تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

شمشير باستاني

۱.سید حسن قشنگ گفته٬ آنجا که می گوید:

در جايگاه تنگ فراموشي
در خواب سرد زنگ
فرو بودم
دستي مرا کشيد
با خون خصم
دستي مرا جلا داد
من
شمشير باستاني شرقم
اصحاب آفتاب بر قبضه‌ي قديمي من کندند:
«ياران مصطفي
شمشير زرنگار
حمايل نمي‌کنند...»
من
شمشير باستاني شرقم:
پرورده‌ي مصاف
بي‌زار از غلاف

۲.نشسته بود با همان پسر یونانی و یکی از ده سی چهل دختری از دخترهای موجه که تا به حال رویتشان کرده ام٬ که فکر می کنم این بار یکی بود از شرقی های چک ٬داخل آشپزخانه با هم دل می دادند و قلوه. و آنقدر دل و قلوه زیاد آورده بودند که گاهی که یکی از دستشان می سرید روی زمین زحمت دولا شدن به خود نمی دادند.

گفتمش ترکی؟ با لحن سروری گفت آره. اما چه طور فهمیدی.من که از عموی خودم بوش هم بهتر صحبت می کنم.

گفتم عموی خوبی نداری. بچه ها را دوست ندارد. عمویت را عوض کن.

گفت عموی آدم در تقدیر آدم است و عوض شدنی نیست.

گفت تو کجایی هستی. گفتم ایرانی.

خنده ای کرد و گفت دنیا یک رهبر می خواهد . چه کسی بهتر از عموی من بوش!

گفت نکند خیال دارید ا.ن را بکنید رهبر دنیا.او یک استیوپید است!

گفتم چرا این طور فکر می کنی.

گفت چون می خواهد جلوی عمویم بایستد.

گفتم اما این عموی توست که از هزاران مایل آن ورتر آمده جلوی ما بایستد.

با برقی ته چشم هایش گفت این بار نوبت سوریه و لبنان است و بعد ایران. می گفت آن دو تا کار چهل هشت ساعت است. و ایران هم ...

گفتم انگار درسهایی که عمویت از جنگ سی و سه روزه و جنگ هشت ساله آموخته برایت تعریف نکرده.

به او گفتم مگر تو مسلمان نیستی که تا این حد با یک مسلمان دیگر وقیح ...

گفت اسلام برای من اینترستینگ نیست.

گفتم و تو هم برای اسلام...

و لا تحزن علیهم و لا تکن فی ضیق مما یمکرون (نمل ۷۰)

تو بر کفر و بدبختی این کافران اندوهناک مشو و از مکر آنها دلتنگ نباش که "ما قادر به انتقام آنهاییم."

 

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 11:54  توسط هاتف   | 

چند عکس

آقا دوستان و خوانندگان پیغام گذاشته اند که بار تصویری وبلاگ کم شده است و چند صباحی است عکسی در اینجا رویت نشده است. برای این که به این خواسته دوستان لبیک گفته باشم ٬ دیروز دوربین ام را بعد از مدت های مدید شارژ کردم و فی الفور دو سه عکس از خودم گرفتم . بعد پیش خودم فکر کردم این عکس ها را اگر در وبلاگ بگذارم نه تنها ممکن است بار تصویری وبلاگ بالا نیاید که دو چندان افت هم بکند. این بود که رفتیم روی تراس آشپزخانه و از طبقه نهم چند عکسی از محیط اطراف گرفتیم. فعلا در این شرایط سکون که شهر امن و امان است و نهادهای متبوع و غیر متبوع در حال معرفی سقراط های زمانه هستند بد نیست چند عکسی از مناظر اطراف خوابگاه شونتر واقع در بقونشوگ سیتی را ببینید:

 

+  و + و + هم هست.

پ.ن : این همسایه یونانی ما به بلند و برخاست های بی موقع ما موقع سحر شک کرده است و در کار ما سرکشی می کند. این بار اگر از خانه اش صدایی مشکوک بلند شود می دانیم چه معامله ای با او بکنیم.

 پ.ن: من بخش نظرات وبلاگ رو داخل بلاگفا چک نمی کنم. به خاطر همین اگر نظر خصوصی بدهید ممکن است اصلا نخوانم. نظر خصوصی داشتید به ای میل ام میلی بزنید با کمال میل ٬ میل خواهم کرد.

+ نوشته شده در  2007/9/19ساعت 22:29  توسط هاتف   | 

سگ پا سوخته

پاسی از نیمه شب گذشته بود ولی هنوز خورشید آن دوردست ها داشت آخرین زورهایش را می زد و از لای ابرهای خفته دور ٬ ذره هایی از نور کم رنگ و بی رونقش را روی زمین پخش می کرد اما دیگر سیاهی دامن خود را گسترده بود و خاموشی فضا را پر. اولین ماه از تابستان هم آمده بود و باد هنوز نفس سرد خودش را از روی شهر بر نچیده بود. روی کاناپه افتاده بودم و از سرما ٬ تنگ چپیده بودم زیر پتو و گاه گاهی که هوای نفس کشیدن آن زیر تنگ می شد می آمدم رو.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/16ساعت 14:47  توسط هاتف   | 

-خوب دیگر پسر جان . کم کم باید آماده بشوی. وقت الوداع است.

- دل کندن از این خانه چندان آسان نیست آقا جان.

- چاره ای نیست . باید بروی. یک معنای هبوط یعنی همین. به نیت تو تفألی به کلام الله زدم آیه ای آمد که " ای انسان تو در مسیر پر فراز و نشیبی سرانجام به ملاقات پروردگارت نائل خواهی شد" از رنج های زندگی گریزی نیست پسر جان. حتی از این رنج بزرگ که در این دنیای آشفته و فاقد معنا باید دنبال معنایی برای زندگی خودت باشی.مراقب باش در مواجه با تمدن مغرب زمین نه به سیاق سفرای عصر صفویه طریق تکبر و خودبزرگ بینی پیشه کنی و نه به شیوه رجل عصر قاجار و پهلوی روش خفت و خودباختگی.

Madar 0°

+ نوشته شده در  2007/9/15ساعت 17:57  توسط هاتف  

یوم الیقین

خوب. در حالی که گمان می کنم هنوز هلال ماه در ایران رویت نشده و حضرات منجم و غیرمنجم بالای پشت بوم ها و رصد خانه ها در حال اکتشاف ماه هست ٬ حضرات مسجد بقونشوگ فردا را روز اول ماه اعلام کردند. به عبارتی اینجا دیگر از حالت شک خارج شده و به قولی از یوم الشک به یوم الیقین رسیده. بنابراین گمان می کنم امشب ساعت را باید کوک کنم دور و بر چهار و نیم. حالا چه طور آون ساعت از شب بلند شوم و برم آشپزخانه و امور مربوطه را بدون اینکه دیگران از خواب بلند شوند انجام دهم چیزی است که باید فی الدم در موردش بیاندیشم . اینجا در این طبقه علاوه من چند تا عرب هم هستند که یحتمل اگر از این انواع پاستوریزه سوری یا مراکشی نباشند آنها هم با ما برخواهند خاست.

از همه آدم هایی که انصافا تعدادشان از انگشتان یک دست تجاوز نمی کند و من در طول روز در حد یک هالو و چوز خشک و خالی باهاشان تعامل دارم ٬ یک سیاه پوست اهل کامرون هست که اتفاقا او هم مسلمان هست و مدام اوقات شرعی رو به من گوشزد می کنه و از این مطلب بسیار ذوق زده است. مثلا هفته ای یکبار با ما قرار نماز جمعه را می چیند و از او اصرار و از ما انکار. آخر پدر آمرزیده فکر نمی کند که روز جمعه ای وسط هفته اگر من بلند شوم بیایم نماز جمعه ٬ آن وقت آن پولی که از این جرمن ها می گیرم از گلویم پایین نمی رود! اصلا اینها چه می فهمند وجدان کاری یعنی چه! ولی یک نکته ای که هست و من در این یک سال و اندی متوجه شده ام این است که نماز جمعه برای مسلمانهای بسیاری از کشورها مفهومی شگرف تر و عمیق تر از آنچه ما می پنداریم دارد و خیلی خودشان را به شرکت در نماز جمعه مقید می دانند. در همین چالمرز هم یک دو جین پاکستانی که القضا در انجمن اسلامی چالمرز هم برو و بیایی داشتند خیلی روی نماز جمعه تاکید داشتند و خیلی اوقات کلاس ها را جیم می کردند تا در نماز جمعه شرکت کنند و گاهی هم با ما دعواشان می شد که این چه وضعی است و چرا شما این طوری هستید و چرا دخترهایتان حجاب ندارند و چرا روزه خواری می کنید و چرا فلانی شلوارک پوشیده است و الخ...

یک نکته دیگری هم که هست اینکه اینجا روزها خیلی بلند است. و مثلا امروز حدود پنج صبح اذان بود و حدود هشت و نیم شب اذان مغرب. هر چند فکر می کنم امسال نرد از همه کارش سخت تر باشد...

مخلص کلام اینکه ماه رمضان مبارک.

پ.ن : صبح که بیدار شدم این لامپ بالای سرم را وقتی می خواستم روشن کنم بی آنکه آهی کند و ناله ای و یا اینکه قبلش سو سو بزند و از چند روز قبلش رو به قبله شود یکباره از تابیدن ایستاد. حالا در این تاریکی کشنده پایم گرفت به سیم میکروفن و آن هم قطع شد. این یعتی دو خسارت جبران ناپذیر که معلوم نیست به این زودی ها بتوان جبرانش کرد. به خصوص اگر ندانی در این شهر خراب شده کجا لامپ می فروشند و کجا میکروفن! حالا نشسته ام زیر نور لپ تاپ و چند دقیقه دیگر اذان است...در حالی که بخاری از روی فنجان می خزد و بالا می آید و درست می خورد زیر چانه ام . گرمایش حس خوبی دارد. به خصوص اگر در این تاریکی خودت را بزنی به آن کوچه و انگار کنی که نمی دانی منبع گرما از کجاست!

 

+ نوشته شده در  2007/9/12ساعت 21:34  توسط هاتف   | 

عزیز بمان

این نوشته یکی از همرزمان عزیز جعفری فرمانده جدید سپاه خیلی به دلم نشست. واقعا حیف است که بعضی از نوشته های زیبا و خواندنی سایت بازتاب به دلیل فیلتر شدنش در ایران خواندنی نباشد. می گذارمش اینجا. بخوانید... خواندنی است.

پ.ن: نمی دانم چگونه بیان کنم. یک حس درونی است و شاید یک شائبه و یک خیال خام. یک رویای کودکانه و سرگردان. نمی دانم چگونه یادش کنم اما ... خدا خودش خوب می داند از چه حسی حرف می زنم. اینجا هر قدمی که از قدم بر می دارم سایه بزرگوار وسنگین یک شهید را بر دوشم حس می کنم. حس میکنم آن تیغ نگاههای تند و مرموز یک شهید که می خواند مرا به سوی خویش. همچون پروانه ای که در هوا چرخ می خورد و می نشیند و باز بر می خیزد این حس همیشه با من است. می آید لحظه ای و آنی تمام می شود و میرود .محو می شود و ناپدید . چون چهره ای که در خواب می آید و در خواب ظاهر می شود و ناگهان نمی رود بلکه ناپدید می شود و باز دوباره می آید و سایه اش را بر رویم می گسترد. انگار همین جاست شلمچه. انگار همین جاست جزیره مجنون. انگار همین جاست سوسنگرد. دهلاویه را به چشم هایم می بینم. خرمشهر در برابر چشمانم هر روز قد علم می کند. انگار همین جا بود عملیات بیت المقدس. صدای یا زهرا و  یا حسین هنوز به گوش می رسد. آفتاب که تیغ می کشد از ان دور دست ها ٬ انگار لمحه ای نور شهید را با خود به ارمغان می آورد. روح شهید به بلندای آسمانها زمین و زمان را پرکرده است. چه بگویم از چه بگویم؟ هر قطره از باران معنای بلند استقامت است. اینجا هر نفسش پر است از بوی شهیدی که از بهشت می آید و مشامت را نوازش می دهد و بعد آرام آرام می رود. مثل یک چشمه زلال و نیرومند و پرشور ٬  می آید غرقه در شور و طغیان ات می کند .

نوشتن پروژه ام را آغاز کردم . به آنانی که از خونشان گذشتند برای آزادی خاکشان و عقیده شان.

To those who devoted their blood for their belief and independence of their country, Martyrs…

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 14:2  توسط هاتف  

اتوبوس نگه دار...

امروز همین طور که خسته از کشمکش های بی حاصل و بستوه از زندگی و غم و غربت از دانشگاه بر می گشتم و خودم را پخش کرده بودم روی صندلی اتوبوس و برای فرار از زل زدن های آدم ها چشمم را انداخته بودم به پنجره و بی هدف مناظر بیرون را می پاییدم صدای یک ایرانی را شنیدم.  نمی دانستم در چه حالی بودم . رنگ چهره ام را نمی دیدم اما احساس می کردم که به ناگاه عوض شده است یا پریده است . احساس می کردم از شدت خوشی همه جایم دم در آورده است و دارد با آن گردو می شکند. ناگهان چنان نشاطی  تند و شعفی براق از چشم هایم تراوید که تلالو برقش را در پنجره دیدم. بلاهتی معصومانه بعد از سی و هفت روز شنیدن صدای یک ایرانی. از جایم بلند شدم و چند قدم آن ور تر انگار که خیال پیاده شدن از اتوبوس را دارم میله آهنی را چسبیدم و با چشمانم خیره شدم به دخترک که کمی آن ور تر نشسته بود و با تلفنش داشت قراری وضع می کرد برای هشت شب. نگاهش کردم خیره وار. نمی دانم . انگار می خواستم با چشم هایم بگویم نگاه کن ...چشم های من همرنگ توست پس من هم ایرانی هستم! من که خود چیزی نفهمیدم اما مثل اینکه او فهمید حالم خوش نیست و یا به گمانش خیال کرد من یک عرب چشم چران هستم. نگاهش را بر گرداند با چرخشی شدید و غیظی که گویی برق چشم هایم را سو برداشت کرده بود. در که باز شد با شدتی وحشیانه و جنون آمیز آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد با تمسخری و درد خنده ای که رهگذران شنیدند خود را به دست نسیم آزاد بیرون سپردم.

 

+ نوشته شده در  2007/9/7ساعت 20:3  توسط هاتف  

مصیبه الجوف

دیشب داشتم برای جواد شرح نهاری که دیروز خوردم را می دادم و بلایی که سر نیمی از نهارم آمد که قبل از آنکه در ماهیتابه بشکند روی زمین شکست و این طور شد که هشتاد درصد ماهیتابه ام را گوجه فرنگی تشکیل داد و الخ. دیدم بد نیست یک پست در باب مصیبه الجوف بنویسم.

یکی از گرفتاری های اساسی دوستانی که برای تحصیل  علم و کمال ترک خاک پاک میهن و سفره رنگارنگ خانه می کنند و من انصافا  کمتر دیده ام که به این موضوع حیاتی و خطیر در وبلاگ هایشان اشاره کنند و البته این هم خود ناشی از بلند طبعی و منش بالای آنهاست ، موضوع خورد و خوراک است. چنین چیزی که من اینجا اسمش را گرفتاری می گذارم و بعدا می گویم که چرا گرفتاری،  اصولا از چند منبع اساسی آب می خورد.

 منبع اول  برای بعضی ها پیش می آید که از کمک هزینه مالی چیزی استفاده نمی کنند و به خرج شخصی آمده اند برای تحصیل. درست مثل خودم آن هنگام که در چالمرز درس می خواندم . این دسته از افراد به خاطر نوعی دلواپسی که همیشه ته دلشان احساس می کنند دستشان به زور به جیبشان می رود و چه بسا  روزها و ماهها بیاید و برود و یک دلی اساسی از عزا در نیاورند. 

منبع دوم از آنجا ناشی می شود که اصولا کار آشپزی و طباخی کار زمان بر و حوصله بری است که از اولین قدم ها که همان خرید کردن است تا قدم اخر که ریختن غذای آماده شده در بشقاب و حالا نگوییم تزئین سفره بل بگوییم چیدن اسباب غذا خوری روی میزی جایی خودش کلی وقت گیر است و نیاز به صبر و تحمل زیاد دارد. حالا بگذریم از آن مهارت آشپزی که البته چیز پیچیده ای نیست و به راحتی بعد از دو سه بار پختن یک غذا کسب می شود ، این مساله زمان چیز کوچکی نیست که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت . فکرش را بکنید یک آدم از صبح ساعت هشت از خانه برود بیرون و شش و هفت شب که خسته به خانه بر می گردد باید برود خرید و شستن ظرف های دیشب و آشپزی وغیره..

منبع سوم که جای بحث دارد این است که خیلی از غذاهایی که یک نفر قبل از مهاجرتش در ایران می خورد دیگر نمی تواند اینجا بخورد. یعنی اصولا تهیه مواد اولیه قرمه سبزی و کله پاچه و از این دست غذاها شاید چندان آسان نباشد و مستلزم صرف وقت دو چندان برای پیدا کردن آنها از گوشه کنار شهر است. مثلا یادم هست موقعی که در یوته بوری بودم یک فروشگاه عربی بزرگ بود تقریبا خارج شهر که تمام مواد غذایی ایرانی از یک و یک گرفته تا چیپس چی توز و لپ لپ و محصولات اروم آدا آنجا به وفور یافت می شد اما رفتن آنجا و حمل بارها از آن سر شهر تا این سر شهر با اتوبوس کار بسیار سختی بود.

و منبع آخری که الان به ذهنم می رسد در این باب که یک تبصره ای از همان منبع سوم است ، این است که برخی به خاطر اعتقادات  شان همه جور گوشت یا غذایی را نمی توانند بخورند که این هم خود مساله درخور توجهی است. مثلا یادم هست این هندی های زبان بسته که گیاه خوار بودند ، وقتی با ما به مهمانی جایی می آمدند که غذای وج در آنجا سرو نمی شد ، چه طور با لبهای آویزان و شکمی تهی به خانه بر می گشتند.

 این پست را با سخن حضرت سعدی به پایان می رسانم که می فرماید:

گر جور شکم نیستی هیچ مرغی در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی ، حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند ، اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب

شبی زمعده سنگی ، شبی زدلتنگی

 

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 15:18  توسط هاتف   | 

هراتی نامه.

من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:

بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!

***********

پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت

**********

سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟

************

يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم

سلمان هراتی

+ نوشته شده در  2007/8/30ساعت 21:18  توسط هاتف  

کجایی ای شکننده شوکت متجاوزان....

فردا تو می آیی ...فردا تو می آیی و حال آنکه من نمی دانم امروز

در کدامین زمین و کدامین خاک جای پای توست.

فردا تو می آیی ای فرزند حجت های تام و تمام . ای فرزند نعمت های کامل.

فردا تو می آیی ای فرزند طه و محکمات. ای فرزند یس و الذاریات.

فردا تو می آیی و حال آنکه من نمی دانم کجایی ای عزیز دل.

خداوندا! ای پروردگار نور عظیم و ای پروردگار تخت بلند مرتبه.

و ای پروردگار دریای پر خروش

و ای فرو فرستنده تورات و انجیل.

و ای پروردگار فرو فرستاننده قرآن کریم

خدایا تو را سوگند می دهم به آن چهره مهربانت

و به روشنایی چهره نورانی و درخشانت

ای زنده پاینده و ای استوار پایدار

ای زنده پیش از هر زنده و ای زنده پس از هر زنده

و ای زنده در آن هنگام که هیچ زنده نیست

ای خیات بخش مردگان

خدایا ! سلام و صلوات ما را به مولایمان برسان

آن امام هادی مهدی که به امر تو قیام خواهد کرد

سلامى از جانب همه مومنين و مؤمنات، در شرق و غرب زمين، از دشتها و كوهها و بيابانها و درياها

فرازی از دعای ندبه

+ نوشته شده در  2007/8/28ساعت 21:35  توسط هاتف  

قسم به آیه های جهاد...

اینجا را که برای بار اول دیدم یکباره بغضم گرفت. نه برای اینکه فکر کنید بغضم تنها برای اهانت به مقام پیامبر اسلام باشد که من اینها را یک فرآیند زمان بر از سوی استکبار می بینم برای حساسیت زدایی از مسلمانان جهان و گرفتن آن عواطف و احساس های پاک و زیبا که شده است بلای جانشان. و البته راهی برای تخمین زدن اینکه چقدر تا به حال در این امر موفق بوده اند.  بغضم گرفت برای حال خودمان که بی آنکه خود بدانیم شده ایم مصداق بارز آیه شریفه " و الذین کفروا یقاتلون فی سبیل الطاغوت " . شده ایم کافران خاموشی که هر آینه شمشیر زنان راه طاغوت و شیطان اند. در منجلاب نیازمندی فرو رفته ایم و هر روز و هر روز آنچنان در این مرداب متعفن فرو می رویم که گویی دیگر راه خلاصی نیست.

و بعد که اینجا را باز می کردم و همزمان می شنیدم اظهار نظر یکی از هموطنان را که با استهزا می گفت " چهار تا شپشوی پاکستانی و عرب رفته اند جلوی دفتر روزنامه تظاهرات..." انگار بغض راه خودش را یافته بود...

پ.ن :" قسم به آیه های جهاد انتقاممان را ازتک تکتان خواهیم گرفت. بگذار این سالهای حرام بگذرد..."

 

+ نوشته شده در  2007/8/26ساعت 10:48  توسط هاتف   | 

فردوسی و شیعه

وگر دل نخواهی که باشد نژند به گفتار پیغمبرت راه جوی چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی که خورشید بعد از رسولان مه عمر کرد اسلام را آشکار پس از هر دوان بود عثمان گزین چهارم علی بود جفت بتول که من شهر علمم علیم در ست گواهی دهم کاین سخنها ز اوست علی را چنین گفت و دیگر همین نبی آفتاب و صحابان چو ماه منم بنده​ی اهل بیت نبی حکیم این جهان را چو دریا نهاد چو هفتاد کشتی برو ساخته یکی پهن کشتی بسان عروس محمد بدو اندرون با علی خردمند کز دور دریا بدید بدانست کو موج خواهد زدن به دل گفت اگر با نبی و وصی همانا که باشد مرا دستگیر خداوند جوی می و انگبین اگر چشم داری به دیگر سرای گرت زین بد آید گناه منست برین زادم و هم برین بگذرم دلت گر به راه خطا مایلست نباشد جز از بی​پدر دشمنش هر آنکس که در جانش بغض علیست نگر تا نداری به بازی جهان همه نیکی ات باید آغاز کرد   نخواهی که دایم بوی مستمند دل از تیرگیها بدین آب شوی خداوند امر و خداوند نهی نتابید بر کس ز بوبکر به بیاراست گیتی چو باغ بهار خداوند شرم و خداوند دین که او را به خوبی ستاید رسول درست این سخن قول پیغمبرست تو گویی دو گوشم پرآواز اوست کزیشان قوی شد به هر گونه دین به هم بسته​ی یکدگر راست راه ستاینده​ی خاک و پای وصی برانگیخته موج ازو تندباد همه بادبانها برافراخته بیاراسته همچو چشم خروس همان اهل بیت نبی و ولی کرانه نه پیدا و بن ناپدید کس از غرق بیرون نخواهد شدن شوم غرقه دارم دو یار وفی خداوند تاج و لوا و سریر همان چشمه​ی شیر و ماء معین به نزد نبی و علی گیر جای چنین است و این دین و راه منست چنان دان که خاک پی حیدرم ترا دشمن اندر جهان خود دلست که یزدان به آتش بسوزد تنش ازو زارتر در جهان زار کیست نه برگردی از نیک پی همرهان چو با نیکنامان بوی همنورد  

پ.ن : این شعر فردوسی بیشتر از هر چیزی برای من یک جنبه تاریخی دارد. بسیاری از بزرگان ادب بر مبنای همین شعر عنوان کرده اند که فردوسی شیعه بوده است. مثلا دکتر احمد مهدوی دامغانی در مقاله مفصلی به نام " مذهب فردوسی " ٬ استدلال می کند چون فردوسی از لفظ وصی به معنای امام و خلیفه منصوص بعد از پیامبر تعبیر کرده است شیعه دوازده امامی بوده است. حال آنکه دکتر جعفری لنگرودی معتقد است فردوسی شیعه نبوده و در عین حال علاقه مفرط به اهل بیت داشته است و در واقع او یک معتزلی بوده. یعنی اینکه خداوند به انسان زور و قدرت داده و آدمی به وسیله قدرتی که به دست آورده خودش افعال خوب و بد را انجام می دهد.

پ.ن: علاوه بر این بسیاری از تاریخ دانان بر شیعه بودن فردوسی تصریح کرده اند

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت 22:40  توسط هاتف