اینترنت پر سرعت !
من فکر می کنم با این اوصاف در اواخر سال ۱۳۹۲ کار به جایی برسد که خر هم برای ارتباطات جاده ای کافی باشد. اینترنت ۵۶ کیلو بیت پیش کش!
در غربت
من فکر می کنم با این اوصاف در اواخر سال ۱۳۹۲ کار به جایی برسد که خر هم برای ارتباطات جاده ای کافی باشد. اینترنت ۵۶ کیلو بیت پیش کش!
پ.ن: در ادامه عکس های اختصاصی و بعضا غیر اختصاصی خرچنگ زاده از ۱۷می ۲۰۰۸ در شهر تروندهایم:

تا فتح جام سرخ.... تنها یک ضربه شمشیر
بالاخره ما هم بلاگ نویس شدیم. هر چند تایب فارسیم اون قد خرابه که باید برای نوشتن یه خط کلی جون بکنم ولی باز به لذت نوشتن می ارزه. منتظر مطالب من باشید رفقا.
با پایان یافتن کتاب بادبادک باز در همان فرودگاه اسلو کتاب دیگری از این نویسنده خریدم با نام A Thousand Splendid Suns .
"Hosseini proves his credentials as a superstar storyteller... No one reading this book can fail to be captivated" Mariella Frostrup
پ.ن: اینجا جا دارد از بچه های سفارت جمهوری اسلامی در اسلو هم تقدیری کرده باشم. حقیقتا در مقایسه با همه مراجعاتی که به سفارت های خارجی در طول این مدت دو سال داشته ام بچه های سفارت ایران از نظر احترام گذاری و راه انداختن امور ایرانی ها که مشکلاتشان هم در مقایسه با سایر ملل کم نظیر است! بی نظیر بودند.
پ.ن۲: نکته جالب دیگری که در سفارت خانه دیدم حضور نسبتا بالای نروژی ها برای اخذ ویزای توریستی بود. دو ساعتی که آنجا بودم حدود ده توریست به سفارت آمدند برای اخذ ویزا. تمام سوال و جوابی هم که از آنها می شد این بود که "برای چه به ایران میروی؟ چه کسی آنجا شما را ساپورت خواهد کرد؟" و همین و بس! "یک هفته بعد بیا ویزایت آماده است!" فکر نمی کنم گرفتن ویزای هیچ کشوری به این سرعت و سهولت امکان پذیر باشد.
که علف تف می کرد و گل قاصدکی
که به اندازه حجم ملکوت شبنم
در میان دو درخت...
پُر دل شوره ب ا د
قفسی از چمن سبز طبیعت می ساخت
که کسی هیچ نپرسد هر دم
" قاصدک هان چه خبر آوردی"!؟!
خبری نیست که نیست...

بايد كه شيوهي سخنم را عوض كنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم
گاهي براي خواندن يك شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض كنم
از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام
آنگه مسير آمدنم را عوض كنم
در راه اگر به خانه ي يك دوست سر زدم
اين بار شكل در زدنم را عوض كنم
وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من
وقت است قيچي چمنم را عوض كنم
پيراهني به غير غزل نيست در برم
گفتي كه جامه ي كهنم را عوض كنم
دستي به جام باده و دستي به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟
شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود
بايد تما م آنچه منم را عوض كنم
ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست
روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم
***
بايد پس از شكستن يك شاخ ديگرش
جاي دو شاخ كرگدنم را عوض كنم
مرگا به من! كه با پر طاووس عالمي
يك موي گربه ي وطنم را عوض كنم
وقتي چراغ مه شكنم را شكستهاند
بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم
عمري به راه نوبت ماشين نشستهام
امروز مي روم لگنم را عوض كنم
تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد
روزي هزار بار فنم را عوض كنم
با من برادران زنم خوب نيستند
بايد برادران زنم را عوض كنم!
دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟
يارب! عنايتي! ترنم را عوض كنم
ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار
مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم
مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش . گفت تو را خوابی دیده ام . خیر باد . گفتا چه دیدی؟ گفت : چنان دیدم که تو را آوازی خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که ددی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی ٬ معلوم شد که آوازی ناخوش دارم و خلایق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید
پ.ن: دوستان حقيقتا زندگي بدون وبلاگ بسيار لذت بخش تر است!
چقدر عاشق و تنهاست ماهی کوچک
اسیر و تشنه دریاست ماهی کوچک
همیشه حالت غمگین برکه را دارد
سوار قایق رویاست ماهی کوچک
میان آبی امواج زندگی کرده است
عزیز خاطر دریاست ماهی کوچک
وسیع موج و صدف٬ را به تنگ آبی داد
چقدر اهل مداراست ماهی کوچک
دلش گرفته برای به رود پیوستن
غریب غربت اینجاست ماهی کوچک
بزن به تنگ بلورت تلنگری امشب
که عشق جاری فرداست ماهی کوچک!

دیروز همراه مصطفی و مولر استاد آلمانی آصف رفتیم جشنواره پاکستانی ها. شام پاکستانی یک ارایه نیم ساعته از مناظر گل و بلبل پاکستان ویلن زدن یک دختر پاکستانی شش هفت ساله و یک خواننده دی جی پاکستانی که از اسلو دعوت شده بود و یک فیلم فولکور پاکستانی که کاملا به زبان فارسی بود همه مراسم بود. اما آن همه قرابت و نزدیکی فرهنگی٬ آن دخترهای زیبای شرقی با آن لباس های چند تکه رنگ و وارنگشان که یک نگاه گرمشان می ارزد به همه زیبایی های مسحور کننده این برج های یخی ٬ آن موسیقی گرم و دل نشین ٬ آن مشت های گره کرده صاحب رستوران پاکستانی که وسط سالن تا فهمید ایرانی هستم فریاد زد الله اکبر خمینی رهبر٬ آن غدای دل نشین و کمی تند با آن ادویه های جانسوز - جانسوز از آن بابت که با هر بار مزه کردنش خاطرات آن روزهای آفتابی برایت زنده می شود - و حتی آن ریش های در هم تنیده و بلند بالای پاکستانی دریچه ها و مفرهایی هستند که گاه گاه باید از لابلای آنها ٬ولو هر چند کوتاه و گذارا ٬ به دنیا نگریست تا این دل صاحب مرده توی این هجمه بیگانگی ها و بی وطنی ها خیلی نگیرد که از پا بیفتد و کار دست صاحبش بدهد.

پ.ن: بقیه عکس ها در ادامه مطلب