تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

جاده اسرار آمیز

از اتاق که خارج می شوی یک جاده باریکه هست که بعد از چند ده متر می رسد به خیابان اصلی . آن سمت خیابان ، کنار ایستگاه اتوبوس، یک جاده خاکی مالرو بود ، یعنی هنوز هم هست ، که همیشه حس کنجکاوی ام را تحریک می کرد که آخر این جاده وسط شهر به کجا می خورد. امروز با اینکه هوا سرد بود و مه عجیبی همه جا را گرفته بود ، پا گذاشتم در این جاده اسرار آمیز. مسیری گل آلود با درخت های کهن سر به هم ساییده خشمگین با آن روحهای متخاصم هویدا از شاخه های برون زده شان.  مه سنگین افتاده روی سر طبیعت و تاریکی و سکوت دهشتناک و مخوف . و قطره های سرد و خیسی که گاهی از برگهای بالاسر فرود می آمدند . و من چون گم شده ای در میان ازدحام شاخه های و برگها در عمق ظلمت، هراسان و ترسان مسیر گل آلود رو برویم را با هیجان و کنجکاوی طی می کردم و نسیم چون مادری مهربان و آداب دان سر شاخه های بوته های بلند اطراف را به حرمت قدوم من خم می کرد. مسیری طویل بود. شاید چیزی حدود چهار پنج کیلومتر که بعضی جاها شاخه های فرعی از جاده منشعب می شد و می رسید به مزارع خصوصی که داخل بعضی از آنها اسب های بلند بالا و زیبایی هم دیده می شد. و نهایت این مسیر بلند بالا و اسرار آمیز رسید به یک خیابان مثل همه خیابانهایی که هیچ وقت حس کنجکاوی آدم را تحریک نمی کنند که به کجا ختم می شوند.

پل

چند تایی از عکس هایی که گرفتم را به صورت فیلم در آوردم. دیدنش خالی از لطف نیست!

+ نوشته شده در  2007/10/21ساعت 14:30  توسط هاتف   | 

آسمان بیشتر ببار

می دانی. پاییزِ اینجا خیلی قشنگ است. هر درختی و هر برگی برای خودش می شود رنگی. می شود نوایی. درخت ها می شوند هرکدام سازی از یک ارکستر سمفونی بزرگ که دارند نوای خلقت را می نوازند. پر شکوه و با صلابت. از همان ها که یکی هم آن جلو ایستاده و دارد تارهای صوتی اش را بالا پایین می کند. خیلی شنیدنی است شنیدن نوای همه سازها یکجا. خیلی دیدنی است دیدن همه این رنگ ها یکجا. اینجا پاییز با شکوه و عظمتی مرموز و ماورایی می رسد و هستی در برابرش لب فرو می بندد و آرام می گیرد. اما اینها همه معصومیت و زلالی پاییز شرقی را ندارد. از همان پاییز ها که برگهایش ، بی رمق و داغ دیده از گرمای چند ماهه تابستان ، پس از فصلی تشنگی کشیدن و زجر دیدن زیر تابه داغ خورشید ، مظلوم و دل بسته به تقدیر خویش از آن بالاها به دستور بادی نسیمی می خزند و پایین می آیند. از آن پاییز ها که پیاده روهایش می شود تالاری برای اجرای موسیقی خش خش برگ ها... اینجا باران پاییزی هم آن صفا و شگفتی شرقی اش را ندارد. از آن باران ها که بعد از ماهها تفتیدن و سوختن آسمان ، آرام آرام و پرکرشمه ، بعد از هیاهوی بادها ، بعد از استغاثه مخلوقات و پس زدن خورشید ، بالاخره قطره قطره و با وقار ، با شرمی مثال نازدنی ، با ناز و تمنا می آید و اول زمین را نم می زند. بوی خاک که بلند می شود و می پیچد توی فضا ٬ روح تشنه و خسته و خیس عرق و بی طاقت از گرما ،جلایی دوباره می یابد. چند صباحی بر این منوال می بارد و اوضاع را می پاید و بعد یکباره که خیالش قرص شد که گوشی هست برای شنیدن زجرهایش و ناله هایش ، بغضش را می شکند و همه جا را آب می گیرد. آنقدر هق هق می کند که سینه آسمان هم دردش می آید. یک نوری برقی چیزی آن دور دست ها می زند و بعد صدای هم نوای شیون آسمان هم بلند می شود.  بغض فروخورده چند ماهه اش یکباره میشکند و زمین و زمان را خیس معرفتش می کند. اما اینجا... باران از این دست نیست. ابرهای اینجا طاقت پایمردی ندارند. از همان دم اول که بیایند بنا را می گذارند بر باریدن و باریدن...

امروز که از دانشگاه می آمدم نمی دانم چه شد دلم هوس بارانهای کوچه مان را کرد و آن تیر چراغ برق روبروی خانه که تنش خیس می شد زیر باران.همانهایی که برایش لحظه شماری می کردم و موقع سر رسیدنش می رفتم توی تراس و سرم را می گرفتم بیرون تا لمس کند چکه های درشت اش را. شاید برای این بود که امروز آسمان یک سره باریده بود. نمی دانم. آسمان شرقی ام بعد از چند ماه سوختن و ساختن یکباره دلش گرفت. اول آرام آرام و قطره قطره بارید و بعد که زیر بارش یکپارچه آسمان پهنه صورتش خیس شد ، گویی که تسکینی یافته باشد بر جراحت های بی کسی و غربتش، بارید و بارید...درست مثل ابرهای بی طاقت اینجا...

 این همه،
تمام پاییز است
و این یک برگی،
که برای تو چیده ام...

 

+ نوشته شده در  2007/10/18ساعت 19:53  توسط هاتف  

ابوالفضل زرویی نصرآباد

من این مراسم شعر خوانی *را اولین بار فکر کنم حدود دو سه سال پیش از خود شبکه یک دیدم و یکی از اولین چیزهایی بود که پس از آشنایی من با یو تیوب دنبالش می گشتم و خیلی دوست داشتم یک بار دیگر این شعر را از زبان خود شاعر بشنوم. تا اینکه هفته پیش لینک این فیلم را حمید گذاشت توی اورکاتش و این شد که دوباره خاطره این شعر برایم زنده شد. متن این مثنوی بلند طنز گونه را در ادامه مطلب حتما بخوانید. خیلی خواندنی است.

*: برای آنهایی که از نعمت یوتیوب محروم اند توضیح عرض کنم که لینک داده شده مراسم شعر خوانی شعرا در دیدار با آقای خامنه ای در رمضان هشتاد و سه است.

پ.ن۱: برخی دیگر از اشعار این شاعر

پ.ن۲: لینک تصویری مراسم شعر خوانی امسال ماه رمضان را خریداریم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 20:39  توسط هاتف  

دربی 63

اول که من فکر می کنم این قرن نه تنها قرن ارتباطات نیست بلکه قرن بی ارتباطی است و با وجود این همه پیشرفت هایی که صورت گرفته من نتونستم بازی رو از طریق اینترنت اون طور که باید ببینم. سرور شبکه سوم و جام جم که به طور کلی در هم چنین مواقعی به خاطر ازدحام شات دان می کند می رود پی کارش. می ماند این تلویزیون های بیست و چهار ساعته من جمله تپش که آن هم کیفیت خیلی پایین است و فکر می کنم تصویر در حد چند میلی پیکسل باشد و خلاصه باید کلی خلاقیت به خرج بدهی که بفهمی مثلا الان آن گوشه تصویر که یک چیز قرمزی دارد تکان می خورد نیکبخت واحدی است که دارد می رود توی اوت یا ناصر حجازی است که از اضطراب سرخ شده است.

خشونت دستور کار بازیکنان استقلال

ولی تحلیل من از این بازی:

به عقیده من اگر آن گلی که  در نیمه اول وارد دروازه استقلال شد و به عقیده قریب به اتفاق کارشناسان داوری فی المثل هوشنگ نصیرزاده گلی کاملا قانونی و درست بود اعلام می شد و گل افساید و خطایی که استقلال در نیمه دوم وارد دروازه کرد مردود اعلام می شد و دو پنالتی که به نفع پرسپولیس اعلام نشد ٬ اعلام می شد و به گل می انجامید چه بسا استقلال روحیه خودش را از دست می داد و دو گل دیگر می خورد و دوباره شش تایی می شد. به هر ترتیب من عقیده دارم این یک نتیجه عادلانه نبود!

+ نوشته شده در  2007/10/14ساعت 16:47  توسط هاتف  

بدرود رمضان

۱.دیروز ( جمعه)یکی از دوستان دقایقی قبل از اذان مغرب خبر دادند که از سر ظهر اعلام شده که امروز در اروپا عید است. ما هم برای اینکه مرتکب فعل حرام نشده باشیم روزه مان را خوردیم. هر چند هنوز خیلی ها همین جا مصر اند که امروز یعنی شنبه عید بوده است! به هر حال برای من دیروز و برای شما امروز... عیدتان مبارک. 

بدرود ای رمضان.  بدرود که چه بسیار گناهان از ما زدودی و چه عیب ها که پوشیده داشتی. بدرود ای یاری دهنده ای که ما را یاری دادی در مبارزه با نفس و ای رفیقی که راههای نیکو و احسان را آموختی. بدرود که پیش از آمدن در آرزویت بودم و پیش از رفتن بر هجران و فراقت اندوهناک.بدرود تو را و شبی را که از هزار ماه برتر است. بدرود که وداع تو نه از روی خستگی و فراغت از روزه ات نه از روی رنج و ملالت است. بدرود تو را و فضیلتی را که از ان محروم شدیم و برکاتی که از ما دور شد. بدرود ای رمضان...

۲. امروز بعد از سه ماه و اندی از آخرین باری که شهریار از رفقای چالمرز به وضع اسف باری موی ما را کوتاه کرد ٬ بالاخره دل رو زدم به دریا و سرم رو انداختم پایین و اولین آرایشگاهی که دیدم سر راهم ٬ رفتم تو. هر چند خانم آرایشگر جز ایز دیس اکی چیزی از انگلیسی ملتفت نمی شد اما خوشبختانه پسر جوانی اونجا بود که اِ لیتل بیت انگلیسی بلد بود و کار ما را راه انداخت. ولی از همان اولی که از ما پرسید "آیا وقت قبلی داشتی یا نه" و "نوشیدنی چی می خورید براتون بیارم!" دو زاریم افتاد که اشتباهی اومدم و کلاهی بزرگ عنقریب سرم خواهد رفت. هیچ وقت فکر نمی کردم این چهار تا گیس پریشون که روز به روز دارند نا مهربان تر می شوند و سرم را یک به یک ترک می کنند روزی بیست و شش یورو بیارزند!

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 13:39  توسط هاتف   | 

دوریس خودمون...

حالا هی برید بگید ایرانی ها جایزه نوبل نبردند تا حالا... اون از اون شیرین عبادی و این هم از دوریس خودمون که امسال جایزه ادبی نوبل رو برد. دوریس لسینگ که اسمش و چهره اش به بچه های طرفای امام زاده داوود می خوره ٬القضا این دفعه کرمانشاهی از آب در اومده. باور نمی کنید؟ آه... آه ... اینم سند...

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/11ساعت 23:12  توسط هاتف   | 

این من شاعر...

امروز طرفای ظهر که کمی قند خونمان* پایین افتاده بود و همین طور بی حال و بی رمق  افتاده بودیم پشت رایانه محل کار و این کد زبان بسته داشت برای خودش Iterate می کرد و محل Transition را بالا پایین می کرد و به هر جان کندنی ( اعم از Numerical dissipation بالا ) که بود سعی می کرد خودش را Converge کند به سرمان هواش شعر سرودن زد. شعری سرودیم مطابق حال این روزهامان . بخوانید:

" شور غزل نمانده ، بی تو در این حوالی "

فریاد عشقم اما ، مانده است در صحاری

صحرای داغ و سوزان ، مَشکی عطش به روحم

روحی که در پی تو ، هاجست در لیالی

لیلی به وسعت صبح ، صبحی به وسعت شب

شبهای اشک ریزان ، ریزانِ پر توالی

امشب سپهر چشمم ، می باردش ستاره

اختر چه گویم اما ، دُر‌‌ان چشم هالی

دردی است درد دوری ، یک دم حلاوتش نیست

آن سان که بودش او را ، شیرین غم فراقی

یاد دو چشم مستت ، ای دور دست نایاب

ما را نمی گذارد ، لختی به بی خیالی

یک دم خیالت ای وای ، سوزد هم اندرونم

باشد که سوزش ما ، مرهم نهد ملالی

هاتف دمی بیاسای ، در شام تیره بختی

شاید که بازبینی خواب فرشتگانی

به نظر خودم شعر خوبی شد. از لحاظ وزنی که لااقل این طور است. محتوا هم که از تهی سرشار!

* : گفتم قند ، دیدم شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم از مدتی که آمده ام اینجا ، به خاطر اینکه هنوز جای قند و شکر را توی مارکتی که از آنجا خرید می کنم پیدا نکرده ام ، لب به شکر و مشتقات آن نزده ام! به خاطر همین این روزها ممکن است به علت کمبود قند خون، خوب خون به مغزم نرسد و خلاصه چیزی بگویم که مکدر شوید. عذر تقصیرم را بپذیرید! 

+ نوشته شده در  2007/10/10ساعت 13:28  توسط هاتف   | 

نهل!

"بخواب آلکوس. استراحت کن چرا نمی خوابی؟"

ولی تو از این حرفشون عصبانی می شدی. مسخره بود به کسی تو چند قدمی یک استراحت ابدی هی بگن : بخواب استراحت کن! دیوونگی بود که همین یه ذره عمر باقی موندتو تو خواب بگذرونی! واسه اینکه خوابت نبره بالا و پایین می پریدی. قدم می زدی! نزدیکای ساعت سه خستگی بازی رو برد! رو زمین دراز کشیدی و به نگهبان گفتی ده دقیقه بعد بیدارت کنه.فقط ده دقیقه. یه دفعه خوابت برد و اون خواب رو دیدی. احساس کردی یه دونه بذری. اون دونه کم کم بزرگ شد و دو تا شد. بعدش سه تا و بعد ده تا! دونه اون قدر باد کرد تا ترکید و زمین از هزار تا مثل خودتو پوشوند. از هر کدومشون یه گل جوونه زد و هر گل یه میوه و هر میوه بازم ترکید و هزار تا دونه پاشید. این جا بود که یه اتفاق عجیبی افتاد. از تو یکی از گلا به جای میوه یه زن بیرون اومد. از یه گل دیگه یه زن دیگه و یکی هم از گل سوم. تو می خواستی خدمت همشون برسی و با خودت می گفتی چی کار کنم!؟ الان سرجوخه می رسه و من رو می بره.باید بجنبم. زنی که کنارت بود گرفتی و بدون اینکه به صورتش نگاه کنی باهاش خوابیدی! بعد اون یکی زنو گرفتی و بعدش اون یکی رو ... دیگه حسابش از دستت در رفته بود. با هر ضربه یکی رو ناکار می کردی! یه نفر شونه تو تکون داد. از لای مژه هات نگاهش کردی. جوونک آوازه خون بود:

" ساعت پنجه آلکوس!... دو ساعت خوابیدی!"

از جا پریدی. گفته بودی بعد از ده دقیقه بیدارت کنند اما اونا گذاشته بودند دو ساعت بخوابی! با زور خودت رو کنترل کردی و زیر لب گفتی:

" دو ساعت از عمر منو دزدیدن! سنده ها!"

پ.ن : یک فیلم از عکس های تو سوئد درست کردم گفتم شاید جالب باشه براتون ببینید! (+ )

این یکی هم جالبه! دی:

هر چند ممکن است به خاطر فیلتر بودن سایت یو تیوب نتونید تو ایران ببینید! گاهی فکر می کنم این مسوولین فیلترچی ایران یا حقیقتا انسانهای شیرین مغزی هستند که سایتی مثل یو تیوب رو فیلتر می کنند یا از آنجایی که حدس می زده اند ممکن است ساعت های زیادی از فکر و ذکر مردم در این سایت تلف شود از روی دلسوزی این سایت را فیلتر کرده اند! خدا خیرشان بدهد!

 

+ نوشته شده در  2007/10/7ساعت 11:2  توسط هاتف   | 

خطبه همام

یحتمل داستان خطبه ۱۹۳ امیرالمومنین مشهور به خطبه متقین را بهتر از من می دانید. آنجا که مردی عابد و خدا پرست نزد علی (ع) رفته و خصوصیات متقین را از حضرت سوال می کنند و آن حضرت در پاسخش درنگ می کنند و می فرمایند :"اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه خدا با كسانى است كه پرهيزگارى كنند و نيكوكارند" و باز در پی اصرار همام آن خطبه بی بدیل را در خصوصیات متقین ایراد می کنند و چنان تاثیری به جا می گذارد که همام در دم جان می دهد و امیرالمومنین می فرمایند که به خدا از همین بر او می ترسیدم.

"از خصوصیات متقین در این خطبه آورده شده است که : با دوزخ چنانند كه گويى مى‏بينندش و به عذاب آن گرفتارند . دلهايشان اندوهگين است و مردمان از آسيبشان در امان‏اند . بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و نفسهايشان به زيور عفت آراسته است.

از اعمال خويش چون اندك باشد ، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد ، كه اينان پيوسته خود را متهم مى‏دارند و از آنچه مى‏كنند بيمناك‏اند.

در روزها ، عالمان‏اند ، بردباران‏اند ، نيكوكاران‏اند ، پرهيزكاران‏اند . بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند . چون بيننده‏اى در آنان نگرد ، پندارد كه بيمارند و حال آنكه ، بيمار نيستند و گويد بى‏شك در عقلشان خللى است .

اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند ، پاى مى‏فشرد تا خواهشش را برنياورد . شادمانى دلش ، چيزى است كه پايدار است و پرهيزش ، از چيزى كه نمى‏پايد . دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار . او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك . دلش خاشع است و نفسش قانع . خوردنش اندك است و كارهايش آسان و ، دينش محفوظ و ، اميالش مرده و خشمش ، فرو خورده."

اندرزهای رسا برای آنانی چون همام که اهلش باشند آن گونه کند ...

پ.ن: امروز روز Reunification در آلمان بود. یعنی روزی که دیوار برلین برچیده شد و شرق و غرب دوباره زیر پرچم آلمان متحد شدند. هر چند من هنوز گمان می کنم تفاوت های زیاد و شگرفی بین این دو خطه باشد اما به هر حال برای من که این روزها از سکوت و کسالت باری محل کارم ذله شده ام یک تعطیلی وسط هفته به هر نامی که می خواهد باشد بسیار خوشایند است. هر چند که تمام روز را در اتاق چند وجب در چند وجبم سپری کنم و ساعاتی را با جواد چت!

این عکس هم از درخت کهن سال روبروی اتاقم که این روزها با رنگ های دلفریب و بدیع اش  از آن پایین دست مرا به خود می خواند و آیتی است از خزان طبیعت . گاهی حتی خزان هم بهاری می شود برای از نو شکفتن.

 

+ نوشته شده در  2007/10/3ساعت 22:55  توسط هاتف   | 

سلام هی حتی...

ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها

امشب دلهای عاشقان به وسعت شبهای غربت علی، خون است...

+ نوشته شده در  2007/10/1ساعت 18:52  توسط هاتف  

انسیه موسویان

آبی‌ترین تصویر شعر بی‌ریایم!
برگرد، می‌میرد بدون تو صدایم
هر شب به یاد لحظه‌های غربت تو
لبریز باران می‌شود دست دعایم
گفتی که از عشق و غزل، هر آن‌چه داری
یک روز می‌ریزی تمامش را به پایم
کی می‌رسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه می‌خوانی برایم؟
احساس بارانی! غریب خسته‌ی من!
کی می‌گذاری سر به روی شانه‌هایم؟
بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاهِ عاشقت را می‌سرایم

 

+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 10:8  توسط هاتف  

یک خبر

امروز یک خبری در سایت استکهلمیان دیدم با این مضمون که دو دانشجوی ایرانی که در آخرین مراحل کار اخذ پذیرش PhD از دانشگاه لینشوپینگ سوئد بوده اند بنا به صلاح دیدهای سیاسی و طبق دستور رییس دانشگاه که بر طبق بخش نامه پلیس امنیتی سوئد عمل کرده است پذیرش شان  منتفی شده است. البته بخش فرهنگی سفارت ایران در سوئد هم جوابیه برای این سایت فرستاده است که زیاد برای من یکی لا اقل قانع کننده نیست. هر چند این خبرها زیاد برایم تازگی ندارد و از همان یک سال و نیم پیش که مشغول اپلای کردن برای فوق بودم از این قسم اخبار موثق و نا موثق زیاد می شنیدم اما احساس می کنم طرز پاسخ دهی اینها به ای میل هایم لا اقل نسبت به چهار پنج ماه قبل که برای انجام تزم به جاهای مختلف مکاتبه می کردم مقداری تفاوت کرده است طوری که این بار می توانم بگویم قسمت عمده ای از نامه هایم بی پاسخ می مانند. هر چند این می تواند دلایل متعددی داشته باشد اما به شخصه خود را برای این دست پیش آمدها هم آماده کرده ام.
+ نوشته شده در  2007/9/29ساعت 10:37  توسط هاتف   | 

Wander Jahr

امروز بیست و هفتم سپتامبر در چنین روزی صد و دو سال پیش یعنی سال ۱۹۰۵ میلادی مقاله معروف و تاریخی آلبرت اینشتین به عنوان " Deos the inertia of a body depened upon its energy content" در مجله Annalen der Physik منتشر شد. این همان مقاله ای است که در آن فرمول E=MC2 در آن برای اولین بار ارایه شد.

If a body gives off the energy L in the form of radiation, its mass diminishes by L/c². The fact that the energy withdrawn from the body becomes energy of radiation evidently makes no difference, so that we are led to the more general conclusion that
The mass of a body is a measure of its energy-content; if the energy changes by L, the mass changes in the same sense by L/9 × 1020, the energy being measured in ergs, and the mass in grammes.

البته این یکی از چهار مقاله اینشتن است که در سال 1905 منتشر شد و جهان علم و فیزیک را متحول ساخت. چهار مقاله او که با نام Annus Mirabilis Papers مشهور است ( و یا Miracle Year ) تغییرات بنیادی در دیدگاه دانشمندان نسبت به عناصر زمان ، مکان و ماده پدید آورد. چهار مقاله او در این سال عبارتند از :

1.On a Heuristic Viewpoint Concerning the Production and Transformation of Light

که در این مقاله به خاصیت بسته ای بودن نور اشاره می کند.

مقاله دوم او تحت عنوان

 On the Motion Required by the Molecular Kinetic Theory of Heat of Small Particles Suspended in a Stationary Liquid

به حرکت براونی و کاتوره ای ذرات می پردازد. مقاله سوم که به مقاله تئوری نسبیت مشهور است از آن جهت برای من جالب است که در آن به هیچ مقاله یا کار دیگر رفرنس داده نشده است و تنها یکبار در طول مقاله از یک استاد دیگر نام برده است. و مقاله چهارم اینشتین هم که ذکرش در ابتدا رفت. همه این چهار مقاله که در طول یک سال در مجله معتبر فوق الذکر چاپ شدند و جهان فیزیک را متحول کردند تنها پس از گذشت 5 سال از فارق التحصیلی اش از دانشگاه ETHZ زوریخ نوشته شده اند!

برای اطلاعات بیشتر می توانید اینجا را بخوانید. 

یادش گرامی.

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/27ساعت 17:55  توسط هاتف   | 

ا.ن در لانه شیر!

اصولا من وقتی بحث حضور یک ایرانی به عنوان نماینده ایران در یک مجمع عمومی و بین المللی پیش می آید دلم می خواهد روی خیلی چیزها چشم روی هم بگذارم  و کمی با احتیاط تر و از موضع ایرانی بودنم به قضیه نگاه کنم. علی الخصوص اگر کشور میزبان آمریکا باشد.  هر چند خودم آدمی هستم که با سر به دهان شیر رفتن را دوست دارم و از توهین و بی حرمتی و کوچک شدن هراسی ندارم ولی این بازی تبلیغاتی پر هیاهو و پر سر و صدا را زیاد به صلاح دید رییس جمهور یک ملت عظیم الشان نمی دانستم.

چند نکته در این باب دیدم که برایم جالب بود:

به نظر من هر چند سخنرانی ا.ن در دانشگاه کلمبیا با سفسطه بازی های بسیار همراه بود اما حقیقتا از نوع گویش و رفتار این آدم که در آن خیل بدخواهان و معاندین این طور شجاعانه و با آرامش صحبت کرد لذت بردم. و هر چند بسیاری از پرسش ها را بی پاسخ گذاشت اما باب پرسش هایی را باز کرد که برای افکار آگاه و روشن ٬ در خور و زیبنده بود.  سیاست بر همین بود . اصلا انگار قرار بود آنها را با سوال پاسخ دهد. این مرد در چرخاندن گوی در میدان خودش یک نابغه تمام عیار است و بر خلاف نظر جانب دارانه AP چهره ا.ن را در تمام طول سخنرانی آرام و موقر دیدم.

اظهارات رییس دانشگاه کلمبیا در بادی امر که مشخصات یک دیکتاتور تمام عیار را در ا.ن می دید و بسیاری بدگویی های دیگر ٬ نشان از خامی و ساده لوحی آقای پروفسور بود. امروز در پال تاک بحث داغی بود بین آمریکایی ها که به شدت این عمل آقای رییس را تقبیح می کردند و این را یک شکست تبلیغاتی برای خودشان قلمداد می کردند.

متن کامل سخنرانی را از اینجا می توانید بخوانید. ضمن اینکه لینکهای تصویری هم در یوتیوب دقایقی بعد از سخنرانی پر شد.

 پ.ن : صحبت های امشبش در سازمان ملل هم سندی بر نابغه بودنش بود! روز به روز دارم به جمله پایانی این پست بیشتر ایمان می آورم.

 پ.ن ۲:

برای من ا.ن دو روی دارد. یک روی سیاست داخلی که من آنرا ا.ن داخلی می خوانم و روی دیگرش ا.ن خارجی یعنی ا.ن در سیاست های خارجی. برای من چنین انسانی با این ابعاد که این طور برای حقانیت ملت ایران لا اقل در مجامع بین المللی تلاش می کند و از هیچ خفت و خواری هراس ندارد یک افسانه دوست داشتنی است که دوست دارم تا خود صبح بنشینم و گوشش دهم حالا هر قدر هم از لات و آلات اطرافیانم خواب آلود شده باشم.
من همان قدر به نادانی برخی از شما ایمان دارم که به نیت سو دشمن ایمان دارم. همان قدر که مطمئن هستم ٬اینهایی که برای ما کنفرانس برگزار می کنند و همایش های حقوق بشرشان گوش فلک را پاره می کند ، اینها دلشان برای ما و مردم ایران نسوخته است. اینها برای من در سالروز جنگ تحمیلی ایران و عراق به مصابه ببرهای تیر خورده ای هستند که هر آینه می خواهند انتقامشان را از این ملت و مردم بگیرند. من اینها توی گوشم نمی رود که با اینها می توان مسالمت آمیز زندگی کرد تا زمانی که زخم کهنه شان خوب نشده باشد. من به درستی و حقانیت ا.ن خارجی همان قدر ایمان دارم که به ساده لوحی و کوتاه اندیشی برخی از شما .

و همانقدر دلم برای برخی از شما می سوزد که برای یک انسان خواب نما شده خیالاتی و خوش خیال می سوزد. شمایی که نمی دانم از کدامین فرهنگ و تاریخی حرف می زنید. دلتان برای فرهنگ و تمدن ایرانی تنگ شده است برگردید تاریخ 50 سال اخیر ایران را بخوانید. نه بازگردید به 300 سال گذشته. اصلا بروید تا خود دو هزار و اندی سال پیش. به جز تک نخبگان و استثناهایی که در آن سوختند و نابود ، به کدامین فرهنگ و تمدن خود می بالید! کدام ایرانی. کدام فرهنگ؟!؟ اصلا مگر همان نسل دو هزار و اندی سال پیش که جهان زیر سم ستورانشان بود و ملل به آزاد اندیشی شان مباهات می کردند تا چه حد از لحاظ نسلی و ژنتیکی با ما شبیه هستند. چند نسل ترک و عرب و عجم با ما در آمیخته که امروز ما که در این خطه از خاک ایستاده ایم ٬به ایرانی بودنمان می بالیم. نه دوست من ، من در این تاریخ و فرهنگ طویل به جز دارازایش و تخته پاره هایی مانده از اعصار بر روی امواج متلاطم زمان٬ خیلی چیزهای درخوری نمی بینم! من ایران را در حال می یابم !

+ نوشته شده در  2007/9/25ساعت 20:59  توسط هاتف   |