تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

خاموشی

 

 بعد از دو روز با خودم عهد کردم از این پاشنه چوبی ٬ جنازه ام را هر طور شده است بیرون بکشم. کمی سخت بود. خوب فکرش را بکن کسی که حتی کرکره خانه اش را این چند روز بالا نداده است چه طور می تواند یکباره از خانه بیرون بزند. به هر جان کندنی بود آمدم بیرون. دختر همسایه انگار اسباب کشی می کرد. خودش را که تا به حال ندیده ام اما از روی اسمش می شود حدس زد دختر باشد. خوب البته زیاد هم مهم نیست که چه باشد یا نباشد. تمام اتاق های اطرافم خالی شده اند . اینجا را گرد مرده پاشیده اند انگار. چنان سکوت وهم آور و دهشتناکی دارد که گاهی می خواهی فریاد بکشی و سکوت دیوانه وارش را بشکنی.  ساعت ها و روزها که بیایند و بروند حتی اگر در این کنج اتاق دلزده ات بیفتی و جان بدهی کسی نمی آید بپرسد اینجا سگ است دارد می میرد یا آدم. باز خدا پدر این هندی با مرام را بیامرزد که گاهی سراغی از ما می گیرد و با اینکه حتی گاهی در را برویش باز نمی کنم باز هم می آید و سری می زند.  اینجا به طور عجیبی خالی شده است. نمی دانم با این اوصاف چرا یک سقفی چهار دیواری چیزی برای نرد پیدا نمی شود. این تنها وضع خوابگاه نیست که این طور است. حتی در همین حوالی که امروز می چرخیدم شاید به جز یک مرغ دریایی بزرگ سفید که با وقاحت تمام داشت به چشم های من زل می زد و یک پیر زن و یک کلاغ سیاه پیر چیز خاص دیگری ندیدم. شاید به خاطر این بوده است که امروزاینجا صبح ویک اند بوده است و صبح های شنبه اینجا درست می شود مثل عصر یک روز جنگ. با این تفاوت که به جای سرها و دست های بریده گوشه کنار میدان جنگ ٬شاید ته مانده های دل و روده های یک الکلی مغلوب را نظاره گر باشید. 

اینجا روزها به طرز کسالت باری می گذرد. و شاید تنها دریغ ام از کوچ از این شهر خاموش و بی صدا از دست دادن هم نشینی نرد باشد که چند صباحی دیگر به اینجا می آید. بارهایم را بسته ام و به زودی به آلمان می روم. این روزها برای من شاید حکم تجربه ای از زندگی باشد که هیچ گاه تا به این حد تنها نبوده ام.

پ.ن: بیا شمع ها رو فوت کن...

                           

 

+ نوشته شده در  2007/7/21ساعت 22:10  توسط هاتف   | 

ارشادیه

ارشاد شدیم رفت!

پ.ن: باشد که طریق زرد نویسی بر گزینیم!

 

+ نوشته شده در  2007/7/21ساعت 15:30  توسط هاتف  

انقلاب حیوانات

" با وجود اینکه هر دوی آنها از انقلاب قلعه حیوانات هراسان بودند و کاملا مراقب که نگذارند حیوانات مزرعه خودشان چیز زیادی از آن درک کنند در بادی امر چنان وانمود می کردند که مطلب مضحک و خنده دار است . معتقد بودند غایله ظرف یکی دوهفته خاتمه می یابد . شایع کردند در مزرعه مانر ( اصرار داشتند که مزرعه را مانر بنامند و حتی اسم قلعه حیوانات را نمی توانستند تحمل کنند ) همه حیوانات به جان هم افتادند و بزودی از گرسنگی تلف خواهند شد . وقتی که مدتی گذشت و مسلم شد که حیوانات از گرسنگی تلف نشدند فردریک و پیل کینگتن لحن خود را تغییر دادند و از فساد و جنایات وحشتناک قلعه حیوانات سخن راندند . شایع کردند آنجا حیوانات یکدیگر را می خورند و همدیگر را با نعل داغ شکنجه می کنند و ماده هایشان اشتراکی است . می گفتند اینها نتیجه سرپیچی از قوانین طبیعی است.ولی این داستانها به تمام معنی باور نمی شد . قصه مزرعه عجیبی که حیوانات بشر را از آن بیرون کرده اند و خودشان آن را اداره می کنند به صور و اشکال مبهم و گوناگون در حال اشاعه بود و در خلال آن سال موجی از طغیان و تمرد تمام حول و حوش را فرا گرفت..."

+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 0:42  توسط هاتف   | 

ترکیب

میگن ترکیب جلو کره لو رفته!

+ نوشته شده در  2007/7/19ساعت 14:38  توسط هاتف   | 

به چشم های آسمان دروغ نمی توان گفت

نگو نمی کند دلت غروب ها هوای من

پ.ن: غروب حصار حسن بیک...

+ نوشته شده در  2007/7/18ساعت 14:46  توسط هاتف  

بازگشت

حال غریبی دارد اینجا." بهتر آن است که رویدادها را یک به یک نوشت. برای فهمیدنشان باید دفتر خاطراتی داشت ٬ از اختلاف های کوچک ولو آنکه ناچیز بیایند نباید غفلت کرد. و از همه مهم تر باید رده بندی شان کرد". مثلا این میز سه پنجره ای که روزی کتاب داخلش بود و امروز خالی افتاده آن گوشه و یا آن یخچال سی در چهل سانت که به جز یک تکه گوشت گربه خور و یک سوسیس کپک زده چیز دیگری در خودش جا نداده ٬ و یا همین کیسه زباله خالی که هیچ وقت خالی نبوده و یا لامپ همیشه سوخته بالای سر که انگار بعد از مدت ها عوض شده است و یا همین اتاق روشن...  باید گفت . باید گفت اینها را چه طور می بینم زیرا همه اینها تغییر کرده. باید دامنه و ماهیت همه تغییرها را نوشت. مثلا اینجا یک قوطی  چهارده اینچی روی میز مطالعه٬ که قبلا هم جایش اینجا نبوده٬ افتاده . به شکل یک مستطیل که جلویش کمی بر آمده است و به شکل احمقانه ای دارد خاک می خورد. کمی بالاتر یک ظرف نیمه خالی روغن هست که نشسته درست  بالا سر همان جعبه چهارد اینچی. و کمی آن طرف تر دو تا قابلمه کج و کوله که دارند انگار به من دهن کجی می کنند.

حال غریبی دارد اینجا. همه چیز به شکل تهوع آوری دارد غریبی می کند. حال بدی است.

پ.ن : دوستان اروپایی در فرودگاه آمستردام و گوتنبرگ خیلی با من مهربان بودند . سوال و جوابهای مهربانانه ای می کردند و برایم با حرفهایشان دسته گل می فرستادند اما کم مانده بود دل و قلوه ساک مندرس ما را از جا بکنند. نه اینکه قیافه مان به بنگی ها می خورد ٬ دنبال مواد بودند انگار!

پ.ن۲: ایرانی ها انسانهای عجیبی هستند! گذشته از اینکه یکباره پس از ورود به هواپیمای KLM  گر گرفتند و جامه ها را از تن کندند ، بعضی هاشان دیگر خیلی با نمک بودند به جای شیر صبحانه از مهمان دار آبجو طلب می کردند!

پ.ن۳: به قول معروف اگه جنبه ندارین٬ برین شاخ آفریقا.(+). یا بگذارید سپتامبر که آبها از آسیاب افتاد...(+

 

 

+ نوشته شده در  2007/7/16ساعت 21:25  توسط هاتف   | 

مرثیه سارا 2

خبر چون سیل دنیا را گرفته

که سارا رفته دارا را گرفته

خودم را دار خواهم زد یقینا

دلم تصمیم کبری را گرفته.

جلیل"

دل دارا ز شکر خنده خون است
ولی سارا دلش مثل بتون است
اگر کوکب زن اهل دلی بود
مر این سارا فقط یک حیف نون است

"فطرس"

خزانم بی بهار ای دل ، دل ای دل
دل سارا پی دارا ، دل ای دل
غم غربت غم دوری به یک سو
فغان از درد بی عشقی ، دل ای دل

خرچنگ زاده"

جلیل آقا تو هم مارو گرفتی؟
جای دارا، چوب دار و گرفتی؟
دوروز نیس سارا رفته پیش دارا
بی غیرت، رفتی کبری رو گرفتی؟

 “Leadenn”

ولی دارا به سارا دل نبسته
شده از دست او سارای خسته
و می گیرد تمام مهر خود را
همان چند تا انار سرشکسته!

جهان پر هست از این دارا  سارا
از این دلهای عاشق،بی سروپا
اگر چوپان قصه راستگو شد
تو هم خواهی گرفت تصمیم کبری

دل امثال داراها شلوغ است
و "عشق من به ساراها"دروغ است
تمام صحبتم این بود مردم
که لاف عاشقی،کشک است،دوغ است!

"سیمرغ"

 پ.ن۱:  این اشعار از وبلاگ وحید در اینجا آورده شده است.

پ.ن۲: از اینجا هم خیلی خوشمان می آید.

 

 

+ نوشته شده در  2007/7/10ساعت 8:34  توسط هاتف   | 

خاک دامنگیر...

 غریبی بس مرا دلگیر دارد

فلک بر گردنم زنجیر دارد

فلک از گردنم زنجیر بردار

   که غربت خاک دامنگیر دارد

 پ.ن:

+ نوشته شده در  2007/7/9ساعت 10:52  توسط هاتف  

The Pianist

حدود ساعت یک نیمه شب، فیلم هایی که یک زمانی آنجا دانلود کرده بودم و گوشه لپ تاپم افتاده بودند را بالا پایین می کردم. یک فیلمی بود به نام " The Pianist " ساخته Roman Polansky . قصد دیدنش را نداشتم. اما این فیلم آنقدر جذاب بود که تا ساعت چهار صبح ما را با خود کشاند. فیلمی بود در مایه های فیلم "Schindler's list" اما به نظر من از لحاظ داستانی جذاب تر از این یکی بود. داستان جنایات نازی ها علیه یهودیان در جنگ جهانی دوم. به شدت دیدنش را توصیه می کنم!

+ نوشته شده در  2007/7/7ساعت 10:49  توسط هاتف   | 

من عاشق نبوده ام...

و امروز دلم می خواهد از آن روز برایت تعریف کنم که یکباره هرم نگاهت ، درست از زاویه چشمانم خودش را کشان کشان رساند به دریچه قلبم. اینجا دلم می خواهد از آن روز تعریف کنم که موج گیسوانت آرام و صبور از آن دوردست ، از آن افق شرابی رنگ آمد نشست روی ساحل دل ام. از آن روز که انگار کمان ابروانت تیرش را درست نشانده بود میان سینه ام. از آن روز که حکما عاشق شده بودم. از آن روز که انگاری عقلم سر جایش نبود و یا چه می دانم سحر نگاهت شده بودم و هر چه بود تاب تابیدن چشم هایم از تو را نداشتم. از آن روزها که ضربان قلبم می شد ضربان قلب گنجشککی که قفسش را سخت تنگ می بیند، از آن روزها که که پیاده و سلانه از میان کوچه ات به امید دیدنت هراسان و نومید می گذشتم . از آن روزها که حکما عاشق شده بودم و یا شاید دخلی داشت به روزگار نو جوانی و اقتضای ایام ام.

از آن روزها که آدم ها به خیالشان زیر دست و پا مانده بودم و حالم بهم خورده بود و یا قلبم انگاری اشکال پیدا کرده است و درست و حسابی آن طور که باید کار نمی کند و شاید اگر می دانستد عاشق شده ام می گفتند عقلش. " حمد و سوره را می خوانی ، سوره را هم نخواندی نخواندی . عوضش تسبیح به دست می گیری و صد دفعه می گی یا حی و یا قیوم و سلام که دادی و نماز تمام شد هفت مرتبه بگو یا باب الحوایج و بعد تخت به خواب استراحت بخواب. یک خواب خیلی خوب می بینی . خواب خوشی است ... خیر است..." و چه خوابی خوش تر از زورق چشم های تو که مرا در دریای خیال غوطه ور می ساخت.

دلم می خواهد از آن روزها برایت تعریف کنم که دیگر به خوابم نیامدی و دو دایره سحر انگیز چشمانت را از من دریغ داشتی. از آن روز که بعد از سالها خواب نمایم کردی که رفته ای و خوب یادم می آ ید که چه طور یک شب تا صبح ،در آن غربت ، آرام و بی صدا ، که مبادا کسی بفهمد ، بسترم با اشک دیدگانم خیس شد و بعد ها که فهمیدم چقدر خندیدم! انگار دوباره خاکستر عشق ات  گر گرفته بود. خاکستر است دیگر خاصیت اش همین است. گاهی به زور بادی یادی خاطره ای دوباره شعله ور می شود. از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان دیگر نتوانستم عاشق شوم. نه عاشق هیچ کس دیگر و نه حتی تو. و یا شاید دیگر نتوانستم ادایش را خوب در آورم که این بار  ، چه بسا محکم تر و قاطع تر ، و یا شاید از روی ترحم و دلسوزی می گفتند که بیچاره جوانک عقلش را از دست داده است. و تو چه میدانی که یک آواره هر جایی حتی جرات دل باختن هم ندارد. نه این طور نمی شود. باید یاد دهم به این آسمان نازک دلم که سخت تر از این حرف ها باشد. تا مدت ها ... تا سالهای سال لا اقل!

پ.ن : نه آقا ... اینها همه مونتاژ است. من عاشق نبوده ام...

+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 17:50  توسط هاتف