مرگ برنده شد...
رضا حیرانی
در غربت

باد نوروز وزيـــده است به کوه و صحرا ** جامه عيـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست ** نازم آن مطـــرب مجلـــس کـــه بود قبله نما
صوفى و عارف ازين باديه دور افتـادند ** جــام مى گير ز مطــرب، که رَوى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند ** من ســرمست، ز ميخـــانه کنـــم رو به خدا
عيد نوروز مبارک به غنــــى و درويش ** يــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا
گر مرا ره به در پير خــــــرابات دهى ** بــه سر و جان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم ** تـــا بـــه دلـــدار رسيدم نـــکنم بـــــاز خــطا

“حالا تمام چلچله های حیاط ما
با من صمیمی اند…
اصرار می کنند، هر روز صبح زود
تمرین کنم صدای چلچله را در بیاورم.
گاهی که بی هوا
پرواز می کنم
گنجشک ها یواشکی به سبک دلم
تقلید شیوه پرواز می کنند…
حتی به سرّ دستکاری باران رسیده ام:
وقتی حواس همکلاسی و استاد و بچه ها
در گیر تخته است،
بیرون تر از کلاس و تخته و استاد و درس و مشق،
لبخند می زنم ؛
باران و خاک و عشق
آغاز می کنند…
من هم برای درد خودم فکر می کنم:
جای زبان مردم آن سوی شهر عشق
تمرین درک مطلب احساس می کنم
هر کس دلش گرفت
سوگند می خورم
در پشت نقطه نقطه هر جا که می رود
باغ بنفشه ایست؛
آنجا به داغ دل دلشکستگان
تعظیم می کنند…”
از آسمان هفتم اصلا خبر ندارد"
سارا نگاه خیسش بر آسمان نشسته
بر شیشه ها نوشته سارا که پر ندارد
هر روز گفته با خود: بابای من می آید
بـابا پریـده اما سارا خبـر ندارد
بر دفترش نوشتی: بابات مرده سارا
او گفت جمله تو ربطی به پـر ندارد
" بابای مــُرده"را او "بابای مَــرده" خوانده
آخر کلاس اول زیر و زبر ندارد
بابا پریده امشب باور نکرده سارا
بابای او کجا و مردی که سر ندارد
زهرا توقع همدانی
پ.ن: مرثیه سارا 1 ، مرثیه سارا 2
گم کرده باورم، با پای داغدار هزار آرزوی گنگ
در جستجوی باور گمگشته می روم
چون سایه، کور
دربدر از شهر آفتاب
دست پناه بر در هر خانه می زنم…
اندوهگین و خسته دل و کام تشنه ام
ای ساقی زمانه به لب های من رسان
آن جام باوری که زمن آشنا ربود
آن جام باوری که پناه فریب بود
مستم کن از فریب که بی مستی فریب،
تلخ است زندگی
طاهره صفار زاده
دل خسته ام ز سهمیه هایی که هیچ کس
باور نکرد سهم مرا سر کشیده است
باور نکرد جای تو را پر نمی کنند
باور نکرد سوی تو خنجر کشیده است
این امتیازهای کذایی که بی دریغ
طومار طعنه همه هم کلاس هاست
ای کاش بودی ای پدر اینها ولی نبود!
سهمیه سهم کینه حق ناشناس هاست
رفتی که راه باز شود، راه باز شد
اما کنار جادّه مرا هیچ کس ندید
زیر غبار رفتن شان اشک های من
در انتظار آمدنت سیل آفرید
تو مایه غرور منی گرچه نیستی
مرد حماسه، مرد بلاپوش شهر من
باور نکن که بی تو به پایان رسیده ام
خلوت نشین قطعه خاموش شهر من
اینک منم که در هوس چشم های تو
دل تنگم از نگاه طلب کار کوچه ها!
در حسرت چشیدن گرمای دست تو
می ترسم از شکستن دیوار کوچه ها
با نام نور و رايحه، يا حضرت بهار فرزند صبح، صادره از عشق بي شمار
اما غرض، نه اين كه شكايت كنيم، نه جمعي علاقه مند بهاريم و بي قرار
عاشق، اسير، مَخلصِ گفتار، در به در آقا! چه سخت مي گذرد چرخ روزگار!
اين چندمين روايت بغض است؟... بگذريم یران عشق! يك نمه، اما فقط ببار
ما كور، كر، لياقت ما را به رخ نكش از رويتان نه ما، كه جهان شرم و خاكسار
خوب است خوبِ من كه كمي مهربان شويد با شب نشستگان پريشان در حصار
از شش جهت به پنجره بن بست مي وزد ما پيله هاي حبس، شما ايد آشكار
خورشيد حاضر است، ولي جرأت نگاه نشكفته، بس كه بست نشستيم در غبار
از ما به تك سوار، بگوييد: اين طرف افتاده ديگر از نفس انسانِ بي مدار
دنيا به سمت بمب تهي ها رها شد فردا زمانِ هيچ و... يك، دو، سه، انفجار
ما بد، شما كه آخرِ روديد بشكنيد اين سد پلك هاي شبِ خالي از سوار
ديگر سكوت و آن كه شما حكم مي كنيد يك قطره ي حقير، از اين نسل بي قرار
کمی نشستی و با ماه گفتوگو کردی
و عطر خاطرهها را دوباره بو کردی
نفس گرفتی و ردّ بهار گمشده را
میان غربت نیزار جستوجو کردی
هوا چقدر به موقع گرفت و باران زد
و تو چقدر غزلهای ناب رو کردی:
ـ دلم چقدر گرفتهست ... کاش میشد رفت ...
(و چشمها را بستی و آرزو کردی)
و زیر پای تو انگار بغض دریا بود
که منفجر شد و با موجها وضو کردی
به سمت ماه دویدی، رها، رهای رها
و صورتت را در ابرها فرو کردی

نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هرچیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرِ مویی اگر با عاشقی داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهی پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعدهی آینده های ما
مرا به خنده اي از آفتاب مهمان كن مرا به جرعه اي از نور ناب مهمان كن
مرا به ياسمن و ياس و سنبل و سوسن به سرو و سبزه و باران و آب مهمان كن
كتاب حسن تو مجموعه اي تماشايي است مرا به صفحه اي از آن كتاب مهمان كن
طلوع كن از پس ابر ديرپاي فراق مرا به روشني ماهتاب مهمان كن
در ازدحام خيالات خويش حيرانم مرا به خلوت بي اضطراب مهمان كن
كنون كه فصل گل و وصل گل فراهم نيست به جاي گل تو مرا با گلاب مهمان كن
هزار مرتبه خواندم تو را تو هم يكبار به يك نگاه در جواب مهمان كن
دل مرا كه به يك خنده از تو خرسند است به يك تبسم ، حتي به خواب مهمان كن

گرفته بوی تو را خلوت خزانی من
کجایی ای شب بوی بی نشانی من
غزل برای تو سر می برم ای عزیزترین
اگر شبانه بیایی به میهمانی من
چنین که بوی تنت در رواق ها جاری است
چگونه گل نکند بغض جمکرانی من
عجب حکایت تلخی است نا امید شدن
شما کجا و من و چادر شبانی من
در این تغزل کوچک سرودمت ای خوب
خدا کند که بخندی به ناتوانی من
به پای بوس تو آیینه دستچین کردم
کجایی ای گل شب بوی بی نشانی من...
بايد كه شيوهي سخنم را عوض كنم
شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض كنم
گاهي براي خواندن يك شعر لازم است
روزي سه بار انجمنم را عوض كنم
از هر سه انجمن كه در آن شعر خوانده ام
آنگه مسير آمدنم را عوض كنم
در راه اگر به خانه ي يك دوست سر زدم
اين بار شكل در زدنم را عوض كنم
وقتي چمن رسيده به اينجاي شعر من
وقت است قيچي چمنم را عوض كنم
پيراهني به غير غزل نيست در برم
گفتي كه جامه ي كهنم را عوض كنم
دستي به جام باده و دستي به زلف يار
پس من چگونه پيرهنم را عوض كنم؟
شعرم اگر به ذوق تو بايد عوض شود
بايد تما م آنچه منم را عوض كنم
ديگر زمانه شاهد ابيات زير نيست
روزي كه شيوه ي كهنم را عوض كنم
***
بايد پس از شكستن يك شاخ ديگرش
جاي دو شاخ كرگدنم را عوض كنم
مرگا به من! كه با پر طاووس عالمي
يك موي گربه ي وطنم را عوض كنم
وقتي چراغ مه شكنم را شكستهاند
بايد چراغ مه شكنم را عوض كنم
عمري به راه نوبت ماشين نشستهام
امروز مي روم لگنم را عوض كنم
تا شايد اتفاق نيفتد از اين به بعد
روزي هزار بار فنم را عوض كنم
با من برادران زنم خوب نيستند
بايد برادران زنم را عوض كنم!
دارد قطار عمر كجا مي برد مرا؟
يارب! عنايتي! ترنم را عوض كنم
ور نه ز هول مرگ زماني هزار بار
مجبور مي شوم كفنم را عوض كنم
چقدر عاشق و تنهاست ماهی کوچک
اسیر و تشنه دریاست ماهی کوچک
همیشه حالت غمگین برکه را دارد
سوار قایق رویاست ماهی کوچک
میان آبی امواج زندگی کرده است
عزیز خاطر دریاست ماهی کوچک
وسیع موج و صدف٬ را به تنگ آبی داد
چقدر اهل مداراست ماهی کوچک
دلش گرفته برای به رود پیوستن
غریب غربت اینجاست ماهی کوچک
بزن به تنگ بلورت تلنگری امشب
که عشق جاری فرداست ماهی کوچک!

راحت بخواب ای شهر، آن دیوانه مرده ست
از گشنگی در گوشه پایانه مرده ست
از مرگ او کمتر پلیسی باخبر شد
مرده ست، اما اندکی دزدانه مرده ست
جنب مبال پارک غوغا بود، گفتند:
دیشب زنی در قسمت مردانه مرده ست
معشوق هامان پشت هم از دست رفتند:
فرزانه شوهر کرده و افسانه مرده ست
مجنون! برو دنبال کارت، چون که لیلا
حین نخستین عادت ماهانه مرده ست
گل را بکن از شاخه اش، بلبل سقط شد
آن شمع را خاموش کن، پروانه مرده ست

بیگانه نیستند تمام غریبه ها
گاهی محبت است مرام غریبه ها
وقتی که بی طمع به تو لبخند می زنند
موج صداقت است سلام غریبه ها
گاهی کسی که با دل آدم غریبه نیست
بُر می خورد میان تمام غریبه ها...
با این همه هزار هزار آهوی غریب
افتاده اند خسته به دام غریبه ها
بو می کشند ردّ تو را سایه هایشان
تیز است مثل گرگ مشام غریبه ها
با آنکه وحشی است ولی گاه می شود
آهوی بی پناه تو رام غریبه ها
معنای سیب سرخ به دست چُلاق چیست؟
یعنی به نام دوست ، به کام غریبه ها!
کاری تر است زخم ، اگر سر برآورد
شمشیر دوستان ز نیام غریبه ها!
با ما شما غریبه نبودید و نیستید
این گونه تلخ نیست کلام غریبه ها!!
دورم از یاران، ز خاطر بردهام خود را در اینجا
میگدازم همچو نخلِ تشنه، هستم تا در اینجا
چند سرگردانتر از دریا بر این ساحل نشستن
سایهای حتّی نمیپرسد کیام آیا در اینجا
گردباد، ای همعنان با من، بپرس از این بیابان
تا کدامین روز میمانیم و تا کِی، ما در اینجا
هر گلی اینجا بهاری کوچک است، آری ندیدم
رازقی را بیپناه از وحشتِ سرما در اینجا
برگ سبزی؛ یادگاری، آهِ سردی؛ یادِ یاری
هر گیاهی گرمِ کاری آسمانفرسا در اینجا
با من امّا ماند سنگی، دست تنگی، پای لنگی
سنگ بر دل، دست بر سر، غرق در گِل پا در اینجا
آه اگر پایان نگیرد همچو سرگردانیِ من
گردشِ گردآب، گِردِ گریهی دریا در اینجا
چند چون بار گرانی مایهی آزارِ یاران
خویش را زین بیشتر یوسف مکن رسوا در اینجا
ای سکوتِ سایهگستر، بار کن تا بارِ دیگر
کس نبیند خستهات، بیپیر و بیپروا در اینجا
چند موضوعی هست که دوست دارم در موردش بنویسم که البته تا آخر هفته صبر خواهم کرد که کمی فرصت نوشتن فراهم شود! موضوع اول که اتفاقا خیلی موضوع داغی است و امیدوارم داغی خودش را تا یکی دو روز آینده از دست ندهد موضوع انتخابات سوپر سه شنبه آمریکا بود و نحوه رای دادن مردم آمریکا که می توان از روی الگوی رای دادن آن به خیلی چیزها پی برد. موضوع دوم که دوست دارم کمی در موردش فکر کنیم نحوه نوشتاری امروزی ما وبلاگ نویس هاست که به نظر من این روزها بیشتر رنگ و بوی نق زده گرفته است. و هم چنین اگر وقتی شد شاید کمی از موقعیت ژئو پولتیک این شهر ٬ جغرافیای شهر آب و هوا و نحوه عملکرد شهرداری و اتوبوسرانی اینجا که می تواند در مقام مقایسه با حال و روز این روزهای تهران و کلا ایران جالب باشد برایتان ( البته بیشتر برای خودم ) بنویسم.
فعلا علی الحساب این شعر گلنار از سعید بیابانکی را که در شب یلدای امسال در دانشگاه علم و صنعت گویا به خاطر برخی ابیات جنجالی اش شوری در نهاد آنها نهاده است را بخوانید:
حاج قربان علی سلام علیک
پسر جان علی سلام علیک
نام بنده غلام می باشد
خدمتم هم تمام می باشد
رشته ام هست کارگردانی
ولی از منظر مسلمانی
چند سالی است در بلاد فرنگ
طی یک ارتباط تنگاتنگ
با اجانب شبانه محشورم
چه کنم از بلاد خود دورم
ادامه شعر در ادامه مطلب
تا پنج شمردنش ،سخت است
این پنج بنه که چهار خوب است!
چهار و سه چه فرقی دارند
وقتی سر و ته هر دو ز یک کرباس اند
سه که گیرم که دانستی چیست
دو بگیر و آن یکی هم از پیش
وآن یکی چیست که بودنش بد نیست
ولی انگار نبودنش خطری است
ادامه شعر در ادامه مطلب!
پ.ن: از نظرات در باب این پست در قسمت نظر خواهی پست پایین استقبال می شود!
غم نان
گاري سيب فروشی سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد
سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد
بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد
يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه – شهيدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشقتر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد
غم نان / كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
*
... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد
جسدش در حرم شاه – شهيدان افتاد
گله آرام ميان شب عريان خوابيد
زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:
لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا
يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد
*
برف چون حوله ای آرام و سبکبال و سپید
گرم روي تن عريان زمستان افتاد
برف باريد كه از مرد نماند چيزي
شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد
محمد حسین بهرامیان (شاعرٍ پیشنماز ٬ قبله کمی متمایل به چپ + )
و تنهایی که صفحه ساعت اندازه می گیرد
هرگز نمی میرد.
در حال تازه جهان از تازه می گیرد
که از دست رفته بود
همیشه مچ ٬ ما را گرفته بود بزرگتری که دور تند می چرخید تو بودی
عقربه ها بر میز کار می کردیم گیج می خوردیم
من از کوچکترم تکان نمی خوردم و روی سنگین راه می بردم
سر آخر که سر دیوار که آونگ دارمان زد حلاج دنبال کرده ات بوده ام باز!
در هر سه ساعتی که روی تو من می افتی باتری روی دست ما باد و باطل
که من توی تو روی من در تو در تو
و الی آخر...
و یا در خلسه ای ماورایی فرموده اند :
در خواب های هر شبه ام یک سگ
چیزی شبیه صدای تو پارس می کند شنیدی؟ کرد!
از خواب پریده ام که التماس کنم بماند! رفت
من از کلماتی که بلد نیستند نقطه ها را ول کنند بیزارم.
و از خودم که مثل سربازی در خواب های هر شبه ام
نام تو را از سر باز کرده ام تو آن همه سگ داشتی اما خودت پارس می کردی پدر سگ!
من عاشق حال سگی بودم! در را هم به خانه ام راه نمی دادم عشق تو گاوی بود
که در دره های درون دماغم ماغ می کشید... مااااا...
....
به خدا هدف ام نوشتن نقد ادبی نیست ولی یکی به من بگوید چه طور شده است که تمام کتابهای شعر این شاعر در ایران تمام شده است و در انقلاب دارند نسخه های زیراکسی کتابهایش را می فروشند؟* یا من دچار اختلال حواس هستم و از این ها که گویی معانی شگرفی درونشان خفته است چیزی نمی فهمم! و یا دوباره خودم خیلی مبتذل شده ام که اینها به دلم نمی نشیند!
*: بر اساس نظر یکی از خوانندگان کتاب من در خطرناک زندگی می کردم .
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم
به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد
ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جداشدست
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه هاست؟
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد واژه لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان برای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
خورشید سربریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود
او کهکشان روشن 17 ستاره بود
خون جای واژه بر لبش آورد و
بعد از آن؛
پیشانیش پر از عرق سرد و
بعد از آن؛
خود را میان معرکه حس کرد و
بعد از آن؛
شاعر برید و تاب نیاورد و
بعد از آن؛
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس....
"مادر اگر چه دلش از تو خون شدست
نامت اگر چه شبیه جنون شدست
برگرد دوباره به شهر غریبه ات
من آمدم که بگویم ، پس از تو چون شدست"

این ها که می روند روی سریر ها
شاهان عاشقی اند میان اسیرها
دل داده های پریشان و خرمی
جان داده اند به یک ندا ز روحی له فدا
سرها جدا زتن و تن ها جدا ز سر
جان و تن و سرم فدای قدوم شما...
به خدا... يا به همان كوليِ تبدار بهشت
كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
بوي هذيان و غزل ميدهد اين كوچه چرا؟
كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت:
- «من و انكار شراب اين چه حكايت باشد؟»*
چه حسابيست ميان من و انكار بهشت
دست از اين واژهي آفتزده بردار و برو
دست از اين واژهي پوسيده و بيكاره: "بهشت"
دستت از گندمِ عصيان و گناه آلوده ست
روي دستان تو جا مانده از آثار بهشت
سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»
باز تكرار
وَ تكرار
وَ تكرارِ بهشت!
پ.ن: نظرت چیه یک مدت فقط شعر بنویسیم؟
هر کی شکلک در آره
شکل عروسک در آره
یک... دو ... سه...
پ.ن۱:
عصر پریشان اســت. آشفته و پر آشوب.
همهی حوزهها خالیست. و ما مینویسیم
که نوشته باشیم.
۰۰۰
من میدونم هرچی میگی دروغه
تازهگیا خیــلی ســــرت شــــلوغه
حاشیه نویسی:
آمدن و
نگاهی و
رفتن.
روز میآید
شب میرود
تکراربودن-
با من و تو
بیتو و من
شب، روز
روز، شب*
*: گم شد!
در برگریز درد لگدکوب می شوی
سروی، ولی تکیده تر از چوب می شوی
با گیسوان سربی و آن چهره صبور
داری شبیه حضرت ایوب می شوی
قیصر نبود آن که برآمد به جلجتا
تو کیستی که یکسره مصلوب می شوی؟!
لبخند بر لبان تو پرپر نمی شود
از موج درد، گرچه پر آشوب می شوی
قانون عشق سوختن است و به قدر درد
محبوب آستانه محبوب می شوی
مانند آفتاب دلم سخت روشن است
من خواب دیده ام... به خدا خوب می شوی!
محمدرضا ترکی برای قیصر امین پور...

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهایِ سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قیصر امین پور
هنوز این شعر مرحوم که لای کتاب فارسی دبیرستان می درخشید جلوی چشمانم است
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی، لب زخنده بستن است
گوشهای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد
تو چه فکر میکنی؟ کدام یک درست گفتهاند؟
من فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است!
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
*: برای آنهایی که از نعمت یوتیوب محروم اند توضیح عرض کنم که لینک داده شده مراسم شعر خوانی شعرا در دیدار با آقای خامنه ای در رمضان هشتاد و سه است.
پ.ن۱: برخی دیگر از اشعار این شاعر
پ.ن۲: لینک تصویری مراسم شعر خوانی امسال ماه رمضان را خریداریم!
" شور غزل نمانده ، بی تو در این حوالی "
فریاد عشقم اما ، مانده است در صحاری
صحرای داغ و سوزان ، مَشکی عطش به روحم
روحی که در پی تو ، هاجست در لیالی
لیلی به وسعت صبح ، صبحی به وسعت شب
شبهای اشک ریزان ، ریزانِ پر توالی
امشب سپهر چشمم ، می باردش ستاره
اختر چه گویم اما ، دُران چشم هالی
دردی است درد دوری ، یک دم حلاوتش نیست
آن سان که بودش او را ، شیرین غم فراقی
یاد دو چشم مستت ، ای دور دست نایاب
ما را نمی گذارد ، لختی به بی خیالی
یک دم خیالت ای وای ، سوزد هم اندرونم
باشد که سوزش ما ، مرهم نهد ملالی
هاتف دمی بیاسای ، در شام تیره بختی
شاید که بازبینی خواب فرشتگانی
به نظر خودم شعر خوبی شد. از لحاظ وزنی که لااقل این طور است. محتوا هم که از تهی سرشار!
* : گفتم قند ، دیدم شاید بد نباشد به این نکته اشاره کنم از مدتی که آمده ام اینجا ، به خاطر اینکه هنوز جای قند و شکر را توی مارکتی که از آنجا خرید می کنم پیدا نکرده ام ، لب به شکر و مشتقات آن نزده ام! به خاطر همین این روزها ممکن است به علت کمبود قند خون، خوب خون به مغزم نرسد و خلاصه چیزی بگویم که مکدر شوید. عذر تقصیرم را بپذیرید!
ز فرط گريه باران مي چکد از دستم اين شب ها
يکي دستم بگيرد ، مست مست مستم اين شب ها
غزل مي خوانم و سجاده ام پر مي کشد با من
نمي خوابند يک شب عرشيان از دستم اين شب ها
خدا را شکر سوزي هست ، آهي هست ، اشکي هست
همين که قطره اشکي هست يعني هستم اين شب ها
به جاي خون به رگ هايم کبوتر مي پرد تا صبح
تشهد نامه مي بندد به بال دستم اين شب ها
دلي برداشتم با تکه ابري از نگاه خود
به پابوس قيامت بار خود را بستم اين شب ها
![]()
امشب دلهای عاشقان به وسعت شبهای غربت علی، خون است...
آبیترین تصویر شعر بیریایم!
برگرد، میمیرد بدون تو صدایم
هر شب به یاد لحظههای غربت تو
لبریز باران میشود دست دعایم
گفتی که از عشق و غزل، هر آنچه داری
یک روز میریزی تمامش را به پایم
کی میرسی ای حنجرت لبریز آواز؟
کی شعرهای تازه میخوانی برایم؟
احساس بارانی! غریب خستهی من!
کی میگذاری سر به روی شانههایم؟
بگذار تکفیرم کنند آری، ولی من
تنها نگاهِ عاشقت را میسرایم
![]()
من ، مثل عصر روزهاي دبستان
پر از كسالت و ترديدم
و دفترم
از مشق هاي خط خورده سياه است
هراس من اين است
فردا كه زنگ حساب آمد
با اين كمينه چنين خواهد گفت:
بايد هزار بار
در شعله هاي آتش دوزخ فرو روي
اين است جريمه ، بــــــرو!!
***********
پيش از تو آب معني دريا شدن نداشت
شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت
بسيار بود رود در آن برزخ كبود
اما دريغ، زهره دريا شدن نداشت
در آن كوير سوخته، آن خاك بي بهار
حتي علف اجازه زيبا شدن نداشت
گم بود در عميق زمين شانه بهار
بي تو ولي زمينه پيدا شدن نداشت
چون عقده اي به بغض فرو بود حرف عشق
اين عقده تا هميشه سر واشدن نداشت
**********
سجاده ام كجاست
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟
************
يك روز وقتي
از زير سايه هاي ملايم خوشبختي
پرسه زنان
به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردان ارشيتكت را ديدم
در صف كراوات
چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت اور است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز
پنجره ها به سمت تاريكي
باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن
هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا
مرغ و متكا توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي
براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن
خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن
يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
امروز
در روزنامه خواندم
ته سيگارهاي چرچيل را
به قيمت گزافي فروخته اند
اه خدايا
ادم براي سقوط
چه شتابي دارد
ديروز در باغ وحش
شمپانزه اي ديدم
كه به نظريه داروين
فكر ميكرد
چگونه ميتوان
با اين همه تفاوت
بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار
چه سياهي عظيمي خوابيده است
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم
سلمان هراتی
پ.ن : این شعر فردوسی بیشتر از هر چیزی برای من یک جنبه تاریخی دارد. بسیاری از بزرگان ادب بر مبنای همین شعر عنوان کرده اند که فردوسی شیعه بوده است. مثلا دکتر احمد مهدوی دامغانی در مقاله مفصلی به نام " مذهب فردوسی " ٬ استدلال می کند چون فردوسی از لفظ وصی به معنای امام و خلیفه منصوص بعد از پیامبر تعبیر کرده است شیعه دوازده امامی بوده است. حال آنکه دکتر جعفری لنگرودی معتقد است فردوسی شیعه نبوده و در عین حال علاقه مفرط به اهل بیت داشته است و در واقع او یک معتزلی بوده. یعنی اینکه خداوند به انسان زور و قدرت داده و آدمی به وسیله قدرتی که به دست آورده خودش افعال خوب و بد را انجام می دهد.
پ.ن: علاوه بر این بسیاری از تاریخ دانان بر شیعه بودن فردوسی تصریح کرده اند
دوست دارم بروم ، سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
این قدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید !
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید ، این همه دل دور و برم نگذارید
آخرین حرف من این است زمینی نشوید
فقط ... از حال زمین بی خبرم نگذارید
هرگز نشد كه درد كسي را دوا كني
من مي شناسمت بلدي مبتلا كني
من می شناسمت تو همان حس رفتنی
و مانده ام که با من خسته چه ها کنی
تو تنگنای يک قفسی من پرنده ات
در حسرتم مرا به درونت رها کنی
من دوزخم، جهنمی از حسرتم، و تو
انگار گفته اند تو باید دعا کنی
انگار گفته اند بهشت برین تو باش
تا در قنوت آخر من ربّنا کنی
من بيت بيت ، قطعه به قطعه ، غزل غزل
تقديم مي شوم به تو تا مرحبا كني
تو برگ برگ ، صفحه به صفحه ، ورق ورق
می سوزی ام بي آنكه يكي را نگا كني
يك بوسه ... يك نگاه ... و حتي... خودت بگو
من قانعم به هر چه برايم سوا كني
آيينه ام شکسته شکسته ولی زلال
آيينه ام و منتظرم تا که "ها" کنی
"برهان بیگ زاده"
خبر چون سیل دنیا را گرفته
که سارا رفته دارا را گرفته
خودم را دار خواهم زد یقینا
دلم تصمیم کبری را گرفته.
“جلیل"
دل دارا ز شکر خنده خون است
ولی سارا دلش مثل بتون است
اگر کوکب زن اهل دلی بود
مر این سارا فقط یک حیف نون است
"فطرس"
خزانم بی بهار ای دل ، دل ای دل
دل سارا پی دارا ، دل ای دل
غم غربت غم دوری به یک سو
فغان از درد بی عشقی ، دل ای دل
“خرچنگ زاده"
جلیل آقا تو هم مارو گرفتی؟
جای دارا، چوب دار و گرفتی؟
دوروز نیس سارا رفته پیش دارا
بی غیرت، رفتی کبری رو گرفتی؟
“Leadenn”
ولی دارا به سارا دل نبسته
شده از دست او سارای خسته
و می گیرد تمام مهر خود را
همان چند تا انار سرشکسته!
جهان پر هست از این دارا سارا
از این دلهای عاشق،بی سروپا
اگر چوپان قصه راستگو شد
تو هم خواهی گرفت تصمیم کبری
دل امثال داراها شلوغ است
و "عشق من به ساراها"دروغ است
تمام صحبتم این بود مردم
که لاف عاشقی،کشک است،دوغ است!
"سیمرغ"
غریبی بس مرا دلگیر دارد
فلک بر گردنم زنجیر دارد
فلک از گردنم زنجیر بردار
که غربت خاک دامنگیر دارد
پ.ن:

شبيه قطره باراني كه آهن را نميفهمد
دلم فرق رفيق و فرق دشمن را نميفهمد
نگاهي شيشهاي دارم به سنگ مردمكهايت
الفباي دلت معناي "نشكن" را نميفهمد
هزاران بار ديگر هم بگويي "دوستت دارم"
كسي معناي اين حرف مبرهن را نميفهمد
من ابراهيم عشقم مردم اسماعيل دلهاشان
محبت مانده شمشيري كه گردن را نميفهمد
چراغ چشمهايت را برايم پست كن ديگر
نگاهم فرق شب با روز روشن را نميفهمد
دلم خون است تا حدي كه وقتي از تو ميگويم
فقط يك روح سرشارم كه اين تن را نميفهمد
براي خويش دنيايي شبيه آرزو دارم
كسي من را نميفهمد كسي من را نميفهمد
اى خوب رخ كه پـــــرده نشينى و بىحجاب اى صـــــــــدهزار جلـــــــوهگـر و باز در نقاب
اى آفتــــــــــابِ نيمــــ شب، اى ماهِ نيمروز اى نجم دوربين كـــــه نـــه ماهى، نه آفتاب
كيهان طلايه دارت و خــــــورشيد ســـايهات گيســـــــــوى حــــــور خيمــه ناز تو را طناب
جانهاى قدسيــان همه در حسرتت به سوز دلهــــــاى حوريـــــــان همـه در فرقتت كباب
انمـــــــوذج جمــــالى و اسطــــــوره جــلال درياى بيكــــــــرانى و عالـــــم همــــه سراب
آيــــــا شــــود كه نيم نظر ســـــــوى ما كنى تا پــــــــر گشــــــوده كوچ نماييم از اين قِباب
اى جلــــــــوه ات جمـــــــــالْ دهِ هرچه خوبرو اى غمزه ات هلاكْ كنِ هر چه شيخ و شاب
چشـــــم خرابِ دوست خــــرابم نموده است آبـــــــادى دو كـــــــوْن به قربـــان اين خراب
"مرده پرست نی ام
که اگر نه این چنین بود
در گور حافظه ام
مرده ها فراوان اند

هر صبح و شام
رو به قبله یاد تو
نماز افسوس می گزارم ، وضو از اشک ناپیدای درد می گیرم
و زرد رو از شرم
بر سجاده خسران
قامت می بندم
قامت رسای انسانی را
که ایمانش به فریاد رسید و جان متبرکش به جانان
....
بضاعت ذهن علیل من همه این است:
در سپیده دم
سوار بادپای
به تاخت از مقابل دیدگانم – چونان خاطره ای –
گذشت
و گرد سم مرکب رهوارش
بر گنبد سرخ فام قلب منقلبم نشست
از مردگان بیزارم و تورا
- ای زنده تر از همیشه تاریخ دوستی-
دوست می دارم
..."
....
.
خاطرات ملوانان....
پ.ن:
امروز زنگ زدم یک خراب شده ای که بپرسم آن علم کده شما بیمه درمانی مرا تقبل می کند که این سفارت مکرمه و معظمه شما دست از سری که میرود در عنفوان جوانی به تاسی بگراید بر دارد؟ می گوید ما به صورت نرمال کسی را بیمه نمی کنیم... کسی هم به صورت نرمال اینجا نیازی به بیمه ندارد... به صورت نرمال هم سفارت از کسی بیمه درمانی نمی خواهد... راستی گفتی آی رنی هستی؟ خوب راستش گاهی برای عربها مشکلاتی وجود دارد! بهتر است از کشور خودت.... بوق...بوق! ۵ دقیقه مکالمه مجانی ام با اینترنت کال تمام شد!
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آّب در دلم هستی و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟ بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسأله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مسأله هاست
" شاعری در چنته هیچ نداشت
مهره شخصیتش پیچ نداشت!"
مثنوی باز تو و درد دل خونی من پاک شرمنده ام ای باعث مجنونی من
مثنوی جان تو و جان غزل حرف بزن مثنوی قهر مکن ، چند بغل حرف بزن
شوق یک چلچله پرواز مرا خواهد کشت مثنوی ناز مکن ، ناز مرا خواهد کشت
مثنوی جان! به کجا می برد این خواب مرا که جدا کرده از اندیشه مهتاب مرا
نرسیده به خدا جرم مرا جار زدند دو درخت آن طرف باغ مرا دار زدند
دو درخت آن طرف سایه دلتنگی من گریه می کرد کسی در حرم سنگی من
مثنوی گرچه که یک آینه درکم نکنی از تو می خواهم یک روزنه ترکم نکنی
دل من تنگ تر از تنگ نگاه من و توست عشق سرمایه تفسیر گناه من و توست
دلم از خویش فراری ست ، قفس بفرستید دوستان پنجره باز است ، نفس بفرستید
مردم گم شده در خویش تکانی بخورید از سر سفره ایمان زده نانی بخورید
سرِ بی درد به دیوار بلا باید زد خویش را در نفسِ درد صدا باید زد
دو سه روزی ست که ایمان مرا دزدیدند سفره بازست ولی نان مرا دزدیدند
جرمم این بود که هی تکیه به باران دادم بی سبب نیست که از چشم خودم افتادم
دو سه خورشید به دوش همه تان پنجره بود در نگاه همه تان چند دهن حنجره بود
خودم از پنجره دیدم که مرا می بردند خوره ها چنگ زنان ، روح مرا می خوردند
شانه شعر فرو ریخت ، سقوطی رخ داد باز ابلیس سخن گفت ، هبوطی رخ داد
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست مرگ همسایه ی دیوار به دیوار شماست
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود بنویسید صدا بود ولی نرم نبود
بنویسید که باران به خیابان برخورد بنویسید که مردی به زمستان برخورد
خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید دو خط مانده به تنهایی بود
بنویسید که با چلچله ها الفت داشت اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت
بنویسید زبان داشت ولی لال نشد بنویسید که پوسید ولی کال نشد
پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت
پنجه بر پنجره ی روشن فردا می زد وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد
به ملاقات سپیدار و کبوتر می رفت گاه با بال و پر چلچله ها ور می رفت
وقتی از چار جهت پنجه پاییز افتاد او به فرمول فروپاشی گل پاسخ داد
تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت گاه با فلسفه ی عشق کمی مسئله داشت
بی گدار آب نمی زد به دل برزخ عشق لحظه ای سرد نشد در نوسان یخ عشق
برزخ از پنجره چشم دلش گل می کرد هر چه می دید نمی گفت ، تحمل می کرد
ماه در حوصله ی حوض دلش گم می شد تکه تکه دل او قسمت مردم می شد
شعر از همهمه سینه او داشت خبر به درختان لب جاده نمی گفت: تبر!
پشت هر پنجره ای جرم مرا جار زدند دو کلام ان طرف شعر مرا دار زدند
من که رفتم گل ریواس اذان خواهد گفت گندم سوخته از قحطی نان خواهد گفت
پس دعا کن که به آتشکده نان نرسیم به شبِ منجمدآبادِ زمستان نرسیم
شب دراز است تو را فرصت بیداری نیست باورت نیست ولی پنجره هم کاری نیست
من به جمهوری آلاله ارادت دارم به درختان لب جاده محبت دارم
از زمانی که به حوای دلم سیب رسید اولین لایحه عشق به تصویب رسید
روی هم رفته من از سمت خدا افتادم و به این زندگی خط خطی ام معتادم!
چه کسی گفت از آیینه به آهن نرسیم از دهان گس دیوار به روزن نرسیم
پنجره طفل ترک خوردهء دیواری ماست زندگی تلخترین مرثیهء جاری ماست
زیستن با تپش سبز خدا تکلیف است سرسپردن به دل پنجره ها تکلیف است
خواب خورشیدی یک خاطره در جانم بود کوچه آبستن پاهای پریشانم بود ...
دلم از هول فروریخت ، دو پایم دل شد! سینه خالی ز نفس بود ، هوا نازل شد!
دیدم از چار جهت ، نور و صدا می بارد بر دل سوخته ام خواب خدا می بارد
دامنِ حنجره یک مشت غزل پاشیدم بی امان بر سرِ خاکستر خود رقصیدم
حوریان بر سر سجاده شرابم دادند و در آغوشِ پریشانی من افتادند
من به گیسوی زلالیتشان چنگ زدم و به آیینه شیطانی خود سنگ زدم
دو صدا مانده به امکان سکوت ابدی سجده می برد سری در ملکوت ابدی
پنج نوبت به درخت دل خود برخوردم هفت جان دادم و پنجاه زمستان مُردم
هفت کوچه که یکی راه به خمیازه نداشت چارده پنجره وا بود که اندازه نداشت
دو قدم آن طرف پیرهنِ توریِ شعر گریه می کرد عروسی ، بغلِ حوریِ شعر
حوری شعر به من پنجره تعارف می کرد به سر و صورت گندم صفتان تف می کرد
من دویدم وَ به همسایه خود برخوردم آمدم خنده کنم ، دم نزدم تا مُردم!
گرچه دیوار به محدوده گرفتارم کرد چارده پنجره وا بود که بیدارم کرد
نور در ساقه سرشار درختان جاریست پنجره بر تن دیوار کماکان جاریست
عطش لاله فروریخته در بادهء آب ابر سر را بفرستید به سجادهء آب
شب در آرامشِ مواجِ صدا می پوسد صورتم را ز پس پنجره ها می بوسد
دو غزل مانده به ایمان همه جا آبی بود شب صدا داشت ولی حنجره مهتابی بود
خواب آیینه گران است ، چه باید بکنیم؟! مشکل آینه نان است ، چه باید بکنیم ؟!
مثل دریا به تنِ تابلویی قاب شدیم توی گهوارهء تن ، تاب خوران خواب شدیم
خیمه در چشمِ خدا ، باغچه در خُم کردیم چارده شیوه در آیینه تکلم کردیم
آی مردم ! به خدا جسمِ شما دار شماست مرگ همسایهء دیوار به دیوار شماست
چارده پنجره باز است ، بگو ای والله! تشنگان! طالبِ فیضید اگر، بسم الله!
"بوی باران ٬ بوی سبزه٬ بوی خاک
شاخه های شسته ٬ باران خورده پاک آسمانی ابری و ابری سپید برگ های سبز بید عطر نرگس ٬ رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب
خوش به حال روزگار"
خوش به حال باد رقصان در هوای برگها خوش به حال چه چه گرم قناری در فضای مرغزار خوش به حال کودک آرا..م خفته
در میان لاله ها خوش به حال سبز سرو قد کشیده در میان آسمان
خوش به حال روزگار...
خوش به حال بستر گرمی که می خندد به جفت گرم خفته در میان دست های بی ریا
شاد و خندان عاری از هر درد و غم وصل و هجران درد و درمان ٬ناله ها خوش به حال بستر گرمی که می خندد به جفت
خوش به حال روزگار
خوش به حال قطره وامانده از دریای ابر غلت غلتان نرم نرمان در میان آسمان
خوش به حال رنگهای بی بدیل ٬ قوس باران خورده بی انتها
خوش به حال روزگار ...
شاعران معاصر!

پ.ن:
اصولا من معتقدم انگلستان٬ نقطه خوبی در این کره زمین نیست! این دماغ تیزهای لفظ قلم با آن چشم های زیاده از حد روشن شان خیلی وقت است مزاحم بشریت شده اند! امروز نامه ای از همین دماغ تیزها رسید که یکی از قوانین دانشگاههای انگلیس برای گرفتن فاند این است که باید سه سال تبعه انگلستان باشی و مطابق رزومه ات تعلق گرفتن فاند به جنابعالی که من باشم مخالف رگیولیشن های دانشگاه است! بی چاره خبر نداشت که ۱۵ برگ برنده که از قضا یکی از آنها بی بی دل است دست ماست! با گردنی افراخته و نفسی مطمئن جوابش نمودیم که ایرانی هستیم و یک ضرب الاجل ۲۴ ساعته برایش مقرر نمودیم که مقررات دانشگاهایشان را مطابق نظر ما اصلاح کنند وگرنه ما هم طبق خواسته دوستان که امروز بساطی به پا کرده بودند در تهران دیدنی٬ جاشوهاشان را اگزه کیوت خواهیم نمود!
پ.ن ۲: به قول دایی جان ...!
سر شوریده ام سامون نداره دل دل مرده ام درمون نداره
به سارا دل بری دل بسته ام دل که چشمونش همی آهو نداره
“الهی دل بلا بی دل بلا بی “ غم عشقش همی پر مبتلا بی
سر روی مه چون قرص سارا یکی هفتاد ملت در نزاع بی
تا کی در و دیوار شهادت بدهد همسایه رو به رو خجالت بدهد
سارا تو رو هر که دوست داری یک دم آن پرده بر انداز که قلبم بتپد
***
پنجم مارس و هوای سرد و بادی یکی غمناک و بی دل چون فراری
نشسته روی نیمکت های چوبی غم اش سارا دلش هم چون قناری
*****
"اول به هزار لطف بنواخت مرا" آخر به هزار غصه بگداخت مرا
سارا ی زمان که دید فرهادش باز تلخین شد و یکباره غمین ساخت مرا
******
سپهر تیره دامان زر افشاند فلق پیدا شد و ظلمت همی ماند!
تو سارا دل برم گفتی که شامی... چه شبها رفت و آغوشم تهی ماند!
******
سارا دوباره کبوتر دلم بال بر کشید زین را ه دور و خزان و هوای مست
سوی نگاه مشرقی و چشمان بی نظیر آنجا که قلب من از یاد تو می شکست
این شعر را در حضور بیل سرودم!
******
فغانا باز عشقم در دلم مرد گل آلاله ای در دل چه پژمرد
بدانستم من از آن بار اول که سارا یک دمی با من نخوا خفت.
خرچنگ زاده
تا کی سر کوجه تان هیاهو بکشم از چار طرف محله را بو بکشم
سارا تو رو هر که دوست داری نگذار مجبور شوم دوباره چاقو بکشم
*****
ای بی هنر هزل تو را خواهم کشت بی خاصیت رذل تو را خواهم کشت
کم دور و بر انار سارا بپلک دارا ! به ابالفضل تو را خواهم کشت
*********
ديوانه و بت پرست ِسارا اين شعر! مجنون و خراب و مستِ سارا اين شعر!
با خون انار مي نويسم آنرا.. لطفا برسد به دست سارا اين شعر!"
********
"من از لج آن مرد تو را خواهم كشت با اين نفس سرد تو را خواهم كشت
سارا خودمانيم تو هم نامردی من بي برو برگرد تو را خواهم كشت"
سرمای زمستان و من و استنفورد بی خاطره و خراب و اعصابم خورد
از بس که هوای عشق اینجا سرد است سارای دلم همان دم اول مرد
********
همیشه رو دل من جای پاته اسیر و خسته ی یک دم نگاته
نگو سارا .. نگو .. سارا دگر مرد سه شنبه، هفت سین او چشاته
******
آنروز دلم به دست خودکار گرفت دستم به دلم بود که رگبار گرفت
سارای دلم شکست افسوس همین غم آمد و از دست من اسکار گرفت!
******
من عشق تو را به جان خریدم سارا دنبال تو تا خدا دویدم سارا
دارا همه انارها را دزدید من باز به تو دیر رسیدم سارا
********
همیشه همدم من خاطراته دلم تا هست سرگرم چشاته
شده خطهای قلبم سارا سارا خدا چشمک زن طرح لباته
*******
ار روز ازل به دست من زنبیل است! آتش به درون و ظاهرم انجیل است!
من قاتل صد کبوتر خونین ام اسم: سارا... لقبم "تنگیل" است
از بس که زما چه دور بودی سارا بیگانه زما چه کور بودی سارا
در دابره قسمت ما ای سارا تو سوزن پرگار جفایی سارا
********
سر این سارا سرودن های هم سیما که داند؟ سحر این اشعار ناخوانای بی سامان که داند؟!
( توضیح: چاپ اثر تنها به خاطر واج آرایی در حرف سین!)
ُُُُُُُ*****
از قبال شعر سارا شد سخیف آن که در شعرش بود سارا ردیف
کاش میشد لحظه ای فکری کند چونکه که در وهمش بود شعرش ردیف
**********
آمد درست زیر شبستان گل نشست
در بین آن جماعت مغرور شبپرست
یک تکه آفتاب، نه! یک تکه از بهشت
حالا درست پشت سرِ من نشسته است
چادر نماز گلگلی انداخته به سر
افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست
این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست
این چندمین ردیف نمازی خیالی است
گلدستهی اذان و من و های ... های ... های
الله اکبر و أنا في کل وادَ مَست
سبحان من یُمیتُ و یحیی و لا اله
الا هو الذی أخَذَ العهد فی الست
یک پرده باز پشت همین بیت میکشیم
او فکر میکنیم در این پرده مانده است
...
سارا سلام! اشهدُ ان لا اله تو
با چشمهای سُرمهای ان لا اله مست
دل میبری که حی علی های ... های ... های
هر جا که هست پرتو روی حبیب هست
بالا بلند! عقد تو را با لبانِ من
آن شب مگر فرشتهای از آسمان نبست؟!
بارانِ جلجل شب خرداد توی پارک
مهرت همان شب اشهد أن در دلم نشست
آنشب کبو ... کبو ... کبوتری از بامتان پرید
نمنم نما ... نما ... نماز تو در بغض من شکست
سبحان من یمیت و یحیی و لا اله
الا هوالذی اخذ العهد فیالست
سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید
سبحانَ ربِّ هر چه دلم را ز من گسست
سبحانَ ربی الـ ... من و سارا بحمده
سبحانَ ربی الـ ... من و سارا دلش شکست
سبحان ربی الـ ... من و سارا به هم رسی...
سبحانَ نا به کی من و او دست روی دست
زخمم دوباره واشده ایاکَ نستعین
تا اهدنا الـ ... سرای تو راهی نمانده است
مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم
افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست
یک پرده باز بین من و او کشیدهاند
سارا گمانم آن طرف پرده مانده است
به همت جواد
پ.ن: تا چند روز در اینجا در رثای سارا شعر خواهیم سرود. دبیرخانه وبلاگ از شعرهای وزین شما استقبال خواهد کرد!
پ.ن۲: آخرین مهلت برای ارسال آثار : آخر همین هفته
مراسم تودیع جوایز : شب آخرین روز هفته
هیت داوران و (نا) منصفه : جاصا
هیئت داوران:
"اعلام شعرهای برتر:
خواهش می کنم شلوغ نکنید!
ما به رسم یاد بود به همه جایزه می دهیم!
این بازی هم مثل همه بازی هاست و فقط 3 امتیاز داره!
هیئت یک نفره داوران، که قرار بود امشب سه شعر رو انتخاب کند،
نظرش را بدین وسیله اعلام می کند.
به نام خدای قلم های شکسته!
اگر چه همه شعرها بی خود بودند (:دی)، ولی با توجه به اینکه شاعران این انجمن عمر خود را غالبا با امثال dx و dy گذرانده اند، پس می شود با اغماض خیلی زیاد، به این خط خط ها لقب شعر داد!!
شعر اول:
“الهی دل بلا بی دل بلا بی “ غم عشقش همی پر مبتلا بی
سر روی مه چون قرص سارا یکی هفتاد ملت در نزاع بی
شعر دوم:
ای بی هنر هزل تو را خواهم کشت بی خاصیت رذل تو را خواهم کشت
کم دور و بر انار سارا بپلک دارا! به ابالفضل تو را خواهم کشت
شعر سوم:
سرمای زمستان و من و استنفورد بی خاطره و خراب و اعصابم خورد
از بس که هوای عشق اینجا سرد است سارای دلم همان دم اول مرد"
سارا !
دفتر تمام شد و به آخر رسید کار ما هم چنان در اول وصف تو مانده ایم!

" دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
نقشی به یاد روی تو بر آب میزدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می زدم"