنشيند. اصلا برازنده جرثقيل نيست. اگر اين كار را بكند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی شود نرم بود و حيا كرد و تهنيت گفت. نمی شود تربچه خورد. ميان اين ساختمان های سنگين، تربچه خوردن كار جلفی است. مثل اين است كه بخواهی يك آسمان‌‏خراش را غلغلك بدهی.

بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است كه درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعناء پيدا می شود، ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست كسی امتداد بدهد. نبايد فكر آدم روی زمين دراز بكشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فكر كردن مناسب تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می كنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اينجا مورب است.

نقاشی از آن كارهاست. پوست آدم را می كند. و تازه طلبكار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود. من خيلی ها را ديده ام كه به نقاشی سواری می دهند. بايد كمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی.

گاه فكر می كنم شعر مهربان‌‏تر است. ولی نبايد زياد خوش خيال بود. من خيلی ها را شناخته ام كه از دست شعر به پليس شكايت كرده اند. بايد مواظب بود. من شب‌‏ها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت.

من نقاشی می كنم. شعر می خوانم. و يكتايی را می بينم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شويم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذايی كه من می پزم خوشمزه می شود به شرطی كه چاشنی آن نمك باشد و فلفل و يك قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می گرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است. آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً. ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير. و همين.

 

نيويورك، سوم رمضان

 

"سهراب سپهری، شاعر و نقاش" انتشارات اميركبير، به كوشش ليلی گلستان

+ نوشته شده در  2007/3/18ساعت 21:12  توسط هاتف   | 

یادش به خیر نورزها 2

                        بالا نوشت : شاید بعضی جمله ها را باید با سه نقطه هایی پر کرد که جای خالی شان

    یک عمر احساس شود! این می شود که گاهی اوقات وزن جملات به هم می ریزد و کمبودها حس می شود..

.

وقتی دلت برای گذشت ایام می سوزد، وقتی گاه ساعت ها در خلوت اتاق می نشینی و بقچه خاطرات را پهن می کنی وسط اتاقی که تو را یاد عکس های محبوس سه در چهار می اندازد و حجم خفقانش را با تو در دیوارهایش سهیم می کند ، وقتی که دلت هوای آن ستیغ بلند بالای محبوس در ابرهای فرودین ماه شهر خاطرات را می کند ، وقتی در سرت سودای دیار باشد ، آن روزهای همیشه دوست داشتنی نوروز ، روزهای خرید ماهی قرمزه تنگ بلور ، سبزه و سنجد و سمنو و شمردن سین های هفت سین و پوشیدن لباس نوی پای سفره و دیده بوسی های درست موعد سال تحویل.... آه یادش به خیر یادت هست که چه طور خودت را برای آقای پدر لوس می کردی که با تمنای بیشتر تو را در آغوش بکشد و از تو انکار و از او اصرار... و آن لحظه بوسیدن عمیق را یادت می آید که چه طور غرق در سرور می شدی؟ ...آه که این صف های طولانی دارند در برابرم رژه می روند. چه رژه دلهره آمیزی . تحمل اش دلم را به لرزه  می آورد وقتی خود را کیلومتر ها دورتر از تمام آن دلربا ها می یابم. تماشای یکنواخت این صف های ملالت بار خسته ام کرده است. احساس سرما می کنم. احساس خستگی. احساس اضطراب... دارد هوا تیره می شود.آه که اینجا چه زود هوا تیره می شود.

 وقتی دلت برای گذشت ایام می سوزد...آه که چه قدر اینجا هوا زود تیره می شود.

دفتر خاطرات سال گذشته ام را ورق می زنم. از آن پیرمرد دوست داشتنی گفته ام و یادش را به خیر کرده ام.دلم هوای نگاه گیرایش را می کند.دریغ از این زندگی. امسال تنها دریغ ام از نوروز آن پیرمرد دوست داشتنی نیست. امسال حسرتم به اندازه تمام دنیای کودکی ام است. امسال حسرتم به بزرگی حسرت بیست و دوسالی است که شب های عیدش را در کنار عزیزترین و مهربانترین هایم بوده ام. امسال حسرت من حسرت نو کردن سال در اتاق پر ازدحام خاطرات ام است. در کنار انسانهایی که دوستشان ...-بگذار اعتراف کنم- ندارم! امسال حسرت من شاید حسرت پرنده ای جدا مانده از آشیانش باشد. در اتاق تنهایم نشسته ام و پنجره ام رو به بهشتی! که تنها ساکن دوزخی آنم باز است . چه شبی است امشب . چه لحظه های سبک و مهربان و لطیفی . انگار هر ذره دست نوازشگر فرشته ای ماورایی است که تو را به سوی بهشت می خواند. نه حیف است این تب شیرین و گرم و خوب را با این حرفهای تلخ و سرد خراب کنم... دوستان عیدتان مبارک!

 

پ.ن:  تلفنی داشتیم داخل دانشکده برق که با کارت تلفن می توانستیم با ایران تماس بگیریم. امروز از جا کنده شده بود! خدا خودش می داند که امروز یکپارچه بغض بودم و آه.  

+ نوشته شده در  2007/3/17ساعت 19:49  توسط هاتف   | 

Please vote for them

Naom Chomsky:

...they’re the opposite. Take Palestine. There was a free election in Palestine, but it came out the wrong way. So instantly, the United States and Israel with Europe tagging along, moved to punish the Palestinian people, and punish them harshly, because they voted the wrong way in a free election. That’s accepted here in the West as perfectly normal. That illustrates the deep hatred and contempt for democracy among western elites, so deep-seated they can’t even perceive it when it’s in front of their eyes. You punish people severely if they vote the wrong way in a free election...

پ.ن : روزهای امتحانات ... حرفهای گفتنی بماند برای  بعد...!

+ نوشته شده در  2007/3/11ساعت 20:24  توسط هاتف   | 

300...

 امروز در جواب یکی از دوستان که برایم نامه ای ارسال کرده بود با این مضمون : 

HiI think this idea would be a good one, if a great page could be built:
http://300themovie.info/
Please forward it to anyone who may help.
 
این جواب را ارسال کردم:
 
think for a moment! put yourself in shoes of a director who wants to depict a battle in which one side of the war which consists of 300 brave soldiers is going to defeat the other side, narrated millions!... then how will you show the side who is going to be defeated? like angels with white and furry tails and wings? of course NOT! you will try to show the defeated enemy as worse as possible to make your work impressive! it is very obvious isn't it?
Although i signed this petition and although i know some hands are working against Iran and Iranian in these days to deteriorate the face of Iran , but please for the sake of God don't try to show your glory and your history in all situations, every body in the world knows the glory of history of Iran , who can deny the greatness of a Cyprus ? who can deny the intelligence of Iranians ... who can deny we were not and we are not at least as savage as the emperor of the time? who can deny the 6000 years written history of a civilized country...
Yours
Hatef
البته هومن امروز با خبرهای داغ تری از سینماهای ادینبرا و وخامت ماجرا برخواهد گشت!
تاریخ نبرد از زبان ویکیپدیا!
 
پ.ن: و دیروز برای آخرین بار پای کلاس درس Bill نشستم و گذران زمان که تلخ ترین حادثه دیروز بود. چهره اش را برای بار آخر آن هنگام که با وقار و افتادگی از در بیرون می رفت از یاد نخواهم برد.
 
                                          
 
+ نوشته شده در  2007/3/9ساعت 20:24  توسط هاتف   | 

مرثیه سارا

سر شوریده ام سامون نداره            دل دل مرده ام درمون نداره

به سارا دل بری دل بسته ام دل        که چشمونش همی آهو نداره

                                           ***

الهی دل بلا بی دل بلا بی              غم عشقش همی پر مبتلا بی

سر روی مه چون قرص سارا              یکی هفتاد ملت در نزاع بی

                                              ***

تا کی در و دیوار شهادت بدهد                  همسایه رو به رو خجالت بدهد
سارا تو رو هر که دوست داری یک دم        آن پرده بر انداز که قلبم بتپد

 

                                                ***

پنجم مارس و هوای سرد و بادی          یکی غمناک و بی دل چون فراری

نشسته روی نیمکت های چوبی         غم اش سارا دلش هم چون قناری

 

                                              *****

"اول به هزار لطف بنواخت مرا"               آخر به هزار غصه بگداخت مرا

سارا ی زمان که دید فرهادش باز           تلخین شد و یکباره غمین ساخت مرا

                                             ******

سپهر تیره دامان زر افشاند                  فلق پیدا شد و ظلمت همی ماند!

تو سارا دل برم گفتی که شامی...        چه شبها رفت و آغوشم تهی ماند!

                                           ****** 

سارا دوباره کبوتر دلم بال بر  کشید             زین را ه دور و خزان و هوای مست

سوی نگاه مشرقی و چشمان بی نظیر       آنجا که قلب من از یاد تو می شکست

 

این شعر را در حضور بیل سرودم!

                                            ******

فغانا باز عشقم در دلم مرد                       گل آلاله ای در دل چه پژمرد

بدانستم من از آن بار اول                           که سارا یک دمی با من نخوا خفت.

                                     

خرچنگ زاده

                                           ********

تا کی سر کوجه تان هیاهو بکشم            از چار طرف محله را بو بکشم

سارا تو رو هر که دوست داری نگذار          مجبور شوم دوباره چاقو بکشم

 

                                              *****

ای بی هنر هزل تو را خواهم کشت          بی خاصیت رذل تو را خواهم کشت

کم دور و بر انار سارا بپلک                      دارا ! به ابالفضل تو را خواهم کشت

 

                                          *********

ديوانه و بت پرست ِسارا اين شعر!                     مجنون و خراب و مستِ سارا اين شعر!
با خون انار مي نويسم آنرا..                             لطفا برسد به دست سارا اين شعر!"

                                           ********

"من از لج آن مرد تو را خواهم كشت           با اين نفس سرد تو را خواهم كشت
سارا خودمانيم تو هم نامردی                   من بي برو برگرد تو را خواهم كشت"

 

  از وبلاگ وحید منسوب به جلیل

                                     **************

سرمای زمستان و من و استنفورد             بی خاطره و خراب و اعصابم خورد

از بس که هوای عشق اینجا سرد است      سارای دلم همان دم اول مرد

 

                                      ********

همیشه رو دل من جای پاته                   اسیر و خسته ی یک دم نگاته
نگو سارا .. نگو .. سارا دگر مرد               سه شنبه، هفت سین او چشاته

                                          

                                    

 حمید   ( توضیحات )

 

                                        ******

 آنروز دلم به دست خودکار گرفت             دستم به دلم بود که رگبار گرفت

سارای دلم شکست افسوس همین       غم آمد و از دست من اسکار گرفت!

 

                                        ******

من عشق تو را به جان خریدم سارا         دنبال تو تا خدا دویدم سارا

دارا همه انارها را دزدید                         من باز به تو دیر رسیدم سارا

 

                                      ********

همیشه همدم من خاطراته              دلم تا هست سرگرم چشاته

شده خطهای قلبم سارا سارا            خدا چشمک زن طرح لباته

                                       *******

ار روز ازل به دست من زنبیل است!        آتش به درون و ظاهرم انجیل است!

من قاتل صد کبوتر خونین ام                  اسم: سارا... لقبم "تنگیل" است

وحید

 

از بس که زما چه دور بودی سارا        بیگانه زما چه کور بودی سارا

در دابره قسمت ما ای سارا               تو سوزن پرگار جفایی سارا

 

مصطفی

 

                                               ********           

سر این سارا سرودن های هم سیما که داند؟    سحر این اشعار ناخوانای بی سامان که داند؟!

 ( توضیح: چاپ اثر تنها به خاطر واج آرایی در حرف سین!)

                                                 ُُُُُُُ*****

از قبال شعر سارا شد سخیف               آن که در شعرش بود سارا ردیف
کاش میشد لحظه ای فکری کند           چونکه که در وهمش بود شعرش ردیف

 

جواد  

 

                                              **********

آمد درست زیر شبستان گل نشست

در بین آن جماعت مغرور شب‌پرست

یک تکه آفتاب، نه! یک تکه از بهشت

حالا درست پشت سرِ من نشسته است

چادر نماز گل‌گلی انداخته به سر

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته‌ی اذان و من و های ... های ... های

الله اکبر و أنا في کل وادَ مَست

سبحان من یُمیتُ و یحیی و لا اله

الا هو الذی أخَذَ العهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می‌کشیم

او فکر می‌کنیم در این پرده مانده است

...

سارا سلام! اشهدُ ان لا اله تو

با چشم‌های سُرمه‌ای ان لا اله مست

دل می‌بری که حی علی های ... های ... های

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

بالا بلند! عقد تو را با لبانِ من

آن شب مگر فرشته‌ای از آسمان نبست؟!

بارانِ جل‌جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب اشهد أن در دلم نشست

آنشب کبو ... کبو ... کبوتری از بامتان پرید

نم‌نم نما ... نما ... نماز تو در بغض من شکست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله

الا هوالذی اخذ العهد فی‌الست

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سبحانَ ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

سبحانَ ربی الـ ... من و سارا بحمده

سبحانَ ربی الـ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الـ ... من و سارا به هم رسی...

سبحانَ نا به کی من و او دست روی دست

زخمم دوباره واشده ایاکَ نستعین

تا اهدنا الـ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

یک پرده باز بین من و او کشیده‌‌اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

 

 «دکتر محمدحسین بهرامیان »

به همت جواد

 

پ.ن: تا چند روز در اینجا در رثای سارا شعر خواهیم سرود. دبیرخانه وبلاگ از شعرهای وزین شما استقبال خواهد کرد!

پ.ن۲: آخرین مهلت برای ارسال آثار : آخر همین هفته

مراسم تودیع جوایز : شب آخرین روز هفته

هیت داوران و (نا) منصفه : جاصا


هیئت داوران:

"اعلام شعرهای برتر:

خواهش می کنم شلوغ نکنید!
ما به رسم یاد بود به همه جایزه می دهیم!
این بازی هم مثل همه بازی هاست و فقط 3 امتیاز داره!

هیئت یک نفره داوران، که قرار بود امشب سه شعر رو انتخاب کند،
نظرش را بدین وسیله اعلام می کند.

به نام خدای قلم های شکسته!

اگر چه همه شعرها بی خود بودند (:دی)، ولی با توجه به اینکه شاعران این انجمن عمر خود را غالبا با امثال dx و dy گذرانده اند، پس می شود با اغماض خیلی زیاد، به این خط خط ها لقب شعر داد!!

شعر اول:
“الهی دل بلا بی دل بلا بی “ غم عشقش همی پر مبتلا بی
سر روی مه چون قرص سارا یکی هفتاد ملت در نزاع بی


شعر دوم:
ای بی هنر هزل تو را خواهم کشت بی خاصیت رذل تو را خواهم کشت
کم دور و بر انار سارا بپلک دارا! به ابالفضل تو را خواهم کشت


شعر سوم:
سرمای زمستان و من و استنفورد بی خاطره و خراب و اعصابم خورد
از بس که هوای عشق اینجا سرد است سارای دلم همان دم اول مرد"

سارا !

دفتر تمام شد و به آخر رسید کار               ما هم چنان در اول وصف تو مانده ایم!

+ نوشته شده در  2007/3/5ساعت 13:0  توسط هاتف   | 

عنوان ندارد

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پ.ن : راستش را بخواهی حرفی برای گفتن ندارم. آنقدر بی حرفی ها کشیده ام که حرفهایم ته کشیده اند. آنقدر بی گوشی ها کشیده ام که زبانم برای گفتن کلامی نمی چرخد....بگذریم...نکند اینها را به حساب ناخوشی ام بگذاری. نه!. آنقدر این روزها خوش ام که می خواهم خوشی هایم را با همسایه های دیوار به دیوارم تقسیم کنم. چه اهمیت دارد که زبان هم را نمی فهمیم . دلی که از بی کسی غمگین است هر کسی را می تواند تحمل کند. هیچ کس بد نیست . دلی که در او بی اویی مانده است برق هر نگاهی جانش را می خراشد  و هر لبخند دروغین و  مصلحت آمیزی دلش را به تپش می دارد.خوب دیگر چه می خواهم ! همین برایم کافی نیست؟ می خواهم چشم هایت را ببندی و این خط ها را نخوانی . اینها را برای آخرین اح م ق ی نوشته ام که دم از دلتنگی می زد!

 

نيست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟
من که مبهوت زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگويم سخن از شهد، که زهر است به کامم
واي از حيله رندان که بيفکنده نقابم

نيست غمخوار مرا در همه دنيا که بنازم
چه بگريم، چه بخندم، چه بميرم، چه بمانم

من و اين کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده‌ام و مهر ببايد به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پربسته چه سازم که پريدن نتوانم

گرچه ديری است خموشم، نرود نغمه ز يادم
زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

ياد آن روز گرامی که قفس را بشکافم
سر برون آرم از اين عزلت و مستانه بخوانم

 

+ نوشته شده در  2007/3/4ساعت 17:30  توسط هاتف  

اسلمت!

...ShiJie says:

and turbulence is created by god as well! and i am begining to believe god maybe exsist and i want to keep this belief

ShiJie says:

yes , we should have some belief in our heart

hatef says:

that is nice to hear you these words

ShiJie says:

on in this way can we know the value of life

ShiJie says:

only in this way

ShiJie says:

and i know more

ShiJie says:

and i know why you believe god

hatef says:

why !?

ShiJie says:

i can only feel than express

ShiJie says:

maybe later , and perphaps i haven't know that much

hatef says:

great keep this feeling in your heart . it helps you alot...

ShiJie says:

yes , i learnT a lot from ...

+ نوشته شده در  2007/3/3ساعت 20:45  توسط هاتف  

حلوای شب جمعه

یکی از کارهای مفرح و هیجان انگیزی که بعد از یک presentation سهل گیرانه پروژه CFD که ساعت ها و روزها برای گرفتن جواب درست و منطقی رویش تلاش کردید و در نهایت مصحح محترم کار شما را هم سنگ کار چینی ها قرار داده است و به همه نمره پاس داده است – حالا اصلا فرقی هم نمی کند که جواب ها و پلات های به دست آمده تان یک  order of magnitude از جوابهای اکسپریمنت و حل DNS بزرگتر باشد یا  نتایج معادله مدل سازی شده تان با جوابهای DNS کاملا هم خوانی داشته باشد و نمودار هایتان روی هم بیفتند – این است که آخر هفته سلانه سلانه راه میان دانشگاه تا Willeys بزرگ را در این سرمای کشنده پیاده بروید و هر از گاهی که بادی آمد و سوزش تا استخوانتان را نوازش داد زیر لب چیزی نثار هم گروهی راحت طلب خودتان که همیشه بار مسوولیت همه چیز را بر دوش شما انداخته و یا مصحح محترم درس مربوطه بکنید! هدف خرید یک بسته آرد و چند عدد تخم مرغ و مقداری مواد لازم دیگر برای پختن کیک! خرید مواد غذایی ناشناس من جمله آرد  از فروشگاههای بزرگ یکی از کارهای دشوار و طاقت فرساست که از عهده هر کسی بر نمی آید. بعد از سوال و جواب از فروشنده در مورد محل استقرار آرد که بیشتر به سبک پانتومیم سپری می شود محل آرد را پیدا می کنید و ...! آرد و تخم مرغ و یک چند ده کرون. و این همه چیزهایی است که در طول چند دقیقه آتی بین شما و صندوق دار رد و بدل می شود.

از آنجا که هم خانه ای محترم در کلیه امور فوق ایدی شما هستند و در هر کاری اظهار بزرگتری و سروری و چیره دستی می کنند و خودشان را در میان همه سرها یک سر و گردن بالاتر می بینند این Fun  بزرگ را از شما دریغ می کنند و خودشان زمام امور را بر عهده می گیرند. و جالب اینکه هیچ توصیه آشپزی ای را هم نمی پذیرند. خوب این طور می شود که بعد از یک شکست عشقی دیگر مجبور می شوید بروید روی صندلی تان بنشینید و صفه ویلاگتان را باز کنید و نظرات مشحون را دوباره بخوانید و ما بقی امور را به هم خانه ای محترم واگذار کنید و گه گاهی پیش خودتان فکر کنید نکند هیتلری چیزی هستید  و خودتان خبر ندارید.... یک چهل و پنج دقیقه ای که می گذرد و به دلتان صابون زده اید که یک کیک پف کرده و رنگ طلایی از داخل فر بیرون خواهد آمد که بوی گند روغن سوخته شما را به خودتان می آورد که باید چند دقیقه یک بار سری هم به داخل فر بزنید.  در فر را که باز می کنید با منظره خارق العاده ای مواجه می شوید. کیکی که قرار بود تولید شود این می شود که عکسش درذیل آمده است. حلوای قهوه با گوجه فرنگی اضافه! فاتحه مع الصلوات...رسپی پخت را می توانید از هم اتاقی محترم سوال کنید!

 

حلوای شب جمعه

 

پ.ن : البته یک دیدنی دیگر هم برایتان دارم! داشتم فکر می کردم مثلا اگر یک کسی طرح روی یک ری پورت درسی اش را در ایران این طوری بزند چه اتفاقی می افتد!؟

پ.ن۲: و البته این پی نوشت که بر حسب انگیزشی که جواد در من ایجاد کردم ( خوب من که اهل این حرف ها نیستم اصولا! ) :

 

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم                 چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم  غم غريبي و غربت چو بر نمي‌تابم               به شهر خود روم و شهريار خود باشم  ز محرمان سراپرده وصال شوم                   ز بندگان خداوندگار خود باشم  چو کار عمر نه پيداست باري آن اولي           که روز واقعه پيش نگار خود باشم  ز دست بخت گران خواب و کار بي‌سامان      گرم بود گله‌اي رازدار خود باشم  هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود             دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم  بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ           وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
+ نوشته شده در  2007/2/23ساعت 18:24  توسط هاتف   | 

Snow Accumulation

 

پ.ن: یادگار سیلی سرد زمستان است...

+ نوشته شده در  2007/2/21ساعت 20:45  توسط هاتف