تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

نامجوی نام جو

این روزها هر کسی سرش را رو به سقف بگیرد و ساز بزند و عوعو کند ٬ هر کسی در شعر هایش بخواهد مثل سگ زندگی کند و یا مثل خوک بندگی کند... هر کسی که جیگرکی محله شان حتی به فکر سگ او هم باشد... هر کس برود سر کوچه یک پاکت سیگار بگیرد و بعد برود آن دنیا تا بمیرد٬ هر کس در شعر هایش زیاد از برنامه های تلویزیون در زمان جنگ بگوید و حس نوستالژیمان را تحریک کند٬ هر کس تریاکش را با بازدمش گرم کند ٬ هر کس برای دختر معروف شهر بخواند ٬هر کس زیر دوش حمام مصاحبه کند و گاهی برای مصاحبه گر چه چه هم بزند ٬ هر کس از عبدی بگوید و از خصوصیات سگ عبدی و برایش شعر هم حتی بگوید ٬ هر کس خوب معنای ابتذال را تعریف کند ٬ اصلا هر کس اخراجی دانشگاه تهران باشد ... خودش یک پا دگر اندیش و فیلسوف است!

 ما سگ مردمان که وفا می کنیم مثل سگ ... ما که نمی دهدمان جهان هیچ محل سگ... ما که پارس می کنیم ما که دم تکان می دهیم. اصلا چه می فهمیم این حرفها یعنی چه!

 

+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 16:15  توسط هاتف   | 

Recovery

حقیقت این است که من دیگر خودم را زیاد مقید نمی دانم که اینجا چیزهای خیلی شاخ دار بنویسم. اگرم بنویسم برای دل خودم می نویسم و می گذارم گوشه لپ تاپم که یک روزی ویروسی باکتری چیز بی پدر مادری از همین ها که یکی دو جین شان آمد و دمارمان را این سه چهار شب در آورد ٬ بیاید و بسپردشان به نیستی! این قدر این یک سال و نیم گذشته نوشته های محشری همین جا پست کرده ام که نمونه اش را در هیچ وبلاگی ندیده ام! دیگر بس است. ضمن اینکه خیلی رک بهتان بگویم ٬ اینجا را خیلی ها می خوانند که اصلا دوست ندارم. اصلا این بازدید ها و نظر دادن هایی که بر پایه بازدید و نظر دادن من باشد را هفتاد سال سیاه نمی خواهم. این طور فکر کنید که آدمی که از یک جان کندن سخت به تنهایی خودش را بالا بکشد به هیچ کدامتان دیگر نیاز ندارد!

+ نوشته شده در  2007/11/21ساعت 13:33  توسط هاتف   | 

مهدی رحیمی

هی دست‌ها می‌رود به کمرها یکی یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی یکی

خم گشته است قد پدرها دوتا دوتا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی یکی

باب نیاز باب شهادت در بهشت
روی تو باز شد همه درها یکی یکی

سردار بی سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی یکی

رفتی که وا شوند پس از تو به چشم ما
مشت پر قضا و قدرها یکی یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره بهشت نظرها یکی یکی

در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی یکی
+ نوشته شده در  2007/11/17ساعت 10:18  توسط هاتف  

عمو کرم

درست از روزی که فارغ التحصیلی ام اعلام شد و کارت دانشجویی ام را تحویل دادم ٬ فکر می کنم یک زمستانی بود نزدیک عید ٬ هر وقت یاد روزهای پرخاطره انجمن علمی می افتم ٬ یکی از اولین چیزهایی که از خاطرم خطور می کند کرم است.

کـرم از ورودهای هشتاد دانشکده خودمان است ٬که از وقتی فوق هم همان جا قبول شد باید هشتاد و چندی اش بخوانیم٬ با آن لهجه شیرین کردی و بیان ساده و بی آلایش اش همیشه به دلم می نشست. مثل بیشتر موارد ٬ دوستی من و مهدی هم در همان روزهای پاتوق نشینی انجمن علمی شکل گرفت یا شاید بهتر باشد بگویم مستحکم شد و بعد ها اردوی کارون ۳ و هم اتاقی شدنمان در آن خانه ویلایی کنار سد و آن شب دوست داشتنی که کنار هم به صبح رساندیم و عکس هایی که گاه گاهی که دلم نمی گیرد ٬ و یا حتی نمی شکند٬ اما می ریزد گاهی ٬ آرام بخش لحظه های کم خاطره ام است.

آن روزها که نه می دانستم قلم چیست و یا اینکه حتی می توان یک جایی سیاه بازی کرد ٬ مهدی دستی بر قلم داشت. اهل شعر بود و طنز. گاهنامه ها و فصل نامه های درون دانشگاهی برای چاپ یک تک ستون از دست نوشته هایش از هم سبقت می گرفتند. به جرات می گویم اگر فروشی هم داشتند همه اش از صدقه سری همان یک بند داستان کوتاه یا چند خط شعر مهدی بود.  آخرین بار که مهدی را همین تابستان امسال دیدم و او ما را در کلبه خوابگاه گونه اش به یک چای عارفانه مهمان کرد ٬ هنوز گرد و غبار زمانه روح ساده و بی آلایش مهدی را نیالوده بود. مهدی حالا بعد از آن همه شماتت ها برای ننوشتن در این دنیای بی در و پیکر غیر واقعی ٬ حالا بعد از پنج سال شاید ٬ دارد می نویسد. مهدی هنوز هم ساده و دوست داشتنی می نویسد.

 

+ نوشته شده در  2007/11/14ساعت 23:14  توسط هاتف   | 

هادی هدی بیایید...

ـ پدر کجاست؟

ـمن اینجام...

ـ مادر کجاست؟

ـ همین جام!

ـ عروسک های نازیم... قصه رو ما می سازیم...

پی نوشت: راستی خودم هم آق بابام...

Label : :(

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 20:37  توسط هاتف   | 

جاوید افسری راد

امروز وقتی این آهنگ را برای بار اول گوش دادم ، به قدرت و توانمندی ساز ایرانی برای تحت تاثیر قرار دادن سازهای غربی پی بردم. این آهنگ که با سنتور نوازی جاوید افسری راد* به نظر من یکی از شاهکارهای تلفیق موسیقی کلاسیک و سنتی ایرانی به شمار می رود امروز مرا به حال و هوای آن روزهایی برد که پای کلاس درس سنتور استاد مسعود شناسا می نشستیم و آن روزها که استاد هوای دلش بارانی بود ، آن چنان بر تارهای سفید و زرد این ساز چوبی می نواخت که روح دست افشان و پای کوبان تا خود خدا بالا می رفت...

*: جاوید ، زاده اصفهان است و از شانزده سالگی آموختن سنتور را نزد مشکاتیان و پایور آغاز کرده. در سال ۱۹۸۶ در پی تحصیل در رشته موسیقی در دانشگاه اسلو به نروژ مهاجرت کرده و متعاقبا به عضویت ارکستر سمفونی نروژ در آمده است. نمونه ای از کارهای زیبای این هنرمند را می توانید در این سایت گوش کنید.

+ نوشته شده در  2007/11/10ساعت 22:3  توسط هاتف   | 

برگرد...

"مادر اگر چه دلش از تو خون شدست
نامت اگر چه شبیه جنون شدست
برگرد دوباره به شهر غریبه ات
من آمدم که بگویم ، پس از تو چون شدست"

این ها که می روند روی سریر ها

شاهان عاشقی اند میان اسیرها

دل داده های پریشان و خرمی

جان داده اند به یک ندا ز روحی له فدا

سرها جدا زتن و تن ها جدا ز سر

جان و تن و سرم فدای قدوم شما...

+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 21:33  توسط هاتف  

مشاهدات میخ دار

یک استاد سلمانی بود در محله خودمان در تهران از خطه سبز گیلان . چانه گرمی داشت و مثل همه استادهای سلمانی که اتفاقا از همان خطه و حوالی هستند ، در همه امور دستی داشت و صاحب نظر. از سیاست داخله و خارجه گرفته تا امور فوتبال و کشتی و شهرسازی و شهرداری و قیمت آرایش گاهها در ممالک بیگانه و وضع ارزاق و حبوبات در بازار و قیمت طلا و سکه و معاملات جهانی و قیمت فلان دقیقه نفت دریای برنت تحویل در کانال سویز و الخ و تنها چیزی که به نظر من نسبت به باقی امور سر رشته نداشت همان زدن موی سر خلق الله بود. سرتان را درد نیاورم. آن روزهای آخر که برای آخرین بار خدمتشان رسیدیم هم برای عرض خداحافظی و هم برای اصلاح سر ، آن لحظات آخر ما را به کناری کشیدند و با همان لهجه شیرین گیلکی نصایحی کرد من باب طرز برخورد با راشیست های کله قرمز که بالفرض اگر در معبری گذری جایی خرت را چسبیدند سرت را بینداز پایین و بر سبیل جوانمردی و فتوت بر آنها بگذر. از این دست نصایح به همین یک نمونه خلاصه نمی شد و به طور اخص یک پیش زمینه اساسی برای ما قبل از عزیمت در ذهنمان درست شد.

تا اینکه چند وقت پیش این اخوی چالمرزی نوشته بود : " نه آقا من این ور دنیا که دارم راه می روم قیافه ام داد می زند ایرانی ام . خارجی ام. وقتی ریش می گذارم و توی این هوای سگ سرد صبح یقه ام را تا بیخ گلویم می کشم بالا ، مردم توی قطار از روی کله هم سوار می شوند  روی صندلی خالی کنار من نمی نشینند." بعد دوباره مشاهدات یک رفیقی که اواخر سپتامبر 2007 آمده برلین و داستانها و ماجراهایی که سر خانه گرفتن و تعاملاتی که با معاملات ملکی رخ داده است و این شاه جمله که جان کلام همه آن سی چهل خط است : " ...ما باید این قدر شرایط زندگی رو واسه خارجی ها سخت کنیم که دیگه هیچ خارجی برای زندگی به کشور ما نیاد و واقعا هم همین طور رفتار می کنند..."

حالا کمی هم از مشاهدات خودم بگویم که فکر نکنید بی مشاهده آمدیم اینجا و رفتیم! مثلا همین قضیه ننشستن رفقای سویدی توی قطار که نرد علیه الرحمه اشاره کرده ، خودم بارها و بارها تجربه کرده ام. روزهای اول خیلی برایم گران تمام می شد و مدام به خودم طوری می قبولاندم که یحتمل اشکال کار از جای دیگری است و مثلا این صندلی میخ دارد و این چیزها. بعد از یکی دوماه دو زاریمان رو طور دیگر کج کردیم و کیفمان را نصفش را انداختیم روی صندلی بغلی و پایمان رو طوری انداختیم روی آن یکی پایمان که همه فضای نشستن صندلی بغل را بگیرد . حالا اگر کسی می خواست بیاید کنار دست من بنشیند خیلی محترمانه می آمد در خواست می کرد که جمع و جور بنشینم ، در غیر این صورت زن بچه پیرزن عصا به دست مفلوج هم که می آمد یک لنگه پا کنارم می ایستاد به چپم هم حساب نمی کردم و هنوزش هم نمی کنم. یا مثلا دو نفری که می آمدند بنشینند یکی کنار من و دیگری دو تا صندلی آن طرف تر ، بغل دستی من پشتش را می کرد به من و شروع می کرد به گرم گرفتن با بغلی. که خدا می داند از این کار چنان آزرده می شدم که یکبار به یکی شان سقلمه زدم که یارو خودت را جمع و جور کن. هر چند گفته اند گل پشت و رو ندارد اما در دهات ما پشت کردن بی ادبی است.

حالا یک مورد دیگر هم بگویم و زیاد پرچونگی نکرده باشم و بروم سر نتیجه گیری. همین دو سه روز پیش که برای مصاحبه می رفتم DLR  توی مسیر فرودگاه یک مرد میانسال مست و پاتیل که شیشه الکلش هم تو پلاستیکش بود و هر از گاهی که دز الکل خونش می آمد پایین یک خاطری صفا می داد شروع کرد به آلمانی با من صحبت کردن و بعد که گفتم انگلیسی حرف می زنی با نه کمی مکدر شد و گفت اینجا آلمان است ها! منم گفت گنا! یعنی دقیقا! و یک دو سه سری جنباندم که کمی دردهایش التیام یابد و بعد پرسید کجایی هستی و گفتم ایرانی! نمی خواهم مثال چرند زده باشم ولی چه کنم شبیه ترین صدایی که از دهن این آدم در آمد صدایی شبیه زور زدن... بگذریم. اینجا این روزها به هر کسی بگویی ایرانی هستی اول دو سه قدم عقب گرد می کند و بعد شروع می کند به صحبت کردن. این کلام ا.ن عجب ابعاد وسیعی داشته آنجا که فرموده : " جوانان ایرانی خودشان تک به تک یک بمب اتم هستند..."

حالا همه اینها که در بالا ذکرش رفت درست و مقبول. .ولی یک نکته ای که هست اینکه انصافا در خیلی موارد نباید از سبیل انصاف دور شد و در کنار همه اینها از خوش رفتاری ها و مهمان نوازی ها و برخوردهای انسانی این غربی های چشم آبی مو بور نوک دماغ تیز که نه تنها از لحاظ ظاهر که از لحاظ اخلاق و فرهنگ و رفتار شباهتی به ما شرقی ها لا اقل ایرانی ها ندارند ، نباید غافل شد. گاهی نگاه به درون جامعه خودمان که پر است از مهاجرین افغان و طرز رفتار و نگاه ما به آنها مبین این است که خود ما هم آب نمی بینیم و گرنه در این فقره شناگرهای ماهری هستیم!

" تهش می دانم که باز همه ما باید این قدر زور بزنیم و این قدر نسل ها بیاید و بگذرد تا بتوانیم ذره ذره هر کس در حد توان خودش ساختارهای ذهنی خودمان را از نو بسازیم ، بعد شاید روزی نسلهای آینده ما بتوانند به قدرتی برسند که به اینها بفهمانند که دنیا بزرگتر از آن چهار دیواری آمریکا و یک مشت کشور اروپایی است."

+ نوشته شده در  2007/11/6ساعت 16:41  توسط هاتف   | 

شعر دوستت دارم

 به خدا... يا به همان كوليِ تبدار بهشت

كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت

بوي هذيان و غزل ميدهد اين كوچه چرا؟

كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت:

- «من و انكار شراب اين چه حكايت باشد؟»*

چه حسابيست ميان من و انكار بهشت



دست از اين واژهي آفتزده بردار و برو

دست از اين واژهي پوسيده و بيكاره: "بهشت"



دستت از گندمِ عصيان و گناه آلوده ست

روي دستان تو جا مانده از آثار بهشت

سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»

باز تكرار

وَ تكرار

وَ تكرارِ بهشت!

پ.ن: نظرت چیه یک مدت فقط شعر بنویسیم؟

+ نوشته شده در  2007/11/5ساعت 20:33  توسط هاتف  

به مناسبت سیزده آبان

آمریکا٬ آمریکا ٬ ننگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما می چکد از چنگ تو

ای ز شرار ستم شعله به آدم زده

امن و امان جهان یکسره بر هم زده

بر سر هر خرمنی ٬ در دل هر گلشنی

آتش بیداد تو ٬ صاعفه غم زده

ثروت انبوه تو٬ خون دل توده هاست

تیر تو بر سینه ها دشنه ماتم زده

دزد جهان خواره ای دیو ستم کاره ای

عقرب جراره ای ٬ روبه مکاره ای!

در همه گیتی به پاست دایره جنگ تو

گوش جهان خسته از طبل بد آهنگ تو

مظهر شیطان تویی دشمن انسان تویی

ای همه اهریمنی در خط فرهنگ تو

رسم تو عصیان گری است کار تو ویرانگری است

تیره شده عالم از حیله و نیرنگ تو

دشمن هر ملتی موجب هر ذلتی

سایه هر وحشتی فتنه هر امتی!

دیم دام دام... دارا رای رای رای رای...

گوش کنید...

یک مطلبی جایی خواندم، عنوانش بود نتیجه دولتی کردن ۱۳ آبان ، هر سال دریغ از پارسال. و بعد در ذیل عنوان آورده که مشاهدات خبرنگارانمان از این مراسم نشانگر این بود که دانش آموزان رضایت نامه به دست از اولیای مربوطه را با اتوبوس های از پیش آماده شده به سمت سفارت اسبق آمریکا می آورده اند و دانش آموزان مثل تماشاگر هایی که به سمت استادیوم در حال حرکت بودند با سرهای بیرون آمده از پنجره اتوبوس ، یحتمل شعار مرگ بر آمریکا سر می داده اند و ملت هم از تو پیاده رویی جایی به آنها می خندیدند. بعد در ادامه بک عکس گذاشته از یک نوجوان تو مراسم سیزده آبان که روی دست رفقا بلند شده و داره لبخند ملیح می زند و در ادامه عکس شهید فهمیده. و بعد نتیجه گیری کرده که شعور سیاسی دانش آموزان پایین آمده. اینجا یک کم خنده شد!

بعد دوباره رفتم وبلاگ عمو نمکی یک پست تحریر کرده اند با محوریت انتقاد به عدم مستند سازی قوی در این فقره و نوشته هالیوود دارد یک فیلم می سازد درباره ماجرای گروگانگیری سیزده آبان و آخرش هم از این ناله های ملی میهنی که پس فردا که اکران شد مثل فیلم سیصد این فقط سیل بیانه هاست که علیه این فیلم سرازیر بشه! اینجا دیگه بسی خنده شد!

+ نوشته شده در  2007/11/4ساعت 12:38  توسط هاتف   | 

کودکانه، راست پنجگاه

هر کی شکلک در آره

                  شکل عروسک در آره

                                                یک... دو ... سه...

پ.ن۱:

عصر پریشان اســت. آشفته و پر آشوب.

همه‌ی حوزه‌ها خالی‌ست. و ما می‌نویسیم

که نوشته باشیم.

۰۰۰ 

من می‌دونم هرچی می‌گی دروغه

تازه‌گیا خیــلی ســــرت شــــلوغه

 

حاشیه نویسی:

 آمدن و

 نگاهی و

 رفتن.

روز می‌آید

شب می‌رود

تکراربودن-

با من و تو

بی‌تو و من

شب، روز

روز، شب*

*: گم شد!

+ نوشته شده در  2007/11/1ساعت 21:21  توسط هاتف   | 

من خواب دیده ام...

در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی

با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی

قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!

لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد، گرچه  پر آشوب می شوی

قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی

مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!

محمدرضا ترکی برای قیصر امین پور...

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهایِ سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال
کو؟ 

قیصر امین پور
 
 

هنوز این شعر مرحوم که لای کتاب فارسی دبیرستان می درخشید جلوی چشمانم است

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی، لب زخنده بستن است

 گوشه‌ای درون خود نشستن است

 گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

  گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد

 تو چه فکر می‌کنی؟ کدام یک درست گفته‌اند؟

 من فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است

 هر چه باشد او گل است!

 گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 18:15  توسط هاتف  

Den Siste Viking - آخرین وایکینگ

ساعت سه و سی دقیقه بامداد و درست مثل همه روزهایی که ساعت را کوک کرده ام نیم ساعت زودتر ، خود بخود بیدار شده ام و زنگ ساعت باز هم برای دلتنگی خودش می نوازد. قصه اولش از آنجا شروع می شود که شهر بقونشوگ فرودگاه مسافری ندارد و یکی دارد آن دور دست ها که DLR آلمان ، آنجا کارهای تحقیقاتی اش را انجام می دهد. البته از نوع بشر دوستانه اش! انگار این جنگ جهانی دوم و تبعاتش دست از سر ملت مقهور آلمان نمی خواهد بر دارد.

ساعت چهار و نیم و یک وانت با دو سرنشین که از قبل آن عقب نشسته اند مرا از جلوی در ساختمان Pick up می کند. از بقونشوگ تا فرودگاه هانوفر چیزی حدود پنجاه دقیقه راه است. یک اتوبان چهار بانده در هر طرف که البته گه گاه باریک می شود و باند سرعتی که همیشه به جز لحظات کوتاهی برای سبقت گرفتن ماشین ها از یکدیگر خالی است. مقایسه رانندگی اینها با ایران آدم را در شوک عمیقی فرو می برد.

دقایقی از شش گذشته است و طبق عهد معهود قرار است پرواز تا دقایقی دیگر انجام شود. اما به رسم معمول که هیچ پروازی سر ساعت پرواز نخواهد کرد مگر اینکه خلافش ثابت شود ، این بار هم به دلیل کم خوابی خدمه و حشمه پروازی ، پرواز با یک ساعت تاخیر انجام می شود. خانم مهمان دار که هنوز لباس خواب تنش است و دکمه های لباسش یکی در میان باز مانده و معلوم است که حتی دست و صورتش را هم نشسته گوتن مورگن کنان به طرز دل آشوبی به شما خوش آمد می گوید. هوا به شدت این داخل سرد است و ملخ های این طیاره زوزه کنان دارد همه بدنه هواپیما را می لرزاند. دارم کر می شوم. چرا این قدر اینجا تاریک است. چرا بخاری هایش را روشن نمی کند. دارم یخ می زنم. این ملخ ها چرا این قدر صدا می کنند. چراغ هایت را روشن کن لا اقل. آن بخاری رو بزن.این بلندگو چرا این قدر خش خش می کند. یاد وانتی گوجه بادمجان فروش دم علم و صنعت می اندازد آدم را. حالا مگر مجبوری. آقا خاموش اش کن .بابا اون در عقب رو بزن پیاده میشیم به خدا!

فرودگاه کپنهاگ با جابجایی ۵۰ هزار مسافر در روز و بیست و نه ملیون در سال بزرگترین فرودگاه اسکاندیناوی با گنجایش صد و هشت هواپیما. سه ترمینال اصلی و ده ها و ده گیت و فروشگاههای رنگ و وارنگ و از همه رنگ. خوشبختانه در فرودگاه مقصد امروز کمی هوا ذلش گرفته و خواسته مه اش را کمی روی سر شهر غلیظ کند.تاخیر به علت بدی شرایط جوی... دو ساعت و بیست و دو دقیقه... مسافرین محترم تا دقایقی دیگر در فرودگاه تروندهایم... دمای هوا هم اکنون صفر درجه...

Trondheim یا همان Nidaros عهد باستان ، در سال نهصد و نود در پی لشکر کشی اولاف این وایکینگ بزرگ از شمال نروژ برای دفع حمله سویدی ها بنا شده است. سومین شهر بزرگ نروژ با مساحت 342 کیلومتر مربع و جمعیت صد و شصت هزار نفر که بیست هزار نفر آن را دانشجویان تشکیل می دهند. میانگین دویست روز بارش در سال و هفتاد تا صد روز زمین پوشیده از برف و یخ ، از یک سمت با آبهای اقیانوس شمالی راه دارد و از سمت دیگر تپه هایی با ارتفاع دویست تا پانصد متر که قسمتی از شهر بر روی ان بنا شده است و چشم اندازی بدیع و بی نظیر را گرد آورده است. و یک رودخانه پر آب که گاه گاهی زمستانها حامل یخ های شناور اقیانوس منجمد شمالی است ، مانند ماری خمیده روی سطح شهر پهن شده است. در کتابچه معرفی شهر نوشته شده است :

One big village - or small city , where past and present meet

دانشگاه NTNU که بزرگترین مرکز تکنولوژی و مهندسی نروژ است امسال با یک جهش چشم گیر در وب سایت رده بندی وبو متریک در جایگاه هفتاد و شش دنیا و جز ده دانشگاه برتر مهندسی اروپا ایستاده است. علاوه بر دانشکده های مهندسی دانشکده های دیگر مانند علوم طبیعی هنر معماری مدیریت و علوم اجتماعی را هم شامل می شود. برداشتی که من در این دو روز اقامت ام در انجا داشتم این است که در زمینه مهندسی کشتی علی الخصوص هیدرودینامیک و سازه کشتی و مهندسی نفت و استخراج دریایی یکی از سرآمدین دنیا هستند. رقم دانشجوهای PhD در دانشکده کشتی فی المثل چیزی حدود یک پنچم دانشجوهای مستر بود که به نظر من این رقم بسیار چشم گیری است و مبین خیلی چیزها.

و این پارگراف را اینجا به عنوان نمادی می گذارم که بعدها که بازگشتم و اینجا را خواندم یادی شده باشد از همه مهمان نوازی و خونگرمی های مردی از قطب شمال مردی با محاسن سفید و چهره ای شبیه جاشوهای نروژی Bjornar Pettersen .

بازگشت از تروندهایم قصه طویلی دارد. تمام کردن سوخت هواپیما در مسیر یک ساعته به دانمارک و ناشی گری خلبان در یک برآورد ساده و فرود اضطراری در فرودگاه یوته بوری و قلب من که مدام برای همه آن خاطرات خوب جا مانده در آن شهر بر فرازش می تپید و نهایتا فرودگاه کپنهاگ با یک تاخیر دو ساعت و اندی ... حالا همه اینها و خستگی و صدای ملخ هواپیما و توربولانس بالای سر یوته بوری که کم نبود بشود بلای جانمان یک طرف و کنسل شدن پرواز به هانوفر یک طرف. سه ساعت انتظار در فرودگاه و پرواز جایگزین به برلین. دیگر اطاله کلام نکرده باشم که کردیت موبایلمان تمام شده بود و و تلفن همگانی داخل فرودگاه همه سکه هایمان را خورد و اخر برای تماس با امین در برلین به اجنبی مهربان متوسل شدیم و الخ. همه اینها فرصتی شد برای دیدار از برلین زیر نور جشنواره نور آلمان و آن ساختمان های پر شکوه و با مهابت و دیدار مجدد امین بعد از قریب پنج ماه و خوابیدن دوباره روی یک تخت یکنفره که خاطره روزهای اولمان در سوید در خانه آقای پژمان را برایمان زنده کرد. جالب است که شب قبلش در یک اتاق مجلل و تمیز روی یک تخت خواب دو نفره تنها خواببده بودم و امشبش در یک اتاق کثیف نم گرفته که بوی چاه حمامش بالا زده بود و یک تخت شکسته بسته دو نفری روی یک تخت که تا صبح پای آن یکی روی صورت آن یکی بود و ...!!!

صبح برلین بقونشوگ.قطار ICE. ظهر دوازده و ده دقیقه. اتاقم خیلی سرد است. بیرون آسمان باریدن گرفته و من این آخرین وایکینگ خسته ، تاق باز رو به روی پنجره افتاده ام و دانه های باران روی صورت پنجره را می شمارم.

+ نوشته شده در  2007/10/29ساعت 23:30  توسط هاتف   | 

تروندهایم تروندهایم ... ما داریم می آییم...

همیشه برایم سوال بود این لغت Computationally Expensive یعنی چه. این روزها دارم می فهمم بهای تک تک ثانیه های عمرم را ، سوی چشمم را ، رشته های از هم گسیخته و رو به سفیدی نهاده  سرم را... که صرف پاییدن این Residual های بی مقدار می شود تا نکند خدای ناکرده مقدارشان از حدی بالاتر بیاید! آخر ارزش آنها به همان بی مقدار بودن آنهاست! گویا زندگی هزینه ای است بی مقدار در مقابل بهایی که برای تمام چیزهای Expensive اش می پردازیم!

پ.ن: و من راهی نروژ...

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 19:49  توسط هاتف   | 

دامٍنتویلت!

دارم یک پست می نویسم و در حقیقت تابو شکنی می کنم در مورد مسایل قضای حاجت در خارج از کشور و معضلات و مشکلاتی که در این راه وجود دارد . چیزی شبیه این پست. نکات غیر حقیقی و غیر درستی می بینم در این پست و پست های مشابه که دوست دارم به تفصیل یک بار هم که شده به آن بپردازم. در این راه از هیچ کس هم توصیه نمی پذیرم! مشاهداتی در این شانزده ماه رخ داده است که حیف است یک بار برای همیشه به طور دقیق و موشکافانه بررسی نشود. موتیویشن این بحث هم چند روز پیش رخ داد وقتی داشتم گلاب به رویتان از دستشویی برمی گشتم که متوجه نگاههای با زاویه بالای شصت درجه شخصی شدم تا این که امروز متوجه شدم دلیلش ، آمد و شدم به دستشویی بانوان بوده است! مشکل کار اینجاست که اینجایی که هستم دستشویی ها مثل اتاق اساتید شماره بندی شده و پشت در به جای اینکه بنویسد فی المثل پقوفوسوق انجنیوق فلانی ٬ نوشته اتاق ۴۱۳ دامن تویلت. حالا برای یکی مثل من که نه می داند دامٍن یعنی چی نه در آن لحظه سخت و سرنوشت ساز علاقه ای دارد که بداند یعنی چه ٬ پیدا کردن خود این مکان در میان ۴۱۳ تا اتاق کار بزرگی است چه برسد به اینکه بفهمد حالا اینجا مخصوصا بانوان است یا آقایان!

 

به هر حال من انگیزشی مضاعف پیدا کرده ام برای بازگشایی این مطلب!

پ.ن: امروز بالاخره بعد از سه ماه ای میل یک دانشجوی ایرانی را که تازه از ایران خارج شده است و بدنش هنوز گرم است ، به طور تصادفی پیدا کردم! فعلا یکی چتی زده ایم و کلی ذوق زده از اینکه همدیگر را پیدا کرده ایم! تا ببینیم کی مجال ملاقات حضوری دست می دهد. علاوه بر اینکه چون دلمان برای کلاس درس تنگ شده بود یک کلاس مقدماتی سیالات که برای برقی ها اینجا برگزار می شود پیدا کردیم و رفتیم حضور به هم رساندیم! خودمانیم این سیالات هم عجب چیز بورینگی است! دی:

 

+ نوشته شده در  2007/10/23ساعت 22:55  توسط هاتف   |