جاده اسرار آمیز

چند تایی از عکس هایی که گرفتم را به صورت فیلم در آوردم. دیدنش خالی از لطف نیست!
در غربت

چند تایی از عکس هایی که گرفتم را به صورت فیلم در آوردم. دیدنش خالی از لطف نیست!
امروز که از دانشگاه می آمدم نمی دانم چه شد دلم هوس بارانهای کوچه مان را کرد و آن تیر چراغ برق روبروی خانه که تنش خیس می شد زیر باران.همانهایی که برایش لحظه شماری می کردم و موقع سر رسیدنش می رفتم توی تراس و سرم را می گرفتم بیرون تا لمس کند چکه های درشت اش را. شاید برای این بود که امروز آسمان یک سره باریده بود. نمی دانم. آسمان شرقی ام بعد از چند ماه سوختن و ساختن یکباره دلش گرفت. اول آرام آرام و قطره قطره بارید و بعد که زیر بارش یکپارچه آسمان پهنه صورتش خیس شد ، گویی که تسکینی یافته باشد بر جراحت های بی کسی و غربتش، بارید و بارید...درست مثل ابرهای بی طاقت اینجا...

این همه،
تمام پاییز است
و این یک برگی،
که برای تو چیده ام...
*: برای آنهایی که از نعمت یوتیوب محروم اند توضیح عرض کنم که لینک داده شده مراسم شعر خوانی شعرا در دیدار با آقای خامنه ای در رمضان هشتاد و سه است.
پ.ن۱: برخی دیگر از اشعار این شاعر
پ.ن۲: لینک تصویری مراسم شعر خوانی امسال ماه رمضان را خریداریم!

ولی تحلیل من از این بازی:
به عقیده من اگر آن گلی که در نیمه اول وارد دروازه استقلال شد و به عقیده قریب به اتفاق کارشناسان داوری فی المثل هوشنگ نصیرزاده گلی کاملا قانونی و درست بود اعلام می شد و گل افساید و خطایی که استقلال در نیمه دوم وارد دروازه کرد مردود اعلام می شد و دو پنالتی که به نفع پرسپولیس اعلام نشد ٬ اعلام می شد و به گل می انجامید چه بسا استقلال روحیه خودش را از دست می داد و دو گل دیگر می خورد و دوباره شش تایی می شد. به هر ترتیب من عقیده دارم این یک نتیجه عادلانه نبود!
بدرود ای رمضان. بدرود که چه بسیار گناهان از ما زدودی و چه عیب ها که پوشیده داشتی. بدرود ای یاری دهنده ای که ما را یاری دادی در مبارزه با نفس و ای رفیقی که راههای نیکو و احسان را آموختی. بدرود که پیش از آمدن در آرزویت بودم و پیش از رفتن بر هجران و فراقت اندوهناک.بدرود تو را و شبی را که از هزار ماه برتر است. بدرود که وداع تو نه از روی خستگی و فراغت از روزه ات نه از روی رنج و ملالت است. بدرود تو را و فضیلتی را که از ان محروم شدیم و برکاتی که از ما دور شد. بدرود ای رمضان...
۲. امروز بعد از سه ماه و اندی از آخرین باری که شهریار از رفقای چالمرز به وضع اسف باری موی ما را کوتاه کرد ٬ بالاخره دل رو زدم به دریا و سرم رو انداختم پایین و اولین آرایشگاهی که دیدم سر راهم ٬ رفتم تو. هر چند خانم آرایشگر جز ایز دیس اکی چیزی از انگلیسی ملتفت نمی شد اما خوشبختانه پسر جوانی اونجا بود که اِ لیتل بیت انگلیسی بلد بود و کار ما را راه انداخت. ولی از همان اولی که از ما پرسید "آیا وقت قبلی داشتی یا نه" و "نوشیدنی چی می خورید براتون بیارم!" دو زاریم افتاد که اشتباهی اومدم و کلاهی بزرگ عنقریب سرم خواهد رفت. هیچ وقت فکر نمی کردم این چهار تا گیس پریشون که روز به روز دارند نا مهربان تر می شوند و سرم را یک به یک ترک می کنند روزی بیست و شش یورو بیارزند!

" شور غزل نمانده ، بی تو در این حوالی "
فریاد عشقم اما ، مانده است در صحاری
صحرای داغ و سوزان ، مَشکی عطش به روحم
روحی که در پی تو ، هاجست در لیالی
لیلی به وسعت صبح ، صبحی به وسعت شب
شبهای اشک ریزان ، ریزانِ پر توالی
امشب سپهر چشمم ، می باردش ستاره
اختر چه گویم اما ، دُران چشم هالی
دردی است درد دوری ، یک دم حلاوتش نیست
آن سان که بودش او را ، شیرین غم فراقی
یاد دو چشم مستت ، ای دور دست نایاب
ما را نمی گذارد ، لختی به بی خیالی
یک دم خیالت ای وای ، سوزد هم اندرونم
باشد که سوزش ما ، مرهم نهد ملالی
هاتف دمی بیاسای ، در شام تیره بختی
شاید که بازبینی خواب فرشتگانی
به نظر خودم شعر خوبی شد. از لحاظ وزنی که لااقل این طور است. محتوا هم که از تهی سرشار!
* : گفتم قند ، دیدم شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم از مدتی که آمده ام اینجا ، به خاطر اینکه هنوز جای قند و شکر را توی مارکتی که از آنجا خرید می کنم پیدا نکرده ام ، لب به شکر و مشتقات آن نزده ام! به خاطر همین این روزها ممکن است به علت کمبود قند خون، خوب خون به مغزم نرسد و خلاصه چیزی بگویم که مکدر شوید. عذر تقصیرم را بپذیرید!
ولی تو از این حرفشون عصبانی می شدی. مسخره بود به کسی تو چند قدمی یک استراحت ابدی هی بگن : بخواب استراحت کن! دیوونگی بود که همین یه ذره عمر باقی موندتو تو خواب بگذرونی! واسه اینکه خوابت نبره بالا و پایین می پریدی. قدم می زدی! نزدیکای ساعت سه خستگی بازی رو برد! رو زمین دراز کشیدی و به نگهبان گفتی ده دقیقه بعد بیدارت کنه.فقط ده دقیقه. یه دفعه خوابت برد و اون خواب رو دیدی. احساس کردی یه دونه بذری. اون دونه کم کم بزرگ شد و دو تا شد. بعدش سه تا و بعد ده تا! دونه اون قدر باد کرد تا ترکید و زمین از هزار تا مثل خودتو پوشوند. از هر کدومشون یه گل جوونه زد و هر گل یه میوه و هر میوه بازم ترکید و هزار تا دونه پاشید. این جا بود که یه اتفاق عجیبی افتاد. از تو یکی از گلا به جای میوه یه زن بیرون اومد. از یه گل دیگه یه زن دیگه و یکی هم از گل سوم. تو می خواستی خدمت همشون برسی و با خودت می گفتی چی کار کنم!؟ الان سرجوخه می رسه و من رو می بره.باید بجنبم. زنی که کنارت بود گرفتی و بدون اینکه به صورتش نگاه کنی باهاش خوابیدی! بعد اون یکی زنو گرفتی و بعدش اون یکی رو ... دیگه حسابش از دستت در رفته بود. با هر ضربه یکی رو ناکار می کردی! یه نفر شونه تو تکون داد. از لای مژه هات نگاهش کردی. جوونک آوازه خون بود:
" ساعت پنجه آلکوس!... دو ساعت خوابیدی!"
از جا پریدی. گفته بودی بعد از ده دقیقه بیدارت کنند اما اونا گذاشته بودند دو ساعت بخوابی! با زور خودت رو کنترل کردی و زیر لب گفتی:
" دو ساعت از عمر منو دزدیدن! سنده ها!"
پ.ن : یک فیلم از عکس های تو سوئد درست کردم گفتم شاید جالب باشه براتون ببینید! (+ )
این یکی هم جالبه! دی:
هر چند ممکن است به خاطر فیلتر بودن سایت یو تیوب نتونید تو ایران ببینید! گاهی فکر می کنم این مسوولین فیلترچی ایران یا حقیقتا انسانهای شیرین مغزی هستند که سایتی مثل یو تیوب رو فیلتر می کنند یا از آنجایی که حدس می زده اند ممکن است ساعت های زیادی از فکر و ذکر مردم در این سایت تلف شود از روی دلسوزی این سایت را فیلتر کرده اند! خدا خیرشان بدهد!
"از خصوصیات متقین در این خطبه آورده شده است که : با دوزخ چنانند كه گويى مىبينندش و به عذاب آن گرفتارند . دلهايشان اندوهگين است و مردمان از آسيبشان در اماناند . بدنهاشان لاغر است و نيازهاشان اندك است و نفسهايشان به زيور عفت آراسته است.
از اعمال خويش چون اندك باشد ، ناخشنودند و چون بسيار باشد در نظرشان اندك نمايد ، كه اينان پيوسته خود را متهم مىدارند و از آنچه مىكنند بيمناكاند.
در روزها ، عالماناند ، بردباراناند ، نيكوكاراناند ، پرهيزكاراناند . بيم خداوندشان چنان تراشيده كه تيرگران تير را بتراشند . چون بينندهاى در آنان نگرد ، پندارد كه بيمارند و حال آنكه ، بيمار نيستند و گويد بىشك در عقلشان خللى است .
اگر نفسش در طلب چيزى ناخوشايند سركشى كند ، پاى مىفشرد تا خواهشش را برنياورد . شادمانى دلش ، چيزى است كه پايدار است و پرهيزش ، از چيزى كه نمىپايد . دانش را به بردبارى آميخته است و گفتار را با كردار . او را بينى كه آرزويش كوتاه است و خطايش اندك . دلش خاشع است و نفسش قانع . خوردنش اندك است و كارهايش آسان و ، دينش محفوظ و ، اميالش مرده و خشمش ، فرو خورده."
اندرزهای رسا برای آنانی چون همام که اهلش باشند آن گونه کند ...
پ.ن: امروز روز Reunification در آلمان بود. یعنی روزی که دیوار برلین برچیده شد و شرق و غرب دوباره زیر پرچم آلمان متحد شدند. هر چند من هنوز گمان می کنم تفاوت های زیاد و شگرفی بین این دو خطه باشد اما به هر حال برای من که این روزها از سکوت و کسالت باری محل کارم ذله شده ام یک تعطیلی وسط هفته به هر نامی که می خواهد باشد بسیار خوشایند است. هر چند که تمام روز را در اتاق چند وجب در چند وجبم سپری کنم و ساعاتی را با جواد چت!
این عکس هم از درخت کهن سال روبروی اتاقم که این روزها با رنگ های دلفریب و بدیع اش از آن پایین دست مرا به خود می خواند و آیتی است از خزان طبیعت . گاهی حتی خزان هم بهاری می شود برای از نو شکفتن.

ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
![]()
امشب دلهای عاشقان به وسعت شبهای غربت علی، خون است...
آبیترین تصویر شعر بیریایم!
برگرد، میمیرد بدون تو صدایم
هر شب به یاد لحظههای غربت تو
لبریز باران میشود دست دعایم
گفتی که از عشق و غزل، هر آنچه داری
یک روز میریزی تمامش را به پایم
کی میرسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه میخوانی برایم؟
احساس بارانی! غریب خستهی من!
کی میگذاری سر به روی شانههایم؟
بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاهِ عاشقت را میسرایم
![]()
البته این یکی از چهار مقاله اینشتن است که در سال 1905 منتشر شد و جهان علم و فیزیک را متحول ساخت. چهار مقاله او که با نام Annus Mirabilis Papers مشهور است ( و یا Miracle Year ) تغییرات بنیادی در دیدگاه دانشمندان نسبت به عناصر زمان ، مکان و ماده پدید آورد. چهار مقاله او در این سال عبارتند از :
1.On a Heuristic Viewpoint Concerning the Production and Transformation of Light
که در این مقاله به خاصیت بسته ای بودن نور اشاره می کند.
مقاله دوم او تحت عنوان
On the Motion Required by the Molecular Kinetic Theory of Heat of Small Particles Suspended in a Stationary Liquid
به حرکت براونی و کاتوره ای ذرات می پردازد. مقاله سوم که به مقاله تئوری نسبیت مشهور است از آن جهت برای من جالب است که در آن به هیچ مقاله یا کار دیگر رفرنس داده نشده است و تنها یکبار در طول مقاله از یک استاد دیگر نام برده است. و مقاله چهارم اینشتین هم که ذکرش در ابتدا رفت. همه این چهار مقاله که در طول یک سال در مجله معتبر فوق الذکر چاپ شدند و جهان فیزیک را متحول کردند تنها پس از گذشت 5 سال از فارق التحصیلی اش از دانشگاه ETHZ زوریخ نوشته شده اند!

برای اطلاعات بیشتر می توانید اینجا را بخوانید.
یادش گرامی.
چند نکته در این باب دیدم که برایم جالب بود:
به نظر من هر چند سخنرانی ا.ن در دانشگاه کلمبیا با سفسطه بازی های بسیار همراه بود اما حقیقتا از نوع گویش و رفتار این آدم که در آن خیل بدخواهان و معاندین این طور شجاعانه و با آرامش صحبت کرد لذت بردم. و هر چند بسیاری از پرسش ها را بی پاسخ گذاشت اما باب پرسش هایی را باز کرد که برای افکار آگاه و روشن ٬ در خور و زیبنده بود. سیاست بر همین بود . اصلا انگار قرار بود آنها را با سوال پاسخ دهد. این مرد در چرخاندن گوی در میدان خودش یک نابغه تمام عیار است و بر خلاف نظر جانب دارانه AP چهره ا.ن را در تمام طول سخنرانی آرام و موقر دیدم.
اظهارات رییس دانشگاه کلمبیا در بادی امر که مشخصات یک دیکتاتور تمام عیار را در ا.ن می دید و بسیاری بدگویی های دیگر ٬ نشان از خامی و ساده لوحی آقای پروفسور بود. امروز در پال تاک بحث داغی بود بین آمریکایی ها که به شدت این عمل آقای رییس را تقبیح می کردند و این را یک شکست تبلیغاتی برای خودشان قلمداد می کردند.
متن کامل سخنرانی را از اینجا می توانید بخوانید. ضمن اینکه لینکهای تصویری هم در یوتیوب دقایقی بعد از سخنرانی پر شد.
پ.ن : صحبت های امشبش در سازمان ملل هم سندی بر نابغه بودنش بود! روز به روز دارم به جمله پایانی این پست بیشتر ایمان می آورم.
پ.ن ۲:
برای من ا.ن دو روی دارد. یک روی سیاست داخلی که من آنرا ا.ن داخلی می خوانم و روی دیگرش ا.ن خارجی یعنی ا.ن در سیاست های خارجی. برای من چنین انسانی با این ابعاد که این طور برای حقانیت ملت ایران لا اقل در مجامع بین المللی تلاش می کند و از هیچ خفت و خواری هراس ندارد یک افسانه دوست داشتنی است که دوست دارم تا خود صبح بنشینم و گوشش دهم حالا هر قدر هم از لات و آلات اطرافیانم خواب آلود شده باشم.
من همان قدر به نادانی برخی از شما ایمان دارم که به نیت سو دشمن ایمان دارم. همان قدر که مطمئن هستم ٬اینهایی که برای ما کنفرانس برگزار می کنند و همایش های حقوق بشرشان گوش فلک را پاره می کند ، اینها دلشان برای ما و مردم ایران نسوخته است. اینها برای من در سالروز جنگ تحمیلی ایران و عراق به مصابه ببرهای تیر خورده ای هستند که هر آینه می خواهند انتقامشان را از این ملت و مردم بگیرند. من اینها توی گوشم نمی رود که با اینها می توان مسالمت آمیز زندگی کرد تا زمانی که زخم کهنه شان خوب نشده باشد. من به درستی و حقانیت ا.ن خارجی همان قدر ایمان دارم که به ساده لوحی و کوتاه اندیشی برخی از شما .
و همانقدر دلم برای برخی از شما می سوزد که برای یک انسان خواب نما شده خیالاتی و خوش خیال می سوزد. شمایی که نمی دانم از کدامین فرهنگ و تاریخی حرف می زنید. دلتان برای فرهنگ و تمدن ایرانی تنگ شده است برگردید تاریخ 50 سال اخیر ایران را بخوانید. نه بازگردید به 300 سال گذشته. اصلا بروید تا خود دو هزار و اندی سال پیش. به جز تک نخبگان و استثناهایی که در آن سوختند و نابود ، به کدامین فرهنگ و تمدن خود می بالید! کدام ایرانی. کدام فرهنگ؟!؟ اصلا مگر همان نسل دو هزار و اندی سال پیش که جهان زیر سم ستورانشان بود و ملل به آزاد اندیشی شان مباهات می کردند تا چه حد از لحاظ نسلی و ژنتیکی با ما شبیه هستند. چند نسل ترک و عرب و عجم با ما در آمیخته که امروز ما که در این خطه از خاک ایستاده ایم ٬به ایرانی بودنمان می بالیم. نه دوست من ، من در این تاریخ و فرهنگ طویل به جز دارازایش و تخته پاره هایی مانده از اعصار بر روی امواج متلاطم زمان٬ خیلی چیزهای درخوری نمی بینم! من ایران را در حال می یابم !