در غربت
ساعت هشت و چند دقیقه صبح است و آسمان هنوز تیره و تار است. تمام کوچه و خیابانهای اطراف را یخ گرفته است و این شهرداری چی های بی بخار بی آنکه به خود زحمتی بدهند و از ماشین های نره غولشان بیرون بیایند و از خود جد و جهدی برای پاک سازی کوچه ها نشان بدهند ٬ گاهی می آیند و چند دانه شنی می پاشند و می روند. حالا با این اوضاع ٬بالا و پایین شدن از این سربالایی با این کفش ها غیرممکن است. باید یک مسیر طولانی را در این هوای سگ کش دور بزنم. باد آنقدر سوزناک و بی رحم می وزد که اشک از چشم های آدم ناخودآگاه سرازیر می شود. با این که تروندهایم شهری است کوچک و صد هزار و اندی بیشتر جمعیت ندارد و حمل و نقل مثل بقیه چیزها قیمت خون آدمیزاد است با این وجود هیچ وقت نشده است که اتوبوس ها سر وقت بیایند و بروند. گاهی می شود که حتی یک اتوبوس به طور کامل در آن شیفت زمانی نمی آید و باید منتظر اتوبوس بعدی شد. این اوضاع با این هوای سردی که حتی اجازه نشستن را هم از آدم سلب می کند واقعا شرم آور است.
هیچ چیز تازه ای وجود ندارد . هم اتاقی چینی که از اهالی شانگهای است و به عنوان دانشجوی ویزیتور برای یک سال به اینجا آمده است هنوز نیامده است. هر چند شاید امروز اصلا نیاید چون معمولا یک روز در میان حضور بهم می رسانند و دیروز قریب لنگ ظهر تشریف آوردند. وضعیت زبان اش هم مثل همه چینی هایی که تا به حال دیده شده است دل آشوب و مزخرف است. از هر ده ترکیب ساده ای که به کار می برد پنج تایش This one است و چهار تای دیگر Yes و آن هم به صورت مسلسل وار. آن یکی هم اگر از پیچ و خم های حنجره بالا بیاید آخر سر یک چیزی تلفظ می شود غریب که فهمیدنش کار هر کسی نیست. حقیقتش کتمان نمی کنم ٬چینی جماعت حالم را بهم می زند!
از ساعت نه تا یک همین طور نشسته ام مقاله ها را بی هدف بالا پایین می کنم. با اینکه اغلبشان توی ژورنال های معتبر سیالات چاپ شده اند اما یکی از یکی بی محتوا تر و چرند تر. یک استوانه ای یک صفحه ای چیزی را برداشته اند گذاشته اند توی یک جریان. حالا یکی آمده استوانه را چپ و چوله کرده یکی جریان را رینولدزش را بالا پایین کرده یکی جریان ورودی را Shear کرده. بعد آمده اند آن کد زبان بسته را مثل کنه انداخته اند روی مساله. آخر سر هم چهار تا عکسی نموداری چیزی چسبانده اند تنگش و چهار خط توضیح گاهی اظهر من الشمس که ببین مثلا در فلان جا ورتکس مد دوم رشد کرده است! خوب که چی؟ کجای درد بشریت را تو با این کار علمی ات التیام داده ای؟ مقاله همین طور پشت مقاله! خر کاری پشت خر کاری. بعد جالبش اینجاست این مقاله هایی که از دانشگاههای آمریکایی در آمده اند چون علی الظاهر دایره لغاتی که استفاده کرده اند وسیع تر است و خواننده جهان سومی فلک زده باید خودش را به در و دیوار بکوبد تا دوخط از نوشته سر در بیاورد ،خیلی با کلاس جلوه می کنند اما همانها را که خوب دقیق شوی می بینی پر است از غلط های گرامری . آری برادر این چنین است وضعیت ری سرچ های پشت هم اندازی امروز دنیا...
ساعت یک و ده دقیقه است. در معیت یک هندی یک آلمانی یک رومانیایی و یک سویدی نشسته ایم توی کافه کانتین. هندی گیاه خوار است و مثل اغلب هندی ها دارد از غذا شکوه می کند . می گوید " این غذا را حتما گاو دوست خواهد داشت" . معلوم نیست توی مملکت شان اینها چه می خورده اند که این قدر ضایقه شان شاهانه است! سویدی بی تفاوت به همه اتفاقاتی که دارد دور و برش می افتد مثل یک تکه یخ افتاده آن گوشه و هر پنج دقیقه یک بار پلکهایش می افتد روی هم و بعد با زحمت دوباره می رود بالا. آلمانی بر عکس پر شور است و پرحرف. فیلم پرسپولیس را دیده است و مدام دارد سوالهای بی ربط می کند. پرسپولیس یک فیلم انیمیشنی است با داستانی روایی از یک آدم متولد در خانواده ای چپی و زخم خورده در دنیای غرب و ایران که ایران آن سالها را فقط از دریچه تنگ چشم های خودش دیده است و بس!
ساعت پنج است. هلگه تازه راه افتاده است توی اتاق ها سرکشی.هلگه استاد مربوطه است. یک نروژی از جنوب با سبیلهای مدل چارلی چاپلینی و موهای فرق از وسط باز کرده که مثل فرانسوی ها "ر" را "ق" تلفظ می کند. یک آدم خونسرد که شمرده شمرده حرف می زند و آدم را از تک و تای حرف زدن می اندازد. آمده توی اتاق و زل زده توی چشم های من و می گوید : برای استفاده تو از سوپر کامپیوتر یک مشکلی هست و اینکه آمریکا نامه داده است که دانشجویان کشورهای محور شرارت حق استفاده از این سیستم ها را ندارند . حالا برای اینکه مشکلی پیش نیاید باید در برگه درخواست اکانت یک نام دیگر برایت بزنیم که شک نکنند ایرانی هستی. جان مک اشلی چطور است؟ دوست داری؟
ساعت شش و چند دقیقه است و آفتاب انگار ساعت هاست سایه خود را از روی زمین جمع کرده است و جز سو سوی چند ستاره زار نور دیگری در آسمان دیده نمی شود. باد سرد بی رحم هم چنان سیلی سرد خود را به روی صورت نحیف طبیعت می کوبد و اتوبوس هم چنان نیامده است...
خلاصه این را خدمتتان عرض کردم که ته ظرفها موقع شستشو فراموش نشود! همین. این پست نظرخواهی هم ندارد...
ما هم امروز با دعوت عزیز عزیز عضو بالاترین شدیم.
حالا اگر کسی خواست تا برایش دعوت نامه بفرستم با همین ای میلی که این گوشه وبلاگ افتاده و سال تا سال کسی با نویسنده محترم تماس نمی گیرد ، تماس بگیرد تا در اسرع وقت پرونده اش را مورد بررسی قرار دهیم. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!
پ.ن: الان از داخل خبر رسیده این بالاترین در ایران فیلتر است! صحیح است؟
دورم از یاران، ز خاطر بردهام خود را در اینجا
میگدازم همچو نخلِ تشنه، هستم تا در اینجا
چند سرگردانتر از دریا بر این ساحل نشستن
سایهای حتّی نمیپرسد کیام آیا در اینجا
گردباد، ای همعنان با من، بپرس از این بیابان
تا کدامین روز میمانیم و تا کِی، ما در اینجا
هر گلی اینجا بهاری کوچک است، آری ندیدم
رازقی را بیپناه از وحشتِ سرما در اینجا
برگ سبزی؛ یادگاری، آهِ سردی؛ یادِ یاری
هر گیاهی گرمِ کاری آسمانفرسا در اینجا
با من امّا ماند سنگی، دست تنگی، پای لنگی
سنگ بر دل، دست بر سر، غرق در گِل پا در اینجا
آه اگر پایان نگیرد همچو سرگردانیِ من
گردشِ گردآب، گِردِ گریهی دریا در اینجا
چند چون بار گرانی مایهی آزارِ یاران
خویش را زین بیشتر یوسف مکن رسوا در اینجا
ای سکوتِ سایهگستر، بار کن تا بارِ دیگر
کس نبیند خستهات، بیپیر و بیپروا در اینجا
می بینی. می بینی سرنوشت چه طور همه آن روزها را خیلی دور کرده اند. حالا دیگر از آن روزها خیلی گذشته.اما تو خیال نکن که فراموش کرده ام ها. همه شان را به خاطر دارم. همه شان دارند تک به تک از جلوی چشمانم رد می شوند. همه آن روزها. همه آن تلخی ها. همه آن دردهایی که شبانه می کشیدی. همه آن شادی ها. همه با هم بودن ها. حتی خاطره همه روزهای با هم نبودن. همه را ... همه را به خدا ٬ به خود خودت به یاد دارم. می دانی اینکه خیلی وقتها صدایم جان ندارد ٬ اینکه خیلی وقت ها حرف زدنم نمی آید حوصله ام تنگ است ٬ غافل نیستم همه اش به خاطر نبودن شانه ای است که سرم را بگذارم روش و تنهایی ام را زار گریه کنم. حالا تو هم آن بقچه بلورینت را یکباره جلوی چشم های من باز نکن.این دل نازک من به خدا آنقدرها هم ظرفیت ندارد. ظرفش که پر شود توی تنهایی خودش آنقدر می بارد که دل سیاه آسمان اینجا هم به درد می آید.

گمانه هایی بر مسلمان بودن باراک اوباما به خاطر وجود نام حسین در میان باراک و اوباما زده می شد که اخیرا وی این را قویا تکذیب کرده. با این وجود گروههای مخالف هنوز از این حربه برای پایین کشیدن آرای وی در حال بهره برداری هستند. (+ )
دیدگاههای هیلاری و اوباما در قبال مساله فلسطین بسیار نزدیک به هم است. کلینتون بارها بر حق اسرائیل بر اعلام دولت یهود به مرکزیت بیت المقدس تاکید کرده است و گروههای مبارز فلسطینی را گروههای تروریست می خواند و آنها را به رسمیت نمی شناسد. اوباما پا را از این هم فراتر گذاشته است و حتی حقی برای بازگشت آوارگان فلسطینی به موطن اصلی شان قائل نمی شود. وضعیت جمهوری خواهان هم که در این فقره اظهر من الشمس است.
در قبال مساله عراق هیلاری مخالفت خود را با آغاز جنگ در عراق عنوان نمی کند اما بر خروج نیروهای آمریکایی از عراق تاکید دارد. جنگ با تروریسم در نطق های این سناتور دمکرات گنجانده شده است. با این حال اوباما از مخالفان آغاز جنگ علیه عراق است و به روشنی مخالفتش را با جنگ اعلام می دارد. به نظر من ژست های هر دو نفر در این باب از روی دهن کجی به گروه جمهوری خواه است وگرنه عقیده ندارم که دلشان برای مردم عراق سوخته باشد. از آنطرف مک کین سناتور جمهوری خواه که به احتمال قریب به یقین نامزد جمهوری خواهان در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸ خواهد بود بارها و رسما از بوش به خاطر سیاست های جنگ جویانه اش در منطقه تمجید کرده است و علنا با اعلام هر برنامه زمان بندی برای خروج از عراق مخالفت می کند و حتی از این به عنوان دستاویزی علیه رومنی که در نطقی در جولای ،برنامه زمان بندی برای خروج از عراق را مطرح کرده است خرده می گیرد و او را نکوهش می کند. (+) . این همان کاندیدایی است که در خصوص ایران هم نظرات خصمانه ای دارد.
بحث در خصوص ایران هم روشن است .جمهوری خواهان که سخنش در بالا رفت. کلینتون هم بر ادامه فشار همه جانبه بر ایران تاکید دارد. فقط در این بین اوباماست که رویکردی نرم تر دارد و اخیرا در مصاحبه ای اعلام کرده است که حاضر است و مایل است با سران ایران ( به عنوان دشمنان آمریکا ) مستقیما دیدار و گفتگو کند. که به عقیده من این خود تاثیری منفی بر آرای انتخاباتی اش در سوپر سه شنبه داشت.
من به شخصه هیچ نیروی شیطانی را Endorse نمی کنم. (دی:) اما دوست دارم یک چهره متفاوت به نام باراک اوباما را در پایان سال 2008 در کاخ سفید ببینم. چهره ای که یک نیم من اش با صد هیلاری و امثالهم برابری نمی کند. چیزی که اگر مردم آمریکا به اندازه کافی به بلاغت رسیده بودند حالا به جای اینکه شاهد برتری چند Delegate ای هیلاری باشند و این رقابت تنگاتنگ را امروز در Sub-Super Saturday تعقیب کنند ، با خیال راحت نشسته بودند و کناره گیری هیلاری را به مانند رومنی از صحنه انتخابات نظاره می کردند.
به هر حال نگرانی من از این است که آن افکار خود بزرگ بینانه آمریکایی که بوش را برای بار دوم در مسند ریاست ابقا کرد این بار هم مک کین را از آستین نخ نمای خود بیرون فرستد. که به قول مایکل مور ، آمریکا می شود یک آمریکای سراسر فان!
پ.ن : عنوان پست را هم به خاطر گل روی قنبر کردیم " سر و ته دو کرباس "!
چند موضوعی هست که دوست دارم در موردش بنویسم که البته تا آخر هفته صبر خواهم کرد که کمی فرصت نوشتن فراهم شود! موضوع اول که اتفاقا خیلی موضوع داغی است و امیدوارم داغی خودش را تا یکی دو روز آینده از دست ندهد موضوع انتخابات سوپر سه شنبه آمریکا بود و نحوه رای دادن مردم آمریکا که می توان از روی الگوی رای دادن آن به خیلی چیزها پی برد. موضوع دوم که دوست دارم کمی در موردش فکر کنیم نحوه نوشتاری امروزی ما وبلاگ نویس هاست که به نظر من این روزها بیشتر رنگ و بوی نق زده گرفته است. و هم چنین اگر وقتی شد شاید کمی از موقعیت ژئو پولتیک این شهر ٬ جغرافیای شهر آب و هوا و نحوه عملکرد شهرداری و اتوبوسرانی اینجا که می تواند در مقام مقایسه با حال و روز این روزهای تهران و کلا ایران جالب باشد برایتان ( البته بیشتر برای خودم ) بنویسم.
فعلا علی الحساب این شعر گلنار از سعید بیابانکی را که در شب یلدای امسال در دانشگاه علم و صنعت گویا به خاطر برخی ابیات جنجالی اش شوری در نهاد آنها نهاده است را بخوانید:
حاج قربان علی سلام علیک
پسر جان علی سلام علیک
نام بنده غلام می باشد
خدمتم هم تمام می باشد
رشته ام هست کارگردانی
ولی از منظر مسلمانی
چند سالی است در بلاد فرنگ
طی یک ارتباط تنگاتنگ
با اجانب شبانه محشورم
چه کنم از بلاد خود دورم
ادامه شعر در ادامه مطلب
تا پنج شمردنش ،سخت است
این پنج بنه که چهار خوب است!
چهار و سه چه فرقی دارند
وقتی سر و ته هر دو ز یک کرباس اند
سه که گیرم که دانستی چیست
دو بگیر و آن یکی هم از پیش
وآن یکی چیست که بودنش بد نیست
ولی انگار نبودنش خطری است
ادامه شعر در ادامه مطلب!
پ.ن: از نظرات در باب این پست در قسمت نظر خواهی پست پایین استقبال می شود!
من اصلا به تمام اینها کار ندارم و فقط دوست دارم این موفقیت را که خیلی هاتان نمی توانید باور کنید بزرگ است اما آنها که این ور آب نشسته اند و به بزرگی اش بیشتر از من و شما واقف شده اند ٬ دوست دارم به همه شما تبریک بگویم. باشد که بیاموزیم در لحظه های بزرگ و در لحظه های رونمایی از موفقیت های علمی کشورمان لا اقل به عنوان جز کوچکی از این جامعه علمی به همدیگر تبریک بگوییم.
امروز روز خوبی است. باید به طبیعت سلام گفت...
این ارایه در 10 محور کلی طبقه بندی شده که شامل مقدمه ، اینکه چرا یک پروژه دکترا می تواند برای یک دانشجو بسیار دشوار باشد ، مراحل یک پروژه تحقیقاتی دکترا ، اشکالات غیرمنتظره ای که باید از آن دوری کرد ، پیشنهادات کلی ، روش های عمیق شدن در موضوع تحقیق و غیره می باشد.
چند نکته ای که در این چند بخش کلی آمده است و می تواند بیشتر راه گشا و آموزنده باشد و هم اینکه به عنوان پیش در آمدی باشد برای آنکه خودتان بعدا کل ماجرا را دنبال کنید را به صورت تیتر وار در زیر می آورم:
علاوه بر این عمر آفتاب هم خیلی کوتاه است . صبح ها ساعت نه و نیم گویا در می آید و از آن طرف هم سه و خورده ای ظاهرا آن پشت ها فرو می رود . هر چند در همین ساعات هم آنقدر ابرها سخاوت ندارند که چهره خورشید را به کسی بنمایانند. با این وجود خورشیدهای روی زمین به شدت می تابند!
هوا نسبتا خوب است. دو شب اول به شدت برف آمد و فکر کنم درجه حرارت حدود شش هفت درجه زیر صفر بود. شاید چهل سانتی متری هم برف نشست. اما امروز هوا گرم شده و برف ها به تدریج در حال آب شدن اند .
در حال دنبال کارهای اجازه کار هستم. یکی دو فقره آزمایشهای پزشکی و از این دست برنامه ها پیش در آمدش لازم است. شهر پر افغانی است. آدم احساس می کند دارد توی مشهد راه می رود.
اینجا خیلی مرا یاد یوته بوری می اندازد. هوا غذا آدم ها لهجه حرف زدنشان شکل خیابان ها همه چیز شبیه سوید است هر چند با همین بر آورد دو سه روزه گمان می کنم خرج زندگی لا اقل دو برابر سوید باشد. نای نوشتن نیست. روزهای گرسنگی در سوید در پیش است!!! نوشتن بماند برای بعد.
پ.ن: امروز رفتیم مدیکال چک. تست پزشکی که یکی از کارهایی است که باید قبل از گرفتن شماره ملی اینجا انجام شود شامل تست بیماری سل و این جور بیماریهای ریوی است. احتمالا دلیلش هم این است که چون هوا اینجا خیلی متغیر و سوزناک و توام با بادهای شدیدی است که از روی اقیانوس به روی شهر می آید احتمال مبتلا شدن به این دست بیماری های مزمن زیاد است. اتباع بعضی کشورها که به نروژ مهاجرت کرده اند و خودتان می توانید حدس بزنید تقریبا چه کشورهایی هستند از این آزمایش معاف هستند. در عوض بعضی کشورها که باز حدس زدنش چندان سخت نیست در برگه راهنمایی که بهمان داده اند توصیه شده اند که از واکسن سل در اینجا استفاده کنند.
امروز صبح با هزار بدبختی آدرس مدیکال سنتر را پیدا کردیم. اینجا از هر کسی آدرس می پرسی خودش را می زند به کوچه علی چپ و سریع از زیر قضیه در می رود. یک انژکسیون زیر پوستی داشتیم که جوابش را باید برویم سه روز دیگر بگیریم. هر چند از سوزن و این فقره جات که می رود زیر پوست انسان به شدت واهمه داریم اما به هر حال شتری بود که در خانه مان خوابیده بود. آن علامت بزرگی هم که روی بازوی راستمان بود من باب واکسیناسیونی که در ایام خردسالی داشتیم کمکی به رفع الرجوع امر نکرد. جمعه باید برویم از قفسه سینه مبارک عکس بگیریم. اینها که بگذرد گرفتن شماره ملی خودش سه چهار هفته زمان می برد. شماره ملی هم که نداشته باشی نه حساب بانکی می توانی باز کنی و نه هیچ ! فقط خوبی اش این است که خیلی اتفاقی همان شبی که از فرودگاه می آمدیم یک چینی را دیدیم که می خواست خانه اش را تخلیه کند. دیروز رفتیم و اتاقش را از اول فوریه اجاره نمودیم! کمی خیالمان از این حیث راحت است.