حالا که به عقب باز می گردم و خاطرات را ورق می زنم می بینم دل کندن از بعضی از اینها کار سختی شده است. راست می گوید. روزها و شبهای زیادی را با هم گذراندیم در آن اتاق های دانشکده که گاهی آدم ها می آمدند و می رفتند وآیا کلاسی برگزار می شد یا نمی شد واگر می شد باید کوله بارت را بر دوش می انداختی و اتاقی دیگر بر می گزیدی. اهل جدل و مباحثه بود. عمیق و تیزهوش. اما کمی کند. پا به پای من نمی توانست بیاید اما در همان حدی که می رفت عمیق تر و موشکاف تر بود. حاضر جواب اما مهربان و دوست داشتنی... دلم برای دوستان هندی ام تنگ خواهد شد.

گنجشک لالا... سنجاب لالا...آمد دوباره مهتاب
لالا... لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....
گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه گل زود خوابید مثل همیشه قورباغه ساکت خوابیده بیشه
لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....
جنگل لالا لالا برکه لا لالا... شب برهمه خوش تا صبح فردا شب بر همه خوش تا صبح فردا
لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....لالا لالا لالایی... لا لا لالایی....
لا لا لالایی...
+ نوشته شده در
2007/5/20ساعت 23:28  توسط هاتف
صبح کله سحر یعنی چیزی حدود چهار و نیم صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار می شوید. آبیشک هم کلاسی هندی تان با لهجه ای مخصوص دوستان بنگلور سعی می کند چیزی را حالی تان بکند. فور فیفتی ، فور فورتی فایو! هر چه هست اکی اکی می کنید و به خدای بزرگ می سپاریدش. بنابر قرار وضع شده تنها ده دقیقه وقت دارید تا تمامی چیزهای مورد نیاز را در کوله پشتی تان بریزید و از خانه بیرون بزنید. ساعت چهار و سی و نه دقیقه است که سعی می کنید آخرین قطرات چای را که حدس می زنید آخربن ذخبره غذایی تان در آن روز باشد با اشتیاق به پایین دهید. ساعت چهار و چهل دقیقه با کوله باری از امید از اتاق بیرون می زنید. آفتاب آنچنان می تابد که انگار هشت صبح است. شانزده می ماه است و هنوز باد سرد از جانب خوارزم وزان...خوبی قضیه به این است که امروز انگار آفتاب قرار باریدن دارد. ساعت چهار و پنجاه دقیقه و آبیشک هنوز از در ساختمان بیرون نزده است و شما که کردیت موبایلتان مثل همیشه زیر یک کرون است نمی توانید با او تماس بگیرید. ساعت چهار و پنجاه و یک و بالاخره آبیشک ظاهر می شود.
Didn’t we arrange the time for 4 40?
- No, I told you 5 mins to 5!
از قضا چهار پنج دقیقه هم بدهکار شدید. راهی می شوید. مقصد چهارصد و اندی کیلومتر آن سو تر. استکهلم. مقتضیات زندگی گاهی هجرت های پی در پی را ایجاب می کند. خوب این است که خود را آرام و بی صدا در جریان سرنوشت رها می کنید تا شما را با خود به هر کجا که می خواهد ببرد. حال چه فرق می کند که شهری با کمتر از سی صد هزار نفر جمعیت در آلمان غربی باشد یا شهری میلیونی در آمریکای شمالی؟ مهم این است که چرخ زندگی تان هموار تر بچرخد و شاید ظرف خالی علمی تان هم همزمان کمی پر شود. دانشگاه صنعتی Braunschweig. کسی چه می داند.
قطار ساعت پنج و پنجاه دقیقه حرکت می کند. صدای تلق و تولوق ریلها به گوش نمی رسد و نیمی از صندلی های قطار هم خالی است و همان صندلی ها پر هم سرنشینانی خوابیده تخت دارد. فقط یک سیاه آن ردیف جلو با آن لهجه غریب آفریقایی دارد چیزهایی را گویا به انگلیسی بلغور می کند و خواب شما را آشفته...نمی دانم چه اصراری دارند بعضی از این قومیت ها به زبان انگلیسی صحبت کنند... مناظر اطراف آن چنان بدیع و شگفت اند که خواب از سرتان به کلی می پرد. جنگلهای کاج در هم و گاهی هم که خبری از درخت نیست دریاچه ای به وسعت یک زمین فوتبال و شاید هم کمی بزرگتر ، و دوباره درخت های همیشه سبز کاج و گه گاه درختان تازه سبز شده بلند بالا در میان و دوباره دریاچه و دوباره درخت... و هر چند ده کیلومتر یک بار خانه ای در آن دور دست که انگار یک دو سه اسبی بی خیال از آنچه در دنیا می گذرد ، آرام و صبور دارند زندگی شان را می کنند.
ساعت نه و چند دقیقه. اینجا استکهلم پایتخت زیبارویان یخی. شهری با آسمانی آبی و ساختمانهای بلند و خیابانهای نه چندان عریض و ماشین های درهم رفته و بوق های هر از گاه که خاطرات تهران را برای شما زنده می کند. بعد از گذشت ده ماه و اندی دیدن صحنه هایی از این دست بسیار مسرت بخش است! با خرید اولین بلیت اتوبوس که بیست و شش کرون ناقابل برایتان آب می خورد متوجه می شوید در یکی از گرانترین شهرهای دنیا ایستاده اید.
پس ترجیح می دهید مسیر ایستگاه بعدی تا سفارت را پیاده طی طریق کنید.
سفارت آلمان در استکهلم- خبری از ازدحام و شلوغی جلوی سفارت های خارجی در تهران نیست. آرام و مطمئن وارد می شوید.بعد از ده دقیقه نوبت شما می رسد. خبر بد اینکه طبق معمول عکس های ازپیش آماده شده مورد قبول نیستند. صد و شصت و نه کرون دیگر برای چهار قطعه عکس از عالیجناب سیاه پوش!... زندگی خرج دارد...
کار به خوبی پیش رفت. برای برگشت به سنترال استیشن باز می گردید. چهار شنبه است و پنج شنبه گویا تعطیلی مذهبی در کشور سوید! بین التعطیلین روز جمعه هم گویا چیز غریبی نیست. بنارباین فکر پیدا کردن بلیت قطار را از ذهنتان بیرون می کنید. امیدوار از اینکه آبیشک همراهتان است باجه های فروش بلیت را یکی پس از دیگری زیر و رو می کنید. نهایتا بلیت اتوبوس برای ساعت دو و ده دقیه و یک ساعت و چندین دقیقه که با فراغ بال می توان نشست و غذای آورده از خانه را سرد سرد خورد! خوبی اش این است که خبری از گوشت نیست و می توانید با همراه وجی ترینتان هم سفره شوید و در عین حال با یک حقوقدان و استاد دانشگاه سویدی که از قضا از نحوه انگلیسی صحبت کردن یک ایرانی بسیار Impressed شده است دل بدهید و قلوه بگیرید و به خانه اش در اپسالا دعوت شوید. به خیالش ایرانی ها چغندر اند. شاید هم تا به حال هر چه دیده چیزی در این حد بوده اند... ایرانی های اینجا... بگذریم! انسان منحصر به فردی است برای خودش در میان این جماعت یخ زده.
{قصه طولانی شد و نوبت خرید من... به سه نقطه ها اکتفا کنید}.... و ساعت نه و پنجاه دقیقه... اینجا یوته بوری و خورشید آن چنان می تابد که انگار هشت صبح است.

+ نوشته شده در
2007/5/18ساعت 16:34  توسط هاتف
|
قاعده عجیبی است قاعده نسبت زیبایی های اینجا با حال و احوال این روزها ی من. این روزها شاید این خطه از زمین زیباترین تکه از کره خاکی باشد. باورش سخت است وقتی آسمان یکباره از یک سو مورد هجمه وحشی ابرهای تیره قرار می گیرد و یک باره در چشم بر هم زدنی آسمان و زمین می شود یک پارچه آب خالص. سخت است باور قرمزی لاله های سر برآورده از دل خاک. زیبایی شگفت انگیزی دارند برگ های سبز تازه برون آمده از آن درخت تنومند قد برافراشته میان کوچه معطر از بوی گل یاس خوابیده روی دیوار ویلای همسایه. برگهای قرمز و گلهای سفید لابلای آن درخت روبروی اتاق خارق العاده است. می دانم... می دانم که باورش سخت است می دانم... اما دل من این روزها سخت هوای همان آفتاب داغ افتاده پهن ، روی آسفالت روبروی سوله را کرده است. می دانی که کجا را می گویم؟
آخر این هفته ای که گذشت مهمانی بود داخل دانشکده که برای آخرین بار دانشجوهای گروه توربولانس همدیگر را در محیطی ظاهرا دوستانه زیارت کنند! و این دم آخر که هر کس به سوی کعبه خودش روان است و غالبا که نه همگی جز یک یا دو نفر چالمرز را به مقصد دیگری ترک می کنند ، نقلی شده باشد از خانه و کاشانه و شهر دیاری که هر کس از آن آمده است. این بود که هر کس در حد خودش چند اسلایدی از شهر و زادگاهش آورده بود. مراسم جالب و در عین حال اضطراب آوری بود. بیل بود و گونار و دانشجوهای دکترا و بچه های گروه و این برای اولین بار در عمرم بود که تا این حد برای یک پرزنتیشن مشوش بودم. یک دوجین فرانسوی و دو چینی و دو هندی و یک ایرانی و سویدی های کلاس که باز مثل همیشه مستمع آزاد بودند و این بار هم به خودشان زحمت نداده بودند و چیزی آماده نکرده بودند. بگذریم از این که همین دو هندی سر نقشه کشورشان بحثشان بالا گرفت و گویا یکی کشمیر را مال آن ور می دانست ویکی مال این ور و یک فرانسوی و آلمانی سر یک تکه از خاک فرانسه نقلشان آتشین شد و ما هم سر این تاج محل که این هندی های بی ناموس به روی خودشان نمی آوردند که یک ایرانی آنرا ساخته است گرد و خاکی به پا کردیم... اما در کل شب خاطره انگیزی بود. نقل روزهای آخر نقل داستان کسالت باری است که هر چه به آخر داستان نزدیک تر می شود خواب شنونده سنگین تر نمی شود که نمی شود!
پ.ن : پرزنتیشن ام در مورد ایران را از این دو جا ببینید:Iran the land of peace & Love1
Iran land of Peace & love2

+ نوشته شده در
2007/5/13ساعت 18:46  توسط هاتف
|
در سردر کاروانسرايی
تصوير زنی به گچ کشيدند
ارباب عمائم اين خبر را
از مخبر صادقي شنيدند
گفتند که واشريعتا خلق
روي زن بی نقاب ديدند
آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند
ايمان و امان به سرعت برق
مي رفت که مؤمنين رسيدند
اين آب آورد آن يکي خاک
يک پيچه ز گِل بر او بريدند
ناموس به باد رفته اي را
با يک دو سه مشت گِل خريدند
چون شرع نبي ازين خطر جَست
رفتند و به خانه آرميدند
غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده مي جهيدند
بي پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند
لبهای قشنگ خوشگلش را
مانند نبات مي مکيدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند
درهای بهشت بسته مي شد
مردم همه می جهنميدند
مي گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند
طير از وکرات و وحش از حجر
انجم ز سپهر می رميدند
اين است که پيش خالق و خلق
....
.
خاطرات ملوانان....
پ.ن:
امروز زنگ زدم یک خراب شده ای که بپرسم آن علم کده شما بیمه درمانی مرا تقبل می کند که این سفارت مکرمه و معظمه شما دست از سری که میرود در عنفوان جوانی به تاسی بگراید بر دارد؟ می گوید ما به صورت نرمال کسی را بیمه نمی کنیم... کسی هم به صورت نرمال اینجا نیازی به بیمه ندارد... به صورت نرمال هم سفارت از کسی بیمه درمانی نمی خواهد... راستی گفتی آی رنی هستی؟ خوب راستش گاهی برای عربها مشکلاتی وجود دارد! بهتر است از کشور خودت.... بوق...بوق! ۵ دقیقه مکالمه مجانی ام با اینترنت کال تمام شد!
+ نوشته شده در
2007/5/5ساعت 18:10  توسط هاتف
گاهی با خودت می نشینی ساعت ها کلنجار می روی ، چیزی می نویسی و دوباره خط می زنی و باز دوباره قلم به دست می گیری و چند خطی سیاه می کنی و باز خط اش می زنی و باز فکرمی کنی سکوت راه بهتری است. دوباره خودت را بالا پایین می کنی و می بینی نمی توانی سکوت کنی. و باز دوباره می نشینی زوایای عقلت را بررسی می کنی که تو را چه به این کارها و این قصه ها . تو که فرسنگ ها از آن خراب آبادی که اسمش توی شناسنامه ات رفته و هر کجا که می روی با افتخار نامش را می آوری دوری. اصلا تو را چه به این حرفها و قصیده های طولانی که طاقتش از حوصله جمع خارج است. به خودت می گویی تو اگر همین دامن نیمه خودت را سفت بچسبی و تر نکنی شاهکار کرده ای غم دامن و تنبان دیگران را خوردن پیش کش ات. و باز می نشینی فکر می کنی و به خودت می گویی مگر تو همان نیستی که هر جا می روی آن مایع نشاط به قول خودشان را آن چنان با اکراه از نظر می گذرانی که انگار هفت جد و آبادت باز می گردد به سلمان فارسی آن زاده پاک اهورایی مردی از دیار پاکان و هیچ کس نداند خودت بهتر از همه می دانی داستان های نا گفته خودت را. با خودت می گویی مگر تو همان نیستی که خودت را مسلمان می خوانی و کوس مسلمان بودنت گوش هفت اقلیم را کر کرده است. مگر تو همان نیستی که بالای برگه امتحانت نوشتی به نام خدا و بارها و بارها از همین تک جمله ساده در این سرزمین سکولار دفاع کردی و مرز اعتقادات را خواستی گسترش دهی. و باز کوتاه نیامدی و دوباره بالای برگه ات این بار بسم رب الشهدا و الصدیقین را ترجمه کردی و حتی به این بسنده نکردی و من الله التوفیق پای برگه ات کاشتی. چه طور شده است حالا زبان بر دهان گرفته ای. چه طور شده است سکوت را نرجیح داده ای و غم نان برایت شده است غم عالم. چه شده است که دیگر بعضی دردها دیگر برایت درد نیست. آه که چه قدر زجر آور است دیدن و سکوت کردن. آه که چه قدر زجر آور است شنیدن و خاموش ماندن. آه که چقدر زجر آور است غم نان را کشیدن و باز غم نان را کشیدن!
چه داری بگویی به این ملتی که خدانشناس و بی دین و بی هویت و زیر بته ای خطابشان کرده بودی؟ چه داری پاسخ بگویی به این هایی که اسلام را برایشان معنا کرده بودی؟ چه داری پاسخ دهی آن هنگام که با تیر تند نگاهشان تو را مورد شماتت قرار می دهند؟ این بود اسلامی که از آن دم می زدی؟ این است آن چیزی که بدان می بالیدی؟ چه داری پاسخ دهی در برابر تصاویری که تیر ایمانت را نشانه رفته است و هر آن گزنده تر و تلخ تر تا اعماق روحت نفوذ می کند؟
چه می گویید؟ حرف حسابتان چیست؟ این است آن اسلامی که به زور قداره کش می خواهد میان مردم رخنه کند؟ این است آن آیین مهر پرور و دوست داشتنی که امروز این گونه به جان نوامیس مردم افتاده است؟ این گونه می خواستید از جان و ناموس مردم مراقبت کنید؟ این گونه می خواستید صدای حی علی الصلوه بلال را در آفاق طنین انداز کنید؟ آخر شما چه فایده دارید جز اینکه با این رفتارهای سبک عقلانه تان باعث می شوید هر دختر معصومی خود را در مقام یک ر وس پ ی و فاح شه ببیند؟ این است آن سنت حسنه تان که به خرج حیثت و آبروی خواهران و کودکان مردم می خواهید قالب اش کنید به خلق الله؟ آخر مشکلتان چیست که حتی این قدر عقل تان نمی رسد که آن هنگام که آن زن چادری دست دخترک را می کشد و به زور گوشه تاریک خانه ای جایی می اندازد که چه پدرش بیاید سند بگذارد دخترش را از آن هلف دانی بیرون بکشد و بعد تعهد بدهد که دخترش دیگر بد حجابی نمی کند ، آن دختر حجابش را که هیچ بند تنبانش را هم از روی کینه و عداوتی که در دلش کاشتید دیگر حفظ نخواهد کرد...
می بینید آقایان می بینید حضرات می بینید شیوخ آرام خفته در کنج خانه های گرم تان... می بینید اسلام این ندای پاک آسمانی این رویه مردان نیک این صدای پاک محمدی این سیمای معصوم فاطمی این عدالت خاسته از سکوت علی چه طور آرام و خاموش اما تلخ جان می دهد؟
+ نوشته شده در
2007/5/1ساعت 19:50  توسط هاتف
|
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آّب در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسأله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسأله هاست
پ.ن: به قول سید:
" شاعری در چنته هیچ نداشت
بوستان طبعش
جز کدو تنبل و کاهو و کلم پیچ نداشت!
روح بی معرفتش لق می زد
اهل فن می گفتند :
مهره شخصیتش پیچ نداشت!"
+ نوشته شده در
2007/4/28ساعت 22:46  توسط هاتف
موقعیت جالبی است... بعد از آن همه بگیر ببندهای قبل از آمدنم که خوب یادم هست چه طور دغدغه روزها و شب هایم شده بود حالا در موقعیتی قرار گرفته ام که موقعیت ها را حتی ری جکت می کنم! خوبی اینجا این است که ضرب المثل مال خوب روی زمین نمی ماند مصداقی واقعی دارد... این است که روزی دو سه تماس از اقصی نقاط به دفتر خرچنگ زاده می شود. اول که به نام مصاحبه زنگ می زنند و بعد که می بینند زیاد تحویلشان نمی گیریم و اصولا متوجه می شوند که در انگلیسی صحبت کردن هم نمی توانند پا به پای ما بیایند از آن بالا کمی پایین می آیند و خاشعانه تر صحبت می کنند. تا به حال یک جاب اپورچونیتی در ولوو کار! دو پی اچ دی پوزیشن در سوید و فرانسه و یک تز نظامی در دانشگاه نظامی مونیخ را به دلایل خاص ری جکت کردیم!( البته قول نمی دهیم اگر یک تز نظامی در ناسا برایمان در آینده نزدیک تعریف شود آن را هم ری جکت کنیم!) از این رییس دانشکده مان هم زیاد خوشمان نمی آید یک تز بایو مکانیکی به ریش نداشته مان بسته است و ما فعلا دستش را در پوست گردو گذاشته ایم! شاید دخل آن را هم دو شنبه آوردیم. تا ببینیم کی دوباره نوبت التماس درخواست هایمان به درگاه اساتید بزرگ می رسد!
+ نوشته شده در
2007/4/26ساعت 22:26  توسط هاتف
|

پ. ن :گاهی بعضی از این زبان نفهم ها آنقدر زبان حالت رو خوب درک می کنند که دیگر نیازی به ترجمه احوال نمی بینی. قلم که دستشان می دهی خوب می دانند که چه بر صفحه بنویسند. زیاد هم فرقی نمی کند هندی باشند یا چینی. اصلا چه تفاوت دارد اگر اول دسته ط را بگذارد و بعد دایره ای به زیرش؟ و یا چه اهمیت دارد اگر برای تنهایی یک نقطه بیشتر اهمیت قائل نمی شود. و یا آیا آسمان به زمین می آید اگر جملاتش را از چپ به راست بنویسد؟
و اکنون باور کنید تناقضتان را از فهمیدن و دیدن.خواهید گفت این فهمیدن و دیدن کجا و آن کجا. این را من می دانم که که دیدن و فهمیدن اختلاف این دیدن ها و فهمیدن ها تنها پلکی گشوده می خواهد. و این را این روزها من می دانم که هر هم زیانی هم کلام نیست و هر هم کلامی هم زبان.
ای کشور غریب! وسوسه تو مرا آرام نمی گذارد.ای میهن افسانه ای من سرزمین همه آرزوهای بلند شهر خدا شوق تو زیستن در این خراب آباد را برایم دشوار کرده است. ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام و تو با من ای مخاطب لحظه های خاموشی من بی تو با بیگانگی و سکوت... و " من آن نی خشکم که بر لب های نوازشگر نا پیدای تو که قصه فراق را در من می نوازی به غربت خویش پی بردم و اکنون در این عالم که در خویشتن قرار ندارم و نه در زیستن که در بودن خویش نمی گنجم که جامه تنگ خویشتنم "
+ نوشته شده در
2007/4/23ساعت 20:31  توسط هاتف
The turbulent world around us
The turbulent motion of fluids has captured the fancy of observers of nature for most of recorded history. From howling winds to swollen floodwaters, the omnipresence of turbulence paralyzes continents and challenges our quest for authority over the world around us. But it also delights us with its unending variety of artistic forms. Subconsciously we find ourselves observing exhaust jets on a frosty day; we are willingly hypnotized by licking flames in an open hearth. Babbling brooks and billowing clouds fascinate adult and child alike. From falling leaves to the swirls of cream in steaming coffee, turbulence constantly competes for our attention.
Turbulence by its handiwork immeasurably enriches the lives of even those who cannot comprehend its mysteries. Art museums are filled with artists attempt to depict turbulence in the world around us.
Continue....
+ نوشته شده در
2007/4/21ساعت 19:13  توسط هاتف
|