خرچنگ زاده در میهن
پ.ن ۱:
جمعه بلند شدیم رفتیم کوه با این حال خرابمان . ازهمان اول که پایمان را از پلکان هواپیما گذاشتیم زمین با این که بسی خشنود بودیم اما نمی دانم چه مان شد که به ناگاه دل و روده مان سر ناسازگاری گذاشتند و گلاب به رویتان وضع عمومی ما شد جاده چالوس که صبح ها از بالا به پایین یک طرفه بود و شب ها از پایین به بالا. این هم که گذشت و بقایش را به لقایش بخشید نوبت سرما خوردگی رسید و تب و لرز و ضعف. نه اینکه خیلی قوی شده بودیم باید یک طور از دماغمان در می آمد. شده ایم نصف! خلاصه هر طور بود جمعه ای با تنی چند از ظلما و علما و ادبا و زرد نویس ها و دو نفری از دوستان وبلاگ نویس که تا به حال زیارتشان نکرده بودیم 6 کله سحر زدیم به سینه کوه. از همان اول جواد که انگار سوگندش را با چای صبحگاهی فرو خورده بود بنا را گذاشت به پیچاندن دست مردم و از این جور آزار و اذیت ها و تا خود نوک کوه هم که یک نفس ما را کشید تا بالای کلک چال و تا ما می آمدیم نفسی تازه کنیم نفس مان را به طریقی اولی می گرفت. در یک مرحله از کار هم چهل کرون از کیف پول ما بلند کرد که با همکاری ادیب عالی قدر نرد طی نقشه ای انتحاری چهل کرون ( نرد جان به ضم کاف بخوان! ) را زنده کردیم! . خدایش نیامرزاد. این زرد نویس هم که به بلای خودشیفتگی دچار شده است. یک کفش سفید نو به پا کرده بود و عینک آفتابی سه هزار و پانصد تومانی اش را به چشم زده بود و تا آن بالا مدام از چشم و ابروی خودش تعریف می کرد . خیلی برایش نگران هستم. نرد هم تا می توانست سر قضیه خانه و دست گلی که گویا به آب داده بودیم سر ما غر زد . ما که بی تقصیریم...
اینجا اتفاق خاص دیگری نیست. دل و دماغ نوشتن از شریعتی و چمران و بهشتی و سالگرد حماسه سوم تیر! و از این برنامه ها را هم در این چند روز رجعتم در سر ندارم. این است که همین هفته ای یک بار هم اگر چند خطی سر هم کنم شاهکار کرده ام. دلم برای چت کردن های شبانگاهی با جواد فقط لک زده است. جا دارد همین جا به خاطر آن همه هم نشینی خوب که در این ده ماه گذشته داشتیم از او تشکر کنم.به راستی که او همدم تنهایی های من بود.
پ.ن۲:
"
همین جا اعتراف می کنم که نه با پرده و نه با پرده دار نزاعی دارم. اتفاقا بودنش بد نیست. اطمینان می دهد. آرامش می آورد. اجازه می دهد که زندگی کنیم. مثل دیگران زندگی کنیم . شاید هم جرات پرده داری ندارم. بیشتر اعتراف کنم، دوست ندارم نقاب از رخ بر کشم. مستمسک می جویم. این باریکه جویی را که آبی روان درونش است ، سفت چسبیده ام و نمی خواهم که اوضاع زیر و رو شود. می دانم که درونم شیطانی است ، شیطنتی نهفته. به روی مبارکم نمی آورم . طردش می کنم . جدی اش نمی گیرم . قهرم . هی این نفس اماره را لگام می زنم . شرمگین می شوم کسی بفهمد و آگه شود که درون پرده بسی فتنه می رود. اما می ستایم کسی را که جسارت به خرج بدهد و پرده خویش بدرد اعتراف کند . شیطان وجودش را به رسمیت بشناسد . لخت شود و شرمگین هم نباشد که غریبه ها ناموسش را ببینند و نخواهد که با دست بپوشاند . یا خودش را جمع کند و چمباتمه بزند و گوشه ای کز کند . ما به اعتراف کردن نیاز داریم. ما یکی را می خواهیم که مثل ژان ژاک روسو اعترافات بنویسد . ما به اعتراف کردن نیاز داریم..."
".. چرا که خيال کردم ممکن است روز قيامت هم ديوار حاشا بلند باشد .. مد شده است ديگر .. آقا مونتاژ است .."
...
پ.ن۳ : انواع و اقسام مرض ها را گرفته ایم. اطبا می گویند آلرژی است. یک شربتی می خوریم روزها که می کندمان یک تکه گوشت بی خاصیت! به گمانم این اطبا هم چیز زیادی حالی شان نمی شود. خودمان می دانیم چه مرگمان شده است. واقعیت این است که آب و هوای شهر شما به ما نمی سازد. دوایش را خوب می دانیم...
"راحت ترین کار
رفتن است از این جا.
این جای اش هم گویا
این کشور یا این دنیا ندارد."
ء



