تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

دایری!

In a small notebook I am trying to inscribe my diaries once a week or so-
I'd like to put my first note here although I do not promise to do the same in future
 
Today is Tuesday, nineteenth of February 2008 while the PhD study ignited around two weeks ago in Norwegian University of Science & Technology in the' big village or small town of Trondheim where the past and future meet!'
However the flame of that ignition has not been very warm and pleasant and the scanty glitter of it , is barely visible from a yard!
the weather condition is not so friendly! at the time of arrival the sun used to set around 4 o' clock or even sooner but as the time is passing , darkness is getting shorter and shorter. nonetheless the cloudy and drab sky still hinders the lively shining of the sun. one day it snows like hell and the other day it becomes warmer and it changes to rain. day after day after day... but still everywhere is full of thick ice which by no means can be melted by this cold and impotent shower.
In the university , situation is not better than outside. In my office I have to tolerate a dumb Chinese who I wish were Indian at least. :(
during these two weeks I could not have access to the code in which I am going to work with in next four years.  the reason is that I have a small and seemingly old computer now which I can not run even a very small DNS computation on that, by the way a new computer is on the way. Registration to account of super machine has faced some difficulties as it seems I am coming from a country where has been named the axis of evil by a country who had been the axis and root of each and every disaster in the world in the last hundred years. Who cares... The Greatest is with us.
Meanwhile I didn't idle too much. some official tasks that were obligatory before getting the work permit were done. In addition for the sake of efficacy (:D) I went through literatures to investigate the feasibility of doing the simulation on some novel ideas. I think the study of vortex structures and more profoundly the turbulence in a pulsating flow passing a bounded tapered cylinder is a very interesting task. boundary layer and wake are present simultaneously where as the pulsating flow can be a source of turbulence itself. interaction of all these together can be a very perplexed animal ! Anyway I think this is not a good start-up since it pronounces very weird and outlandish . but let us see! steps have to be taken one by one!
 
+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 10:49  توسط هاتف   | 

Jalal

مى‏دانى چطورى است سيمين جان؟ از كاغذهايت - گرچه چيزى نمى‏نويسى - پيداست كه تو هم حال مرا دارى،ولى اين هم هست كه براى غصّه‏هاى تو مفرّى و يا مفرهايى هم هست كه جلب توجّهت را مى‏كند و نمى‏گذارد زيادناراحت باشى. و اينقدر ديدنى هست كه خيلى چيزها را از يادت مى‏برد. از كاغذهايت پيداست. خودت نوشته بودى‏كه حالت ((بهتر از آن است كه متوقع بودى.)) بدان كه بهتر هم خواهد شد. اگر به مناسبتى، دو سطر ياد هندوستان بى‏بو و بى خاصيت من مى‏افتى، دو سطر بعد مشاهدات جالب خودت را مى‏نويسى. و همين انصراف خاطر اجبارى‏خودش بزرگترين كمك‏ها را به تو مى‏تواند بكند... هيچ مى‏دانى كه يك همچه سفرى تو را چقدر كامل خواهد كرد؟ نم‏بدبخت كه اينجا بالاخره ماندنى شدم ولى اصلاً تو بگذار چشمهايت از دنيا پر بشود. آدم هرچه بيشتر ببيند و بيشتربشنود و بيشتر تجربه كند، بيشتر عمر كرده است.
  نامه هاى سيمين دانشور و جلال آل احمد
تدوين و تنظيم : مسعود جعفرى جزى
+ نوشته شده در  2008/2/17ساعت 12:10  توسط هاتف   | 

من جان مک اشلی هستم

پنج شنبه ۱۴ فوریه ۲۰۰۸

ساعت هشت و چند دقیقه صبح است و آسمان هنوز تیره و تار است. تمام کوچه و خیابانهای اطراف را یخ گرفته است و این شهرداری چی های بی بخار بی آنکه به خود زحمتی بدهند و از ماشین های نره غولشان بیرون بیایند و از خود جد و جهدی برای پاک سازی کوچه ها نشان بدهند ٬ گاهی می آیند و چند دانه شنی می پاشند و می روند. حالا با این اوضاع ٬بالا و پایین شدن از این سربالایی با این کفش ها غیرممکن است. باید یک مسیر طولانی را در این هوای سگ کش دور بزنم. باد آنقدر سوزناک و بی رحم می وزد که اشک از چشم های آدم ناخودآگاه سرازیر می شود. با این که تروندهایم شهری است کوچک و صد هزار و اندی بیشتر جمعیت ندارد و حمل و نقل مثل بقیه چیزها قیمت خون آدمیزاد است با این وجود هیچ وقت نشده است که اتوبوس ها سر وقت بیایند و بروند. گاهی می شود که حتی یک اتوبوس به طور کامل در آن شیفت زمانی نمی آید و باید منتظر اتوبوس بعدی شد. این اوضاع با این هوای سردی که حتی اجازه نشستن را هم از آدم سلب می کند واقعا شرم آور است.

هیچ چیز تازه ای وجود ندارد . هم اتاقی چینی که از اهالی شانگهای است و به عنوان دانشجوی ویزیتور برای یک سال به اینجا آمده است هنوز نیامده است. هر چند شاید امروز اصلا نیاید چون معمولا یک روز در میان حضور بهم می رسانند و دیروز قریب لنگ ظهر تشریف آوردند. وضعیت زبان اش هم مثل همه چینی هایی که تا به حال دیده شده است دل آشوب و مزخرف است. از هر ده ترکیب ساده ای که به کار می برد پنج تایش This one است و چهار تای دیگر Yes و آن هم به صورت مسلسل وار. آن یکی هم اگر از پیچ و خم های حنجره بالا بیاید آخر سر یک چیزی تلفظ می شود غریب که فهمیدنش کار هر کسی نیست. حقیقتش کتمان نمی کنم ٬چینی جماعت حالم را بهم می زند!

از ساعت نه تا یک همین طور نشسته ام مقاله ها را بی هدف بالا پایین می کنم. با اینکه اغلبشان توی ژورنال های معتبر سیالات چاپ شده اند اما یکی از یکی بی محتوا تر و چرند تر. یک استوانه ای یک صفحه ای چیزی را برداشته اند گذاشته اند توی یک جریان. حالا یکی آمده استوانه را چپ و چوله کرده یکی جریان را رینولدزش را بالا پایین کرده یکی جریان ورودی را Shear کرده. بعد آمده اند آن کد زبان بسته را مثل کنه انداخته اند روی مساله. آخر سر هم چهار تا عکسی نموداری چیزی چسبانده اند تنگش و چهار خط توضیح گاهی اظهر من الشمس که ببین مثلا در فلان جا ورتکس مد دوم رشد کرده است! خوب که چی؟ کجای درد بشریت را تو با این کار علمی ات التیام داده ای؟ مقاله همین طور پشت مقاله! خر کاری پشت خر کاری. بعد جالبش اینجاست این مقاله هایی که از دانشگاههای آمریکایی در آمده اند چون علی الظاهر دایره لغاتی که استفاده کرده اند وسیع تر است و خواننده جهان سومی فلک زده باید خودش را به در و دیوار بکوبد تا دوخط از نوشته سر در بیاورد ،خیلی با کلاس جلوه می کنند اما همانها را که خوب دقیق شوی می بینی پر است از غلط های گرامری . آری برادر این چنین است وضعیت ری سرچ های پشت هم اندازی امروز دنیا...

ساعت یک و ده دقیقه است. در معیت یک هندی یک آلمانی یک رومانیایی و یک سویدی نشسته ایم توی کافه کانتین. هندی گیاه خوار است و مثل اغلب هندی ها دارد از غذا شکوه می کند . می گوید " این غذا را حتما گاو دوست خواهد داشت" . معلوم نیست توی مملکت شان اینها چه می خورده اند که این قدر ضایقه شان شاهانه است! سویدی بی تفاوت به همه اتفاقاتی که دارد دور و برش می افتد مثل یک تکه یخ افتاده آن گوشه و هر پنج دقیقه یک بار پلکهایش می افتد روی هم و بعد با زحمت دوباره می رود بالا. آلمانی بر عکس پر شور است و پرحرف. فیلم پرسپولیس را دیده است و مدام دارد سوالهای بی ربط می کند. پرسپولیس یک فیلم انیمیشنی است با داستانی روایی از یک آدم متولد در خانواده ای چپی و زخم خورده در دنیای غرب و ایران که ایران آن سالها را فقط از دریچه تنگ چشم های خودش دیده است و بس!

ساعت پنج است. هلگه تازه راه افتاده است توی اتاق ها سرکشی.هلگه استاد مربوطه است. یک نروژی از جنوب با سبیلهای مدل چارلی چاپلینی و موهای فرق از وسط باز کرده که مثل فرانسوی ها "ر" را "ق" تلفظ می کند.  یک آدم خونسرد که شمرده شمرده حرف می زند و آدم را از تک و تای حرف زدن می اندازد. آمده توی اتاق و زل زده توی چشم های من و می گوید : برای استفاده تو از سوپر کامپیوتر یک مشکلی هست و اینکه آمریکا نامه داده است که دانشجویان کشورهای محور شرارت حق استفاده از این سیستم ها را ندارند . حالا برای اینکه مشکلی پیش نیاید باید در برگه درخواست اکانت یک نام دیگر برایت بزنیم که شک نکنند ایرانی هستی. جان مک اشلی چطور است؟ دوست داری؟

ساعت شش و چند دقیقه است و آفتاب انگار ساعت هاست سایه خود را از روی زمین جمع کرده است و جز سو سوی چند ستاره زار نور دیگری در آسمان دیده نمی شود. باد سرد بی رحم  هم چنان سیلی سرد خود را به روی صورت نحیف طبیعت می کوبد و اتوبوس هم چنان نیامده است...

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 19:21  توسط هاتف   | 

خاطره ساز

بعضی وقت ها خیلی چیزهای کوچک هم حتی برای آدم خاطره ساز می شوند. مثلا همین مایع ظرفشویی اینجا که خیلی بویش مشابه همانی است که توی یوته بوری استفاده می کردیم. این روزها هر وقت ظرفها را با آن می شویم یاد مشاجرات کلامی مان با هم اتاقی محترم ٬امین می افتم که ادعا می کرد بنده ته قابلمه و ماهی تابه اینها را نمی شویم!

خلاصه این را خدمتتان عرض کردم که ته ظرفها موقع شستشو فراموش نشود! همین. این پست نظرخواهی هم ندارد...

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 13:57  توسط هاتف  

بالاترین

امروز خبر کمی خوب این بود که بالاترین بعد از مدت ها پذیرش کاربر جدید را با ارسال دعوت نامه آغاز کرد.

ما هم امروز با دعوت عزیز عزیز عضو بالاترین شدیم.

حالا اگر کسی خواست تا برایش دعوت نامه بفرستم با همین ای میلی که این گوشه وبلاگ افتاده و سال تا سال کسی با نویسنده محترم تماس نمی گیرد ، تماس بگیرد تا در اسرع وقت پرونده اش را مورد بررسی قرار دهیم. بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است!

پ.ن: الان از داخل خبر رسیده این بالاترین در ایران فیلتر است! صحیح است؟

+ نوشته شده در  2008/2/15ساعت 19:44  توسط هاتف   | 

یوسف علی میرشکاک

دورم از یاران، ز خاطر بردهام خود را در اینجا

میگدازم همچو نخلِ تشنه، هستم تا در اینجا

 

چند سرگردانتر از دریا بر این ساحل نشستن

سایهای حتّی نمیپرسد کیام آیا در اینجا

 

گردباد، ای همعنان با من، بپرس از این بیابان

تا کدامین روز میمانیم و تا کِی، ما در اینجا

 

هر گلی اینجا بهاری کوچک است، آری ندیدم

رازقی را بیپناه از وحشتِ سرما در اینجا

 

برگ سبزی؛ یادگاری، آهِ سردی؛ یادِ یاری

هر گیاهی گرمِ کاری آسمانفرسا در اینجا

 

با من امّا ماند سنگی، دست تنگی، پای لنگی

سنگ بر دل، دست بر سر، غرق در گِل پا در اینجا

 

آه اگر پایان نگیرد همچو سرگردانیِ من

گردشِ گردآب، گِردِ گریهی دریا در اینجا

 

چند چون بار گرانی مایهی آزارِ یاران

خویش را زین بیشتر یوسف مکن رسوا در اینجا

 

ای سکوتِ سایهگستر، بار کن تا بارِ دیگر

کس نبیند خستهات، بیپیر و بیپروا در اینجا

 

+ نوشته شده در  2008/2/14ساعت 22:56  توسط هاتف  

از آن روزها

حالا دیگر از آن روزها خیلی گذشته است. از آن روزها شاید٬ ماهها شاید سالها چه می دانم شاید قرنها گذشته است. از آن روزها که هنوز عکسش هست. تو توی عکس هستی و یک پسر نیم قد سه چهار ساله با سر تراشیده توی یک دستت و یک زنبیل پر توی آن یکی. شانه هایت زیر بار خم شده اند و چهره ات در هم است. و هنوز هم که هنوز است نمی توانم حس کنم همه خستگی هایی که پشت چهره ات توی آن عکس نقش بسته است. حالا از آن روزها خیلی گذشته است عزیز جان. از آن شب های تاریک که خواب دزد می دیدم و اوقاتم را مشوش می کرد. و بعد من را می بردی کنار خودت. با همان چشم های شبنم زده با همان چشم های وحشت زده.  تو روی موهایم دست می کشیدی گیسوهای زمخت خرمایی ات را روی صورت ام می ریختی و من که انگار بعد از تمام مصیبت ها و دردها گوشه امنی لانه دنجی پیدا کرده باشم آرام آرام توی بغلت می خوابیدم. از آن روزها دیر وقتی است که گذشته است. همان روزها که دیکته هایم را از روی کتاب رج می زدم و برای اینکه شاید رد گم کرده باشم یک غلط نیم نمره ای گاهی آن بین می انداختم و آخر سر تو می آمدی زیرش را امضا می کردی. تازه اگر هم نمی کردی امضایت آنقدر ساده بود که جعل کردنش کاری نداشت. چقدر ساده ٬ چقدر صاف ٬ چقدر بی غش... چشمهایت را می گویم. همان ها که چند روزی است أمده اند توی خواب و بیداری ام. تو تنهایی و بی کسی ام. دستت درد نکند عزیز جان. بیشتر من باب اینکه فکر ایام تاریک خلوتم هم بوده ای. حالا دیگر تنها نیستم. دو تا چشم میشی همیشه همراهم اند.

می بینی. می بینی سرنوشت چه طور همه آن روزها را خیلی دور کرده اند. حالا دیگر از آن روزها خیلی گذشته.اما تو خیال نکن که فراموش کرده ام ها. همه شان را به خاطر دارم. همه شان دارند تک به تک از جلوی چشمانم رد می شوند. همه آن روزها. همه آن تلخی ها. همه آن دردهایی که شبانه می کشیدی. همه آن شادی ها. همه با هم بودن ها. حتی خاطره همه روزهای با هم نبودن. همه را ... همه را به خدا ٬ به خود خودت به یاد دارم. می دانی اینکه خیلی وقتها صدایم جان ندارد ٬ اینکه خیلی وقت ها حرف زدنم نمی آید حوصله ام تنگ است ٬ غافل نیستم همه اش به خاطر نبودن شانه ای است که سرم را بگذارم روش و تنهایی ام را زار گریه کنم. حالا تو هم آن بقچه بلورینت را یکباره جلوی چشم های من باز نکن.این دل نازک من به خدا آنقدرها هم ظرفیت ندارد. ظرفش که پر شود توی تنهایی خودش آنقدر می بارد که دل سیاه آسمان اینجا هم به درد می آید.

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 20:39  توسط هاتف  

سر و ته دو کرباس!

انتخاباتی که در چند ماه اخیر در آمریکا جریان داشته است را با علاقه تعقیب کرده ام. خیلی از سخنرانی ها و مناظره های دو گروه علی الخصوص جناح دمکرات را با اشتیاق نگاه کرده ام. خصوصا این دوره که به نظر من یک دوره ویژه برای مردم آمریکاست که برای اولین بار شاید یک رییس جمهور زن و یا یک سیاه پوست را که اسم میانه اش بر اساس برخی نقل قول ها حسین است به کاخ سفید بفرستند. مسلما علاوه بر جذابیتی که نوع و شکل و شمایل انتخابات دارد نتیجه نهایی آن هم می تواند حائز اهمیت باشد چه اینکه نگاه هر یک از کاندیداها به مسایل خاور میانه ٬ عراق فلسطین و ایران از یک جنس نیست. هر چند به رغم گوناگونی دیدگاهها و موضع گیریهای سیاسی نامزدها در قبال مسائل نامبرده ٬ نفوذ لابی صهیونیستی در انتخابات آمریکا و دست های پلیدی که بدون وجود آنها چرخ اقتصادی نامزدها برای پیش برد تبلیغات انتخاباتی شان لنگ می ماند ٬ این بازی را به یک بازی منفعت گرایانه در قبال پای بندی به تعهدات کاندیدا ها مبنی بر حفظ منافع رژیم صهیونیستی در منطقه تبدیل کرده است (+). اما هنوز هم بر این باورم که انتخاب های متفاوت می تواند ثمرات متفاوتی در منطقه داشته باشد.

 

گمانه هایی بر مسلمان بودن باراک اوباما به خاطر وجود نام حسین در میان باراک و اوباما زده می شد که اخیرا وی این را قویا تکذیب کرده. با این وجود گروههای مخالف هنوز از این حربه برای پایین کشیدن آرای وی در حال بهره برداری هستند. (+ )

دیدگاههای هیلاری و اوباما در قبال مساله فلسطین بسیار نزدیک به هم است. کلینتون بارها بر حق اسرائیل بر اعلام دولت یهود به مرکزیت بیت المقدس تاکید کرده است و گروههای مبارز فلسطینی را گروههای تروریست می خواند و آنها را به رسمیت نمی شناسد. اوباما پا را از این هم فراتر گذاشته است و حتی حقی برای بازگشت آوارگان فلسطینی به موطن اصلی شان قائل نمی شود. وضعیت جمهوری خواهان هم که در این فقره اظهر من الشمس است.

در قبال مساله عراق هیلاری مخالفت خود را با آغاز جنگ در عراق عنوان نمی کند اما بر خروج نیروهای آمریکایی از عراق تاکید دارد. جنگ با تروریسم در نطق های این سناتور دمکرات گنجانده شده است. با این حال اوباما از مخالفان آغاز جنگ علیه عراق است و به روشنی مخالفتش را با جنگ اعلام می دارد. به نظر من ژست های هر دو نفر در این باب از روی دهن کجی به گروه جمهوری خواه است وگرنه عقیده ندارم که دلشان برای مردم عراق سوخته باشد. از آنطرف مک کین سناتور جمهوری خواه که به احتمال قریب به یقین نامزد جمهوری خواهان در انتخابات ریاست جمهوری ۲۰۰۸ خواهد بود بارها و رسما از بوش به خاطر سیاست های جنگ جویانه اش در منطقه تمجید کرده است و علنا با اعلام هر برنامه زمان بندی برای خروج از عراق مخالفت می کند و حتی از این به عنوان دستاویزی علیه رومنی که در نطقی در جولای ،برنامه زمان بندی برای خروج از عراق را مطرح کرده است خرده می گیرد و او را نکوهش می کند. (+) . این همان کاندیدایی است که در خصوص ایران هم نظرات خصمانه ای دارد.

بحث در خصوص ایران هم روشن است .جمهوری خواهان که سخنش در بالا رفت. کلینتون هم بر ادامه فشار همه جانبه بر ایران تاکید دارد. فقط در این بین اوباماست که رویکردی نرم تر دارد و اخیرا در مصاحبه ای اعلام کرده است که حاضر است و مایل است با سران ایران ( به عنوان دشمنان آمریکا ) مستقیما دیدار و گفتگو کند. که به عقیده من این خود تاثیری منفی بر آرای انتخاباتی اش در سوپر سه شنبه داشت.

من به شخصه هیچ نیروی شیطانی را Endorse نمی کنم. (دی:) اما دوست دارم یک چهره متفاوت به نام باراک اوباما را در پایان سال 2008 در کاخ سفید ببینم. چهره ای که یک نیم من اش با صد هیلاری و امثالهم برابری نمی کند. چیزی که اگر مردم آمریکا به اندازه کافی به بلاغت رسیده بودند حالا به جای اینکه شاهد برتری چند Delegate ای هیلاری باشند و این رقابت تنگاتنگ را امروز در Sub-Super Saturday تعقیب کنند ، با خیال راحت نشسته بودند و کناره گیری هیلاری را به مانند رومنی از صحنه انتخابات نظاره می کردند.

به هر حال نگرانی من از این است که آن افکار خود بزرگ بینانه آمریکایی که بوش را برای بار دوم در مسند ریاست ابقا کرد این بار هم مک کین را از آستین نخ نمای خود بیرون فرستد. که به قول مایکل مور ، آمریکا می شود یک آمریکای سراسر فان!

 پ.ن : عنوان پست را هم به خاطر گل روی قنبر کردیم " سر و ته دو کرباس "!

+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 23:39  توسط هاتف   | 

به خدا آک مانده ام در بست!

بسم الله

چند موضوعی هست که دوست دارم در موردش بنویسم که البته تا آخر هفته صبر خواهم کرد که کمی فرصت نوشتن فراهم شود! موضوع اول که اتفاقا خیلی موضوع داغی است و امیدوارم داغی خودش را تا یکی دو روز آینده از دست ندهد موضوع انتخابات سوپر سه شنبه آمریکا بود و نحوه رای دادن مردم آمریکا که می توان از روی الگوی رای دادن آن به خیلی چیزها پی برد. موضوع دوم که دوست دارم کمی در موردش فکر کنیم نحوه نوشتاری امروزی ما وبلاگ نویس هاست که به نظر من این روزها بیشتر رنگ و بوی نق زده گرفته است. و هم چنین اگر وقتی شد شاید کمی از موقعیت ژئو پولتیک این شهر ٬ جغرافیای شهر آب و هوا و نحوه عملکرد شهرداری و اتوبوسرانی اینجا که می تواند در مقام مقایسه با حال و روز این روزهای تهران و کلا ایران جالب باشد برایتان ( البته بیشتر برای خودم ) بنویسم.

فعلا علی الحساب این شعر گلنار از سعید بیابانکی را که در شب یلدای امسال در دانشگاه علم و صنعت گویا به خاطر برخی ابیات جنجالی اش شوری در نهاد آنها نهاده است را بخوانید:

حاج قربان علی سلام علیک

پسر جان علی سلام علیک

 

نام بنده غلام می باشد

خدمتم هم تمام می باشد

 

رشته ام هست کارگردانی

ولی از منظر مسلمانی

 

چند سالی است در بلاد فرنگ

طی یک ارتباط تنگاتنگ

 

با اجانب شبانه محشورم

چه کنم از بلاد خود دورم

 

ادامه شعر در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 21:41  توسط هاتف   | 

و اما مسالهُ!

و از تو می پرسند در مورد پنج چیز که زندگی بی آن سخت می شود. و جناب خرچنگ زاده در بیانی شگرف می فرمایند :

تا پنج شمردنش ،سخت است

این پنج بنه که چهار خوب است!

چهار و سه چه فرقی دارند

وقتی سر و ته هر دو ز یک کرباس اند

سه که گیرم که دانستی چیست

دو بگیر و آن یکی هم از پیش

وآن یکی چیست که بودنش بد نیست

ولی انگار نبودنش خطری است

ادامه شعر در ادامه مطلب!

پ.ن: از نظرات در باب این پست در قسمت نظر خواهی پست پایین استقبال می شود!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/8ساعت 15:34  توسط هاتف  

کاوشگر امید

من نمی دانم آنجا چه خبر است و توی کله مردم چه می گذرد و یا این زمستانی که هنوز هم سایه اش را از روی سر مردم بر نداشته است دارد روزگار را بر مردم سخت می گیرد یا نه. باز هم شاید ندانم که پول نفتی که قرار بود بیاید سر سفره های مردم و به رغم بالا رفتن قیمت اش در بازارهای جهانی گویا هنوز چیزی از بخارات گازی اش هم حتی ٬سر سفره مردم نیامده است. باز هم کاری ندارم به این آمارهای وبلاگی و این خبرگزاری های زرد و قرمز اینترنتی و یا حتی همان خود بانک مرکزی اش که رشد اقتصادی ایران را در سال گذشته چند دهم درصد مثبت منفی یا مثبت اعلام کرده است. گوش ام هم از این حرف ها پر است که روی زمین اش مانده ایم فضا رفتنمان پیش کش! از این مقایسه های ساده لوحانه  که یحتمل از کله یک آدم امی یا حداقل کم سواد در آمده و یک در هزار احتمال نداده که آنُ سر و کلاهک موشک بنا به مقتضیات حمل محموله اش یا به دلیل شرایط آیرودینامیکی اش ممکن است عوض شده باشد و این عکس هایی هم که روی خبرگزاری ها از آن موشک رفت روی سایت ها همه برای همان روز واقعه نبوده است ٬ داشتم می گفتم از این دست مقایسه ها هم چیزی دندان گیر عایدم نمی شود. و یا اصلا چه کار دارم آن خبرنگاری که مراسم را برای بار اول در تاریخ ایران گزارش می کرده است مثل مسابقه شنا سه ... دو ... یک گفته است و یا اینکه موشک در شماره هشت پرتاب شده است. پیش می آید دیگر! مگر در همه تاریخ پر شکوه ۱۰۰ سال گذشته مان چند تا از این موشک ها پرتاب کرده ایم که حالا توقع داشته باشیم شمارش معکوس اش را بلد باشیم! این هم نکته ای نیست دفعه دیگر شمارش معکوس را هم یاد می گیریم. و باز هم کاری ندارم که برخی جریانات (:دی) پای نیچه بنده خدا را هم وسط کشیدند و گمان نکردند که هر خبر خوش فضایی ای می تواند آثار خوشش روی زمین هم مشاهده شود و انصافا هم متوجه نشده ام که از چه خنده شان گرفته است و بعد این خنده تبدیل شده است به گریه.

من اصلا به تمام اینها کار ندارم و فقط دوست دارم این موفقیت را که خیلی هاتان نمی توانید باور کنید بزرگ است اما آنها که این ور آب نشسته اند و به بزرگی اش بیشتر از من و شما واقف شده اند ٬ دوست دارم به همه شما تبریک بگویم. باشد که بیاموزیم در لحظه های بزرگ و در لحظه های رونمایی از موفقیت های علمی کشورمان لا اقل به عنوان جز کوچکی از این جامعه علمی به همدیگر تبریک بگوییم.

+ نوشته شده در  2008/2/5ساعت 18:25  توسط هاتف   | 

شروع...

و امروز اما ٬ یک روز آفتابی است و این برای چندمین بار در این چند ماه اخیر است که در یک خانه جدید روز را آغاز می کنم. و گمان می کنم شاید برای دل خوشی من باشد که آفتاب امروز این چنین جسورانه و مقهور  دل سیاه ابرها را کنار زده تا کمی از آن دوردست ها نور بپاشد و امید. اما این آفتاب هم چنگی به دل نمی زند. آنقدر بی رمق و زار که می توان خیره در چشم هایش زل زد. با این همه کرکره ها را باید بالا زد. باید به هر زحمتی شده با زور دندان هم که شده این گره های در هم تنیده را باز کرد و کرکره ها را بالا کشید. اصلا باید پنجره را هم گشود. چه اهمیت دارد که آن سوی پنجره باد عصیان گر و زخم خورده ٬ شلاق ناجوانمردی اش را بی رحمانه به روی سپید برفهای معصوم گشوده است و با هر ضربتی دسته ای از آنها را به آسمان پخش می کند. امروز حتی باید پنجره ها را هم گشود و آغوش ها را برای هجوم وحشی باد باز کرد. امروز باید به آن قندیل بزرگ که از ناودانی خانه همسایه چون عاج فیلی درخشان آویزان شده است هم سلام کرد. و یا حتی می توان در برابر آن همه یخ های بسته دل و عبوس روی آن سراشیبی که یک طبقه از این تپه ٬ تپه ای که خانه های این شهر روی آن بنا شده است ٬ را به طبقه دیگری وصل می کند ٬ تعظیم کرد. باید به برف های آرام و سبک بال آرمیده روی شاخه سبز کاج روبروی پنجره ٬ باید به آنها لبخند زد. شاید بتوان با نگاهی گیرا با آن پیرمرد تکیده ای که با شور و شوقی وصف ناشدنی توده های برف را از کنار در خانه اش پارو می کند اهلی شد. و یا  کسی چه می داند آن گنجشککی که تنها روی آن شاخه رز پوشیده از برف٬   مغموم و در هم فرورفته نشسته است نیاز به هم صدایی تو نداشته باشد؟ باید کفش ها را به پا کرد. باید از این چهار دیواری بیرون زد. باید هم نفس گنجشک شد. باید با سکوت در آمیخت. باید با سپیدی گره خورد. باید با سرما هم بستر شد...

امروز روز خوبی است. باید به طبیعت سلام گفت...

+ نوشته شده در  2008/2/2ساعت 12:35  توسط هاتف   | 

نکات مفیدی که در مورد پی اچ دی باید بدانیم

مطلبی که در زیر می رود بخشی است از ارایه سمیناری از دکتر H.T.Kung از دانشگاه هاروارد به سال ۱۹۸۷ در دانشگاه Carnegie Mellon با عنوان "What is Research " . که البته منبع اصلی در پیوند های روزانه آورده شده است. اما از آن جهت که کمی طولانی است چکیده ای از آن با نقل به مضمون ( به قول جواد ) آورده خواهد شد :

این ارایه در 10 محور کلی طبقه بندی شده که شامل مقدمه ، اینکه چرا یک پروژه دکترا می تواند برای یک دانشجو بسیار دشوار باشد ، مراحل یک پروژه تحقیقاتی دکترا ، اشکالات غیرمنتظره ای که باید از آن دوری کرد ، پیشنهادات کلی ، روش های عمیق شدن در موضوع تحقیق و غیره می باشد.

چند نکته ای که در این چند بخش کلی آمده است و می تواند بیشتر راه گشا و آموزنده باشد و هم اینکه به عنوان پیش در آمدی باشد برای آنکه خودتان بعدا کل ماجرا را دنبال کنید را به صورت تیتر وار در زیر می آورم:

  • مقدمه : یک پروژه دکترا در دانشگاههای تراز اول به صورت بسیار جدی به آن نگاه می شود. سطح توقعات از آن بالاست . ارایه گر یک کار کلی و بزرگ و کلان است. یک پروژه تحقیقاتی دکترا یکی از کارکردهایش این است که دانشجو را برای انجام دادن تحقیق به صورت منفرد در طول سالهای آتی آماده می کند. مکانیزم کار کردن به عنوان یک محقق حتی می تواند بیشتر از نتیج تحقیق مهم باشد.
  • چرا پروژه دکترا می تواند برای یک دانشجو واقعا سخت باشد : به طور قریب به یقین این اولین تجربه تحقیقاتی به صورت جدی برای دانشجو است. یک دستور العمل ساده برای انجام تحقیق وجود ندارد. استعدادهای متفاوت ، پروژه های گوناگون و رهیافت های گوناگون! هیچ قرارداد و استاندارد مشخص و معینی برای تحقیق وجود ندارد. تنها چیزی که مشخص است این است که این استانداردها در سطح بالایی باید باشد!
  • گونه های مختلف یک پروژه تحقیقاتی دکترا : گشودن یک پنجره جدید به سوی یک موضوع  ، ایجاد کردن یک چارچوب یک دست کننده و یکسان کننده ، حل کردن سوالاتی که از مدت ها قبل بی پاسخ مانده اند ، کاویدن عمیق یک میدان علمی خاص ، به چالش کشیدن یک فکر موجود ، معتبر کردن و بررسی یک تئوری به صورت تجربی ، پدید آوردن یک سری نتایج تجربی ، بیرون کشیدن یک الگوریتم بهینه و برتر ، رشد دادن یک ایده و متودولوژی جدید ، درست کردن ابزار جدید و یا به دست آوردن نتیج منفی !
  • مراحل یک پروژه تحقیقاتی دکترا : انتخاب حوزه و میدان کاری، انتخاب یک مشاور ، تبدیل شدن به یک محقق در آن زمینه کاری به معنای ساختن اطلاعات کلی، تجربیات و اطمینان شخصی و دانستن مساله و سوالات موجود در آن زمینه و به دست آوردن فرصت های تحقیقاتی ، تهیه پروپوزال تحقیقاتی قوی : برای گرفتن نتایج مهم ، مهم است که سوالهای مهمی در ابتدا طرح شوند. ریسرچ پروپوزال نباید به صورت قطعی باشد و جا برای نرمش باید وجود داشته باشد چون در امر تحقیق هیچ چیز قطعی پیش نمی رود. اما به عنوان یک وسیله اجبار گر برای پیش برد تحقیق می تواند به آن نگاه شود . این البته سخت ترین بخش تحقیق می باشد که نیاز به فکر کردن و ایجاد یک ایده جدید و خوب دارد. در هنگام تهیه ریسرچ پروپوزال باید صادقانه عمل کرد و نباید در برآورد خواسته ها اغراق کرد. انتخاب پروژه باید قابل مدیریت باشد . انجام دادن یک کار عالی در حد یک پروژه متوسط بهتر از انجام دادن یک کار متوسط برای یک پروژه بزرگ است. داشتن یک برنامه زمان بندی ماه به ماه هر چند به صورت کلی قابل اجرا نمی باشد اما داشتن آن بهتر از نداشتن است! 
  • سایر موارد را خودتان اگر خواستید از اینجا بخوانید. سودمند است ... 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/31ساعت 16:41  توسط هاتف   | 

تروندهایم جهنم سرد!

جمعه بعد از ظهر رسیدم. در یک خانه ویلایی موقتا اسکان داده شده ام! فعلا اینترنت ندارم. اینجا همه چیز به طرز باور نکردنی ای گران است! برای مثال بلیت یک ساعته اتوبوس سی کرون نروژ است که می شود چیزی حدود سه یورو و شش دهم. اگر بخواهم با آلمان مقایسه کنم در مجموع خرج زندگی دو تا سه برابر آلمان است. امیدوارم از گشنگی نمیرم!

  علاوه بر این عمر آفتاب هم خیلی کوتاه است . صبح ها ساعت نه و نیم گویا در می آید و از آن طرف هم سه و خورده ای ظاهرا آن پشت ها فرو می رود . هر چند در همین ساعات هم آنقدر ابرها سخاوت ندارند که چهره خورشید را به کسی بنمایانند. با این وجود خورشیدهای روی زمین به شدت می تابند!

هوا نسبتا خوب است. دو شب اول به شدت برف آمد و فکر کنم درجه حرارت حدود شش هفت درجه زیر صفر بود. شاید چهل سانتی متری هم برف نشست. اما امروز هوا گرم شده و برف ها به تدریج در حال آب شدن اند .

در حال دنبال کارهای اجازه کار هستم. یکی دو فقره آزمایشهای پزشکی و از این دست برنامه ها پیش در آمدش لازم است. شهر پر افغانی است. آدم احساس می کند دارد توی مشهد راه می رود.

اینجا خیلی مرا یاد یوته بوری می اندازد. هوا غذا آدم ها لهجه حرف زدنشان شکل خیابان ها همه چیز شبیه سوید است هر چند با همین بر آورد دو سه روزه گمان می کنم خرج زندگی لا اقل دو برابر سوید باشد. نای نوشتن نیست. روزهای گرسنگی در سوید در پیش است!!! نوشتن بماند برای بعد.

پ.ن: امروز رفتیم مدیکال چک. تست پزشکی که یکی از کارهایی است که باید قبل از گرفتن شماره ملی اینجا انجام شود شامل تست بیماری سل و این جور بیماریهای ریوی است. احتمالا دلیلش هم این است که چون هوا اینجا خیلی متغیر و سوزناک و توام با بادهای شدیدی است که از روی اقیانوس به روی شهر می آید احتمال مبتلا شدن به این دست بیماری های مزمن زیاد است. اتباع بعضی کشورها که به نروژ مهاجرت کرده اند و خودتان می توانید حدس بزنید تقریبا چه کشورهایی هستند از این آزمایش معاف هستند. در عوض بعضی کشورها که باز حدس زدنش چندان سخت نیست در برگه راهنمایی که بهمان داده اند توصیه شده اند که از واکسن سل در اینجا استفاده کنند. 

امروز صبح با هزار بدبختی آدرس مدیکال سنتر را پیدا کردیم. اینجا از هر کسی آدرس می پرسی خودش را می زند به کوچه علی چپ و سریع از زیر قضیه در می رود. یک انژکسیون زیر پوستی داشتیم که جوابش را باید برویم سه روز دیگر بگیریم. هر چند از سوزن و این فقره جات که می رود زیر پوست انسان به شدت واهمه داریم اما به هر حال شتری بود که در خانه مان خوابیده بود.  آن علامت بزرگی هم که روی بازوی راستمان بود من باب واکسیناسیونی که در ایام خردسالی داشتیم کمکی به رفع الرجوع امر نکرد. جمعه باید برویم از قفسه سینه مبارک عکس بگیریم. اینها که بگذرد گرفتن شماره ملی خودش سه چهار هفته زمان می برد. شماره ملی هم که نداشته باشی نه حساب بانکی می توانی باز کنی و نه هیچ ! فقط خوبی اش این است که خیلی اتفاقی همان شبی که از فرودگاه می آمدیم یک چینی را دیدیم که می خواست خانه اش را تخلیه کند. دیروز رفتیم و اتاقش را از اول فوریه اجاره نمودیم! کمی خیالمان از این حیث راحت است.

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 14:39  توسط هاتف   | 

نیستم!

آقای پدر چند روزی را اینجا مهمان من هستند. یا بلکه هم بر عکس من مهمان ایشان. به خاطر همین این وبلاگ چند روزی به روز نخواهد شد. همه اینها با اسباب کشی از آلمان هم مصادف شده است. شاید اصلا پست بعدی را گذاشتم از سرزمین وایکینگ ها نوشتم. خلاصه این چند خط محض اینکه اینجا خیلی هم گرد نگیرد باشد تا وقتی درست و حسابی برگردم...

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 13:57  توسط هاتف   |