اسرائیلدراجلاسنبودامالابیصهیونیستیکهازنظربعضیها «توهمتوطئه» است و اساساوجودخارجی نداردسعیکردحداقلدرسالگردهلوکاستمانعحضورپررنگایراندرکنفرانسنژادپرستی (بهقولوزارتخارجهاسرائیل، کمدی تأسفبار) شود و یاجلویملاقاتهانسرودولفمرتس (رئیسجمهورسوئیس) بااحمدینژادسنگبیاندازداماتلاشمذبوحانهایبود و بالاخرهقرارهاگذاشتهشد. فرانسویهاباآنکهبمباتمیدارندژستموشگرفتند و اعلامکردنداگراحمدینژادکلامیعلیهصهیونیسم و اسرائیلبهزبانبیاورداجلاسراترکخواهندکرد. سازماندیدبانحقوقبشرهمنسبتبهشرکتمحموداحمدینژاددرایننشستابرازنگرانی! کردژولیت دِریورو، مدیرحمایتیآنصراحتاگفتهبودکه: «دولتهانبایدبگذارندحضوراحمدینژادروحیهسازندهمذاکراتراتقلیلبدهد.»
...
حالابعدازاینهراتفاقیهمکهدردوربان 2 بیافتد و ایناجلاسهرخروجیایهمکهداشتهباشدوضعیتیکهباحضوراحمدینژاد و باسخنرانیاوبهوجودآمدازبیننخواهدرفت و ازحافظهتاریخپاکنخواهدشد. مهمایناستکهامروزغربازمطرحشدننامایراندرجائی کهمسئلهنژادپرستیبررسیمیشودمیترسد و اینیعنیجمهوریاسلامیمنتقدترینموضع و نافذترینکلامرادراجلاسیداردکهبرایرفعاشکالتبعیض و نژادپرستیتشکیلمیشود.
این مطلب بسیار جامع و دقیق نوشته شده است و تک تک پاراگراف های آن در توالی و تسلسلی منطقی، پرده از راز پیروزی شگرف ایرانیان در این اجلاس، برای آنان که چشم دل بسته اند و با تعصب و تجمد بر حقایق چشم می پوشند، بر می دارد. حالا اگر همه دنیای کوچک ، بی منطق و کوته نظر غرب هم با هم اجلاس را ترک کنند و دلقک های صهیونیست خود را وارد میدان کنند و هیاهو به راه بیاندازند دیگر این دیپلماسی صریح اللهجه ، روشن و عزیز و ظفرمند و اما خندان و متین و صبور جمهوری اسلامی ایران است که هم چون نوری در تاریکی و جهالت راه را بر انسانهای روشن اندیش و آزاده دنیا منور می سازد.
از بالاترین پیش تر از اینها برایتان نوشته بودم و از اوضاع بیمار و سردرگم و مدیریت ناقص و ناتوان و بی اراده ای که تمام ظرفیت های بالای این پدیده گرته برداری شده از نمونه های خارجی آن را رفته رفته به باد فنا دادند نیز برایتان گفته بودم. این روزها به نظر بسیاری از آنها که دلشان روزگاری برای این پایگاه خبر رسانی می تپید ، از بالاترین هیچ نمانده است جز تنش ها و قیل و قال های افراشته بر موج احساسات و کم خردی ها و کم منطقی ها و کاربرانی که خود را زیاده تحویل می گیرند و بعد از چند صباحی خیال خام برشان می دارد که دارند کار فرهنگی می کنند یا سیاست مملکتی را دست خوش تغییر می کنند و چه می دانم مذهب را در جامعه ایرانی کم رنگ. خلاصه بگویم که داستان بالاترین و مدیریت یک جانبه و منفعت گرای آن آنقدر مضحک شده است که دیگر فضا برای اشتراک آرا و عقاید برای آنهایی که سرشان را بر تنشان گران و ارزشمند می بینند و خود را لایق هم دهانی با هر بیمار روان پریشی نمی دانند تنگ آمده است و شاهد آن ترک دسته جمعی اما تدریجی بسیاری از کاربرانی بود که شاید ذکر اسامی آنها در این مقال نگنجد.
اما داستان هک بالاترین را حکما شنیده اید و خوانده اید و بی گمان اگر خواننده این وبلاگ بوده اید و فعالیت های رسانه ای من در فضای اینترنت را زیر نظر داشتید به خاطر دارید که در مکانهای مختلف از این داستان به خاطر احساس صمیمی شدنی که با بالاترین بر من در قریب فعالیت یک ساله ام دست داده بود، ابراز انزجار کردم و آنرا نکوهش کردم. این را بگذارید یک سوی داستان و همه بی عدالتی ها و نامهربانی های مدیران بالاترین در حق بنده که داستانش مفصل است و شاید بدانیم و شاید ندانیم سوی دیگر داستان.
مهدی یحیی نژاد مدیر سایت بالاترین در یکی از فضاهای اینترنتی اخیرا بنده را با اتهامی مبنی بر همکاری با سایت خبری فارس نیوز و دست داشتن در هک بالاترین نواخته اند (+). جناب مهدی یحیی نژاد در این لینک با اتهام شخصی مبنی بر داشتن 15 حساب کاربری و حمایت از لینکی که برای عماد مغنیه ارسال شده بوده است بنده را به صورت مستقیم و علنی وارد بازی تازه ای کردند که بدون شک پایان خوشی برای آنان نخواهد داشت. این شخص با مرتبط دانستن خبری که فارس نیوز از آن به بستن حساب های کاربری ارزشی تعبیر کرده است و اعلام داشتن هک بالاترین در راستای مبارزه با پایگاههای خبری صهیونیستی در اینترنت ، رسما و قانونا این عملیات را منسوب به هاتف خالدی که با شناسه خرچنگ زاده در فضای اینترنت فعالیت می کند کرده اند.
حالا دیگر بدون شک اطمینان دارم که مدیران بالاترین نه تنها از نظر تکنیکی آنچنان که ادعا می کنند از توانایی قابل ذکری برخوردار نیستند بلکه از نظر عقلانی نیز دچار سردرگرمی های تشویش زا و نگران کننده ای هستند. به طوری که این چنین فرو رفته در گرداب متعفن بالاترین دست و پا می زنند و با دروغ و فرافکنی سعی در بازخریدن آبروی بر باد رفته خود دارند. این اتهام بدون شک آنچنان مضحک و نابجا و نابخردانه است که از سوی هر عقل سلیمی بدون ذره ای درنگ و تردید و بدون نیاز به دیدن مستندات و مدارک تکنیکی رد خواهد شد.
از همین تریبون و از همین فضای وبلاگ شخصی خویش به جناب مهدی یحیی نژاد بابت اتهام وارده مراتب اعتراض خود را اعلام کرده و به طور رسمی از روز دوشنبه 20 آوریل سال 2009 میلادی به مدت یک هفته ضرب العجلی را برای رفع اتهام وارده و عذرخواهی مقتضی تعیین می کنم. گفتنی است که در صورت عدم اعاده حیثت و عدم توضیحات کافی در این زمینه توسط نامبرده ، اینجانب حق شکایت به دادگاه صالحه را به منظور دفاع از حریم شخصی خویش محفوظ می دارد.
ببین شاعر چقدر دقیق و موشکافانه در همین چند کلام کوتاه مراعات حال خواننده را کرده است و بدون روده درازی وصف حالش را گذاشته است کف دستش. حالا همه این شکوه کلام را بیامیز با نوای دلربای ساز نامجو. حق داری از خود بی خود شوی و ساعت ها بنشینی و همین طور اشک هایت از آن گوشه چشمانت راه باز کنند و پایین بغلتند. اگر حالت این طور نمی شود بی گمان یک جای کارت ایراد دارد. گوش کن:
"رهبرحزباللهلبنانبااشارهبهتوطئه مصردرمعرفییكیازنیروهایحزباللهكهپیشازحملهاسرائیلبهغزهقصدانتقالسلاحبهفلسطینراداشته و درمصردستگیرشده، گفت: طبیعیاستکهمابسیارصادقهستیم و بسیارراحتسخنخودرامیگوییم. بههمیندلیلمیگویمکهفردبازداشتشدهعضوحزباللهاست و ماازاینامرخجالتنمیکشیم.
سپسبا تأكیدگفت: صریح و واضحمیگویمکهاگرکمکبهبرادرانمحاصرهشدهفلسطینیکهتوسطاسرائیلکشتهمیشوند، جنایتاست، منرسمابهارتکاباینجنایتاعترافمیکنم و اینراکاریدرراستاینزدیکشدنبهخدامیدانم و اینتهمتیکهبهماواردشده، باعثافتخارماست. ایننخستینبارینیستکهمابرایکمکبهملتفلسطینتلاشمیکنیم." (+)
داستان این است که در این زمانه فریب اطلاعاتی که ارزش جایش را به ضد ارزش داده است و دروغ و کژی و نادرستی و پلیدی خوی انسانها را به سوی ناپاکی ها سوق داده است و در این عصر یخبندان شرافت و مردانگی، چنین ایمان راسخی بر قول و عمل و چنین شجاعت و اراده ای بر بیان حق و حقیقت تنها از عهده مومنانی بر می آید که با خدا عهد بسته اند و صادقانه وفا کرده اند و یا شهید شده اند و یا در انتظارند و هرگز رای و ایمان خود را تبدیل نمی کنند. { و المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا }
+ نوشته شده در 2009/4/11ساعت 10:3  توسط هاتف
|
این جوانه های سبز و شاد که از دل قهوه ای شاخه ها بیرون می زنند، این آسمان که گاهی آبی می شود و گاهی ابرها روی ماه خورشید را می پوشانند و دوباره خورشید با همه معصومیت و نجابتش دست در دست باد آنها را کنار می زند و به روی زمین و گل و شبنم لبخند می زند ، این که حالا دیگر نرم نرمک بوی چمن های آب خورده از باران شبانگاهی توی فضا می پیچد و صبح ها تو را مست می کند و اینکه دوباره آرام آرام سارهای وحشی باز می گردند و با آن جیغ جیغ های مستانه گوش خراش ولی دل نوازشان همه عالم و آدم را خبردار می کنند... یعنی که دیگر بهار شده است.
آمدن بهار را می توان حتی از نگاههای حریصناک آن مرغ دریایی به آن جفت پر خاکستری که چند قدم آن سو تر رو به سوی خورشید روی شاخه پنجمین درخت از سمت راست خیابان لم داده است خواند.
بهار...هر چند دیر و پر حوصله از راه رسیدی اما سلام!
روی عکس ها کلیک کنید بزرگ می شود. یا بقیه عکس ها را اینجا ببینید
+ نوشته شده در 2009/4/10ساعت 12:27  توسط هاتف
|
گريه ما، نه براي «رجالُ صدقوا ما عاهدوا الله» است؛ گريه ما، نه براي
«فمنهم من قضي نحبه» است؛ گريه ما، گريه جگر سوز «فمنهم من ينتظر» است. ...بلند شو سيّد! بلند شو و دست به دست نور بده و پا جاي پاي نور بگذار.
اما... اما به آقا بگو تنها نيستي. بگو كه دوستانت، هم سفرانت، هم
سنگرانت، هم دلانت و هم قلمانت، بيرون در ايستاده اند و در آرزوي زيارت
جمالش لحظه مي شمرند. مي سوزند و گداخته مي شوند.
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد
برنامه این روزهای نود و اخلاق جدید فردوسی پور در شمارش ثانیه به ثانیه پیامک ها مرا یاد روزهای اولیه وبلاگ نویسی ام می اندازد که ساعت ها می نشستم و کانتر وبلاگم را به صورت آنلاین چک می کردم.
آقای فردوسی پور مردم به شخص شما پیامک نمی زنند. این را می فهمی؟ این همه غره شدن برای چیست؟
پ.ن: این دو هفته که حالا چند روز آن نیز سپری شده است تعطیلات عید پاک است و دانشگاه و شهر و همه جا تعطیل است. قصد دارم این چند روز باقی مانده از تعطیلات را به کارهای مهم تر زندگی ام بپردازم. وبلاگ نویسی از هفته آینده به حالت تعلیق در می آید.
+ نوشته شده در 2009/4/7ساعت 21:38  توسط هاتف
|
"قلعهباني در عين حال گفت: پيشتر قصد داشتم نجمالدين را به عنوان
مديرعامل پارس خودرو منصوب كنم ولي استخاره كردم و بد آمد، بعد از آن
متوجه شدم كه اگر وي را از شركت مگاموتور خارج ميكردم كار توسعهاي اين
شركت با مشكل روبرو ميشد...."
در ادامه اعترافات سبزی که مبدع آن در وبلاگستان جناب بامدادی بودند و آتش بیار معرکه آن حضرت کمانگیر دامه ظله العالی بر خود دیدم که خبری را هر چند کوتاه و نه چندان اعترافی اما زنهارگونه و پند آمیز، خدمت دوستان عزیز انسان که روز به روز بر آنتروپی زمین می افزایند و آفتاب زمین را هر لحظه به غروب خویش نزدیک تر می کنند، نقل کنم.
آسوشیتد پرس در سوم آپریل 2009 گزارش می دهد که تحقیقات جدید با ابر رایانه های پیشرفته و مدلینگ های نوین نشان می دهند که یخ های اقیانوس منجمد شمالی با سرعت چشم گیر و فراتر از انتطاری در حال آب شدن هستند به طوری که احتمال می رود بخش اعظم آن تنها تا 30 سال آینده محو شوند.
اهمیت موضوع از یک سو به بازتابش سطح یخی دریای شمالی باز می گردد که در صورت تبدیل شدن آن به آب دریا، جذب گرمایش بالا رفته و در نتیجه سطح زمین گرم می شود. حتی از دست رفتن بخش وسیعی از سطح یخی دریای شمالی ما بین سالهای 2005 تا 2008 باعث افزایش دمای 5 درجه ای ورای انتطار در محدوده دریای شمالی و قطب شمال شده است.
بر پایه مقاله ای که در جدیدترین شماره مجله علمی Journal of Geophysical Research Letters به چاپ رسیده است انتظار می رود که سطح یخی 2.8 ملیون متر مربعی قطب شمال تا 30 سال آینده به 620 هزار متر مربع کاهش یابد. این در حالی است که در تابستان گذشته وسعت این سرزمین های یخی تنها 1.8 ملیون مترمربع بود که بعد از سال 2007 که این سطح 1.66 ملیون متر مربع بوده است، کمترین مساحت در طی تمام طول تاریخ قطب شمال بعد از دوران یخ بندان زمین می باشد.
افزایش گازهای گل خانه ای و در راس آن دی اکسید کربن بزرگترین عامل افزایش دمای زمین است که با روند آب شدن یخچالهای طبیعی قطب شمال که ساز و کار خنک نگاه داشته شدن کره زمین را در دست دارند، این روند افزایش دما تسریع می شود.
بحران گرم شدن کره زمین جدی است. از آن روزی که فرزندانمان در خشک سالی و قحطی روزگار بگذرانند هراس ناک باشیم.
+ نوشته شده در 2009/4/4ساعت 14:47  توسط هاتف
|
شد جمهوری اسلامی به پا که هم دین دهد هم دنیا به ما از انقلاب ایران دگر کاخ ستم گشته زیر و زبر تصویر آینده ما ، نقش مراد ماست نیروی پاینده ما، ایمان و افتخار ماست
یاریگر ما دست خداست ما را در این نبرد او رهنماست در سایه قرآن جاودان پاینده بادآ ایران
شام سیاه سختی گذشت خورشید بخت ما تابنده گشت از انقلاب ایران دگر کاخ ستم گشته زیر و زبر تصویر آینده ما ، نقش مراد ماست شور سلحشوری ما ، ایمان و اتحاد ماست . . .
+ نوشته شده در 2009/4/1ساعت 21:37  توسط هاتف
|
يادم مي آيد يكبار رفيقي بعد از يكسال و اندي درس خواندن در سويد آنقدر در جامعه متمدن آنجا غرق شده بود و به قولي آنچنان حس سوشيال زدگي اش بالا زده بود كه در خطبه اي عتاب گونه جايي نوشته بود كه توي فلان فلان شده چه مي داني كه چقدر مذهب زير پوست اين شهر جريان دارد. حقيقتا به شخصه بعد از سه سال و خرده اي زندگي در اسكانديناوي هنوز درك نكرده ام كه دقيقا مذهب در زير پوست كدام عضو شريف اينها جريان دارد. اما امروز كه تاريخ تاسيس شهر تروندهايم را مي خواندم به داستان چگونگي ورود مسيحيت به نروژ رسيدم:
تاريخ نويسان اينگونه حكايت كنند كه قريب سال 960 بعد از ميلاد آقاي اولاو تريگ واسونOlav Tryggvasson فرزند شاه فقيد سرزمين هاي شرقي Østland چشم به جهان گشودند و درست چند صباحي بعد با سرنگوني پادشاه توسط مخالفين و قتل وي ؛ مادر اولاو قصه ما Astrid از بيم جان خويش و فرزندش به سمت روسيه جايي كه برادرش Sigrud ملازمت دربار پادشاه روسيه Valdemar را مي نمودند مي گريزند. اما در ميانه راه در درياي مابين سويد و روسيه كشتي آنها گرفتار وايكينگ ها مي شود و خلاصه آنكه وايكينگ ها عليهم لعن الله اجمعين عده اي از آنها كه پير و فرتوت بودند را از دم تيع مي گذرانند و مابقي را به بردگي خويش به استوني مي برند. اولاو به كشاورزي متمول فروخته مي شود تا روزي روزگاري از خوش ايام آقاي سيگرود دايي محترم ايشان كه براي اخذ ماليات به سرزمين هاي غربي آمده بودند او را تصادفا ملاقات كرده و از بردگي آزاد مي كند و وي را با خود به نزد پادشاه Valdemar مي برند. او در روسيه پله هاي ترقي را يك به يك مي پيمايد و در كسوت درجه دار ارتش روسيه در ركاب پادشاه خدمت مي كند. اما بدخواهان و معاندين چهره او را نزد پادشاه با عنوان اينكه وي به همسر شما بيش از حد نزديك شده است مخدوش مي كنند و او را از دربار مي رانند. بعد از ان اولاو به سرزمين Vindland (يا Pomerania سرزميني در ساحل درياي بالتيك كه امروزه ما بين لهستان و آلمان تقسيم شده است) گريخته و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.
تاريخ نويسان اينگونه روايت كنند كه اندكي بعد همسر اولاو به علت بيماري دردناكي دار فاني را وداع مي گويد و اولاو در غم هجران وي سر به دريا گذاشته و مجنون وار به راهزني مي پردازد. در خلال سالها او سركرده وايكينگهاي آبهاي بالتيك مي شود و ثروت اندوزي مي كند تا روزي متاثر از سيماي يك پيشگو به مسيحيت گرويده و آن شخص او را غسل مي دهد. سال ها بعد پس از فساد بي حد و حصر پادشاه نروژ و بازگشت اولاو به سرزمين مادري اش و تاسيس شهر تروندهايم و به قدرت رسيدن وي دين مسيحيت علي رغم مخالفت عموم به عنوان دين رسمي كشور در مي آيد. اما جالب آنكه كماكان پس از گذشت هزار سال مراسم مذهبي از قبيل كريسمس (Jul) و عيد پاك (Påske) آميخته و ممزوج با سنن و آداب دين قبل از مسيحيت در نروژ در اينجا برگزار مي شود.
امروز در شهر تروندهايم مرغان دريايي بر فراز مجسمه آخرين وايكينگ Den siste viking اي كه شهر را در آنجا بنا نهاد داستان هاي دور و دراز ساليان را با هم مرور مي كنند.
+ نوشته شده در 2009/3/31ساعت 18:57  توسط هاتف
|
من به خود مفتخرم که یک دانشمند و یک محقق هستم. من زندگی علمی و تحقیقاتی خود را با تئوری ها و ارقام ساخته ام. به عنوان یک معلم به دانشجویان خود آموخته ام که هر آنچه بر بستر علم آرمیده است دلیل و برهانی منطقی در ورای آن قرار دارد. درست برای همین خاطر است که هنگامی که خود را غرق در عواطف و احساس بر سر موضوعی می یابم سخت خسته و ناتوان می شوم.
یکی از این مضامین و موضوعات اشغال سرزمین مادری ام ،عراق است. در این باره حس می کنم که نمی توانم تنها یک محقق محض باشم و عواطف و احساسات را آمیخته با مشاهدات و بحث و جدلهایم نکنم. من خود را درگیر تحقیق در باره ویرانی های جنگ در کشورم یافتم در حالی که چشمان از وضعیت نابسمان و بی امید کشورم اشکبار شد.شش سال بعد از حمله و کماکان زخم ها و آلام تازه و دلخراش. امسال تصمیم گرفتم به این موضوع تنها از دید علمی نگاه کنم و احساسات را وارد میدان نکنم. بگذارید اعداد با ما سخن بگویند :
شش سال اشغال ...
۷۲ ماه تخریب
۶۰۷ ملیارد دلار هزینه جنگ
۲ ملیون بشکه فروخته شده در روز
۳ملیون عراقی آواره
۲۶۱۵ دانشمند محقق و پزشک کشته شده
۳۳۸ روزنامه نگار به قتل رسبده
۱۳ ملیارد دلار سرمایه مصرف شده نا بجا توسط حکومت فعلی عراق
۴۰۰ ملیارد دلار هزینه لازم برای دوباره ساختن زیربنای عراق
تنها ۳ ساعت روشنایی در روز به طور میانگین
۲۴ انفجار اتوموبیل بمب گذاری شده در ماه
چرخاندن کشور توسط ۷ مافیای عمده و بزرگ
۴۲۶۰ آمریکایی کشته شده
۱۰۰۰۰ مورد گزارش شده وبا در سال
مرگ ۵۰ نفر از دوستانم
مرگ ۲۲ تن از اقوام فامیل
ربوده شدن ۱۵ نفر از بستگانم و کسانی که به آنان عشق می ورزیدم
حداقل ۱.۳ ملیون عراقی کشته شده از سال ۲۰۰۳
به عنوان یک دانشمند، به عنوان یک محقق ، این یک فاجعه ای است که هرگز با آمار و ارقام متناسب و کافی مستند و مستدل نخواهند شد. به عنوان یک محقق این ارقام برای من چنان شگفت اند که مرا وادار می کنند تا برای اثبات صحت آن ، آنها را یکبار دیگر محاسبه کنم. ارقام و اعداد مرا غرق خشم و نفرت می کنند. اعداد و ارقام قلب مرا به تپش وا می دارند و خون مرا به جوشش . این خشم و ننگی است که شعله های آتشینش به سوی همه آنانی که در سکوت و خموشی ، آرام و بی توجه روزگار می گذارند نشانه رفته است.
خانم دکتر سعاد ناجی العزاوی*
*: استاد سابق مهندسی انرژی های نو و محیطی در دانشگاه بغداد، برنده جایزه آینده بدون سلاح هسته ای در سال ۲۰۰۳ و دارنده ۵۰ مقاله علمی در مجلات معتبر
+ نوشته شده در 2009/3/27ساعت 21:51  توسط هاتف
|
جناب یوزپلنگکه از اهالی بالاترین هستند و حالا دیگر بعد از چهارده ماه یک دوست نیمهقدیمی حساب می شوند، ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده اند که گویا قراراست در آن از خاطرات کودکی و علی الخصوص آن دست خاطراتی که " ذهنتیش ازذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچمشه گرفته است " سخن به میان آورده شود. باآنکه حضرت یوزپلنگ از نظر عقیدتی 180 درجه با بنده متفاوتند و با آنکه اینوبلاگ وزین کمتر وارد این مقولات جزئی می شود و قرار است در اینجا کارهایاساسی و زیر بنایی و روبنایی مهمی صورت بگیرد و فی الواقع امور اصلاحمملکتی لنگ این مکان مانده است، اما با توجه به حسن خلق و کردار و رفتارچنین انسان والایی دعوت ایشان را زمین ننهاده و به ندایش لبیک می گویم. اما خاطره ای که از ذهنیت توسعه نیافته کودکی من سرچشمه می گیرد(!) :
نمیدانم دقیقا چند سالم بود. اما به گمانم همان سال اول ابتدایی بودم یانهایتا سال دوم. خانه مان حوالی فلکه دوم تهرانپارس بود . درست توی همانکوچه ای که روبرویش یک مسجد بزرگ بود که تا خاطرم هست گلدسته هایش هنوزکاشی کاری نشده بود و نمای آجری داشت. از دار روزگار یک هیلمن زرد رنگداشتیم که هر وقت عصرهای جمعه سایه سنگینش را روی دلمان پهن می کرد گازشرا می گرفتیم و می انداختیمش توی جاده لشگرک و البته آن سربالایی اول کارکه گاهی اوقات اگر تابستان بود و هوا گرم، جوش می آورد و باید چند دقیقهای نفسش را کنار جاده تازه می کردیم. خلاصه کل تفریحمان همان جاده لشگرکبود و کبابی های کنار رودخانه و هوای خنک و گاهی شاید بلالی و فال گردوییو از این چیزها. یکی از آن شب ها که شامی بین راه خورده بودیم و در راهبازگشت ماشین سلانه سلانه برای خودش توی آن سرازیری قل می خورد و پایینمی رفت، نور چراغ ماشین روی تابلوهای رانندگی می افتاد و مرااغوا می کرد که همه آنها را یک به یک بخوانم. " جاده لغزنده است" ، حداکثرسرعت مجاز فلان قدر و خطر ریزش و از این دست جمله های اخباری و امری والبته یک تابلویی بود که رویش نوشته بود " با دنده سنگین حرکت کنید" که ما خیلی جدی و مصمم خواندیم : " باد نده سنگین حرکت کن!" و بعدش این گونه تعبیر کردیم که حکما آقای پلیس با علم پر بودن شکم رانندهو به منظور رعایت حال سایر مسافرین خیلی محترمانه از وی خواسته است کهبادی از وی ساطع نشود و سنگین و رنگین به مسیر خود ادامه دهد. و البتهخیلی طبیعی بود که در آن سن و سال نمی دانستم که دنده سنگین یعنیچه واصولاچرا باید در سرازیری با دنده سنگین حرکت کرد
پ.ن: بهانه ای شد که یادی کنم از آن دوران خوش کودکیو از محله دل نشین و دوست داشتنی تهرانپارس و همه بچه های با صفایش از علیمورچه گرفته تا هومن و هوتن و آن درمانگاه سر چهارراه و آن یکی عکاسی کهیک عکس خاطره انگیز تویش انداختم که پشتش یک منظره پاییزی زرد رنگ است والبته بعدتر ها به ترتیب شد سبزی فروشی و خیاطی و بقالی و چقالی و حالاخدا می داند چه هست و چه نیست... ای روزگار ... ای روزگار!
+ نوشته شده در 2009/3/23ساعت 21:39  توسط هاتف
|
ديروز عصر كه
مصادف بود با اولين روز بهار* ، مراسمي به مناسبت عيد نوروزايراني در محل يكي از سالن هاي شهر برگزار
شد. برنامه همراه بود با پخشسرود جمهوري اسلامي ايران و نما آهنگ هاي متنوع و زيبايي كه دوستان آمادهكرده بودند و مراسم اجراي موسيقي كه توسط يكي
دو تن از بچه ها اجرا شد و همچنين شامي كه يكي از خانواده ها زحمت تهيه مواد و طبخش را بر عهده داشتندو يك اجراي شعر و برنامه هايي از اين
دست. اجراي شعر در اين ميان بر عهدهمن بود و منشعر خانم زهرا بيدكيكه در وصف ولي عصر سروده
شده است را براي آغاز سال انتخاب كردم. با همه دلهرهها و وسواس هايي كه برخي از مسوولين اجراي برنامه در مورد تم
مذهبي شعرداشتند
اين اجرا به عقيده من به خوبي برگزار شد و بازخوردهاي مناسبي درپايان داشت. ويديو اين شعر خواني كه البته خيلي
مبتديانه گرفته شده است رادر انتها مي بينيد.
و اين
نما آهنگ نوستالژيك و زيبادر مورد ايران كه اشك خيلي ها كه اين روزها قلبشان براي ايران مي تپد را
در آورد ، به عقيده من زيباترين قسمت داستان بود.
پ.ن : چند
قطعهاز اجراهاي موسيقي آقا مجيد را هم گذاشته ام
روي يوتيوب كه اگر دوستداشتيد برويد ببينيد و نظر بدهيد و اين رفيق تازه كار مارا كمي دلگرمكنيد!
پ.ن2: اين هم عكسياز سفره هفت سين كه
توسط عكاس چيره دست و هنرمند توانا جناب خرچنگ زاده گرفته شده است
*البته بهار از روي تقويم وگرنه براي
ما كه از ديشب تا كنون حدود 10 سانتي متري دوباره برف باريده است فعلا خبري از
بهار نيست .
Medier er viktig nå. De kan sende nyheter veldig fort til hele verden på en brøkdel av et sekund. Dermed kalles dette århundret kommunikasjonens tidsepoke. Mange kaller verden den lille byen på grunn av denne raske overføringen av nyheter.
Det er mange typer av massemedier som noen kan bruke. radio, TV, aviser og internett er noen av eksemplene. Jeg bruker vanligvis TV i mitt hjem, men jeg bruker radio svært sjelden. mesteparten av
tiden bruker jeg internett til å følge med på nyhetene. Dessverre kan jeg ikke bruke aviser i Norge fordi jeg fortsatt ikke forstår norsk godt. men jeg leser engelske avisene fra internett.
Jeg liker å lese nyheter om politikk.Jeg liker å lese nyhter fra andre land . Stoff om religion er også interessant for meg. Jeg liker tegneserier veldig mye, spesielt er når de om politikk. Jeg er ikke veldig interessert i nyheter fra Norge og lokale nyheter fra resten av Europa, men det er veldig godt å vite om forholdet mellom Europa eller Amerika og Mid-Østen. Nyheter om Midtøsten er svært viktig for meg.
Jeg har alltid fulgt nyheter om konflikten i denne regionen spesielt mellom Israel og Palestina. lokale nyheter fra Iran er også svært viktig for meg. I midten av juni, er det et presidentvalg. dermed er avisene fulle av nyheter om denne hendelsen, og hver side forfekter sin candidate. nyhetene i neste månedene blir veldig interessant! Jeg skal følge dem for å bestemme meg for min endelig avgjørelse
+ نوشته شده در 2009/3/23ساعت 13:2  توسط هاتف
|
Tehran ligger i den nord-sentrale delen av Iran , ved foten av Alborz-fjellet. Teheran er hovedstaden og den største byen i Iran . Teheran er en multikulturell by, med flotte museer, parker, restauranter og hyggelige mennesker.
Teheran er kjent for sine tallrike alpindestinasjoner i Alborz-bakkene, store museer, kunst-sentre, og mange palasser.Tehran er den største byen i Midtøsten og er den mest befolkede byen i Sør-Vest-Asia med en befolkning på 8 millioner og omtrent 15 millioner i Stor-Tehran.I Teheran er klimaet i stor grad definert av sin geografiske beliggenhet, med høye Alborz-Fjell i nord-og Sentral-ørkenen i sør. Det kan vanligvis beskrives som mildt om våren, varmt og tørt om sommeren, kjølig og regnfullt om høsten og kaldt om vinteren. Teheran er en relativt gammel by.Det er mange gamle og historiske monumenter i Teheran.
Teheran er en vakker og dynamisk by som er svært forskjellig fra den lille og rolige byen Trondheim.
I Iran skal gå elevene på skole for 12 år. Etter 12 år kan man gå til universitetet eller gå til jobb. Det er mange universiteter i Iran . Noen av dem er private og andre er offentlige universiteter.Studenter liker å gå til offentlige universiteter fordi de er gratis og de er mer kjent, men det er ikke så lett å passere sin entré eksamen spesielt i Teheran. for eksempel blant 300.000 studenter kan skrives bare 2000 inn på offentlige universiteter i Teheran. Heldigvis har jeg studert en svært godt offentlig universitet i Teheran.
Det er mitt essay om Tehran
+ نوشته شده در 2009/3/23ساعت 12:48  توسط هاتف
|