تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

چشم تنگ ها

به قول محسن بیچاره به نام تک مکانیک قلبهای عاشق!

این حادثه اخیر ویرجینیا تک گذشته از تمامی ابعاد مضرات بارش برای این یانکی ها و ترس و وحشتی که در بین دانشجو ها علی الخصوص غیر آمریکایی ها به وجود آورده یک منتجه خوب برای من داشت و اینکه تصمیم گرفتیم قید آمریکا را برای همیشه بزنیم! گذشته از تمام مصیبت های ویزا گرفتن و مالتیپل نبودن ویزا و دنگ و فنگ های اپلای کردن و امتحان GRE اش که کمر فیل را هم می شکند واقعیت اش این است که دوست ندارم در سرزمین غربت در حالی که با بالهای فرشتگان روی هوا پرواز می کنم حجله خودم را سر کوچه ببینم ! گذشته از اینها  یک حقیقت هم برایم مسجل شد که این چشم تنگ ها به علت همان بسته بودن زاویه دیدشان حقیقتا جهان بینی کوتاهی دارند و خیلی سریع دست به کارهای احمقانه و جنون آوری می زنند. اتفاقا همین چند وقت پیش بود که یکی از همین چشم تنگ های چالمرز را که حالی بسیار وخیم پیدا کرده بود و کارش به جاهای باریک کشیده بود با سلام و صلوات راهی کشورش کردند.

                                              

امروز یک اتفاق جالی هم رخ داد. یک دانشگاهی اپلای کرده بودیم در آلمان به نامTU Braunshweig برای پروژه فوق که اتفاقا دانشگاه بسیار خوبی در رشته سیالات و هوا فضاست و طبق رده بندی سایت DAADدانشگاه دوم آلمان در این رشته است.  امروز همین طور که نگاه می کردم به آمار بازدیدکنندگان دیدم یکی از همان دانشگاه ساعت یک و سی و هفت دقیقه بعدازظهر بعد از سرچ کردن اسم من وارد وبلاگ من شده و جالب اینجا بود که چند دقیقه بعدش هم پروژه ای را برایم تعریف کرده و برایم ای میل زده بود و آخر نامه اش از وبلاگ هم تمجید کرده بود! این را گفتم که مواظب نوشته هایتان باشید که این اجنبی مهربان بسیار کنجکاو و مو شکاف است و حواسش به همه جا هست. این است که اگر در رزومه تان زیر نام  Interest and activities اسمی از وبلاگ نویسی بردید اینها آن را هم پیدا می کنند و چه بسا بروند ترجمه کنند و بخوانند!

 

+ نوشته شده در  2007/4/18ساعت 22:1  توسط هاتف   | 

روحهای بزرگ

میل به ایستادن در کنار انسانهای تمامیت خواه لقمه بزرگی است که از گلوی کوچک هر کسی پایین نمی رود. داستان زندگی هر یک از این آدم ها می تواند محرکی برای روح های کوچک و اسیری باشد که دل گرمی و دل خوشی هاشان به چیزهای ساده و پیش پا افتاده و سطح پایین خلاصه می شود. اینها را حقیقتا بیشتر از هر کس برای خودم می نویسم که یادم نرود بزرگ بودن به اندیشه بزرگ داشتن است. اینها را بیشتر از هر کس برای خودم می نویسم که یادم نرود آدم های تاثیر گذار در این کره خاکی شاید بیشتر از یک صدم در صد موجودات دوپای روی زمین نباشند و مابقی ماشین هایی هستند ساکن و بی بازده که ساخته شده اند برای سرگرم کردن همدیگر! اینها را بیشتر از هر کسی برای خودم می نویسم نکند مبادا روزی سرگرمی مضحک و دل فریبی شوم برای دیگران!

در این میان داستان وحید تارخ بسیار پند آموز است. جوانی از دانشگاه شریف با معدلی میانه در پی بحرانی روحی ٬در گیر و دار جنگ قصد عزیمت می کند.  عدم موفقیت در گرفتن ریز نمره از دانشگاه شریف در آن سالها و مشکلات خروج از کشور سنگ های بزرگی برای روح بزرگش نبود چون تنها این جمله در نامه اش به دانشگاه windsor کفایت می کرد : " من می خواهم روزی استاد دانشگاه هاروارد شوم!". مابقی داستان زندگی علمی اش را می توانید اینجا پیدا کنید. همین قدر بدانید که در سن سی و چهار سالگی پس از گذراندن پله هایی چون واترلو ، ام آی تی ، AT&T Labs-Research ، راهی دانشگاه هاروارد شد و تکیه بر صندلی استادی در آنجا زد. space time block code from orthogonal design یکی از دهها موفقیت علمی بی نظیر اوست.

وحید تارخ

+ نوشته شده در  2007/4/16ساعت 19:28  توسط هاتف   | 

دل من سنگ شده است!

مثنوی باز تو و درد دل خونی من                      پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من

مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن                  مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن

شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت            مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت

مثنوی جان! به کجا می برد این خواب مرا          که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا

نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند                     دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند

دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من                 گریه می کرد کسی در حرم سنگی من

مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی                 از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی

دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست             عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست

دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید        دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید

مردم گم شده در خویش تکانی بخورید             از سر سفره ایمان زده نانی بخورید

سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد                        خویش را در نفسِ درد صدا باید زد

دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند            سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند

جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم          بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم

دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود      در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود

خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند               خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند

شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد            باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد

آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست       مرگ همسایه ی دیوار به دیوار شماست

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود                بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

بنویسید که باران به خیابان برخورد                  بنویسید که مردی به زمستان برخورد

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود         بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود

بنویسید که با چلچله ها الفت داشت               اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

بنویسید زبان داشت ولی لال نشد                  بنویسید که پوسید ولی کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت              بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد                   وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت                  گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت

وقتی از چار جهت پنجه پاییز افتاد                    او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت          گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت

بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق             لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق

برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد             هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد

ماه در حوصله ی حوض دلش گم می شد         تکه تکه دل او قسمت مردم می شد

شعر از همهمه سینه او داشت خبر                 به درختان لب جاده نمی گفت: تبر!

پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند                دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند

من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت           گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت

پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم             به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم

شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست         باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست

من به جمهوری آلاله ارادت دارم                       به درختان لب جاده محبت دارم

از زمانی که به حوای دلم سیب رسید              اولین لایحه عشق به تصویب رسید

روی هم رفته من از سمت خدا افتادم               و به این زندگی خط خطی ام معتادم!

چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم              از دهان گس دیوار به روزن نرسیم

پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست              زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست

زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است                سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است

خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود             کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد!             سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد!

دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد               بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد

دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم                 بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم

حوریان بر سر سجاده شرابم دادند                   و در آغوشِ پریشانی من افتادند

من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم                  و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم

دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی                  سجده می برد سری در ملکوت ابدی

پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم                 هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم

هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت        چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت

دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر                   گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر

حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد           به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد

من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم               آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم!

گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد                  چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد

نور در ساقه سرشار درختان جاریست             پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست

عطش لاله فروریخته در بادهء آب                     ابر سر را بفرستید به سجادهء آب

شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد                صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد

دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود            شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود

خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم؟!          مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!

مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم                  توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم

خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم         چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست      مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست

چارده پنجره باز است ، بگو ای والله!               تشنگان! طالبِ فیضید اگر، بسم الله!

 

پ.ن: و ما هم چنان بر این منوال...

+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 11:9  توسط هاتف  

ما هم...

ما هم به هم چنین...

+ نوشته شده در  2007/4/4ساعت 20:19  توسط هاتف  

هزینه نپردازید

واقعیت این است که قول داده بودم خودم را درگیر مسائلی که دیگر به من و شما ( خواننده های وبلاگ ) مربوط نمی شود نکنم و به بیان ساده تر پا در کفش بزرگتر ها فرو نکنم و حوضه فعالیت ام را در بیان خاطرات و شعر گفتن و شعر شنیدن محصور کنم. و اصولا دیگر از سن و سال ما هم گذشته است که بخواهیم خونمان را با این چیزهای پیش پا افتاده کثیف کنیم و گذشته از اینها دل مشغولی هایمان هم دیگر رنگ دل مشغولی های گذشته را ندارد و انگاری طرز فکرهایمان هم چند درجه ای نسبت به قدیم ها تغییرکرده است. ولی یک دردی هست که گاهی باعث می شود قولمان را بشکنیم و حرفهایی بزنیم که گاهی پایمان را از گلیممان درازتر بکند و حوصله بزرگترها را به سر بیاورد. روده درازی نکنم...

داستان از آنجا شروع می شود که نیروهای دریایی سلطنتی انگلیس چند سانتی متر و یا چند متر و یا چند کیلومتر که زیاد هم فرقی نمی کند به آبهای کشورمان وارد شده اند ( و به قول ثانی نشده اند! ) و یک سری از انسانهای تندرو با قایق هایی تندرو تر بر آنها وارد شده محاصره شان کرده و دستشان را از خاک پاک ایران کوتاه کرده اند و بعد تصاویری از آنها در شبکه های ماهواره ای ایرانی عرب زبان! پخش شده است که آنها را در حال غذا خوردن روی زمین ! نشان می داده و یا نامه هایی از زن انگلیسی منتشر شده فاجعه آمیز " که خصوصا این دومی نهایت پستی  است " و " نمایانگر عدم پایبندی به انسانیت در بین بالاترین مقامات حکومتی است که ادعای نجات بشریت و اخلاقشان..."

فرض را بر این می گذاریم که اصولا تعدی در کار نبوده است و سخن پراکنی ها و نقشه های مخابراتی و جنجالهای غربی ها همه راست باشد و قایق مذکور در آبهای زیبای عراق بوده و انگلیسیهای محترم در حال آفتاب گیری بوده اند و بعد ما می مانیم و اعترافات جاشوهای گارد رویال انگلیس ،وفا دارترین نیروی انگلستان ! اعتراف گیری به زور و وعده و وعید و ارعاب و داستانهایی از این دست لطیفه های ساده لوحانه و مضحکی است که هیچ عقل سلیمی باور نمی کند. پس فرض تعدی به ایران مسلم و بارز است. حالا بحث دوم اینجا مطرح می شود که این تعدی به مرزها تا چه حد اهمیت دارد و آیا اهمیت اش تا آن حد هست که در " نهایت هزینه بزرگی به کل ایرانی ها " وارد شود؟ اهمیت قضیه درست مثل اهمیت داستان کسی است که هر شب از روی دیوار خانه شما بالا بیاید و چند دقیقه ای روی دیوار خانه شما بی آنکه حرکت اضافه دیگری بکند ( یا نکند که در اصل ماجرا خللی وارد نخواهد شد ) قدم بزند و بعد در کمال آرامش سوت بلبلی زنان از روی دیوار پایین بیاید و راهش را بکشد و برود بی آنکه شما حرکتی از خودتان نشان داده باشید.

دوستان حقیقت اش این است که اگر می خواهید هزینه بزرگی متحمل نشوید یک راه اساسی و منحصر به فرد و عملی وجود دارد . کمرتان را خم کنید زانوهایتان را روی زمین بگذارید، طوری که شبیه چارپایی استری چیزی شوید و آنقدر گنجایشتان را بالا ببرید که بارهای سنگین برایتان گران نیفتد و هر از گاهی صدای آن حیوان زحمت کش را از خودتان ساطع کنید که خیال اجنبی از بابت شما آسوده باشد و بعد با خیال راحت به زندگی بی هزینه تان ادامه بدهید. اما قول بدهید که دیگر  با دیدن فیلم های تاریخی مانند سیصد رگ غیرتتان باد نکند!

این پست که توسظ آقا رضا نوشته شده است را اکیدا توصیه می کنم بخوانید. به ظن من خیلی خوب و جامع نوشته شده است.

 
+ نوشته شده در  2007/3/31ساعت 10:15  توسط هاتف   | 

خوش به حال روزگار

"بوی باران ٬ بوی سبزه٬ بوی خاک 

شاخه های شسته ٬ باران خورده پاک       آسمانی ابری و ابری سپید   برگ های سبز بید   عطر نرگس ٬ رقص باد    

  نغمه شوق پرستوهای شاد    خلوت گرم کبوترهای مست      نرم نرمک می رسد اینک بهار 

خوش به حال روزگار   

  خوش به حال چشمه ها و دشت ها  خوش به حال دانه ها و سبزه ها 

خوش به حال غنچه های نیمه باز   خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز      

   خوش به حال جام لبریز از شراب      خوش به حال آفتاب   

 خوش به حال روزگار"    

خوش به حال باد رقصان در هوای برگها    خوش به حال چه چه گرم قناری در فضای مرغزار   خوش به حال کودک آرا..م خفته

 در میان لاله ها    خوش به حال سبز سرو قد کشیده در میان آسمان

   خوش به حال روزگار... 

 خوش به حال بستر گرمی که می خندد به جفت    گرم خفته در میان دست های بی ریا      

شاد و خندان عاری از هر درد و غم    وصل و هجران درد و درمان ٬ناله ها    خوش به حال بستر گرمی که می خندد به جفت 

 خوش به حال روزگار  

 خوش به حال قطره وامانده از دریای ابر     غلت غلتان نرم نرمان در میان آسمان     

خوش به حال رنگهای بی بدیل ٬ قوس باران خورده بی انتها  

 خوش به حال روزگار ...

 شاعران معاصر!

           خوش به حال روزگار

 پ.ن:
اصولا من معتقدم انگلستان٬ نقطه خوبی در این کره زمین نیست! این دماغ تیزهای لفظ قلم  با آن چشم های زیاده از حد روشن شان خیلی وقت است مزاحم بشریت شده اند! امروز نامه ای از همین دماغ تیزها رسید که یکی از قوانین دانشگاههای انگلیس برای گرفتن فاند این است که باید سه سال تبعه انگلستان باشی و مطابق رزومه ات تعلق گرفتن فاند به جنابعالی که من باشم مخالف رگیولیشن های دانشگاه است! بی چاره خبر نداشت که ۱۵ برگ برنده که از قضا یکی از آنها بی بی دل است دست ماست! با گردنی افراخته و نفسی مطمئن جوابش نمودیم که ایرانی هستیم و یک ضرب الاجل ۲۴ ساعته برایش مقرر نمودیم که مقررات دانشگاهایشان را مطابق نظر ما اصلاح کنند وگرنه ما هم طبق خواسته دوستان که امروز بساطی به پا کرده بودند در تهران دیدنی٬ جاشوهاشان را اگزه کیوت خواهیم نمود!

پ.ن ۲: به قول دایی جان ...!

+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 15:35  توسط هاتف   | 

بخوان تا رستگار شوی!

 در راستای سلسله بحث های مقایسه ای ٬ یکی از تفاوت های اساسی اینجا با دانشگاههای ایران که همیشه ذکر آن را کرده ام این است که دانشجو اینجا برای خودش ارج و قربی دارد و احترامی برایش قایل اند و حداقل اش این است که فلان دفتر دستکی جایی که می رود مثل آدم جوابش را می دهند و حواله اش نمی کنند به فلان کسک و بهمان خرک و جواب سر بالایش نمی دهند و درست توی صورتش نگاه می کنند و جوابش را می دهند و مثل این کارکنان آموزش علم و صنعت نیستند که برای انجام دادن وظیفه شان منت سرت بگذارند و لازم نیست کلی نازشان را  بکشی که چه فلان نمره ات را وارد سایت آموزش کنند .... آی که داغ دلم تازه شد و دوباره یاد روزهایی که دنبال نمره مهارت های زندگی می دویدم از آن سر دانشگاه به این سر دانشگاه  افتادم ...قصه از آنجا آغاز می شد که مدت مدیدی از آخرین دفاعیات دوران لیسانس ات می گذشت و هنوز فارغ التحصیلی ات اعلام نشده بود این بود که باید کمر همت می بستی و  می رفتی خودت تحقیق کنی فلان استاد نمره ات را در فلان تاریخ آیا فرستاده است به آموزش کل یا مستقیم فرستاده است آموزش دانشکده و آموزش دانشکده نامه ات را لای کاغذ پاره ها آیا گم کرده است یا نه یا مثلا فلان آبدارچی نامه رسان چه بلایی سر نمره ات بین راه عریض و طویل دانشکده تا آموزش کل آورده است و  بعد از همه این تحقیقات که نهایت امر متوجه می شدی نامه ات به هر دلیلی اعم از دلایل دنیوی یا متافیزیکی گم شده است و هیچ کس هم مسوولیت گم شدن اش را بر گردن نمی گیرد و تقصیر کار را بر گردن دیگری می اندازد و خود را بدهکار عالم و آدم می دیدی ...آخر الامر می گفتی گور بابای این چهار سال و اندی که اینجا درس خوانده ای و برای خودت آبرویی خریده ای. این می شد که خودت همه تقصیرها را بر گردن می گرفتی و توسنی می کردی و چه نادان منم بر لب جاری می ساختی و در جلوی همه کارکنان دانشکده سه بار" غلط کردم ٬توسنی کردم ٬جهالت کردم" بر زبان جاری می ساختی و دوباره نمره ات را می رفتی از استاد محترم تقاضا مندانه و با گردنی شکسته درخواست می کردی و اینکه آیا استاد را پیدا می کردی یا نه بماند... خلاصه اگر موفق می شدی با همه این مشقات نمره را از فلان دانشکده به آموزش کل برسانی تازه بد بختی و مصیبت ات شروع میشد... سرور دانشکده خراب شده است و سیستم وارد کردن نمره ها کامپیوتری شده است و زمان می برد تا این سیستم جا بیفتد و امروز خانم فلانی مادر شوهرش زایمان کرده است و خانم بهمانی دایی خواهر شوهرش فوت کرده است و تشریف ندارند و برو فردا بیا و فردا برو پس فردا بیا و ... بیا و برو ..و در طول همه این روزها چه نصایح از ممدی و اصغری می شنیدی که رگ خواب اکبری این سویه است و اگر می خواهی جعفری کارت را راه بندازد این کار را بکن و بهمان کار را نکن... . یک هو می دیدی که دو ماه گذشته و نه تنها کارت راه نیفتاده که اعصابت خورد و خاک شیر شده و به بعد به پشت سرت که نگاه  می کردی می دیدی چه خفت ها و خواری ها ندیده ای و چه قربانت شوم ها و چاکرت شوم ها که نگفتی که چه ... که فلان آدم تن لش مسوولیت ناپذیر وظیفه ای که دارد را درست انجام نداده و یا فلان آدم کج خلق عقده ای که دو کلاس سواد دارد و نمی تواند آدم بالاتر از خودش را که پشت میز و نیمکتی نشسته و کتابی زیر بغل زده و خاک تخته ای خورده ببیند چه رسد به اینکه حالا بیاید و از او طلب حق اش را بکند و دستوری بدهد و درخواستی کند . کافی است اندکی از موضعی حتی برابر به سمت اش بروی طوری می شودکه با تو لج می کند و کارت را یک دو سه هفته ای به عقب می اندازد . آن وقت است که لب به پشیمانی می گزی و غلط کردم ها بر زبان جاری می سازی....  و همه مصایب یک طرف و این یک طرف که بالفرض اگر آدم با پدر مادر دار و اصیل حلال و حرام دان با کلاسی هم پیدا می شد و می خواست وظیفه اش را انجام دهد ٬این سیستم  خر مآبانه آنچنان در هم تابیده بود که دستش را از هفت جا قطع می کرد که غلط کرده ای که می خواهی کار فلانی را راه بندازی ... چشمش کور می خواست دانشجو نشود! و تمام این قصه ها آنجا دردناکتر می شود که رییس بخشی که القضا خودش استاد فلان دانشکده است و روزی خودش کسی بوده شبیه تو خودش را در مقام پاسخ گویی به تو نمی بیند و در کمال وقاحت رو می کند و به تو می گوید " در مقامی نیستی که به تو پاسخ بگویم!" *می دانم برادر تو در آخرت هم جواب خدا را نمی دهی چه به رسد به دانشجوی خرده پا!

و همه این چیز های بی ربط را گفتم که این داستان بیل پیر و شیخ مکتب خانه چالمرز را برایتان بگویم. اینجا در راستای همین احترام گذاردن به نظر دانشجو یک هیئت نظر خواهی همان اول کوارتر به تمنا و خواهش استاد  معمولا به این ترتیب تشکیل می شود: استاد وارد کلاس می شود و هنوز ب بسم الله را نگفته می گوید دو نفر داوطلب می خواهم و تو را قسم به ارواح پاک شهدای جنگ جهانی اول سوئد دو نفر بیاید این سمت خطیر را بر عهده بگیرد و سه نهار مجانی هم در خدمت من باشد و بعد از تمام این منت کشی ها دو نفر با هزار ناز و کرشمه طوری دستشان را به عنوان والنتیر بالا می برند که گویی می خواهند در نبرد حق علیه باطل با مزدوران خارجی پیکار کنند! بیچاره استاد! خلاصه دو نفر به هر زحمتی هست  انتخاب می شوند و طی یک حرکت دنباله دار نظرات دانشجو ها در طول کوارتر از طریق این لینک های ارتباطی به گوش استاد می رسد و در آخر کار هم فرم های نظر خواهی -چیزی شبیه فرم هایی که در ایران داشتیم و نتایج اش معلوم نبود در کدام آخوری دخیره میشد- توسط این گروه دو نفره تنظیم می شود و مابقی ماجرا... القصه این کوارتر در راستای ایجاد حسن هم جواری و برقراری ارتباط با بیل این شیخ فرزانه رفتیم و شدیم یکی از اعضای این گروه و جلسه دوم از سوم بود که بحث امتحان پیش کشیده شد که چه نوع امتحانی مقرر شده است برای این درس که ترکیبی از امتحان کتبی و شفاهی به صورت - ببر به خانه- یا همان تیک هوم باشد و  زمان امتحان شفاهی مقرر شد که دو هفته پس از شروع کوارتر چهارم باشد و چه بحث ها و مجادله ها که بالا گرفت و هرچه کوشیدم این را لغو کنم و این درد عظمی را که قرار بود تا دو هفته به داخل کوارتر چهارم سرایت کند ملغی کنم و لا اقل کاهش دهم نشد که نشد و دلیل و برهنه این بود که لول آو دیفیکالتی آو دیس تیک هوم اگزم ایز ده سیم از ده ریتن وان و  دنت ووری... و از این حرفها ... خلاصه گذشت که تا سه هفته پیش سوالها روی اینترنت رفت و چهل و یک سوالی که حضرت فیلی می طلبید برای حل کردن اش و مقالاتی که پشت بندش آمده بود و باید می خواندی... میلی نمودیم به پیر فرزانه و گفتیم نشان به آن نشان که گفته بودی لول آو دیفیکالتی ایز ده سیم... خدایت لعنت کناد... یازده و نیم دیشب جواب داده اند که در راستای محک زدن شما از طرف من برای گرفتن پروژه پایانی شما سو فار فیل شده اید و از این دی دو نقطه هم جلویش گذاشته بودند. پیرمرد از سنش خجالت نمی کشد به کوچکتر از خودش دهن کجی می کند.

همه اینها علاوه بر ذکر مصیبتی که در ایام شباب در آن باغ تفریحاتی عشق و شهوت - همان علم و صنعت- بر خرچنگ زاده رفت -و نه تنها عشقی و شهوتی در آن دیوان سالارخانه مکانیک نصیبمان نشد که جز درد و رنج و فلاکت چیزی به بار نیاورد- و ذکر اهمیت دانشجو در ممالک غربی شیوه جدیدی از روده درازی های بی سرانجام بود که خواننده را برای مدت مدیدی از خواندن دست نوشته هایم سیراب کند! باشد که شیوه های نوین نوشتن را گاه گاهی از من بیاموزید!

 * : رجوع شود نشریه صبح امروز دانشگاه علم و صنعت شماره ۱۶۶

+ نوشته شده در  2007/3/24ساعت 0:57  توسط هاتف   |