تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

Wie komme ich dorthin

...تو را پیاده کردند و به طرف آخرین در سمت چپ بردند. بعد انداختنت اون تو! تلو تلو رفتی و پس کله ات محکم خورد زمین! چشمات سیاهی رفت و چند دقیقه طول کشید تا تونستی خودت را پیدا کنی. کجا بودی؟ تو یک سلول نه قدم در هفت قدم خالی که تنها یک لگن برای ریدن توش بود. جز تو هیچ کس تو سلول نبود و این مساله تو را به فکر فرو می برد. مقررات می گفت محکوم به مرگ نباید حتی یک لحظه تنها بماند. وقتی داشتی زمین می خوردی یک مرد عینکی با دهان بو گندوش گفته بود : " بیا این هم خونت! اگر شانس بیاری آنقدر اینجا می مونی تا نفله بشی! " خیلی سخته آدمی که خودش را برای مردن آماده کرده دوباره به زندگی برگرده. به دیوار سلول تکیه دادی و گوشه و کنارش را تماشا کردی. کنار در ، یک سوسک داشت آرام آرام به طرف تو می آمد. یک سوسک چاق .و چله سیاه. نیم متری کفشات که رسید پاهایت را تکان دادی و گفتی :  
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/22ساعت 19:33  توسط هاتف   | 

تقدیر 2

امروز بالاخره بعد از یک سال و اندی سر و کله زدن با نرد و پیچ و خم های بسیاری که در این راه پر فراز و نشیب طی کردیم پروژه مهاجرتش به چالمرز عملی شد. هیج وقت یادم نمی رود زحمات و خون دلهایی که در این یک سال گذشته بنده به شخصه متقبل شدم تا چنین انسانی بتواند پا جای پای بزرگان بگذارد. بدین وسیله می خواستم از تمام زحمات و حمایت ها و دلگرمی هایی که در این چند وقت برای آن جانب انجام دادم تشکر و قدردانی کنم. باشد که قدر چنین خادمان و زحمت کشان دلسوز به نسل علم پژوه ایرانی را بدانیم!

طی آخرین تماسی که با ایشان داشته ام به همت و جهد این حقیر در مکانی امن و در صحت و سلامت کامل به سر می برند. خیلی دوست دارم تا شهر یوته بوری و دانشگاه چالمرز را از دریچه چشم انسانی که یک سری تصورات قبلی به سبب تعریف های من در ذهنش داشته است ببینم.

پ.ن : خدا به همراهش...

پ.ن ۲: نشستن روی صندلی " اشلیشتینگ " هم از آن افتخاراتی است که نصیب هر کس نمی شود ! برای زیارت چهره به چهره سی سال دیر رسیدم... 

+ نوشته شده در  2007/8/20ساعت 21:17  توسط هاتف   | 

فریدون سه پسر داشت...

آن سوی میز ایستاده بودی و به پیپ سمبه می زدی ٬ ریزه میزه بودی ٬ با سالک کوچکی از زخم پشه زدگی دوران کودکی بر شقیقه سمت راست . و چشم هایی شبیه پدر اما نه سیاه ٬ خاکستری. انگار که برق تو را گرفته بود . مثل مجسمه خشک شدی و از پشت عینک چنان زل زدی بخ چشم هام که مجبور شدم دوباره سرم را زیر بیندازم و به دست هام نگاه کنم .

" من آنچه شرط بلاغت است با تو می گویم ولی تو واقعا از بابت اعدام ها خوشحالی؟ "

" آره خوشحالم ایرج. ساواکی و خائن و جلاد را باید ریشه کن کرد . نباید کرد؟"

" بد نیست نگاهی هم به تجربه چین و شوروی و فرانسه و انقلاب های دیگر بیندازی "

" انقلاب یعنی دگرگونی ایرج"

وقتی می رفتی در هاله دود راحت تر می توانستم حرف بزنم . چشم هایت را نمی دیدم . گفتم " انقلاب یعنی تصفیه خون . یعنی کثافت را باید بیرون ریخت و خلق خالص را نگه داشت. انقلاب یعنی ..."

" همه تعریف ها را می دانم . ولش کن . ولی یادت باشد مجید . ما آنقدر به خودمان مطمئن هستیم که نیازی به کشتن مخالفان نداشته باشیم . این همه آدم . این همه مبارزه . این همه کشتن معنی اش این بود که ما هم منطقمان گلوله باشد؟"

                                                        *******

من سالهاست کاری نکرده ام ٬ می دانی اینجا برای ما خارجی ها کار نیست . بی کاری آدم را از درون می پوساند .سالهاست . سالها . می دانی برادر؟ این پول سوسیال آدم را مفت خور می کند ٬ به قرمساقی می اندازد . چیزی از دستم رفته که حال خودم را نمی فهم . سر بعضی چیزها که دلم به درد بیاید ٬ زل می زنم به چشم کسی . و بعد دیگر حال خودم را نمی فهم . وقتی پلیس سر رسید و دستبند را به دستهایم از پشت قفل کرد تازه می فهمم که جایی را زیر و رو کرده ام . یا کسی را زده ام . خدا پدر این پرستار را بیامرزد که سر به زنگاه می رسد و مواظبم است . و گرنه تنها تاسفی برایم می ماند و یک شایسه و همین.

اینجا کاری به آدم ندارند . اصلا آدم را نمی بینند . اما اگر شیشه مغازه ای را خرد کنی در عرض سه دقیقه سگ ساران می شود. پلیس ها می ریزند و دستبند قپانی می زنند و می برند ٬ آن وقت می بینی که هستی ٬ وجود داری ٬ زنده ای که ببرند یک آمپول توی کپلت خالی کنند ٬ تپکی هم به کله ات بزنند. 

 

+ نوشته شده در  2007/8/18ساعت 12:51  توسط هاتف   | 

ناصر احمدی

دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید

+ نوشته شده در  2007/8/15ساعت 19:52  توسط هاتف  

تقدیر

من دوست دارم این پست را یکبار برای همیشه اینجا بگذارم تا دوستانی که به طور خصوصی برای من پیغام می گذارند بدانند که من با این دوست قدیمی آقای ایکس که قریب یک سال و اندی است ما را همراهی می کند ٬ نه تنها مشکلی ندارم بلکه این اواخر ارادت قلبی خاصی نسبت به ایشان پیدا کرده ام. شخصی که باعث می شود من بیشتر تفکر کنم و بیشتر مطالعه کنم. من به شخصه از ایشان برای وقتی که صرف می کنند و در بخش نظرات این طور با شکوه شرکت می کنند متشکرم.

شرایط برای ادامه گفتگو در حال حاضر برای من از لحاظ زمانی میسر نیست. حقیقت این است که روزها هشت صبح از خانه خارج می شوم و هفت بعد از ظهر می رسم و کی برد دانشگاه هم شرایط همیاری و هم کلامی را برای من میسر نمی کند .از طرفی احساس می کنم به لحاظ علمی کمی نیاز به مطالعه بیشتر دارم .باور نمی کنید که این روزها دوست دارم یکباردیگر بر گردم به هجده سالگی تا به جای دانشگاه به حوزه می رفتم. راستش خیری در مهندسی نمی بینم  حس می کنم نه تنها مهندسی برای من انسان ساز نخواهد بود بلکه شاید من نتوانم تاثیر شگرفی بر عالم مهندسی داشته باشم. این طور می شود که دلم می خواست لا اقل علوم انسانی  را که می توانست برای تعالی روح ام بیشتر مفید باشد انتخاب می کردم.  به هرحال از حسن هم کلامی شما متشکرم و از دوستان دیگر خواهش می کنم تاب مباحثات و مجادلات کلامی ما را داشته باشند.

 پ.ن : به هجرت بشد سال دو.... یادش به خیر

+ نوشته شده در  2007/8/13ساعت 22:46  توسط هاتف   | 

چه باید کرد

چه باید کرد پرسشی است برای روشن کردن مبحثی که عده ای به نمایندگی خود خوانده از طرف ملت مطرح می کنند که دیگر خسته شده ایم . دوره حکومت دینی به پایان رسیده است . عصر ایدئولوژی گذشته ، انقلاب به پایان رسیده است و شعارهای دینی ارزششان را از دست داده اند و فرسوده شده اند . جامعه خسته شده است ، مردم حکومت دینی را نمی خواهند و به قولی می گویند اگر ما دیگر حکومت دینی نخواهیم چه کسی را باید ببینیم؟ و این یک فضای سنگین تبلیغاتی در داخل و خارج را به وجود آورده است.

اینها هیچ گاه حاضر نشده اند به جای دین و انقلاب و ارزشها خودشان را متهم کنند و بگویند آقا ما خودمان مشکل داریم. مردم از دست ما خسته شده اند . مردم با ما مشکل پیدا کرده اند و می کنند نه با حکومت دینی. اینکه در اقتصاد چه باید کرد ، در فرهنگ و حوزه سیاست چه باید کرد ، اینها همه درسهایی است که ما نیاموخته ایم و وارد دین شده ایم.اولین مساله ، مساله آسیب شناسی حاکمان در حکومت دینی است . کسانی که چه باید کرد را از سنت پیغمبر و آموزه های دینی نیاموخته اند و وارد حکومت دینی شده اند و به نام دین خواسته اند حکمرانی کنند بر مردم. اولین مشکل حکومت دینی چنین کسانی هستند و اولین قدم در مواجهه با این سوال برخورد با چنین کسانی است که قلبا ایمان ندارند به این دکترین دینی و نه عقلا می شناسند این معارف را و نه عملا التزام دارند و در عین حال ادعا می کنند که مردم از حکومت دینی خسته شده اند .من به شما عرض می کنم بخش عمده ای از این قضایا جنگ روانی است  . من به نوبه خود عرض می کنم که در نسل جدید ما هیچ جا نشنیدیم که بپرسند چرا حکومت دینی است بلکه بر عکس می پرسند چرا حکومت در بعضی زمینه ها به دین عمل نمی کند. دشمن می خواهد این شبهات را معلق بزند و وارونه بکند و در دهان مردم و نسل جدید بگذارد که ما حکومت دینی نمی خواهیم . بلکه واقعیت عکس این است. واقعیت این است که نسل جوان ما ، مساله اصلی اش این است که چرا حاکمان ما در تمام حوزه های اختیارشان به دین عمل نمی کنند ، البته آنهایی که عمل نمی کنند. فرق می کند بگوییم اشکال این است که حکومت دینی است و یا اشکال اصل این است که کجاها حکومت دینی نیست. اگر سوال تغییر کند آن وقت طرز پاسخ و راه حل آن هم  به طبع عوض خواهد شد.

باید بدانیم که دین زنده است. ارزشها جاذبه دارند و آن شعارهایی که بر اساس آن انقلاب شد همگی زنده و پویا هستند. و امروز انقلاب ایران قلب توفنده جهان اسلام است و در سراسر دنیا دارد تغییرات ایجاد می کند.و همان ارزشهایی که بیست و اندی سال پیش انقلاب کرد و جنگ را پیش برد هنوز و هم چنان زنده است و توفنده است و جاذبه دارد و اگر درست ادا شود و اگر آنهایی که ادا می کنند عادل و صادق باشند به همان سرعت و قدرتی که ایران را عوض کرد اوضاع کل جهان را در یکی دو دهه اخیر عوض خواهد کرد. اگررسانه های فرهنگی و تبلیغی ما اصلاح شوند. اگر دستگاه قضایی دولت و مجلس کمتر حرف بزنند . بیشتر عمل کنند به دکترین پیغمبر و اهل بیت خواهید دید این ارزشها زنده اند و جاذبه دارند و تنها نبضی که در دنیا می تپد دین و انقلاب دینی است.

اینها کارها و مسایلی است که باید روشن شود که چه کسانی چه کارهایی می کنند و به حساب دین گذاشته می شود در این جامعه. این دین احتیاج به فهم و عمل دارد. احتیاج به اصلاح ندارد. ما باید خودمان را اصلاح کنیم نه دین را. دینی که بنیان گزارش در آخرین سخنرانی و در حال بیماری و احتضار ، پیغمبر اکرم ،پیام هایی که می دهد بزرگترین و ناب ترین پیام هایی است که در باب حقوق بشر و آزادی بیان شده است. همین هایی که امروز می خواهند با آمیزه های غربی به خورد ما بدهند. یکی آن پیامی که ایشان بلند شد ، ایشانی که علاوه بر جنبه های معنویش که بر آب وضوی آن حضرت تبرک می جستند قدرت مطلق در جزیره العرب بود ، ایشان بلند شد در آن سخنرانی وداع فرمودند هر کس  بر گردن من حقی دارد که ادا نشده است امروز با من تصفیه کند ، یا ببخشد و از من بگذرد و یا قصاص کند که حساب ما به آخرت نیافتد و آن داستان عکاشه که می دانید. اینها کرامت بشری و حقوق بشر و آزادی بیان است که یک نفر بلند شود در برابر حاکم اصلی و بنیان گزارش اعاده قصاص کند. این است فرهنگ دینی . این فرهنگ نیازی به اصلاح ندارد . حاکمان احتیاج دارند که اصلاح شوند و مطابق شوند با این فرهنگ .هر وقت سران سه قوه خودشان را تطبیق دادند بدانید که هیچ مانعی جلو دار حکومت انقلاب ما نخواهد بود در سراسر جهان. برای اینکه بشریت جز عقلانیت در حوزه نظر و انسانیت در حوزه عمل چیز دیگری نمی تواند بخواهد و معارف اسلام مظهر عقلانیت هست و احکامش مظهر انسان گرایی به معنای واقعی کلمه.

پیامبر خطاب به حاکمان بعد از خود فرمودند نگذارید پشت درهای بسته حکومت ، قوی ها ضعیف ها را پاره کنند و نگذارید سرمایه داران و اغنیا فقرا را له...

صلوات بر محمد و آل محمد.   

رحیم پور ازغدی

+ نوشته شده در  2007/8/11ساعت 13:48  توسط هاتف   | 

سخنی از بزرگان

در خبر است که :

" زمین زیر پای مومن نمی لرزد"

...عالمان دانند! 

 

+ نوشته شده در  2007/8/9ساعت 21:31  توسط هاتف  

هنر در فقر

اینترنت ما امروز به زحمت و به زور تلمبه راه افتاد.  در این روزهای نبود اینترنت فکر می کنم چیزی حدود هفتصد صفحه کتاب خواندم . " فریدون سه پسر داشت " نوشته عباس معروفی - " واکسی " مجموعه داستانهای کوتاه علی آرام و " یک مرد " نوشته اوریانا فالاچی به ترجمه شیوای یغما گلرویی. تکه هایی از این کتابها را در پست های بعدی خواهم گذاشت. خواندن کتاب فریدون ... و یک مرد را خیلی توصیه می کنم!

و گذشته از اینها در این روزهای بی اتصالی(!) من به این نتیجه رسیدم که هنر زاییده فقر است....

 

                                  

                                                    پ.ن : دوستان آبزی از خط استوا هم گاهی به ما ارادتی خاص دارند!

 

                    

                                  پ.ن۲: می دانم ... ولی حقیقت این است که نمی توانم چشم بر روی بعضی عجایب ببندم!

 

+ نوشته شده در  2007/8/7ساعت 22:51  توسط هاتف   | 

Das ist Braunschweig

امروز پنجمین روزی است که به جایی نقل مکان کرده ام که احتمالا باید به شرایط جدیدش عادت کرده باشم و من امروز یک شنبه پنجم آگوست دو هزار و هفت در حالی که ناقوس کلیسا هفت بار به صدا در آمده است و آفتاب داغ هنوز از پنجره طبقه نهم از لای پرده ها خودش را به زور به داخل می کشاند ، دارم چیزهایی روی کاغذ می نویسم که نمی دانم فردا می توانم آنها را از اینترنت موسسه روی وبلاگم بگذارم یا نه. به هر حال وضعیت همین است و احتمالا تا هفته دیگر هم خبری از اینترنت نباشد.

دوست داشتم خاطرات سفرم را یک به یک و مو به مو از لحظه ای که با ماشین یکی از هندی ها تا ایستگاه مرکزی شهر آمدیم و بعد جابجا کردن و بالا کشیدن آن غول چهل پنجاه کیلویی از قطار و قطار عوض کردن های پی در پی در مسیر و همسفری های خوب با دوست هندی ام آبی شک و با قطار داخل کشتی شدن و گذر از مرزهای آبی و آن غم عجیب که یکباره دلم را گرفت درست آن موقع که خودم را تک و تنها با یک چمدان تن لش میان یک مشت آدم زبان نفهم توی ایستگاه شهر Braunschweig یافتم ، چه می گفتم... هان...دوست داشتم همه را برای خاطر خاطره هم که شده است اینجا بنویسم. اما نمی دانم چرا دستم به نوشتنشان نمی رود . شاید به خاطر این باشد که پنج روزی است که گذشته است و احتمالا باید به شرایط جدید عادت کرده باشم و دیگر نوشتن آنها برایم معنایی نداشته باشد. باید زودتر دست به کار می شدم و جزییات را تا از خاطرم نرفته بود مو به مو روی کاغذ می آوردم.

اتاق جدید که در یک مجموعه سه ساختمانی خوابگاه دانشجویی ، در طبقه نهم قرار گرفته است اتاقی است هفت قدم در دو قدم و نیم . یک کمد دیواری ، یک کاناپه تخت خواب شو ، یک میز مطالعه ، یک شیر آب دستشویی که آن گوشه اتاق افتاده است و یک تخته بزرگ اعلانات که درست یک ضلع اتاق را کامل گرفته است و هنوز نمی دانم کاربردش چیست،  همه چیزهایی است که این داخل وجود دارد. در یکی از اضلاع کوچک اتاق یک شوفاژ آهنی بزرگ جا خوش کرده است . روی یک کاغذ که بیشتر به آثار خطی دویست سیصد سال پیش شبیه است ما یملک خانه انگار به زبان آلمانی نوشته شده است و به روی یکی از کمد ها به طرز ماهرانه ای چسبانده شده است. زیر کاغذ تاریخ زده اند دو فوریه هزار و نهصد و شصت و هفت! آن بالای شوفاژ یک پنجره بزرگ قرار دارد که یک گل با دهانی بزرگ و خندان و ابروان کشیده طوری که برگ های سبزش را به نشانه هم آغوشی باز کرده است نقاشی شده است. آن پایین تر کنج اتاق یک عنکبوت ظاهرا پیر و نا امید تارهایش را پهن کرده است و مثل یک جاشوی خسته و منتظر خودش رفته است آن کنج افتاده است .

اتاق شماره یک  ، درست در انتهای یک دالان دراز قرار دارد که فکر می کنم پانزده اتاق دیگر در این راهرو در کنار و روبرویش قرار داشته باشد. یکی از این اتاقها در میانه راه حکم دستشویی و حمام را دارد ، با یک توالت فرنگی بدون آب و دو دوش حمام که جای شکر باقی است که لا اقل در و پیکری دارد. آن سمت دیگر راهرو یک آشپزخانه نسبتا بزرگ هست با قفسه های شماره بندی شده متعدد و دو یخچال که بین ساکنین آن طبقه سهمیه بندی شده است و چند استوانه پلاستیکی بزرگ که نقش سطل آشغال را بازی می کنند . یکی برای پلاستیک ، یکی برای قوطی و یکی برای پاکت...

جایی که قرار است پروژه  فوق ام را انجام دهم موسسه ای است یک ، از ده موسسه و دانشکده دانشگاه صنعتی بقونش ویگ . سی چهل به قول خودشان ری سرچر دارد و یک دو جین استاد . استاد راهنمای من که شباهت قریبی به یورگن کلینزمن دارد ، القضا رییس موسسه است و در سازمان هوا فضای آلمان DLR  که یکی از شعبه هایش هم در همین شهر خودمان است برو و بیایی دارد. راهنمای اصلی ام هم  دانشجوی دکترایی است بیست و هفت هشت ساله به نام اکسل. بسیار مهربان و خونگرم است و چون دلش برای انگلیسی صحبت کردن هم لک زده است زیاد صحبت می کند و به قولی هوایم را دارد . جالب اینجاست که روز اول نه روز دوم شروع کرد از سیاست ایران و احمدی نژاد و بمب هسته ای و این مقولات صحبت کردن و سنگ های سیاسی اش را با من وا کندن و وقتی دید طرفش کسی نیست که پشت سر سران مملکتش مثل خیلی ها جلوی این غربی های آش و لاش لیچار ببافد و بر عکس سر صحبت را با انتقاد از آنگلا مرکلشان چرخاند کمی دچار سرخوردگی سیاسی شد. جوان خوبی است . فکر می کنم بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم.

من حس می کنم نوشته ام این بار کمی طولانی شد. حرفهای گفتنی زیاد است . اگر مجالی بود باشد برای بعد...

 

+ نوشته شده در  2007/8/6ساعت 9:1  توسط هاتف   | 

خداحافظ...

این پست به احتمال قریب به یقین آخرین دست نوشته من در کشور زیبا رویان یخی است . و این پایانی است بر یک فصل حضور در غربتی که شاید درسهای زیادی برای آموختن داشته باشد. برای آنها که این راه را نرفته اند و عن قریب خود را در میان راهی پر تلاطم و پر سنگلاخ که هر آن می رود به چاهی عمیقشان فرو افکند خواهند یافت. اینجا راستش را بگویم خوب است. بیست زمستان دیگر هم که بنشینی پشت پنجره ها و فرود آمدن خاموش و سبک برف ها را به نظاره بنشینی و یا هیاهوی ناز انگشتان باران بر روی شیروانی ات را شنود کنی و شلاق بادها بر تن عریان درختان چنار روبروی خانه پدری ات را شاهد باشی ، در نخواهی یافت آن یک دم سکوت مرگ بار شب های سیاه و بلند بالای اتاق عزلت ات را. این سکوت نه فقط یک سکوت وهم آور و هولناک است که دریچه ای است بی قرار که تو را به سوی نبودن ها می خواند. اینجاست که طمع گس فقر را خواهی چشید. آری تو آنگاه فقیری و شورانگیزی یک هم کلامی برایت معنایی شگرف می یابد. اینجا لحظه ها برایت غنیمت می شود. اینجا دوست داشتن با همه شور ایمان و نیازش دامنت را می گیرد و به نیروی اصرار و التماس بر بستر احتضار خویش ، انجا که دم به دم به مرگ نزدیک تر می شود جانی ماورایی می یابد و عشق ،از تجلی نگاهی افسانه ای از پشت دوربین های شش در چهار لکه دار صفایی دوباره می یابد. اینجا برای تو آموزنده است.

و من امروز اینجا را ترک خواهم کرد و جز قلقلک پیاپی خاطره های شیرین و تلخ و آرزوهای وسوسه انگیز و یک چمدان که برایم شده است مصیبتی ، چیزی برای از دست دادن ندارم! من امروز اینجا را شاید برای همیشه ترک خواهم گفت . خداحافظ چهاردیواری کوچک روزهای بارانی من. لحظه آخر...

+ نوشته شده در  2007/7/31ساعت 0:51  توسط هاتف   | 

بیست سوالی

 

 پ.ن : در ادامه مطلب نوشته ای از بازتاب آورده شده است که چون یحتمل خواندنش در ایران مقدور نیست گذاشتمش آنجا .

+ نوشته شده در  2007/7/28ساعت 21:52  توسط هاتف   | 

سلام خدا بر علی - علیه السلام-

امروز سیزدهم رجب میلاد مولود کعبه ، مولی الموحدین ، امیر مستحقین و محرومین ، باب علم ، علی ابن ابی طالب علیه السلام است. روزی بزرگ که جهان آفرینش را وام دار خود کرده است و کائنات را مشعوف از وجودش. دوست دارم امروز به مناسبت ولادت این عطیه الهی به روی زمین ، مزین کنم اینجا را به کلام حضرتش آنجا که فرموده است :

"خدا را سپاس ، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از نعمتش بى‏بهره‏ام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافته‏ام . خداوندى ، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايى است ، كه ناپايدارى مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست . هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم . خواستاران خود را زود مى‏يابد و مى‏ربايد . هركه در او بنگرد ، دلش را مى‏فريبد . پس هر توشه نيكو ، كه ميسّر است ، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است مخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد"

و امروز درود فرستیم بر محمد و آل پاک و طاهرش و سلام فرستیم بر روح گشاینده علی علیه السلام. روحی که پیام دارد . نه مرید می طلبد و نه عاشق . در رهگذار عمر چشم انتظار ایستاده است و وجودش ندایی است که آشنایی را می خواند و حیاتش نگاهی که " در انبوه صورتک های مکرر و بی مسوولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند " ندایی است بر خواسته از دل اعصار که قلب های مومن عدالت خواه را به سوی خود می خواند ، و اجابتش نه آوایی است خاموش مانده در دل ایام که فریادی است رسا بر موج حیرت زدگان از فهم های پلید و سیاه جاهلیت.

 

                       

الصلوة و السلام علیک و علی آلک یا ابا الحسنین , یا امیر الموءمنین , علی بن ابی طالب , یا اخ الرسول , یا زوج البتول , یا ابا السبطین , یا حجة الله علی خلقه , یا سیدنا و مولانا , انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا فی الدنیا و الآخره , یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.

 

+ نوشته شده در  2007/7/28ساعت 11:45  توسط هاتف  

اعدامی ها به بهشت نمی روند!

 غوغایی به پا شده است این ور آب.داستان عجیبی است  ماجرای شانزده اعدامی که در عرض یک شب شدند مبارز و آزادی خواه و سیاسی فعال و جوانان این کشور و از این دست القاب. حتی با مادر یکی از اینها که در لیست جدید اعدامی هاست یک جایی مصاحبه شده است که فرزندم در هجده تیر آن سال کذایی لاستیک آتش زده است و به قول معروف با دوستان دانشجوی اوینی عکس یادگاری انداخته است  و اگرخودش دانشجو نبوده  دانشجویان را دوست می داشته است و الخ. و حتی جایی دیدم عکسی از او انداخته اند با کت و شلوار و کراوات و القضا چه خوش تیپ هم بوده است. دوستان ایرانی مقیم سوید که دلشان از دل گنجشک هم نازک تر است و قلبشان مدام برای آزادی مردم ایران و حقوق بشر از نوع ایرانی اش به شدت می تپد ، انگار طوماری نوشته اند عریض و طویل و همین روزهاست که با پای پیاده خودشان بلند شوند بروند لاهه ای سازمان مللی جایی طرح دعوی و شکواییه علیه وضع حقوق بشر در ایران. روزهایی داریم با اینها در پال تاک . انسانهایی فکاهی هستند در نوع خودشان. دیروز یک سوالی ازشان کردم ، پرسیدم اگر اینها سیاسی بودند و آزادی خواه چرا در پای چوبه دار شعار آزادی سر ندادند و یا موقعی که با آنها مصاحبه می کردند سرشان را پایین انداخته بودند؟ صد رحمت به آن آزادی خواهان قدیم که تا لحظه آخر فریاد انا الحقشان خاموش نمی شد!

از طرف دیگر من اصولا با این شیوه ضربتی معدوم کردن و گله ای کشتن آدم ها مخالفم. به عقیده من نه تنها اتهام اینها به خودشان به درستی تفهیم نشده بود ، چه که در همین مصاحبه قبل از اعدام یکی از آنها جرم خود را آنچنان قبول نداشت ،  بلکه این اتهام برای ایرانیان خارج نشین و حتی غیر ایرانی ها به درستی مشخص نیود. علت بسیاری از همین شکواییه ها و اعتراضات مدافعین حقوق بشر ، همین عدم برگزاری دادگاههای علنی با حضور وکیل برای اینها بود.

نکته دیگر اینکه دیروز صحنه هایی از برنامه  حسنی را در Youtube می دیدم. بگذریم از صحنه های طنر آمیز و فکاهی برنامه که دوستان زنگ می زدند و از زیادی آزادی در ایران گلایه می کردند و قاضی مرتضوی بالای منبر رفتند و آن فرمایشات گهر بار را فرمودند و یا بگذریم از تشریح ربایش دختر بد حجاب و اظهار ندامت از بد حجابی و نتیجه اخلاقی بعد از آن که کودکانه مردم را تشویق به خوش حجابی می کرد! ، عقیده دارم طیف جدیدی از بی پردگی و بی حیایی در مجریان و خبرنگاران صدا و سیما نمایان شده است . شاهد آنکه خبرنگار مصاحبه گر با اعدامی ها کم مانده بود خودش طناب دار را همان جا بیندازد گردن اینها. و در عجبم که چرا این آزادی به اصطلاح بیان در نمایی ساده تر در مطبوعات دیده نمی شود.

پ.ن : به گمانم دیشب خیلی سوالها که باید پرسیده می شد خاموش ماند.

+ نوشته شده در  2007/7/25ساعت 14:6  توسط هاتف   | 

هرگز نشد...

هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني
من مي شناسمت بلدي مبتلا كني

من می شناسمت تو همان حس رفتنی
و مانده ام که با من خسته چه ها کنی

تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات
در حسرتم مرا به درونت رها کنی

من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو
انگار گفته اند تو باید دعا کنی

انگار گفته اند بهشت برین تو باش
تا در قنوت آخر من ربّنا کنی

من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل
تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني

تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق
می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني

يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو
من قانعم به هر چه برايم سوا كني

آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال
آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی

"برهان بیگ زاده"

+ نوشته شده در  2007/7/24ساعت 0:51  توسط هاتف