مي داني چه طور است آقا جان؟ از صدايت - اگر چه چيزي نمي گويي - پيداست كه تو هم حال و هوایت اصلا بهاری نیست. تو هم انگار دیگر دل و دماغ این زندگی لعنتی را نداری. ولی این هم هست که برای همه این غصه ها و دل تنگی هایت مفری هست که زیاد هم دلگیر نباشی. اما من چه. من که همان دلخوشی های کوچک و مفرهای گاه بزرگ را هم ندارم. حاشا نمی توان کرد.از صدایت پیداست اقا جان که حال و هوایت بهاری نیست. اصلا کدام بهار. اسفندی که همیشه بوی خاک می داد و سبزی. با آن گل های یاس سفید گوشه حیاط که آرام آرام و پاورچین ،انگار که می خواستند خواب آسوده زمستان را مشوش نکنند می آمدند و می نشستند روی شاخه های هنوز سبز نشده. - چه خیال خامی داشتند با آن بوی دلفریبشان که همه عالم و آدم را خبر دار می کرد - کجا هستند آن عروسکهای سپید خوش بو. یا آن زنبق ها که نمی دانم کی کاشته بودیمشان و هر سال مهربان و لطیف سینه خاک را کنار می زدنند و نرم نرم می آمدند روی زمین . لبخند می زدنند به آسمان. حکما خدا اینها را خلق کرده بود برای همین که چند صباحی بیایند و لبخند بزنند به آسمان و او هم از آن بالا برایشان آب بپاشد به پاس این همه خوش خلقی شان. یا همان دشت مخمل ورامین که همه عشقمان این بود که روز اول عید تمام شود و روز دوم دل را بسپاریم به آن همه سبزی و معصومیت و خلوص و سکوت و... بعد سکوت و دیگر هیچ. کجایند اینها...
بگذار راحت بگویم. با این روزهای تکراری پر ملال و با این غربت شصت و اندی درجه شمالی ، با این غربی ِ نگاه آدمها، کسی روزش نو نمی شود. کدام بهار آقا جان. مگر با این هوای صفر درجه زیر عشق اینجا و این دل بی صاحب یخ زده زمین، بهار دلش می آید که رخی نشان دهد؟ گیریم که چند صباحی دیگر ، دو سه چند شکوفه ای هم آمد روی درخت ها. اصلا مگر می شود با این تحفه های کوچک دل کسی را که روز نو را دیده است، روز نو را چشیده است ، روز نو را بوییده است ، به دست آورد؟ نه آقا جان.بچه که نیستیم دیگر. نوروزمان کجا بود که هر روزمان باشد! تو هم دیگر به روح حاجی بابا اینقدر برایم نامه های تبریک رنگ وارنگ نفرست. دلم می گیرد به خدا.
توقعی ندارم. غصه نباید خورد. باید سبزی پلو خورد با ماهی. غصه دردی را دوا نمی کند. اتفاقا رفته ام از مغازه عرب ها سبزی خریده ام. اگر تنبلی نکنم شاید ماهی هم. روز اول عید باید سبزی خورد و روی گونه ها جای یک بوسه را سبز نگه داشت.
پ.ن : یادگار خون سرو-کیوان ساکت
+ نوشته شده در
2008/3/18ساعت 19:21  توسط هاتف
People were polite to me, but after several weeks I still felt I hadn't had a real conversation with anyone. I made a point of saying hello to people I recognized , and they said hello back, but no one said hello to me first or stopped to talk to me. I tried to follow Madame Sentier's advice about talking as much as I could , but I was given so little encouragement that my thoughts dried up.
TRACY CHEVALIER
+ نوشته شده در
2008/3/17ساعت 21:22  توسط هاتف
به گزارش خرچنگ نیوز زمان رای دادن تا فردا تمدید شد
+ نوشته شده در
2008/3/14ساعت 22:26  توسط هاتف
|
می خواستم ستاره ببارم اگر چه تو ...
خود را به آسمان بسپارم اگر چه تو ...
می خواستم هدیه کنم با تمام عشق
دل را - تمام دار و ندارم - اگر چه تو ...
تو مثل صبح ساده ای و پاک اگر چه من ...
مثل غروب خیس بهارم اگر چه تو ...
تنهایی ام حقیقت تلخی ست صبر کن !
من که کسی به جز تو ندارم اگرچه تو ...
+ نوشته شده در
2008/3/12ساعت 22:44  توسط هاتف
درپرده ی سوزوساز هم می خنديم
با داغ درونگداز هم می خنديم
چون لاله ی نوشکفته ای درباران
از گريه پريم وباز هم می خنديم

۱. فکرش را بکن. درست در این روزهای بی آبرویی انسانیت٬ این روزها که اینها دوباره در لوای آزادی کلام آمدند دلهای عاشق آن حضرت را جریحه دار کردند ٬ یک دون بی مقدار بیاید در آشیانه دشمن با اعتقادات یک امت٬ بنشیند و دم از رسول و قرآن آنها بزند و فرضیه ها را بالا پایین کند و گاه گاه محض خود شیرینی سوالات استفهام انکاری خبرنگار را تایید کند. این نهایت بزدلی و کوردلی کسی است که داعیه فرهیختگی دارد. خاک همه هستی بر سرش.
من شخصا نیازی به تکفیر نمی بینم. اگر اندکی وقت داشته باشد خود نیمه لباس مندرس دینداری اش را به زودی از تن خواهد کند
۲.نشسته بودیم توی رستوران دانشگاه کتلت سبزیجات را امتحان می کردیم! حالا یک اردنی فلسطینی الاصل هم این دستمان و یک آلمانی روبرویمان و همان سویدی معروف که ذکرش را قبلا کرده ایم که از همه عالم و آدم شرمنده است و همیشه سرش پایین است و با قلاب ماهی گیری باید حرف را از ته حلقوم اش بیرون بکشی کمی آن سوتر.
آلمانی در حالی که رویش را مثلا از من بر گردانده بود شروع کرد به گفتن اینکه نمی دانم کشورهایی که خودشان کلی مشکلات معیشتی دارند چرا اصرار دارند به تولید بمب اتم و صرف هزینه های هنگفت در واحدهای نظامی ! این عرب بی صفت هم شروع کرد دم به دم دادنش! غایله ای شد... از وضعیت کثیف کشور مسلمان نامی مانند امارات متحده تا مساله جزایر سه گانه و موضوع شط العرب و جنگ ایران و عراق گرفته تا پرونده هسته ای ایران قال شد. نکته جالبش اینجا بود که این فلسطینی اردنی زاده مدام روی کلمه " ما " تاکید می کرد. مثلا مدام می گفت چرا جزایر سه گانه ما را اشغال کرده اید. چرا حتی حاضر نیستید در مورد آن با ما مذاکره کنید! می گفت چرا اینهمه صرف نیروی نظامی می کنید و کشورهای منطقه و ما را ارعاب می کنید!
۳. قویا معتقدم که نظام و انقلاب پیشروی جمهوری اسلامی بزرگترین هدیه الهی در چند قرن اخیر به مردم ایران بوده است. و به همان قدرت معتقدم که حفظ و نگهداری و به ثمر رساندن این انقلاب لیاقتی و ظرفیتی می خواهد که باید دعای روز و شبمان باشد که خداوند آن رحمت بی دریغش را هم نصیب تک تک ما بکند.
۴. بیست و هشت مارچ قرار است یک پرزنتیشن در جمع دانشجویان پی اچ دی دانشگاه در مورد ایران داشته باشم. حرفهای گفتنی زیاد است. رویش خیلی برنامه ریزی کرده ام. دوست دارم کمی بحث را سیاسی کنم. تا ببنیم چه پیش می آید.
+ نوشته شده در
2008/3/11ساعت 20:22  توسط هاتف
|
یک سری از پیوندها را پاک کرده ام. و عموما آنهایی که از پست آخرین مطلبشان یک ماه و اندی گذشته بود. امیدوارم مایه دلخوری کسی نشده باشد.
توضیح دوم اینکه پیوندهای این وبلاگ غالبا چند دسته هستند. یکی دوستانی که سالهاست در کنار هم هستیم و ارادت سمعی بصری خدمتشان داریم. دسته دوم هم آنها هستند که ارادتمان ارادت مجازی است و به سبب ارتباط های وبلاگی حاصل شده است. یک دسته هم هستند که نه ارتباطمان مجازی است و نه از حوزه سمعی بصری. صدایشان بلند است و این صدای بلندشان خوب به دل می نشیند. این ارتباط از نوع ارتباط دلی است که بر دو نوع اول ارجح است . چه اینکه ممکن است در دو گروه اول صداهای دوست داشتنی باشد که به دلایلی نارسا ٬ ضعیف و ناخواستنی باشد و یا حتی مرتبطین مجازی که صدای مخالف دارند و البته تا مادامی که خطوط قرمزها نشکنند در زمره مرتبطین قرار خواهند گرفت.
+ نوشته شده در
2008/3/9ساعت 17:18  توسط هاتف
|
خیلی درد آور است درست در روزهایی که در تهران ننه سرما کوله بارش را جمع کرده است و انداخته است روی دوشش و آرام آرام می رود که پشت خورشید جایی آن ور زمین جور و پلاسش را پهن کند تا بهار این دختر زیبای طبیعت وزان وزان بیاید و بوی بهشت را روی زمین آورد و دلها را دوباره ساده و بی ریا و کودک کند ٬اینجا چندین و چند روز متوالی برف ببارد تا حدی که امروز در خانه به زور باز شود٬ تا زانوی آدم برف بالا بیاید و از بین کفشهایت بخزد تو و جورابهایت را خیس کند و تا ظهر سرمایش نوک انگشتان پایت را قلقک دهد. ولی با این وجود دل سنگ می خواهد که این همه سپیدی را دوست نداشت. چشم ها را که صبح باز می کنی به روی این هجمه بی شکوه سپید نا خود آگاه عاشق می شوی.. .
اما تو می دانی دل عاشق این روزها کم خریدار دارد ننه سرما.


بقیه عکس ها را اگر دوست داشتید در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2008/3/5ساعت 21:12  توسط هاتف
|

اگر این کوردلان بزدل ٬ آنان که - در آن روزها که شیران حزب الله چون کوه در برابر هجمه زبونانه شان ایستادند- در تانک های " فریاد خدایان "*با ضجه های رقت بار مرگ٬ فریاد های خدایانشان را هجی می کردند ٬
اگر این دشنام های متعفن به روح مظلوم بشریت ٬ که می رود چهره آنرا در تمام تاریخ لکه دار کند و آسمان و زمین را شرمسار از حیث وجودشان٬
اگر این شکست خوردگان تحقیر شده از دلاوران و شیرمردان لبنانی که امروزه چون گربه های غم زده چنگ بر صورت نحیف انسانیت می کشند و چون دزدان شرف و آبرو بر بالای بلندی های کوتاهشان می ایستند و با آن آتشبارهای محقرشان خانه ها را بر سر زنان و کودکان بی دفاع غزه ویران می کنند ٬
اگر این سگهای بزدل آن غداره کش مست که امروز قلاده هاشان را رها کرده اند و اینگونه ملتی را تهدید به نسل کشی و هولوکاست می کنند
والله اگر بویی از وعده حق خداوند برده بودند ... والله اگر بویی از وعده حق خداوند برده بودند...
آی آدمیت...فاصبر ان وعد الله حق ولا يستخفنك الذين لا يوقن
*: Merkava
+ نوشته شده در
2008/3/1ساعت 19:15  توسط هاتف
|

اي زينب
اي زبان علي در کام ! با ملت خويش حرف بزن.
اي زن !اي که مردانگي در رکاب تو جوانمردي آموخت .
زينب، با ما سخن بگو...
مگو که بر شما چه گذشت. مگو که در آن صحراي سرخ چه ديدي. مگو که جنايت آنجا تا به کجا رسيد.
مگو که خداوند آنجا عزيزترين و پرشکوه ترين ارزشها و عظمت هايي را که آفريده است، يکجا در
ساحل فرات وبر روي ريگزارهاي تفتيده ي بيابان تف، چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه
کرد و بر انسان، تا بدانند که چرا مي بايست بر آدم سجده کنند.
آري زينب، مگو که در آنجا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند و دوستانتان چه کردند.
آري اي پيامبر انقلاب حسين ! ما مي دانيم . ما همه را از تو شنيده ايم .تو پيام کربلا را ، پيام شهيدان را
به درستي گذارده اي، تو شهيدي هستي که از خون خويش کلمه مي سازي .همچون برادرت که با قطره
قطره ي خون خويش سخن مي گويد .
آري اي پيامبر انقلاب حسين ! ما مي دانيم .
اما بگو اي خواهر ؟ بگو که ما چه کنيم ؟لحظه اي بنگر که ما چه مي کشيم .
دمي به ما گوش کن تا مصائب خويش را با توبازگوييم. با تو اي خواهر مهربان !
اين تو هستي که بايد بر ما بگريي، نه ما بر تو. !!!
با تو اي خواهر مهربان !اي رسول امين برادر، که از کربلا مي آيي و در طول تاريخ بر همه
نسلها مي گذري و پيام شهيدان را مي رساني.
اي که از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي . اي زينب!
اي که بوي گلهاي نوشکفته ي آن ديار را به دامن داري .
اي دختر علي، اي زن، اي خواهر، اي که قافله سالار کاروان اسيراني !!
ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر.
شریعتی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در
2008/2/28ساعت 8:47  توسط هاتف
در ادامه این
پست جواد که شکوه ای است از دنیای بروکراتیک و اعصاب خرد کن خدمت شما عارض ام که ما هم این روزها حالمان کمی گرفته است. نه از بابت این فرمها که روزی سه چهار تایش را باید- برای انواع و اقسام کارها از سیم کارد موبایل خریدن گرفته تا باز کردن حساب بانکی و خریدن یک کارت اتوبوس ماهانه ساده - پر کنیم ٬ که بیشتر به خاطر این سیستم از زیر کار در روی شب جمعه ای ! قصه این است که بعد از گذشت قریب بیست روز یک رایانه ای که قرار بود برایمان ابتیاع کنند و این ویروس کش ها و این برنامه های آفیس و این بچه بازی ها را رویش علم کنند هنوز آماده نشده است. راستش آماده شده بود ها! اما لینوکس نداشت و این کد زبان بسته فقط روی لینوکس علم می شد. جمعه ساعت یازده و نیم رفته ایم پیش حضرتش می گوییم بالا غیرتا بیا این لینوکس را نصب کن برویم به کارمان برسیم . کمی من من می کند و خودش را روی صندلی بالا پایین می کند و بعد با حالتی که جانش دارد از کفش می رود می گوید الان که جمعه است دیگر خیلی دیر شده! ما هم که صبح از روی دنده چپ بلند شده بودیم غضبناک رفتیم به طرفه العینی لینوکس را از اینترنت دانلود کردیم و ریختیم روی سی دی و با معیت این چینی بزرگوار شروع کردیم به نصب کردن. حالا رسیده ایم به قسمت پارتیشن بندی ٬این چشم بادامی بی کیفیت نمی گذارد تمام گزینه ها را بررسی کنیم. خلاصه به دستورش گزینه Default را انتخاب کردیم و لینوکس نصب شد غافل از اینکه ویندوز پاک شده است. امروز یکی آمد کامپیوتر را برد و قول چهارشنبه را داد. یک نصب کردن ویندوز با مخلفات ساده و یک لینوکس و سه روز بی ارزش که باید دوباره صرف خواندن مقاله های دو زار سه شاهی شود. بد ماجرا این است که این هندی علیه الرحمه که می توانست کمک خوبی باشد برای راه انداختن کد و آموزش های مقدماتی ٬ آخر هفته برای یک ماه می رود هندوستان زن بستاند .
غرض اینکه آقا جان به ز ایران نباشد ٬ اینجا هم گلستان است.
پ.ن : چینی ها را دوست داریم. انسانهای خونگرمی هستند.
پ.ن۲: آخرین خبر اینکه چهارشنبه هم نشد! این دو روز را هم دارند می روند تولد چند سالگی دانشکده را جشن بگیرند سر مزار پدرشان. این شد که افتاد تا دو شنبه. کمی گرد و خاک کردیم. مقداری خاک توی گلوی آنها رفت مقداری هم توی چشم خودمان. اما خوبی اش این بود که حساب کار دستشان آمد. همین جا بگویم که یک ماه دیگر صبر می کنم. اگر شرایط به دلخواهم نبود خیلی راحت بر می گردم ایران. تخم ملخ را که عرب نخورده!
+ نوشته شده در
2008/2/25ساعت 22:31  توسط هاتف
|
"دل من...نمی دانی چه سبکبالی و روشنایی ای است در نالیدن... ای غرور محروم من٬ حتی خدایان می نالند و حتی گرگهای بیابان"
روساس ٬ نخلستانهای من
+ نوشته شده در
2008/2/24ساعت 20:57  توسط هاتف
آیا صفحه نمایشگر شما همیشه پر از گرد و خاک است؟ آیا جای انگشت های شما همیشه روی مونیتور می ماند و راهی برای فرار از آن نمی شناسید؟ آیا می خواهید مونیتور شما روز به روز تمیز شود؟
همین امروز آنرا رایگان تمیز کنید +++
+ نوشته شده در
2008/2/21ساعت 19:21  توسط هاتف
|
بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها
وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها
گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...
با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها
بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها
با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها
معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!
کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!
با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!!
+ نوشته شده در
2008/2/20ساعت 22:30  توسط هاتف