مثنوی باز تو و درد دل خونی من پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان! به کجا می برد این خواب مرا که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست مرگ همسایه ی دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چار جهت پنجه پاییز افتاد او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
ماه در حوصله ی حوض دلش گم می شد تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
شعر از همهمه سینه او داشت خبر به درختان لب جاده نمی گفت: تبر!
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید اولین لایحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم و به این زندگی خط خطی ام معتادم!
چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد! سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد!
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند و در آغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم!
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء آب ابر سر را بفرستید به سجادهء آب
شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم؟! مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!
مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله! تشنگان! طالبِ فیضید اگر، بسم الله!
پ.ن: و ما هم چنان بر این منوال...