تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

معلولین و دختران!

پ.ن : یک خبر الان شنیدم در حد پی نوشت ولی شاخ دار! یک پی اچ دی پوزیشن تو دانشکده کشتی سازی چالمرز از چهار پنج ماه پیش باز شده بود تو مایه های Large Eddy simulation of Cavitation flow. یک شصت هفتاد نفری از علما و فضلا  از  جای جای این کره خاکی من جمله خودم و رفقای هندی و یکی دو تا از بچه های ایران برای این پوزیشن اپلای کرده بودند! گس وات!!! صاف صاف تو روز روشن بر داشتند این را دادند به همکلاسی دختر چینی خودمان که معدلش یک اردر آو مگنیتود حداقل از من پایین تر بود و نصف بیشتر درس ها را به زور ری اگزم پاس کرده بود و اصلا وسط کار می خواست برود تغییر رشته بدهد به مدیریت و از این دست چیزهای راحت الحلقوم! اصلا این روز اول که آمد چالمرز خوب یادم هست حتی نمی دانست رینولدز نامبر اینها یعنی چه! تا این حد در و دیوار. من نمی دانم توی سر اینها چه می گذرد و یا اینکه اگر دلشان برای آبیشک نمی سوزد باید برای خودشان و پولی که بابت آن پروژه می دهند بسوزد ولی علی ای حال اگر دختر هستید بروید روزی هزار مرتبه به درگاه خدا شکر کنید! دوره آخر الزمون مشدی...!

این خبر را الان به آبیشک گفتم . یک لحظه بنده خدا با سر آمد تو صفحه مانیتور. خودم با همین چشم هایم دیدم به خدا!

PS2: Females and handicappeds are strongly welcome to apply to this position...

 <=Toulous Munch=>

 پ.ن ۳: یک فوتوبلاگ راه افتاده ... عکس های منتشر نشده و سانسور نشده در حد جام اینترتوتو!

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 20:49  توسط هاتف   | 

-

هر شب

       در خوابت

                  می بینم که می آیی...

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 19:14  توسط هاتف  

Laminar Separation Bubble

It is of course a good idea for those students who are studying abroad or even the guys who are putting effort in the path of science inside the country to give a brief description of what they are currently involved in as their master or PhD projects. I am always eager to read such a short report on my friends’ weblog. Unfortunately this is not very common that they write about these things on their homepage except one outstanding guy who regularly writes some notes about his scientific interests.  

Hereinafter I would like to give a short description of what I have done as my Master project during these 4 and half months here in Institute of Fluid Mechanics of Braunschweig, the center of aerospace industry of Germany.

Starting from scratch, I have to mention that this project is actually aimed to simulate an experimental case of   Rist and Lang (2005) at institute of IAG in Stuttgart of Germany.

The given test case was originally examined in a water tunnel experiment at Reynolds number of 100,000, consisting of laminar channel flow which is first accelerated and then decelerated by an arbitrary slender shaped body the so called displacement body located at the upper wall. The pressure rise in the deceleration portion of the facility is strong enough to yield laminar separation bubble which is followed by turbulent reattachment ,forming a closed bubble.

 

 

The term separation bubble is simply that bubble shape zone in the figure below where the flow starts to gain negative value in the begininng or in the language of fluid mechanics, starts to separate. This in fact is due to the strong pressure rise in the channel. As we march downstream from the neck of the channel, we reach to the position that the momentum of flow can not conquer the imposed force by pressure rise and flow confronts a strong backward force which eventually leads to its separation.

The start point of this phenomenon is somewhere in the laminar region where the turbulence has not shown up yet ( This indeed depends on the level of turbulence of free stream, the higher the level of turbulence and external perturbation the earlier the onset of turbulence) . However at that Reynolds number the transition to turbulence is inevitable. Transition stage starts somewhere in the middle of the bubble which finally ends up with turbulence. The turbulence and the chaotic situation in that region causes a substantial increase in kinetic energy of the flow and this fortunately leads to higher momentum and after all close up of the bubble. Mixing this phenomenon with the most complicated and unknown animal in fluid mechanics, transition process, has made it a demanding task that needs to be studied in depth. Actually the studying of laminar separation bubble is of great interest for aerospace industry due to its substantial effect in lift and drag of airfoils in landing stage of the flight. The other important area of its occurrence is in turbo machineries.

Part 2

Part 3

Part 4

PS: I am quite sure you don't find this interesting :D but this is good for me to review what I have done so far and it is needed to have a short report in my database...

 

 

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 22:49  توسط هاتف   | 

بهروز یاسمی

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

پ.ن : این فونت زیبای نستعلیق توسط شورای عالی اطلاع رسانی طراحی شده. اینکه حالا شورای اطلاع رسانی چه دخلی به کار خطاطی دارد بماند . دستشان درد نکند . کار زیبایی است! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 20:3  توسط هاتف  

Sometimes in English...Why Not

Well... after a year and half that I left my country to abroad to pursue my education, at this stage I really feel essential to write sometimes in English. this is important for me in two different aspects. firstly it helps me to revive my knowledge of English in the country that you can barely find a person whom you can talk in English.

secondly and more importantly my friends who are not Iranian and do like to read my blog, have requested me to write in English word in order that they can apprehend something from my damn good weblog! I have to confess that once, one of them implored me and bent over his knee and wept in front of me to ask me to write some lines in English as he was very eager to know my opinion about one special topic that I had not divulged mine about that! So... here you are!that's what you wanted.

Although I am not finding myself very convenient and dexterous in writing my diaries, comments and views in English ,and I do not believe that English can carry the burden of maturity of the words and thought as strong as Farsi can do , but this will hopefully be fun! let's try it out...

In my opinion, there are several reasons that inhibit and hinder us from writing out the blog in English and the most important one is that we fear that a guy bursts from an outlandish place who knows English better and finally he makes fun of us! and of course there will be always someone whose hands are over us in all areas! that's not what I fear of it at all! so I do accept any comment on the way forward even though it will be in a mocking way! who cares...!

At least at the moment I would like to inscribe a post in English in this weblog. maybe I do change my mind and quit this ****ing language sooner than expected! This may be a passion that subsides as time goes on. like a lorn glim of candle in the passing breeze of life...

 

****: you have to tolerate these stars as English is full of them!

+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت 0:12  توسط هاتف   | 

-

هر بنده ای آنگاه حقیقت ایمان خود را کامل می یابد که دین خود را بر شهوت هایش ترجیح دهد

و هلاک نمی شود مگر آنکه هوای نفسش را بر دینش ترجیح دهد

امام جواد (ع)

+ نوشته شده در  2007/12/10ساعت 20:53  توسط هاتف  

-

لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من اموال و الانفس و الثمرات

                و بشر الصابرین

                             الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا

                                                           انا لله و انا الیه الراجعون

و قطعا شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و نقص در اموال و جانها می آزماییم و بشارت ده صابرین را که  چون مصیبتی بر انان وارد آید گویند همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم...

بقره ۱۵۵-۱۵۶

 

+ نوشته شده در  2007/12/8ساعت 9:39  توسط هاتف  

آسمان آن دورتر ها...

این همانی است که حذف کردم و حالا دوباره با مشقت اینجا می نویسم...

دوست دارم امروز صبح به دور از غوغا های ملال آور و دروغ آمیز زندگی ٬ به دور از همه قیل و قال های تصنعی و ظاهر فریب ٬ از همان ها که ما آدم ها ساخته ایم تا وقتی شبی نیمه شبی سرمان را بعضی روی بالش گرم و نرم و بعضی روی زمین سخت و سرد می گذاریم خیالمان آرام بگیرد که امروز روز مفیدی بوده است و به به چقدر امروز کار کرده ام و به درد جامعه خورده ام! آن گونی را از آنجا بالا پایین کردم. آن دو زار سه شاهی را زنده کردم. چکم را فلان بانک پاس کردم. خانه را خوب گرد گیری کردم. فسنجان ام خیلی خوب جا افتاد. فلان امتحان را خیلی خوب دادم  و چه می دانم از همین دست مهملاتی که شب ها تا به خیالمان نیاید انگار خواب هم به چشمان نمی آید. داشتم می گفتم دوست دارم به دور از همه این قیل و قالها ٬ صندلی ام را بگذارم روبروی پنجره و بنشینم همین جا ٬ تقسیم کنم همه حجم تنهایی آسمان را با خودم. این اتاق هیچ حسنی نداشته باشد ٬ لا اقل این خوبی را دارد که یک پنجره دارد درست به اندازه تمام عرض اتاق. در این ارتفاع پست که انگار خورشید از همین اتاق جان می گیرد و در همین جا غروب ها جان می دهد ، می توانم تا آن دور دست ها را بپایم.

چه دنیایی است . چه زمینی؟ چه آسمانی؟ اینجا همه آسمان شده است و بس. روبروی دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از دنیای خورشید و ماه و ستارگان و زمین و خاک به چشمم می آید همه خاکستری است . و هر آنچه می بینم جز سیاهه های غلتان ، چیز دیگری نیست. آن پایین یک درخت آشنا ولی بی برگ ، که روزی برگ داشت سبز و بعد ملون شد و حالا جز شاخه های خشکیده و سخت چیزی از آن روزها به ارمغان ندارد از روی زمین بالا آمده است. سمت راستم یک جرثقیل افتاده است درست به پهنای عرض همین پنجره و تمام وسعت نگاهم را پوشانده است. به گمانم اشکالی ندارد. آن سو که آن غول آهنی دراز کشیده است دنیا به همان رنگی است که سوی چپ درخت های مرده انبوه  است.

چه حالی دارم. کسی می داند از چه حرف می زنم و یا آن سو تر چه ها می بینم؟ روبرو  انجا که از دو سوی دیگر مهم تر است افق دل به سوی شرق داده است.  در این غربت ساکت و بی انتها با این حسرتی که در میان این غبار مه آلود مدفون شده است، حتی لختی نگاه به سوی شرق هم دل انگیز است.  و شاید دل انگیز تر آن باشد که روی تکه ای از ابرهای سپید بنشینی و با دست های نوازشگر باد راهی شوی به سوی مشرق. سرت را بگذاری روی یک مخمل سپید، چشمهایت را ببندی و در خیالت انگار کنی که این زانوی همان مهربان دور است که دیرگاهی است که گرمی اش را احساس نکرده ای. و بعد با خلسه ای ماورایی همان طور که از روی این شهرهای دلربای مغرب زمین با همه آن آدم ها و مجسمه های سنگی و چوبی اش گذشتی ، درست در همان لحظه ای که آفتاب، گرمی شرقی اش را روی شانه هایت گسترد ، چشم هایت را باز کنی و ببینی بر فراز همان کوچه ایستاده ای و داری داد میزنی :" تاکسی ... خیابان حافظ... زیر پل کالج... البرز... 500 تومن"

دیشب توی خواب بود انگار. یا شاید هم بیدار بودم و یا شاید حتی حالتی ما بین. نشسته بودم روی نیمکت کلاس یک هفت.نفر دوم بودم از سمت راست .حسین دادی سمت راست ام و دو نفر دیگر هم تنگاتنگ چپیده بودیم روی همان نیمکت های قدیمی صد سال پیش.کلاس زبان بود و معلم زبان داشت لغت Mankind را تلفظ می کرد. اسمش چه بود خدایا... موسوی شاید. حسین از لهجه معلم خنده اش گرفته بود و به زور داشت آنرا فرو می خورد و همین باعث می شد من بیشتر خنده ام بگیرد. و یکبار که دیگر داشتم مثل یک بادکنک می ترکیدم و همه صورتم قرمز شده بود و خون توی چشم هایم دودو می زد منفجر شدم و با یک صدای شیپور مانند هجوم بی امان خنده ام را بیرون ریختم. درست مثل همان روزها. درست مثل همان لحظه ها. و بعد پشت سرم حسین هم که انگار راه چاهی یافته باشد منهدم شد! آنقدر بلند می خندیدیم که یکباره از صدایش از آن حالت خواب و بیدار ، بیدار شدم. وه که چقدر غم انگیز بود. تمام تنم داغ شد. چشم هایم سیاهی رفت . پلک هایم دیگر قرار ایستادگی نداشتند. سرم سنگین شد. کمی انگار بیهوش هم شدم....نمی دانم. حالا دیگر حالم خوب است به خدا!

... وای خدا را با که این بازی توان کرد؟

حالا دیگر حالم خیلی خوب است به جز آنکه دلم چون مرغی دل شکسته دلش می خواهد با آن دسته کبوتران که در دور دست دارند رو به سوی مشرق می روند هم سفر شود و خودش را بسپارد به آبی اسمان. اما من با دو دست تمنا بالهایش را سخت چسبیده ام که نکند از دست بلغزد و بگریزد و بعد من بمانم و آهی و دیگر هیچ....

+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت 23:1  توسط هاتف   | 

حذف پست

گاهی چیزهایی می نویسم و می فرستم اینجا. بعد ناگاه پشیمان می شوم و بر می دارم. این حالت خصوصا این اواخر زیاد برایم رخ می دهد. بعد انگار این سیستم جدید بلاگفا طوری است که به حذف پست وقعی نمی نهد و کماکان در لیست وبلاگ های به روز شده دوستان نشانم می دهد. به خاطر همین از کسانی که می آیند اینجا و با پست تکراری مواجه می شوند عذر می خواهم!
+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت 20:1  توسط هاتف  

کریمس در راه...

عید آمد و ما لختیم.

{ فرازی از نامه دختر کبریت فروش به کمیته امداد ٬ ۱۴ ساله از ‌Braunschweig }

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 19:25  توسط هاتف   | 

شیرین تر ز عسل...

این روح های بزرگ ٬ این طغیان های سرکش ٬ این دل های عظیم ٬  این فرازهای بی نشیب ٬ این فریادهای بی تسلیم ٬ این روشنی های های متفوق بر سیاهه پلید٬ این ضمیرهای روشنگر را خیلی دوست دارم. گاه گاه که دلم تنگ می شود اینها برایم حکم تلنگری دارد که مرا از خواب غفلت زده خویش بیدارم کند.

کیف یمکن ان یصبح الموت حاله انس؟ کیف یمکن ان یصبح الموت السعاده؟

...

-کیف تجد طعم الموت عندک یا بنی... و یقول له:

- فهو حلوه من عسل.

+ نوشته شده در  2007/12/2ساعت 18:10  توسط هاتف  

آش دوست ندارم...

من آدم سریعی هستم. می ترسم با این سرعتی که به پیش می روم خیلی زود به ته خط برسم! قسمت عمده پروژه ام زودتر از موعد مقرر تمام شده. یک سری داده های DNS قرار بود از دانشگاه اشتوتگارت اوایل همین ماه اینها برسد که کار را یک سره کنم که هنوز که هنوز است نرسیده. این بی پدر ها در بد قولی کردن هم از ما سر هستند. هشت روز است با هیچ کس بیشتر از دو دقیقه حرف نزده ام. به خاطر همین فکر نکنم حالا حالا هم حس حرف زدنم بیاید.بد بختی اینجاست که هیچ کس جز پیر مردها و پیر زنها اینجا توی اتوبوس یا ایستگاه دوست ندارد با من حرف بزنند. من هم که زبان این زبان نفهم ها را نمی فهمم فقط مجبورم لبخند بزنم و بعد آنها هم که به خیالشان با یک کر و لال طرف شده اند٬  سری به نشانه افسوس تکان می دهند و بر من می گذرند. درست شده ام مثل داوری که سوت را گذاشته لب دهانش اما از بس تویش ندمیده دیگر حس اش نمی آید از این به بعد هم بدمد حالا هر کس آن وسط هر غلطی دلش می خواهد بکند!

اخبار ایران را دیگر دنبال نمی کنم. نمی دانم چه مرگم شده ولی انگار دیگر برایم مهم نیست دوستان چه طور چوب لای چرخ مذاکرات آناپولیس می کنند و یا مثلا موسویان نامی بالاخره جاسوس بوده است یانه. اصلا به من چه ربطی دارد که فلان فعال سیاسی زن را گرفته اند چوب لای آستینش کرده اند یا نه! انرژی هسته ای هم اگر حق مسلم ما باشد مردم خودشان خوب می دانند جه طور بگیرند! اینها دیگر اصلا برایم جذابیتی ندارد!

صبح ها تا ظهر می روم موسسه و چهار تا فیگر می گیرم می چسبانم داخل این پروژه بی صاحاب که آخر شب خیلی عذاب وجدان نداشته باشم و بتوانم راحت تر بخوابم! ولی آخر این هم حدی ندارد. نمی شود همه قضیه را عکس چسباند که! گاهی هم پایش شعر می نویسم. اما نمی دانم چرا این دست شعر ها به دلم نمی نشیند. بعد از ظهر ها بر می گردم خانه شطرنج بازی می کنم توی یاهو. ریتم این اواخر رسیده به هزار و هفتصد! فکر می کنم یک جورهایی دارم سر خودم را هم کلاه می گذارم. دلم برای جواد هم گاهی در این مقوله می سوزد. دو سه دست بد باخت! گاه گاهی هم نگاهی به حساب بانکی ام می کنم ببینم این انیترنت پرووایدرمان که هر ماه دو لا پهنا حساب میکند چیزی از روی حسابمان برداشته یا آدم پدر مادر داری چیزی رویش انباشته است یا نه. یانگوم هم بالاخره حق بانو چویی را گذاشت کف دستش . از اینجا به بعد دیگر یانگوم هم صفایی ندارد به خصوص که احساس می کنم صحنه های حساس را دارند سانسور می کنند! باید به فکر یک سریال خوب جدید باشم. شاید Prison Break 3 را بنشینم دانلود کنم!

 خوبی قصه اینجاست که چشم روی هم بگذاری جمعه شده و بعد شنبه و یک شنبه و باز همان آش بی نمک همیشگی...

پ.ن : آقا عجب آرشیو خوبی داره این وبلاگ خدا وکیلی! مثلا همین دست نوشته های اردیبهشت 86 ! آدم سر ذوق میاد انصافاً!

+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 0:31  توسط هاتف   | 

یک مرد

" ببین آلکوس . من دردت رو می دونم . تو یک کتاب روانشناسی اینها رو خوندم. تو جوونی و از نظر جنسی یک سری احتیاجات داری و همین پریشونت کرده. منم وقتی تو ریمینی زندونی ایتالیا بودم خیلی از نداشتن زن عذاب می کشیدم. اگه بخوای برات زن میارم! ماهی یه بار... نه اصلا هفته ای یه بار! قبوله؟...ها؟ قبوله؟"

عادت بدترین بیماریه. کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنار آدمهای نفرت انگیز دووم بیاره. زنجیراشو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه. عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاست. چون آروم آروم تو مغز آدم می ره و تا به خودت بجنبی می بینی که با تموم گوشت و پوستت اسیرش شدی. اون شب که از خیر فرار گذشتی درست همین اتفاق افتاده بود.چیزی که قبلا هیچ فکرش رو هم نمی کردی...

+ نوشته شده در  2007/11/29ساعت 16:58  توسط هاتف  

حمید رضا برقعی

با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد

ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جداشدست

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

باز این چه شورش است که در جان واژه هاست؟

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان برای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

 

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

خورشید سربریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود

او کهکشان روشن 17 ستاره بود

خون جای واژه بر لبش آورد و

 بعد از آن؛

پیشانیش پر از عرق سرد و

بعد از آن؛

خود را میان معرکه حس کرد و

بعد از آن؛

شاعر برید و تاب نیاورد و

بعد از آن؛

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس....

+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 11:47  توسط هاتف  

انجیل تمام شد!

یک آماری دیشب به دستم رسید که نمی دانم بابتش خوشحال باشم یا ناراحت. یکی از دوستانی که فکر نمی کنم بشناسیدش ٬ گویا قبل از عزیمتش به چالمرز خیلی از نوشته های اینجا را می خوانده و ملاک مهاجرتش را اصلا انگار گذاشته روی این دست نوشته های پر از غرض های شخصی و آمیخته با منیت های بچه گانه من و خلاصه می گفت رفیق جان حالا که چند وقتی از آمدنم به اینجا می گذرد می بینم از چهار تا حرفی که زده بودی سه تایش در و دیوار بوده و کور در چاه بینداز و نصیحتی داشتند در این باب که دست به قلم شدن تعهد دارد و مسوولیت و الخ.

البته داستان به همین یک مورد ختم نمی شود و سوال های کوتاه و بلند و جور و واجور از این دانشگاه چالمرز که همین الان که اسمش را پست کنم آمار وبلاگم دو برابر می شود همیشه بوده و از این به بعد هم خواهد بود.

ببینید رفقا٬ دوستان ... من اگر بخواهم همه ریز و درشت های زندگی بی رحم قداره کش و بدون شفقت اینجا را یک به یک بنویسم محض اینکه اینجا بشود مثلا دفترچه راهنمایی برای روزی که کسی بیاید اینجا را بخواند و بعد تصمیم بگیرد حالا بیاید جایی شبیه چالمرز یا نه ٬ باید یک یکمان ٬ زن و مرد هم ندارد ٬ لخت بشویم و همین جا همه با هم سینه بزنیم. چیزی که حقیقت اش انکار ناپذیر است این است که زندگی با همه رنگ های بی بدیل و مصنوعی اش ٬ اینجا آنچنان چنگ و دندانهای تیزش را نشان می دهد و آنچنان تو را با طعم تمامی محرومیت ها و کمبودها آشنا می کند و گاهی آنچنان تو را خوار و ذلیل و حقیر می کند که می خواهی یک سره سر شوی و برگردی به همانجایی که از آن برخاسته ای. و در همین حال چنان خاکش دامن گیر است که در همین بدترین شرایط آنچنان دست و پا می زنی و خودت را به دیوار می کوبی و زمین را به زمان می دوزی که اقامتت را یک٬ بک دو روزی طولانی تر کنی. این وبلاگ آنجایی نیست که تو بخوانی و گرایی بگیری و سر نخی. اقرار می کنم که پر است از خالی بندی های ریز و درشت . آرشیو اینجا با آن حقیقتی که دنبالش می گردی خیلی فاصله دارد.

یک نکته دیگر هم بگویم و بعد ختم جلسه. یادم می آید همان روزهای اول چالمرزی شدنمان که خیلی سرمان داغ بود ٬ رفیق ایکس نظری مرحمت کردند که نمی دانم از دانشگاه درجه چندم پذیرش گرفته ای و فلان و بهمان و چیزی که دانشجوهای ایرانی دنبالش هستند بین یک تا ۵۰ تاست... راست می گوید. تو اگر صبح به صیح که از خواب بیدار می شوی چهره جان نش را درآینه می بینی یا اگر پدرت در وجنات و سکنات تو و در پیشانی بلندت چیزهایی می بیند که در دیگران نمی بینند چالمرز نیا.Kth نرو. Uppsala خوب نیست. Mcgill به دردت نمی خورد. Waterloo استخوان توی گلو است. Simon Fraser و Calgary دردت را دوا نمی کنند. Alberta راه گشایت نیست. TU Berlin یا مونیخ که دیگر هیچ. زوریخ موریخ را بی خیال شو. آیو واو فلوریدا استیت اینها همه کرپ اند! جای تو فقط بین یک تا 50 است. هر جای دیگر بروی غیر از آن همین آش است و همین کاسه. خیلی هم فرق ندارد چالمرز باشد یا فلوریدا استیت.

خلاصه برای تو می گویم ای رفیقی که از راه گوگل رسیدی به ما. اِنجیل پیش پای شما تمام شد!

پ.ن: عکس چالش گرای روز:

پ.ن۲: لینک چالش گرای روز : +

+ نوشته شده در  2007/11/24ساعت 18:32  توسط هاتف   | 

بی کسی

یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود  روز و شب در نیاوردم. حمام نمی گرفتم.ریش هایم را نمی تراشیدم و مسواک نمی زدم. چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می کند ٬ برای کسی لباس می پوشد و برای کسی عطر می زند و من هیچ وقت کسی را نداشتم.

گابریل مارکز-خاطرات روسپیان سودا زده من.

+ نوشته شده در  2007/11/23ساعت 18:9  توسط هاتف