تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

اینترنت پر سرعت !

جناب استاد دانشگاه علم و صنعت دیروز و وزیرارتباطات و فن آوری اطلاعات امروز که القصه دستگاه تولید مقاله بودند و در دانش برق و این صحبت ها یکی از سرآمدین، اخیرا جایی عنوان کرده اند اینترنت ۵۶ کیلو بیت حتی برای کارهای علمی و دانشگاهی هم کفایت می کند و می توان با آن کتابهای با حجم ۵۰۰ شش صد صفحه دانلود کرد!

من فکر می کنم با این اوصاف در اواخر سال ۱۳۹۲ کار به جایی برسد که خر هم برای ارتباطات جاده ای کافی باشد. اینترنت ۵۶ کیلو بیت پیش کش!

+ نوشته شده در  2008/5/20ساعت 7:30  توسط هاتف   | 

قهرمانی

قهرمانی بر دستان قطبی بوسه زد.

و امروز شاید نادمترین فرد آقای کفاشیان باشد که چنین نعمتی را از تیم ملی دریغ داشت.

قطبی دوستت داریم و خدایا تو را بابت عشقی که امروز در رگهایمان تازه کردی س‍پاسگزار...

پ.ن: فیلمی از گل دوم و شادی پرسپولیسی ها (+ و +)

این هم فیلم اهدای جام.(+)

+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 15:59  توسط هاتف   | 

Nasjonaldagen

امروز مصادف با هفدهم می روز ملی یا روز قانون اساسی نروژ است . در چنین روزی در سال ۱۸۱۴ ملتی به نام نروژ با امضا کردن قانون اساسی نروژ استقلال خود از پادشاهی دانمارک را اعلام کرد. در چنین روزی ملتی که امروز با به خدمت گرفتن منابع طبیعی خدادادی در راستای پیشرفت فرهنگ هنر و علم یکی از پویا ترین ثروتمندترین و بی حاشیه ترین کشورهای دنیا را به وجود آورده اند غرور و عظمتشان را با برپایی پارادهای خیابانی کودکان و دانش آموزان در خیابان های مرکزی شهر و پوشیدن لباس های سنتی به احترام سنن و آدابشان جشن می گیرند. مردمان نروژ را به خاطر برپایی چنین کشور آزاد مرفه و در یک کلام آسوده ای باید ستود...

پ.ن: در ادامه عکس های اختصاصی و بعضا غیر اختصاصی خرچنگ زاده از ۱۷می ۲۰۰۸ در شهر تروندهایم:

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/5/17ساعت 13:24  توسط هاتف   | 

تا قهرمانی

جدا غم انگیز است که در این روزهای پر شور و هیاهوی لیگ نتوانی بازی ها را به طور مستقیم تماشا کنی و مشکل همیشگی شلوغی سرور شبکه سه این لذت بی مثال را از تو دریغ کند. من همین جا قلبا اعلام می کنم که به همه آن هفتاد هزار پرسپولیسی که امروز ورزشگاه آزادی را به آتش کشیدند و همه آن صد هزار نفری که روز شنبه قهرمانی ر ا در برابر چشمان حیرت زده اصفهانی ها جشن خواهند گرفت رشک می ورزم! قلب من با تمام آن تیفوسی های آن گوشه پایین استادیوم است که دست بر شانه های هم موج دریا می سازند و از امروز سرود قهرمانی را می خوانند : " پرسپولیس قهرمان میشه... خدا می دونه که حقشه... به لطف یزدان و بچه ها ... پرسپولیس قهرمان میشه... پرسپولیس قهرمان میشه...." .صادقانه عرض کنم خدمتتان خوش به حال آنان که شنبه " آزادی" را خواهند چشید...

تا فتح جام سرخ.... تنها یک ضربه شمشیر

 

+ نوشته شده در  2008/5/14ساعت 21:11  توسط هاتف   | 

سال روز...

یادش به خیر سه سال پيش :

سلام دوستان

بالاخره ما هم بلاگ نویس شدیم. هر چند تایب فارسیم اون قد خرابه که باید برای نوشتن یه خط کلی جون بکنم ولی باز به لذت نوشتن می ارزه. منتظر مطالب من باشید رفقا.

نوشته شده توسط هاتف در ساعت 9:27 قبل از ظهر | لینک | آرشیو نظرات

اين نوشته را هم دوست دارم...
+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 12:32  توسط هاتف   | 

خالد حسینی و بادبادک باز

سفر اجباری روز جمعه به اسلو و انتظارهای چند ساعته در فرودگاهها که قسمت عمده اش به وسواس خودم برای حضور چندین ساعت قبل تر از پرواز در فرودگاه بر می گردد٬ فرصت مغتنمی بود تا بالاخره کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی نویسنده افغانی مقیم آمریکا را به پایان برسانم. فارغ از دایره لغات عظیمی که در این کتاب به کار برده شده است و این خود برای یک نویسنده غیر انگلیسی زبان شگفت انگیز است ٬ نوع داستان پردازی و سبک نگارشی این نویسنده تحسین بر انگیز است. کتابی سیال و روان که یک آن ضربان قلب خواننده را برای پیگیری داستان کند نمی کند. خالد حسینی برای این شاهکار ویران کننده و دردناک ولی صادقانه ٬ برای خلق تمامی مناظر قوی پر شور و درخشانش ٬ برای جان بخشیدن به سکوتی جانفشانانه و عاشقانه ، برای این تراژدی فراموش ناشدنی و عمیق مستوجب تقدیر است.

با پایان یافتن کتاب بادبادک باز در همان فرودگاه اسلو کتاب دیگری از این نویسنده خریدم با نام A Thousand Splendid Suns .

 

 "Hosseini proves his credentials as a superstar storyteller... No one reading this book can fail to be captivated" Mariella Frostrup

پ.ن: اینجا جا دارد از بچه های سفارت جمهوری اسلامی در اسلو هم تقدیری کرده باشم. حقیقتا در مقایسه با همه مراجعاتی که به سفارت های خارجی در طول این مدت دو سال داشته ام بچه های سفارت ایران از نظر احترام گذاری و راه انداختن امور ایرانی ها که مشکلاتشان هم در مقایسه با سایر ملل کم نظیر است! بی نظیر بودند.

پ.ن۲: نکته جالب دیگری که در سفارت خانه دیدم حضور نسبتا بالای نروژی ها برای اخذ ویزای توریستی بود.  دو ساعتی که آنجا بودم حدود ده توریست به سفارت آمدند برای اخذ ویزا. تمام سوال و جوابی هم که از آنها می شد این بود که "برای چه به ایران میروی؟ چه کسی آنجا شما را ساپورت خواهد کرد؟" و همین و بس! "یک هفته بعد بیا ویزایت آماده است!"  فکر نمی کنم گرفتن ویزای هیچ کشوری به این سرعت و سهولت امکان پذیر باشد.  

پ.ن۳: هزار خورشید تابان در دستان مقام معظم رهبری

+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 14:33  توسط هاتف   | 

"هایکوواره بهاری"

و من امروز بزی را دیدم

که علف تف می کرد و گل قاصدکی

که به اندازه حجم ملکوت شبنم

در میان دو درخت...

پُر دل شوره‌‌ ب ا د

قفسی از چمن سبز طبیعت می ساخت

که کسی هیچ نپرسد هر دم

" قاصدک هان چه خبر آوردی"!؟!

خبری نیست که نیست...

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 20:52  توسط هاتف   | 

ناصر فیض

بايد كه شيوه‌ي سخنم را عوض كنم

شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم

گاهي براي خواندن يك شعر لازم است

روزي سه بار انجمنم را عوض كنم

از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام


آنگه مسير
آمدنم را عوض كنم

در راه اگر به خانه ي يك دوست سر زدم

اين بار
شكل در زدنم را عوض كنم

وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من

وقت است قيچي چمنم را عوض كنم

پيراهني به غير غزل نيست در برم

گفتي كه جامه ي كهنم را عوض كنم

دستي به جام باده و دستي به زلف يار

پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟

شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود

بايد تما م آنچه منم را عوض كنم

ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست

روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم

***

بايد پس از شكستن يك شاخ ديگرش

جاي دو شاخ كرگدنم را عوض كنم

مرگا به من! كه با پر طاووس عالمي

يك موي گربه ي وطنم را عوض كنم

وقتي چراغ مه شكنم را شكسته‌اند

بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم

عمري به راه نوبت ماشين
نشسته‌ام

امروز مي روم لگنم را عوض كنم

تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد

روزي هزار
بار فنم را عوض كنم

با من برادران زنم خوب نيستند

بايد برادران زنم را عوض كنم
!

دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟

يارب! عنايتي
! ترنم را عوض كنم

ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار

مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم

 

لینك تصويري

 

+ نوشته شده در  2008/5/5ساعت 15:14  توسط هاتف  

بهاریه

حالا بهار ٬ این کودک معصوم خفته در آغوش باد آرام و نرم با صبری بی مثال بیدار شده است و حجاب از چهره پاک و معصومش برکشیده است. گاه خورشید در پایکوبی رجعتش سر مست و بی قرار پرتوی گرمابخشش را به زمین ارزانی می کند و گاه ابر ٬ این سخاوتمند دوست داشتنی قطرات مهرش را به خاک هدیه می کند و در این حال باد دست افشان و نغمه خوان انگار که از مشرقی دور دست و از خیالی ناب خبرهای خجسته آورده باشد میان شاخه ها و علف ها می لولد و بوی خوش خاک نم خورده را به آسمان بلند می کند. گلهای کوچک٬ بی بهانه و بی قرار از هر گوشه ای بیرون خزیده اند و چونان عروسی سفید پوش بر مخمل سبز علف طریق دلربایی در پیش گرفته اند. اینجا بهار فارغ از ژئوپلتیک تنهایی! هر چند دیر ولی عاشقانه از راه رسیده است.   

 

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 20:40  توسط هاتف  

گلستان

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده بداشتی. گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان است یا آیت انکر الاصوات لصوت الحمیر در شان او.

مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش . گفت تو را خوابی دیده ام . خیر باد . گفتا چه دیدی؟ گفت : چنان دیدم که تو را آوازی خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که ددی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی ٬ معلوم شد که آوازی ناخوش دارم و خلایق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.

از صحبت دوستی برنجم                 کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند                     خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک            تا عیب مرا به من نماید

+ نوشته شده در  2008/5/3ساعت 21:25  توسط هاتف   | 

بدون وبلاگ

...

پ.ن: دوستان حقيقتا زندگي بدون وبلاگ بسيار لذت بخش تر است!

+ نوشته شده در  2008/4/28ساعت 20:10  توسط هاتف  

راضیه ایمانی

چقدر عاشق و تنهاست ماهی کوچک

اسیر و تشنه دریاست ماهی کوچک

همیشه حالت غمگین برکه را دارد

سوار قایق رویاست ماهی کوچک

میان آبی امواج زندگی کرده است

عزیز خاطر دریاست ماهی کوچک

وسیع موج و صدف٬ را به تنگ آبی داد

چقدر اهل مداراست ماهی کوچک

دلش گرفته برای به رود پیوستن

غریب غربت اینجاست ماهی کوچک

بزن به تنگ بلورت تلنگری امشب

که عشق جاری فرداست ماهی کوچک!

پ.ن: ماهی کوچک ( خرچنگ زاده )

+ نوشته شده در  2008/4/23ساعت 20:21  توسط هاتف  

جشنواره پاکستان

حدود دو سه هفته پیش آصف به گروه ما اضافه شد. آصف از بچه های ناب اسلام آباد است. با موهای لخت و سیاه و تارهای شرابی رنگ یک در میان و چهره ای سوخته و تیره به مانند همه پاکستانی ها. خیلی مبادی آداب و با نزاکت است . تن صدای آرامی دارد و با آن لهجه شیرین پاکستانی اش کلمه ها را خیلی شمرده و با احتیاط تک زبانی ادا می کند. هیچ گاه موقع حرف زدن توی چشم هایت زل نمی زند. با سر پایین راه می رود و- این اواخر که دقت کرده ام- همیشه از کناره. خوبی ایجاد علاقه و رابطه دوستی با هم چنین آدمی این بود که هفته پیش یک بلیت شرکت در جشنواره فرهنگ پاکستان برایم آورد. یکی برای من و یکی هم برای مصطفی همان اردنی فلسطینی الاصل.

دیروز همراه مصطفی و مولر استاد آلمانی آصف رفتیم جشنواره پاکستانی ها. شام پاکستانی یک ارایه نیم ساعته از مناظر گل و بلبل پاکستان ویلن زدن یک دختر پاکستانی شش هفت ساله و یک خواننده دی جی پاکستانی که از اسلو دعوت شده بود و یک فیلم فولکور پاکستانی که کاملا به زبان فارسی بود همه مراسم بود. اما آن همه قرابت و نزدیکی فرهنگی٬ آن دخترهای زیبای شرقی با آن لباس های چند تکه رنگ و وارنگشان که یک نگاه گرمشان می ارزد به همه زیبایی های مسحور کننده این برج های یخی ٬ آن موسیقی گرم و دل نشین ٬ آن مشت های گره کرده صاحب رستوران پاکستانی که وسط سالن تا فهمید ایرانی هستم فریاد زد الله اکبر خمینی رهبر٬ آن غدای دل نشین و کمی تند با آن ادویه های جانسوز - جانسوز از آن بابت که با هر بار مزه کردنش خاطرات آن روزهای آفتابی برایت زنده می شود - و حتی آن ریش های در هم تنیده و بلند بالای پاکستانی دریچه ها و مفرهایی هستند که گاه گاه باید از لابلای آنها ٬ولو هر چند کوتاه و گذارا ٬ به دنیا نگریست تا این دل صاحب مرده توی این هجمه بیگانگی ها و بی وطنی ها خیلی نگیرد که از پا بیفتد و کار دست صاحبش بدهد.

پ.ن: بقیه عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/4/20ساعت 12:11  توسط هاتف   |