تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

السلام علیک یا قمر بنی هاشم

 

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست               اما به خیمه ها برسد با کدام دست

   برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا                      وقتی کنار درک تو کوه از کمر شکست

       تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت              سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست

شد شعله های العطش تشنگان بلند                 باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

 

سلام بر تو ای عباس. ای زاده پاک علی (ع). ای مرهم جراحت های دل حسین. امشب به زیارت تو آمده ام. با قلبی شکسته و چشمی گریان.

آورده اند که آن روز در گیر و دار حادثه ای مغموم ٬ گریان و مشتاق به دیدار پرودگارت به سوی برادر شتافتی. "یا اخی هل الرخصه؟" . گریاندی حسین را چونان گریه ای که از اشک دیدگان محاسن تر شد. برادر تو نشانه لشکر منی. تو امید کودکان خیمه های منی. و تو فرمودی یا مولای من سینه ام تنگ تر از آن است که تاب این زندگی دنیا را داشته باشد. و آن هنگام که حسین بی تابی ات را برای لقا پرودگارت یافت تو را فرمود به طلب آبی برای دل سوختگان خیام.

و تو بودی که مشک عاشقی را بر دوش ات انداختی و حال آنکه می شنیدی صدای اطفال ینادون العطش العطش... گویند هشتاد نفر از اشقیا را به خاک انداختی تا راه بر فرات گشودی. و آن دم که کفی از آب را بالا آوردی تو را ذکری رفت بر لب تشنگی حسین و یارانش و با خود فرمودی دور از ادب است که عزیز فاطمه تشنه باشد و تو آب بنوشی. و تو بودی که یک فرات را برای همیشه تاریخ تشنه لب های سوخته و تاب دیده ات کردی. مشک را بر دوش راست انداختی . از هر سو احاطه شدی. خدا لعنت کناد نوفل را که ضربتی بر دست راستت فرود آورد و بوسه زد بر خاک دست مبارکت. ندا بر آوردی و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق یقینی نجل النبی الطاهر الامینی. به خدا سوگند که اگر دست راستم را بریدند تا ابد از دین خود و از پیشوای راستگوی خود حمایت می کنم. از آن امام پاک که زاده پیامبر است.  مشک آب را بر کتف چپ انداختی. ضربه ای  دیگر بر دست چپ فرود آمد . " یا نفس لا تخشی عن الاعدائی و ابشری بالرحمه الجباری" و آن دست مبارک هم خاک را گلگون ساخت. مشک را به دندان گرفتی آن دم که تو دست نداشتی اما آب داشتی. و لحظه ای بعد که باران تیرها به رویت گشوده شد و تیری بر آن مشک اصابت نمود آب تا ابد شرمسار دستان بریده تو گشت.

صدا زدی ... یا اخی ادرکنی... سید الشهدا به سرعت آمد در حالی که اشک پهنه صورت آن حضرت را پوشانده بود فریاد بر می آورد وا اخا... وا عباسا... وا محتج قلبا... بعد از تو یاوری ندارم برادر.  به خدا کمرم شکست. امید خیمه هایم بی امید شد. خداوند تو را جزای خیر دهد که حق برادری را عطا کردی و نیکو جهاد کردی. اخی یا نور عینی یا شقیقی ای پاره تن من تو برای من رکنی محکم و قابل اعتماد بودی. و آن گاه که ابی عبدالله قصد کرد تا تو را به سوی خیمه برد چشم گشودی که ای برادر مرا به کدامین سو می بری تو را به جدت قسم می دهم که مرا به حال خود رها کنی که مرا تاب دیدن روی سکینه نیست. من از رویش شرمنده ام که به او وعده آب دادم و برایش آب نیاوردم...

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید هلا عاشقان مست

باران می ٬ گرفت و سبوها که پر شدند

در موج تشنگی چه صدف ها که در شدند 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت 23:22  توسط هاتف  

فراتر از بزرگداشت

اصولا وقتی به یک نهضتی با ابعاد آن چنانی در سطح عاشورا نگاه می کنیم باید دایره دیدمان را به اندازه عظمت و بزرگی همان رویداد گسترش دهیم و ببینیم حقیقتا یک قیام عاشورایی که هزار و سیصد صد و اندی سال پیش رخ داده است و هنوز که هنوز است گرما و آن شور خونین اش را حفظ کرده است چه کارکردهایی از خود در میان گرد و غبار این صفحات تاریخ به جای گذاشته است و یا به بیان دیگر این آیین ها و مراسم و این تکایا و خیام٬ این سینه زنی ها و نوحه خوانی ها تنها هدفش ذکر مصیبت حسین بن علی ( ع) و هفتاد و دو تن یارانش بوده است که مظلومانه در میان خیل کوفیان تنها ماندند و آن طور سبعانه و ددمنشانه توسط یزیدیان کشته شدند یا ورای آن کارکرد دیگری از خود به جای گذاشته اند.

من عقیده دارم این دسته ها و این تکایا و این نوحه خوانی ها جدای از ذکر مصیبت ها و بزرگداشت ها و تکریم ها ٬ یک کارکرد بزرگ سیاسی و اجتماعی دارد که بیشتر شبیه یک شوی تبلیغاتی در ابعاد جهان تشیع و حتی فرا تر از آن انسانهای بیدار دل در پهنه کره خاکی است. کارکرد از آن جهت سیاسی است که دلهای روشن و ضمیرهای آگاه را متوجه یزید های زمانه می کند و ملتهای مسلمان جهان را به خونخواهی حسین (ع) در عصر حاضر می طلبد. پیام سیاسی این نهضت آن چنان شیوا و رسا در این بیانات  پاک نژاد بزرگ عرب سید حسن نصرالله ایراد شده است که نیازی به تکرار نمی بینم. آنجا که می فرماید لبیک یا حسین یعنی تو در معرکه جنگ هستی هر چند که مردم تو را در تنهایی رها کرده باشند و متهم و خوار شمارند یعنی وقتی همسر و مال و فرزندانت در این معرکه باشند ... پیام سیاسی عاشورا این روزها که شیطان مجسم در میان دول عیاش و فاسد عرب دم از آزادی و دمکراسی می زند آنچنان کوبنده و غراست که دلهای آزاد اندیش در سراسر دنیا آن را به ریشخند و تمسخر می گیرند. پیام سیاسی عاشورا واضح تر از آن است که نیازی به مقدمه چینی داشته باشد.

و اما از بعد اجتماعی ٬ این رویداد و این انقلاب وسیله ای است برای جان بخشیدن و روح دادن به سایر اهداف و کارکردها. وسیله ای برای گرد آوری توده ها و شکل دادن و اجتماع افکار اعم از گروه روشنفکر درس خوانده دانشگاه و حوزه دیده و سایر گروهای عادی جامعه در زیر یک سقف واحد.  در این باب برگزاری چنین مراسم بزرگداشت و یادبودی نه تنها باید گروه اندیشمند جامعه رو به خود جذب کند که باید قشر اکثریت جامعه که گروه متوسط القامه ای است را نیز جذب و معطوف خود کند. این درست همان ابزاری است که امام خمینی (ره) بارها و بارها در وصایای سیاسی خود و در صحیفه نور به آن آگاهانه اشاره کرده است .

" اينها يک شعائر سياسي است که بايد حفظ بشود. بازي‌تان ندهند اين قلمفرساها، بازيتان ندهند اين اشخاصي که با اسماء مختلفه و با مرام‌هاي انحرافي مي‌خواهند همه چيز را از دستتان بگيرند و اينها مي‌بينند که اين مجالس، مجالس روضه، ذکر مصائب مظلوم در هر عصري مقابل ظالم قرار مي‌دهد."

و یا در جای دیگر که به اهمیت برگزاری مراسم به صورت سنتی و عوام پسند آن اشاره می کنند : " الان محرم است و همه دستجات بيرون مي‌آيند و دستجات بايد عزاداري بکنند. عزاداري مهم است ".   " همين گريه‌ها نگه داشته ما را. گول اين شياطيني که مي‌خواهند اين حربه (سلاح) را از دست شما بگيرند، گول اينها را نخورند جوان‌هاي ما، همين‌هاست که ما را حفظ کرده، همين‌ها هست که مملکت ما را حفظ کرده. تکليف آقايان است روضه بخوانند. تکليف مردم است دسته‌هاي شکوهمند بيرون بياورند، دسته‌هاي سينه‌زن شکوهمند."

البته این به معنای آن نیست که ایشان واقف بر امر خرافه و بدعت های ناروا نبوده اند که بل مردم را از ان نهی هم کرده اند " البته از چيزهايي که بر خلاف مثلا چه هست از آنها پرهيز کنند، اما دسته‌ها بيرون بيايند، سينه بزنند، هر کاري که مي‌کردند بکنند.." اما جان کلام آن است که قبیح شمردن مراسم روضه خوانی ها آن سینه زنی ها آن حسین حسین گفتن ها آن شور خاص عزاداری ها در دیدگاه انقلابی امام خمینی در همان دسته  افکار شیاطین قرار می گیرد. 

+ نوشته شده در  2008/1/14ساعت 23:2  توسط هاتف   | 

السلام علیک یا ابا عبدالله

۰۰۰

خون حسین و اصحابش کهکشانی است که بر اسمان دنیا راه قبله را می نمایاند. اگر نبود خون حسین جوشیدن سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی ماند. حسین سرچشمه خورشید است..

و بدان که سینه تو نیز آسمانیست لا یتناهی با قلبی که در آن چشمه خورشید می جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن : حسین ٬ حسین ٬ حسین...

آن شراب طهور که شنیده ای بهشتیان را می خورانند میکده اش کربلاست و خراباتیانش این مستانند که این چنین بی سر و پا افتاده اند. آن شراب طهور را که شنیده ای تنها تشنگان راز را می جوشاند٬ ساقی اش حسین است. حسین از دست دلبر می نوشد و ما از دست حسین. عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین است .

اینجا در کربلا ٬ در سرچشمه جاذبه ای که عالم بر محور عشق نظام داده است ٬ شیطان اکنون در گیر و دار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشیر شیطان از خون شکست می خورد . از خون عاشق... 

شهید سید مرتضی آوینی

                            

+ نوشته شده در  2008/1/10ساعت 22:57  توسط هاتف  

Master Kharchangzade

امروزی که ساعت ده و ده دقیقه روز نه ژانویه بود لارش بزرگ ما را مطلع ساختند که نمره پروژه مان رد شده است به اولا خانم منشی بخش حرارت و سیالات دانشکده مان توی چالمرز! این شد که از این همان دقیقه دیگر ما شدیم Master Kharchangzade . به خاطر همین برای اینکه کمی حسی در وجودمان از این بابت رشد کند رفتیم این فروشگاه پنی و یک شیرینی شکلاتی دایره ای که بینابینش به نظر می رسید شکلاتی باشد خریدیم! حالا که آمده ایم خانه می بینیم تلفیقی از شکلات است و یک چیزی شبیه آلبالو انگار. به همان ترشی و کمی هم تلخ. شیرینی های اینجا هم نمی دانم چه حکمتی دارد که زیاد شیرین نیست. شاید اینها زیاد به فکر سلامتی همدیگر هستند و شیرینی هایشان را کمتر شیرین می کنند. القصه اینکه نه تنها حسی در وجودمان منبعث نشد بلکه همان یک ذره حسی هم که داشتیم به خاطر یک یورو و شصت و نه سنتی که از کف رفت بالکل از وجودمان رخت بر بست. وقتی آن  آن حس آزادی مطلقی را که بعد از خروج از جلسه دفاع پروژه لیسانس مان در خودمان احساس می کردیم  با حال و هوای امروزمان مقایسه می کنیم ، اصلا به نظر می آید انگار نه انگار که این یک سال و نیم گذشته این همه مصایب ریز و درشت و غذاهای هشت الهفت و دوری و غربت و تنهایی را یک تنه پشت سر گذاشته ایم! هیچ! هیچ! به خدا انگار  که نه منی بوده است و نه گرزی و نه میدانی و نه افراسیابی! 

 

+ نوشته شده در  2008/1/9ساعت 18:48  توسط هاتف   | 

درست بنویسیم...

یکی از چیزهایی که من خودم به شخصه در نوشتن وبلاگ رویش تاکید دارم این است که یک متنی را که می نویسم چه خوب چه بد فارغ از معنی و محتوای نوشته ٬ همیشه سعی می کنم لغاتی که استفاده می کنم از لحاظ نگارشی درست باشد. به نظر من مهم ترین کارکرد وبلاگ نویسی در جامعه امروز ما رشد و شکوفایی نوشتاری در بین جامعه است و چه بسا همین حرکتی باشد برای شکوفایی نسل نویسندگان و شاعران جدیدی که از قالب همین وبلاگ های فارسی سر بر آورند و خود الگویی باشند برای کسانی که سن و سال کمتری دارند و تازه الفبای نوشتن را با خواندن همین وبلاگ ها خواسته و ناخواسته یاد می گیرند. بنابراین این خیلی مهم است که نوشته ای که برای همیشه جایی ثبت می شود و به مدد این سیستم های جستوگر اینترنتی حتی ممکن است هزاران بازدید کننده در هفته یا ماه داشته باشد ٬ از لحاظ نگارش و املا لا اقل ٬ عاری از خطاهای فاحش باشد.

واقعا یکی از عذاب آور ترین چیزهایی که در این حرفه می بینم این است که بعضی ها تعامدا سعی می کنند دیکته لغات را غلط بنویسند. این حقیقتا تن فردوسی بزرگ را که سی سال رنج برد تا عجم زنده گرداند بدان پارسی را در گور خواهد لرزاند! آقایان خانم ها تو را سر اجداد بزرگتان از این کارها نکنید!

یک سری افراد هم هستند که تعمدی در کار ندارند. مادر زاد از همان کلاس اول دوم دبستان دیکته سه و چهار می گرفتند! حتی من خودم خوب یادم هست توی کلاس ما دو سه نفری بودند که غالب اوقات دیکته منفی بیست سی می گرفتند مثل هوای این روزهای تهران! حالا توصیه ای که می شود به این افراد کرد این است که لا اقل دیکته لغاتی که شک دارند را یک جستجویی توی اینترنت بکنند یا از چهار تا بزرگتر مثل من و جاصا و عقاب سوال کنند !

نکته دیگر هم که اخیرا باب شده نوشتن به زبان تکسر است که خیلی در بعضی مواقع آزار دهنده است. مثلا امروز یک جا دیدم لغت" راجع به "را به صورت "راجه به " نوشته بود و به خیال خودش خیلی صمیمی و گرم نوشته بود و یا هز از گاه می بینم لغات تنوین دار را به صورت " ن " در آخر کلمه اضافه می کنند مثلا همین کلمه اخری را " مثلن " می نویسند که این هم صحیح نیست. یا یک جای دیگر دیدم نوشته بود " مرگ حق اه " . حالا اون "اه " در چه موقعیت و پوزیشنی از ذهن کاتب محترم تراوش کرده است من نمی دانم فقط می توانم حدس بزنم که فشار سنگینی رویشان بوده است که این طور مرگ را حق دانسته اند!  

یک چیز دیگر هم اشتباه در به کارگیری دو کلمه گزاردن و گذاردن است که خیلی خیلی و به طرز اسفناکی رایج است و حتی دیدم خیلی از اشخاص شخیص هم این دو را اشتباه به کار می برند. یک بار اینجا به صورت رفرنس می گذارم که دوستان عنایت داشته باشند برای ما بقی عمرشان:

گذاشتن به معنای قرار دادن در جایی و یا به صورت محلی و موضعی در برخی کاربردها به معنی وضع کردن و بنیان نهادن است .  مثالش هم قانون گذاری ٬ بنیان گذاری و نام گذاری است.

و اما کلمه گزاردن به معنی به جا آوردن ٬ ادا کردن ٬ عمل کردن و انجام دادن است. مثل نماز گزاردن ٬ وام گزاردن ٬ حج گزار ٬ خراج گزار، سپاس گزار، شکرگزار، خدمت گزار، حق گزار، پاسخ گزار، مدح گزار، پیغام گزار، گله گزاری، خبرگزاری، کارگزار و ... است.  گزاردن به معنای تعبیر از زبانی به زبان دیگر هم هست. مثل خواب گزاری که یعنی تعبیر خواب و گزارشگر.

امیدوارم از این به بعد کمتر روح بزرگان زبان فارسی را آزرده کنیم.

پ.ن: یک زمان یک برنامه توی تلویزیون پخش می شد در حد سه چهار دقیقه که همین نکات دستوری و  املایی را توضیح می داد. خیلی برنامه خوبی بود. یکی از درسهایی که از همان برنامه یادم هست این است که می گفت به جای "معرف حضور" از "معروف حضور" که درست است استفاده کنیم. حالا این را هم به عنوان یک آیین نامه انضباطی اینجا می گذارم تا یادمان باشد که معروف حضور صحیح است!

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 22:52  توسط هاتف   | 

موتوا قبل ان تموتوا...

حقیقتش این است که عمر این وبلاگ هم خیلی وقت است به سر آمده اما اینکه عزرائیل دلم دلش نمی آید کار را یک سره کند قصه دیگری است. می دانی هنوز آنقدر خوشبخت نشده ام که بدانم چه طور می شود بمیرم قبل از انکه میرانده شوم. به خدا خوشبخت آنکسی که فهمید چه طور می شود موتوا قبل ان تموتوا...

فان الغایه امامکم و ان وراءکم الساعه تحدوکم تخففوا تلحقوا ینتظر باولکم آخرکم ...

منزلگاه آخرین پیشاپیش شماست و مرگ سرود خوان در پس.سبکبار شوید تا برسید که پیش رفتگان را بداشته اند و آنان که از پیش رفته اند چشم به راه شما واپس ماندگانند...

 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 16:55  توسط هاتف   | 

محمد حسین بهرامیان

غم نان

گاري سيب فروشی سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه – شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان / كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

*

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه – شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا

يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد

*

برف چون حوله ای آرام و  سبکبال و سپید

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

 

محمد حسین بهرامیان (شاعرٍ پیشنماز ٬ قبله کمی متمایل به چپ + )

+ نوشته شده در  2008/1/2ساعت 15:45  توسط هاتف  

همین و نه بیشتر...

این بی ناموس ها نه شب برای آدم خواب می گذارند و نه روز. معلوم نیست امروز چه مرگشان شده است که مدام دارند صفحه سیاه آسمان را با این نورهای ناپاک اهریمنی آلوده می کنند و خودشان هم هی عربده می کشند! اتفاقا چه خواب خوبی هم داشتم می دیدم. نمی دانم عروسی که بود و من داشتم می رقصیدم! همان بهتر که از خواب بیدارم کردند.

یک جعبه بستنی خریده ام شش تا یک یورو و خرده ای. شاید هم دو یورو و خرده ای. از این بستنی شکلاتی ها با این نانهای مخروطی. تازه لایش مغز بادام هم ریخته اند. این چند روز هیچ چیز را شعف انگیز تر از خوردن این بستنی ها نیافته ام! همین طور که نشسته ام و کتاب خدمات متقابل ایران و اسلام را می خوانم گاهی با حسرت یک گاز کوچک به این بستنی می زنم و از کوچک شدنش سخت پریشان می شوم. این یکی از بهترین و منسجم ترین چیزهایی هاست است که تا به حال دیده ام . خدمات متقابل را می گویم. آنقدر دقیق و مو شکافانه و با مطالعه منابع مختلف و آنقدر نقادانه و نغز تیغ تیز شمشیر را به روی اسلام ستیزان و این تاریخ نخوانده هایی که کورکورانه سنگ تمدن باستانی ایران را به سینه می زنند گشوده است که گاه به گاه خود مرحوم مطهری هم از نوشته اش لذت می برد و می نویسد : " آری این است ..." ! این به راستی یک افول ایدئولوژیک شگرف در سطح نخبگان است که ما را از سطح مطهری ها و شریعتی ها و  چپ های مارکسیست لنینستی که خط به خط جزوه ها و کتاب های مارکس را از بر بودند به روزی کشاند که روشنفکرانمان شدند گنجی ها و عباسی ها!

بگذریم شهید! حوصله ام سر رفت به خدا. تو که داغان کردی این آئین زرتشتی را رفت!

آن بیرون هنوز دارند نورپاشی می کنند و اینجا  توی خوابگاه صدایی از احدی در نمی آید. شاید اصلا احدی نباشد که صدایی از او در بیاید. همین طور اتفاقی اینجا را باز کردم. ببین چه خوب نوشته:" 

"...اما اگر این یک هفته قرار باشد بشود چهار سال یا شش سال یا حتی بیشتر، اگر به جای اینکه در کشور خودت باشی بروی یک کشور غریبه و در یک دانشگاه غریبه، چطور کسی میتواند از پس این فشار وحشتناک سکوت و تنهایی در بیاید؟ فکر نکنم حتی بشود به آن عادت کرد، نهایتش این است که باید پذیرفت، همین و نه بیشتر...."   

همین و نه بیشتر...

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 18:46  توسط هاتف   | 

علی عبدالرضایی

شاعر علیه الرحمه در فرازی بحث بر انگیز می فرمایند :

و تنهایی که صفحه ساعت اندازه می گیرد

هرگز نمی میرد.

در حال تازه جهان از تازه می گیرد

که از دست رفته بود

همیشه مچ ٬ ما را گرفته بود                         بزرگتری که دور تند می چرخید تو بودی

عقربه ها بر میز کار می کردیم                       گیج می خوردیم

من از کوچکترم تکان نمی خوردم                   و روی سنگین راه می بردم

سر آخر که سر دیوار که آونگ دارمان زد            حلاج دنبال کرده ات بوده ام باز!

در هر سه ساعتی که روی تو من می افتی      باتری روی دست ما باد و باطل

که من توی تو روی من در تو در تو

و  الی آخر...

و یا در خلسه ای ماورایی فرموده اند :

در خواب های هر شبه ام یک سگ

چیزی شبیه صدای تو پارس می کند   شنیدی؟    کرد!

از خواب پریده ام که التماس کنم بماند!          رفت

من از کلماتی که بلد نیستند نقطه ها را ول کنند بیزارم.

و از خودم که مثل سربازی در خواب های هر شبه ام

نام تو را از سر باز کرده ام        تو آن همه سگ داشتی           اما خودت پارس می کردی پدر سگ!

من عاشق حال سگی بودم!          در را هم به خانه ام راه نمی دادم     عشق تو گاوی بود

که در دره های درون دماغم ماغ می کشید... مااااا...

....

به خدا هدف ام نوشتن نقد ادبی نیست ولی یکی به من بگوید چه طور شده است که تمام کتابهای شعر این شاعر در ایران تمام شده است و در انقلاب دارند نسخه های زیراکسی کتابهایش را می فروشند؟* یا من دچار اختلال حواس هستم و از این ها که گویی معانی شگرفی درونشان خفته است چیزی نمی فهمم! و یا دوباره خودم خیلی مبتذل شده ام که اینها به دلم نمی نشیند!

*: بر اساس نظر یکی از خوانندگان کتاب من در خطرناک زندگی می کردم .

 

+ نوشته شده در  2007/12/29ساعت 21:23  توسط هاتف   | 

مرز بی کسی

می دانی آبیشک. می دانی هندی جان. می دانی چرا یکباره صدایم دو رگه شد. می دانی چرا یکباره صدایم گرفت وقتی گفتی ما باید قدرت خودمان را در برابر دنیا بشناسیم و زیاده تر سخن نگوییم؟ می دانی چرا دلم گرفت وقتی می گفتی خانه یعنی همه دنیا. وقتی می گفتی خانه نباید مرز داشته باشد. می دانی... من نمی توانم خانه ام را بدون مرز بدانم. مرزهای خانه من به دشت های شلمچه و اروند رود و قصر شیرین و طلاییه و دهلران و فکه و ... ختم می شود. خانه برای من آنجاست که هنوز که هنوز است مادری همسری فرزندی ٬نور دو چشمش را روی تخت بیمارستان نفس زنان می بیند. خانه برای من آنجاست که شصت سال قبل ندای جمهوری خواهی مردمش را خوردند و پشت بندش با یک آروغ ثمر بخش همه چیز را پایان دادند و رستگار شدند! خانه برای من آن کوچه های حجله بسته شهید است.آن زیرزمین های تاریک و نم کشیده سالهای نه چندان دور است. آن پله های طبقه چندم خانه مان است که یک روز با صدای آژیر قرمز مثل گونی سیب زمینی رویشان کشیده شدم. خانه آنجاست با گردش تابوت ها در خیابانهایش... اصلا تو می دانی از چه حرف می زنم؟ چند بار تا به حال نشسته ای در کنج اتاقت و با نوای همت زار زار گریه کرده ای؟ چند بار این سخنان را با خود زمزمه کرده ای : " برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما شود باید اخلاص داشت. و برای اینکه اخلاص داشته باشیم باید از همه چیزمان بگذریم... و برای اینکه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان و وجودمان با خدا باشد... قدم بر می داریم برای رضای خدا قلم بر دست می گیریم برای رضای خدا می جنگیم برای رضای خدا... که اگر این شد پیروزی در این است ... چه کشته شویم و چه بکشیم پیروزیم" . چند بار کشته ای و چند بار کشته شده ای آبی جان؟ می دانی هندی عزیز من همه این استفراغ های دست سوم را یک بار خورده ام! حالا دیگر نمی توانم مثل تو به تک تک این ها که خودشان را از من و تو سفیدتر می دانند دوستانه نگاه کنم.  حالا برای من امروز همانی که در ایستگاه اتوبوس با سگ اش منتظر ایستاده حکم سرباز تفنگ به دستی را دارد که در سنگرش کمین کرده است! دست خودم نیست ... نمی توانم به چشم هایم اعتماد کنم. قلبم جور دیگر گواهی می دهد. اصلا تو می دانی وقتی یک دست نوشته بی ارزش تحصیلی ات را تقدیم کنی به شهیدی که از جانش گذشته برای آزادی اندیشه و میهن اش چه حالی عارض وجود مبارک اینها می شود؟ آزرده می شوند و با قلم سیاه دورش خط می کشند! حالا تو هم دیگر مرا شماتت نکن که چرا اینها را با چشم دوستانه نمی توانم نگاه کنم...

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 20:8  توسط هاتف   | 

که ز انفاس خوشش...

۱.یادم می آید ترم اول که وارد البرز شده بودم آن حال و هوای دوره راهنمایی و فخر فروشی و خود بزرگ بینی که از آن همه شاگرد اول شدن های پی در پی آن سالها نصیبم شده بود هنوز با من بود. این بود که ترم اول توی کلاس یک هفت که چیزی حدود پنجاه نفر بودیم زد و ما شدیم شاگرد هفتم کلاس با معدل ۱۹.۲۸.  بعد که این خیلی برایم سنگین افتاد و چند هفته که اصلا برایم قابل هضم نبود و توی کلاس نمی توانستم سرم را بالا بگیرم ترم دوم با یک اختلاف محسوس دوباره برگشتم بر اریکه قدرت!

حالا این را گفتم که بگویم یکی از خصلت های بد من این است تا اطرافم دو تا آدم قدر قدرت نباشد زیاد حس آن کار در من رشد نمی کند و دچار خمودگی می شوم. مثالش هم همین وبلاگ. از این لیست سی چهل نفره ای که این کنار هست بیشتر از بیست سی تای آنها بالای دو هفته یکبار به روز می کنند و این می شود که زیاد دل و دماغی برای نوشتنی که دل چسب خودم باشد به وجود نمی آید راستش!

این چند روز گذشته انفاس خوش مسیحایی از کنار اتاق محقرم وزیدن گرفت و خبرهای خوشحال کننده ای برایم آمد. حالا فکر نمی کنم گفتنش اینجا زیاد موضوعیت داشته باشد فقط گفتم بدانید که این چند وقت کمی خشنود تر از روزهای قبل می باشیم و اسب مرادمان خیال تازیدن دارد!

عروس 

۲.اینجا این ده روز گذشته هوا خیلی سرد بود. سرد که می گویم یعنی چیزی حدود هفت هشت درجه زیر صفر. یک حوضچه ای هست جلوی در ساختمان به اندازه یک زمین فوتبال. یخ خوبی زده است! فکر کنم بشود رویش اسکیت کرد. البته به جز امروز که کمی برف بارید بقیه روزها چیزی نمی بارید اما چون دراین شهر رطوبت بی خود و بی جهت خیلی بالاست و دما زیر نقطه شبنم است صبح ها که از خواب بیدار میشوی همه جای عالم یخ زده است و سفید پوش شده است. این درخت های سفید جامه آنقدر از این بالا زیبا هستند که چون عروس زیبا روی خفته آدم دلش می خواهد در آغوش گرمش بگیرد! 

 

۳. این روزهای کریسمس شهر کوچک ما حال و هوای جالبی دارد. مرکز شهر درست جایی که می توان همه شهر را در آن متمرکز دید با همه بازارهای خرید و فروشگاهها و بارها و رستورانهایش ٬ آذین بندی شده است و یک قسمت از آن که فضای بازتری دارد با آلاچیق های چوبی بسیار زیبایی که نقش دکه های موقت را بازی می کنند به صورت یک بازار فصلی در آمده است. توی این دکه ها که سر در آنها گاه با آدمک ها و عروسک های رنگارنگ چرخان و گاه با لامپ های ملون و گاه با چیزهای دیگر تزیین شده است بیشتر مواد خوراکی و تزئینی می فروشند. در این میانه هم گاه خیمه شب بازها و دلقک ها برای چند سنت مردم را شاد می کنند. اینجا همه چیز هست الا دختر کبریت فروش! 

سردر یکی از هیمن دکه ها

۴. توی این طبقه ما چهار نفر بیشتر نمانده اند و بقیه راهی شهر خودشان شده اند. بعد از پنج ماه بالاخره شرایط طوری شد که بینمان کمی رابطه دوستانه برقرار شد.مشکل فقط اینجاست که یکی شان انگلیسی بلد است و برای بقیه حرف های من را ( و بالعکس ) ترجمه می کند. البته یک چیزی هم هست که این دو روز جدا آلمانی ام بهتر شده است! مثلا یاد گرفته ام بگویم سلام حالت چه طور است !؟! دی: دو روز پیش با هم رفتیم مرکز شهر و برای هم از این فروشگاههای یک یورویی هدیه کریسمس خریدیم. هدیه های من خیلی نا جور است! فعلا که کادویشان کردم تا فردا کلی زیر درخت کریسمس خجالتمان بدهد! حالا شاید یک شعری از حافظ و یا گوته ای کسی نوشتم پیچاندم لای زر ورق که کمی بر بار معنوی قضیه افزوده شود. شاید  یک چیزی در این مایه ها :

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز         خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز!

اگرچه مست و خرابم تو نیز لطفی کن      نظر بر این دل سرگشته خراب انداز!

+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 23:34  توسط هاتف   |