تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

خرچنگ زاده در میهن

دیروز دمدمای صبح رسیدم. اینجا همه چیز خوب است. هوا دلپذیر و مطبوع. آغوش خانواده گرم و دلنشین. دوستان هنوز خودمانی و دوست داشتنی. تهران هم تغییری نکرده است علی الظاهر. همه چیز عالی است الا اینترنت. وضعیت وخیمی دارد! جای همه شما خالی! به زور به روز خواهم کرد. اشخاص سر شناس را هنوز زیارت نکرده ام. جواد و علیرضا موحدی و آریو و شهرام و دو سه جین افراد شخیص! حمید عبدالوند رویت شده است و علیرضا کریمی! حمید تکان نخورده و علیرضا دو سه میلی متر مکعب با یک نفت کش فاصله دارد! به امید خدا به آن روز هم می رسد... اینجا سه روز عزای عمومی اعلام شد ناگهان. پا قدم ما بود. اینترنت قطع ش....

پ.ن ۱:

جمعه بلند شدیم رفتیم کوه  با این حال خرابمان . ازهمان اول که پایمان را از پلکان هواپیما گذاشتیم زمین با این که بسی خشنود بودیم اما نمی دانم چه مان شد که به ناگاه دل و روده مان سر ناسازگاری گذاشتند و گلاب به رویتان وضع عمومی ما شد جاده چالوس که صبح ها از بالا به پایین یک طرفه بود و شب ها از پایین به بالا. این هم که گذشت و بقایش را به لقایش بخشید نوبت سرما خوردگی رسید و تب و لرز و ضعف. نه اینکه خیلی قوی شده بودیم باید یک طور از دماغمان در می آمد. شده ایم نصف! خلاصه هر طور بود جمعه ای با تنی چند از ظلما و علما و ادبا و زرد نویس ها و دو نفری از دوستان وبلاگ نویس که تا به حال زیارتشان نکرده بودیم 6 کله سحر زدیم به سینه کوه. از همان اول جواد که انگار سوگندش را با چای صبحگاهی فرو خورده بود بنا را گذاشت به پیچاندن دست مردم و از این جور آزار و اذیت ها و تا خود نوک کوه هم که یک نفس ما را کشید تا بالای کلک چال و تا ما می آمدیم نفسی تازه کنیم نفس مان را به طریقی اولی می گرفت. در یک مرحله از کار هم چهل کرون از کیف پول ما بلند کرد که با همکاری ادیب عالی قدر نرد طی نقشه ای انتحاری چهل کرون ( نرد جان به ضم کاف بخوان! ) را زنده کردیم! . خدایش نیامرزاد. این زرد نویس هم که به بلای خودشیفتگی دچار شده است. یک کفش سفید نو به پا کرده بود و عینک آفتابی سه هزار و پانصد تومانی اش را به چشم زده بود و تا آن بالا  مدام از چشم و ابروی خودش تعریف می کرد . خیلی برایش نگران هستم.  نرد هم تا می توانست سر قضیه خانه و دست گلی که گویا به آب داده بودیم سر ما غر زد . ما که بی تقصیریم...

اینجا اتفاق خاص دیگری نیست. دل و دماغ نوشتن از شریعتی و چمران و بهشتی و سالگرد حماسه سوم تیر! و از این برنامه ها را هم در این چند روز رجعتم در سر ندارم. این است که همین هفته ای یک بار هم اگر چند خطی سر هم کنم شاهکار کرده ام. دلم برای چت کردن های شبانگاهی با جواد فقط لک زده است. جا دارد همین جا به خاطر آن همه هم نشینی خوب که در این ده ماه گذشته داشتیم از او تشکر کنم.به راستی که او همدم تنهایی های من بود.

 

 پ.ن۲:

"

همین جا اعتراف می کنم که نه با پرده و نه با پرده دار نزاعی دارم. اتفاقا بودنش بد نیست. اطمینان می دهد. آرامش می آورد. اجازه می دهد که زندگی کنیم. مثل دیگران زندگی کنیم . شاید هم جرات پرده داری ندارم. بیشتر اعتراف کنم، دوست ندارم نقاب از رخ بر کشم. مستمسک می جویم. این باریکه جویی را که آبی روان درونش است ، سفت چسبیده ام و نمی خواهم که اوضاع زیر و رو شود. می دانم که درونم شیطانی است ، شیطنتی نهفته. به روی مبارکم نمی آورم . طردش می کنم . جدی اش نمی گیرم . قهرم . هی این نفس اماره را لگام می زنم . شرمگین می شوم کسی بفهمد و آگه شود که درون پرده بسی فتنه می رود. اما می ستایم کسی را که جسارت به خرج بدهد و پرده خویش بدرد اعتراف کند . شیطان وجودش را به رسمیت بشناسد . لخت شود و شرمگین هم نباشد که غریبه ها ناموسش را ببینند و نخواهد که با دست بپوشاند . یا خودش را جمع کند و چمباتمه بزند و گوشه ای کز کند . ما به اعتراف کردن نیاز داریم. ما یکی را می خواهیم که مثل ژان ژاک روسو اعترافات بنویسد . ما به اعتراف کردن نیاز داریم..."

".. چرا که خيال کردم ممکن است روز قيامت هم ديوار حاشا بلند باشد .. مد شده است ديگر .. آقا مونتاژ است .."

...


پ.ن۳ : انواع و اقسام مرض ها را گرفته ایم. اطبا می گویند آلرژی است. یک شربتی می خوریم روزها که می کندمان یک تکه گوشت بی خاصیت! به گمانم این اطبا هم چیز زیادی حالی شان نمی شود. خودمان می دانیم چه مرگمان شده است. واقعیت این است که آب و هوای شهر شما به ما نمی سازد. دوایش را خوب می دانیم... 

"راحت ترین کار
رفتن است از این جا.
این جای اش هم گویا
این کشور یا این دنیا ندارد."
ء

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 9:24  توسط هاتف   | 

ما از نسل فشار

درست یک بعد از ظهر داغ که تصادفا درجه هوا تا بیست و هفت هشت درجه بالا رفته است و آفتاب دستهای بلندش را تا وسط اتاق محقرم دراز کرده است و گرمی خاصی به محفل کوچک ام بخشیده است ، آن گوشه اتاق کنج دیوار زیر پتوی پشمی دراز کشیده ام و دارم شرایط هوایی سی و اندی درجه چند روز آینده را برای خودم تمرین می کنم و خوابهای رنگی می بینم که ناگاه زنگ موبایلم به صدا در می آید ...

- سلام آقای مهندس

خوشحال می شوم. چند وقتی است که کسی مرا مهندس صدا نکرده است آن هم با زبان شیرین فارسی آن هم به این مهربانی و عطوفت.

- سلام علیکم حال شما بفرمایید...

- از سفارت زنگ می زنم آقای مهندس...

حالی به حالی می شوم . خدای من  - کدام سفارت؟

- سفارت ایران در استکهلم

- امرتان را بفرمایید...

- برادر شما برای خروج از کشور نیاز به نامه تاییده سفارت دارید.

- خب آن مدارک را که من بیشتر از پانزده روز پیش فرستادم هنوز تایید نشده است؟

بعد از یک سری سوال جوابهای دیگر ....- فردا برایتان پست می کنیم.

- آقای محترم من جمعه پرواز دارم...

امروز چند دقیقه ای از یازده صبح گذشته در حالی که نشسته ام زانوی غم بغل گرفته ام و کاسه چه کنم چه کنم به دست تامه ای از سفارت آلمان می رسد با این مضمون که دفتر مهاجرت آلمان خواسته است که به سوالات زیر پاسخ دهید و مدارک زیر را در اسرع وقت تهیه کنید...

نامه را جواب می دهم در کوتاه ترین زمان ممکن. زنگ می زنم سفارت. جواب مرا دریافت کردید؟ خیر... چرا؟

چرایش خیلی ساده است... خیلی ساده. شما یک اسپم بی خاصیت بیشتر نیستید . حتی اگر نامه فرستاده شده از طرف سفارت را پاسخ دهید باز هم نامه شما اسپم می شود می رود می چسبد صاف ته زباله دان فضا! این می شود که مجبور می شوید نامه تان را از ایران فاکس کنید! و این تازه اول ماجراست... – خانم محترم من جمعه پرواز دارم...

اینجا قلمرو یک دانشجوی موظف به خدمت مقدس است. اینجا همان جایی است که شما شب ها خوابش را می بینید. همان جایی که خیلی ها خودشان را به در ودیوار می کوبند تا به آن برسند.  همان چهار دیواری شیشه ای تنگ که هر آن می رود سنگی در فضا دیوارهایش را روی سرتان خراب کند. اینجا قلمرو یک دانشجوی موظف است. همان جایی که وقتی به آن رسیدی همان روز اول دلت به روز دومت خوش نیست. خیلی هاتان که دلتان خون است و نمی خواهید حتی دیگر پشت سرتان را نگاه کنید از همان روز اول می گردید دنبال مفری راهی چاره ای، چاله ای حتی گاهی ، تا از آن چاهی که پیش رویتان می بینید فرار کنید. کار ، زن موبور ، پناهندگی و اگر هم کمی آدم حسابی باشید دکترا... و این آخرین راهی است که شاید بازگشتتان به آن ایستگاه آخر را کمی به تاخیر بیاندازد.

اینجا قلمروی یک دانشجوی موظف است. فرزند نسل فشار و تشویش. ما روزگارمان آرام ندارد. دلهامان همیشه باید شور بزند و خوابهایمان همیشه باید سبک .اینها چه می فهمند که می خواهی بعد بوقی خانواده ات را ببینی هوایی تازه کنی ، یاد و خاطره ای زنده کنی. اینها نمی شناسند درد من و تو را. ویزایشان را به من و تو نمی دهند . و اگر هم بدهند با هزار ناز و کرشمه یک طرفه اش می کنند. نامه هایت را اسپم می کنند تلفن هایت را به زور جواب می دهند چه کار به این دارند که تو جمعه پرواز داری. گور پدر تو و همه دل مشغولی هایت. اصلا من و تو از نسل فشار و تشویش ایم اینها چه می فهمند این معانی شگرف را!

 اصلا همان ها هم که سفارت دارند توی این مملکت غربت و پرچم کشورت را بالایش آویزان کرده اند ... همان ها هم نمی فهمند . زیاد برایشان فرق نمی کند یک ساعت پشت خط تلفن شان بایستی یا دو ساعت... آری می دانم ما همیشه ته خط هستیم و خیلی ها زودتر از ما در نوبت . ما همین طور پشت خط می مانیم. اصلا ما از نسل فشاریم. اگر قرار باشد به کسی هم زور بیاید آن ما هستیم، شما به خودتان فشار نیاورید.

+ نوشته شده در  2007/6/12ساعت 22:44  توسط هاتف   | 

قصه ما به دم رسید!

 داستان این چند فصل حضور در غربت آرام آرام می رود که جایش را به آرشیو تاریخ بدهد! و بماند از آن همه روزها مشتی خاطره و داستان گاه شیرین و اغلب تلخ. باور نمی کنم... باور نمی کنم این چنین ماهها پی در پی و مسلسل وار آمدند و رفتند . آفتاب نیم سوز آگوست جایش را داد به باران های سیل آسای دسامبر و بعد هر چه بود تاریکی بود و تاریکی و شب هایی که خیال روز شدن نداشتند و سکوت و چهار دیواری نمناک و همیشه سوت و کورمان که رونقش گاه گاهی بچه های نیم قد همسایه بود و جیغ های بنفششان سنگی بر شیشه سکوت وهم آورمان. و بعد باران که رفت یک صبح بلند شدیم دیدیم جایش را داده به دانه های سفید و زمین و زمان را کرد سفید. کمی روحیه بخش بود و شادی آور اما این نفس بود که جرات نمی یافت از گرم گاه سینه برون آید. باد بود و سرما و باز تاریکی و تنهایی های مدام. روزگار می گذشت اما شتابان و بی وقفه بی آنکه لحظه ای درنگ کند میان راه دهانی تازه کند و آبی بیاشامد و دلی از عزا در بیاورد. می گذشت چون برق و باد . اتفاقا خوبی اش به همین بود. به آدم های دور و بر زیاد دل خوش نبودم. کم نبودند آدم های بی تعهد که سرشان به تنشان نمی ارزید و خیال اروپایی شدن برشان داشته بود. ملال آور بودند و سهمناک. ترسان بودم از آلوده شدن به این سطحی های بازیچه روزگار. اینها که دلشان را خوش کرده بودند به همین زرق و برق ها و لعاب ها و رنگ ها و بوها و یکباره فراموش کرده بودند ریشه شان را. راحت بگویم روزگار شادی نداشتم. ژانویه آمد و رفت بی آنکه لحظه ای آنرا لمس کرده باشم . نوروز آن نوروز هر ساله نبود . هنوز از آسمان دانه های سفید می آمد و خبری از بهار نبود. این دیگر چه نوروزی بود. به زور که نمی شد روز را نو کرد! این طور شد که روزمان هم نو نشد. خانه مان را عوض کردیم . آمدیم چسبیدیم به دانشگاه. یک کوله پشتی هم خریدیم که کارها راحت تر شود! لپ تاپ و یک ظرف غذا و چند برگه پاره . این همه چیزهایی بود که هر روز با خودمان می کشیدیم می بردیم دانشگاه و روزها را شب می کردیم و شب ها را به زحمت روز! اما می گذشت.می گذشت چون برق و باد و اتفاقا خوبی اش به همین بود. شاید بزرگترین خلافی که می کردیم این بود که جمعه شب ها دور هم جمع می شدیم و نهایت ارتکابمان گاهی استخر رفتن !

هر روز و هر روز به این قطعه وهم گونه بیشتر ایمان می آوردم که انسان فواره ای است که از قلب زمین عصیان می کند و در این جنبش شتابان و شور انگیزش هرچه بیشتر اوج می گیرد بیشتر پریشان و تردید زده می شود . اندک اندک هیجانش آرام می گیرد و میل بازگشت او را در انتهای راه انحنایی می افکند که هم صعود است و هم رجعت . داستان ما شده بود همان فواره شتابان که هر چه بالاتر می رفت تردیدش بیشتر می شد. اما هر چه بود دل خوش به این بودم که شاید صعودی در کار باشد و بالا رفتنی و رجعتی ... و این همان تعهد و احساس وظیفه بود-  که خدا خودش خوب می داند لحظه ای مرا به حال خود وا مگذاشت – که مرا هر لحظه به این صعود شیرین و خوشایند امیدوار می کرد. کمبود اضطراب بیگانگی تشویش از عدم موفقیت غربت انتظار غم... نه اینها همه ماجرا نبود. راستش دلی که از بی کسی غمگین است همه چیز و همه کس را خوب می بیند . هیچ کس بد نیست . همه خوبند. اتفاقا آدم های خوب روز به روز بیشتر می شدند و دل ما را اسیر خودشان می کردند و حالا که رفته اند ما را عزادار رفتنشان .

خب بس است . تمام شد. ساده و بی آلایش. جمعه بر می گردم...

+ نوشته شده در  2007/6/10ساعت 14:45  توسط هاتف   | 

نجمه زارع

شبيه قطره باراني كه آهن را نمي‌فهمد
دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نمي‌فهمد

نگاهي شيشه‌اي دارم به سنگ مردمك‌هايت
الفباي دلت معناي "نشكن" را نمي‌فهمد

هزاران بار ديگر هم بگويي "دوستت دارم"
كسي معناي اين حرف مبرهن را نمي‌فهمد

من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دلهاشان
محبت مانده شمشيري كه گردن را نمي‌فهمد

چراغ چشمهايت را برايم پست كن ديگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نمي‌فهمد

دلم خون است تا حدي كه وقتي از تو مي‌گويم
فقط يك روح سرشارم كه اين تن را نمي‌فهمد

براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم
كسي من را نمي‌فهمد كسي من را نمي‌فهمد

+ نوشته شده در  2007/6/7ساعت 19:39  توسط هاتف  

بدون شرح!

+ نوشته شده در  2007/6/6ساعت 20:15  توسط هاتف   | 

سرباز عاشقی ام زیر پرچم روح الله...

اى خوب رخ كه پـــــرده نشينى و بى‏حجاب       اى صـــــــــدهزار جلـــــــوه‏گـر و باز در نقاب

اى آفتــــــــــابِ نيمــــ شب، اى ماهِ نيمروز        اى نجم دوربين كـــــه نـــه ماهى، نه آفتاب

كيهان طلايه دارت و خــــــورشيد ســـايه‏ات       گيســـــــــوى حــــــور خيمــه ناز تو را طناب

جانهاى قدسيــان همه در حسرتت به سوز       دلهــــــاى حوريـــــــان همـه در فرقتت كباب

انمـــــــوذج جمــــالى و اسطــــــوره جــلال       درياى بيكــــــــرانى و عالـــــم همــــه سراب

آيــــــا شــــود كه نيم نظر ســـــــوى ما كنى      تا پــــــــر گشــــــوده كوچ نماييم از اين قِباب

اى جلــــــــوه ات جمـــــــــالْ دهِ هرچه خوبرو        اى غمزه ات هلاكْ كنِ هر چه شيخ و شاب

چشـــــم خرابِ دوست خــــرابم نموده است        آبـــــــادى دو كـــــــوْن به قربـــان اين خراب

+ نوشته شده در  2007/6/4ساعت 19:59  توسط هاتف  

همه می رویم

می خواستم دوباره شروع کنم به روده درازی کردن و صغری و کبری چیدن و لغت ها را توی ذهنم پس و پیش کردن و سفرنامه ای بنویسم هفتاد من کاغذ از سفر دو روزه ام به دانمارک. اما دیدم نه ، خوبیت ندارد این وبلاگ بشود شبیه ستون سفرنامه نویسی روزنامه همشهری. از طرفی دیدم شاید اصلا خوشایند نباشد برایتان این اراجیف صد من یک غاز من که بالفرض در پنج ساعت نشستنم در سنترال استیشن کوپنهاگ چه ها دیدم و چه ها شنیدم یا مثلا هم کلاسی چینی توریست مآب ما در راه برگشت به یوته بوری در اتوبوس خوابش می برد و یک سفر مجانی به اسلو می کند. خلاصه این طور شد که به همین چند خط خشک و خالی و بی روح کفایت کردم. باشد شما هم خشنود تر از قبل باشید.

دانشگاه DTU دانشگاه بسیار بزرگ و سر سبزی بود در بیست کیلومتری شهر کوپنهاگ در شهری حومه ای به نام Lyngby که سر سبزی و پهناوری اش مرا یاد دانشگاه علم و صنعت خودمان انداخت. آزمایشگاههای مجهز و بزرگ و ساختمانهای آجری مکعبی شکل عریض و طویل کنار هم چیده شده که به گمانم نمای از بالایش بسیار دیدنی می نمود. آقای پروفسور جوانکی بود سی و اندی ساله با موهای آشفته سیخ شده با چشمانی تنگ مخصوص مردمان آسیای شرقی و یا حتی سرخ پوستان آمریکایی ، اما رنگ گیسوانش حرف های دیگری می زد. خیلی جالب بود می گفت من حدود صد متقاضی دارم اما حقیقتش این است که این روزها بسیار سرم شلوغ است  این است که ترجیح می دهم یکی را بگیرم که لا اقل می شناسمش... شهر بسیار گرانی بود طوری که یک اتاق چند متری که همه چیزش را ، من جمله دستشویی و حمام و آشپرخانه اش با هشت اتاق دیگر شریک کرده بود شبی صد و هشتاد کرون دانمارکی خرج داشت. یا مثلا شگفت آور بود که سالاد را باید می کشیدی و بر حسب وزنش به گرم پولش را پرداخت می کردی. این طور بود که یک نهار ناقابل سرد دانمارکی چیزی حدود شصت کرون برایم آب خورد. زندگی همین است دیگر! سفر بدی نبود اما هم نشینی با آدم های نا متجانس زیاد هم به مذاق خوش نمی آید حتی اگر برای چندین ماه باشد که همدیگر را می شناسید و سر یک میز نشسته باشید و پای یک تخته.

 

آنانتا بنده هندی خدا هم رفت. درست صبح بعد از امتحان ما را ترک گفت. راضی و مرضی دوساعت زودتر ازجلشه امتحان بلند شد و با چشمهایش از من خداحافظی کرد.نگاهش مثل اعدامی های شب آخر شده بود. ساده وپر از حرف های مگو. حالا باید عکسی از آقای مهاراجه با همان نقطه قرمز بین ابروانش که هیچ وقت نفهمیدم چه مفهومی دارد قاب کنم بگذارم گوشه قلبم . کنار همه آنهایی که روزی دل بسته شان بودم و امروز از آنها دور. رضا هم فردا صبح می رود اصفهان. از شادی در پوست خودش نمی گنجد. شاید دیگر هرگز نبینمش . مستقیم از همان جا می رود سوییس. امین هم راهی برلین است. محسن هم که از یک ماه قبل ساکش را بسته به مقصد نیوزیلند. حتی اورکاتش را هم از همین حالا کرده نیوزیلندی! پدرام هم  ، هنوز که هنوز است دارد برای خودش میز بیلیارد بوک می کند . من هم که تا چند روز دیگر کوله پشتی ام را سبک تر از بار قبل می اندازم روی دوش ام و باز می گردم به ریشه ام. حالا که در این روزهای آفتابی ماه جون داستانهای تلخ و شیرین ده ماه زندگی متفاوت ام می رود که به گورستان خاطره بپیوند باید آگهی تسلیتی بفرستم به قلب کوچک و احساساتی ام که مبادا دلش یک دفعه بگیرد و آهی بکشد که های... دیدی چه زود گذشت.

+ نوشته شده در  2007/6/3ساعت 12:37  توسط هاتف   | 

نقطه سر خط

بعضی وقت ها خودم دلم برای وبلاگم تنگ می شود. حس بدی دارد وقتی اینجا دیر به دیر به روز می شود. احساس می کنم رابطه ام با آدم ها قطع شده است. حقیقت اش هم همین است. اینجا در این دورافتاده آباد غربت،در این تنهایی های مدام ٬ همین یک وبلاگ هم برای ما غنیمتی است باور نکردنی. اما چه می شود کرد گاهی حرفی ( حرفی که قراردادهایم را نقض نکند البته! ) برای گفتن وجود ندارد و گاهی مجالی و یا حوصله ای برای گفتن حرفهای بی شمار.

چهارشنبه همین هفته و آخرین امتحان دوره ارشد! Turbulence modeling و این نقطه ای است بر سر خط بلند بالای هجده سال دوره تحصیل ام. حس غم انگیزی دارد حس دور افتادن از فضای دانشگاه و درس و تخته. هر چند هنوز شش ماه دیگر برای انجام پروژه ٬ فضای دانشگاه را درک خواهم کرد اما پای کلاس معلم نشستن صفای دیگری دارد که هیچ چیز در این دنیا جایگزینی برایش نخواهد بود.

چهارشنبه بعدازظهر سفری دو روزه به دانمارک همراه دانشگاه خواهم داشت. یک Experimental workshop در آزمایشگاه تونل باد دانمارک که بزرگترین تونل بادهای دنیا را دارد و یک گپ و گفتمان با یکی از اساتید دانشگاه DTU . البته از همین حالا دارم فکر می کنم که چه طور ری جکت اش کنم! دی: یک دوره سه ساله پی اچ دی پشنهاد کرده است با همکاری ETHZ سوییس و NASA آمریکا. چیز دهان پر کنی است Nanofluidic اما هیچ شناختی نسبت به این موضوع ندارم و ترسم از این است که وسط کار توی ذوقم بخورد. از طرف دیگر دلم عجیب پیش استاد آلمانی و دانشجوی دکترایش گیر کرده است. آدم های با مرامی هستند همه جوره با من کنار آمدند. حالا که همه چیز را قطعی کرده ام خدا را خوش نمی آید که یک دفعه بد عهدی کنم و بزنم زیر همه چیز. تا ببینیم چه می شود!

این علی دایی هم همیشه برای من یک الگوی تحسین برانگیز بوده است. این انسان حقیقتا یک انسان منحصر به فرد است. قهرمانی سایپا با سرمربیگری علی دایی و چهارم شدن استقلال ( یک پله زیر سرورش! ) را به همه دوستان خوب استقلالی ام تبریک می گویم!

   

+ نوشته شده در  2007/5/28ساعت 21:41  توسط هاتف   | 

همزاد سپیده و فجر

"مرده پرست نی ام

که اگر نه این چنین بود

در گور حافظه ام

مرده ها فراوان اند

 

 

هر صبح و شام

رو به قبله یاد تو

نماز افسوس می گزارم ، وضو از اشک ناپیدای درد می گیرم

و زرد رو از شرم

بر سجاده خسران

قامت می بندم

قامت رسای انسانی را

که ایمانش به فریاد رسید و جان متبرکش به جانان

....

بضاعت ذهن علیل من همه این است:

در سپیده دم

سوار بادپای

به تاخت از مقابل دیدگانم – چونان خاطره ای –

گذشت

و گرد سم مرکب رهوارش

بر گنبد سرخ فام قلب منقلبم نشست

از مردگان بیزارم و تورا

- ای زنده تر از همیشه تاریخ دوستی-

دوست می دارم

..."

 پ.ن : ... کو جهان آرا

+ نوشته شده در  2007/5/23ساعت 14:4  توسط هاتف   |