تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

گفتم که: الف، گفت: دگر؟ گفتم: هیچ

بسمه تعالي

گفتم كه : الف، گفت: دگر؟ گفتم: هيچ...

در خانه اگر كس است يك حرف بس است.

بارها گفته ام و بار ديگر مي گويم: " کسی که بداند هر که خدا را یاد کند، خدا همنشین اوست، احتیاج به هیچ وعظی ندارد، می داند چه باید بکند و چه باید نکند؛ می داند که آنچه را که می داند، باید انجام دهد، و در آنچه که نمی داند، باید احتیاط کند."

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته

الاقل محمد تقي بهجت +


فيد خرچنگ زاده

+ نوشته شده در  2009/5/19ساعت 15:59  توسط هاتف   | 

4 سالگی

خرچنگ زاده در غربت امروز 4 ساله شد و حدیث غربت آن هم چنان باقی است. چونان حدیثی که خواجه انصاری می گوید: " الهی غریب تو را غربت وطن است، کی هرگز به خانه رسد کسی که غربت او را وطن است."

سالی که گذشت ، اگرچه چند صباح آن در خانه ای دیگر سپری شد اما برای خرچنگ زاده در غربت سالی ثمر بخش و پر امید بود. در این سال هر چه رفت حدیث دل بود و شرح ایام تنهایی و غربت و داستان حضور دل و بیشتر غیاب و حسی و خیالی که در یک حال و زمان بر من می رفت و شاید فردایش حال دیگری بود و قصه پرغصه دیگری. مع الوصف شادمانم از آن که عده ای در این سال دلی در این خانه گرو گذاشتند و با او اهلی شدند. آنان نیز که با خواندن نوشته های این جا دردمند شدند و خشمناک خداوند درد و خشمشان را فزونی بخشد. شاکرم او را که کماکان می نویسم و کماکان در پرده این نقش هویدای دنیای مجازی که روز افزون واقعی تر و پرملال تر می شود حضوری پر رنگ دارم.

در این یک سال قریب 230 نوشته کوتاه و بلند نگاشته شد که باید یک دوجین از آنها را در دسته " دوستشان دارم" ها بایگانی کنم:

خرداد : ما سمک عیار نمی خواهیم 

تیر: به نام پدر 

مرداد: گرگ پشمینه پوش یا اگر آمریکا نبود (2)، نغمه های ناموافق ، خداحافظ پهلوان 

شهریور: همه گل واژه های سیاسی ، خداحافظ 

مهر: خودشیفته های صحنه ایران، باد مرا خواهد برد 

آبان: افتیضاح ، فریادرسی باید ، قسم به چشم هایت ، موج سواری روی احساسات مردم، انارهای شرقی 

آذر: رویای تاریک ، انما اشکوا بثی 

دی: برای تمام فعل های ماضی شده عدالت ، گزارش تظاهرات ضد اسراییلی در تروندهایم ، السلام علیک یا اباعبدالله، چنان برفی که در خاطر نگجند ، تو از شقشقیه برایم بخوان ، من قلبم را در پاریس به جای گذاشتم ، مهمانی اجباری

بهمن :سوغات مشرقی ، بازتاب پرتاب امید در آفتن پستن ، آشنایی نه غریب است

اسفند: باور کن ، شیرین عبادی در تروندهایم ، هانس بلیکس در تروندهایم ، هولوکاست در عراق ، بهاریه 2

فروردین : سلام بر بهار ، وایکینگی که نروژی ها را مسیحی کرد

اردی بهشت: تنفس بهار ، چرا به احمدی نژاد رای می دهم 

پی نوشت:رضای عزیز اولین نفری بود که با نامه سرشار از محبت ۴ سالگی اینجا را تبریک گفت.


فيد خرچنگ زاده

+ نوشته شده در  2009/5/16ساعت 20:35  توسط هاتف   | 

تنفس بهار ...

روزهای پایانی اردیبهشت است و در شهر شمالی کوچک ما درختان صبور و پر استقامت حالا دیگر برگهای سبز و جوان خود را به روی خورشید باز کرده اند و آسمان آن چنان از شوق چنین زیبایی و شکوه سبز، عاشق و مدهوش است که هر دم بی اراده و ناتوان سیل اشک شوق خود را بر روی زمین روانه می دارد و بعد از چنین آبیاری عاشقانه ای ، آفتاب در می رسد و تلالو نور بی بدیلش بر دانه های بلورین باران شکوهی خارق العاده بر زمین می بخشد.

امروز که از دانشگاه بر روی دوچرخه ام به خانه بر می گشتم، گاه گاه که مناظر اطراف را می دیدم بی اختیار هیجان زده و پر التهاب گویی که چیز جدید و شگرفی کشف کرده باشم به سرعت ترمزها را فشار می دادم و بی درنگ از روی دوچرخه پایین می آمدم و با دوربینم که به روی گردنم آویز شده بود و با هر ترمزی به روی سینه ام کوبیده می شد ، عکس هایی می گرفتم دلنشین و فریبا. چند نمونه اش را این جا می گذارم که شما هم دلتان با من برود لای این همه سبزی و جوانی و شادابی...

روی عکس ها کلیک کنید بزرگ می شوند!


+ نوشته شده در  2009/5/11ساعت 0:4  توسط هاتف   | 

ای دل من ... دل من ... دل من

اي دل من .... دل من.... دل من
بينوا، مضطرا، قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من

...

ببین شاعر چقدر دقیق و موشکافانه در همین چند کلام کوتاه مراعات حال خواننده را کرده است و بدون روده درازی وصف حالش را گذاشته است کف دستش. حالا همه این شکوه کلام را بیامیز با نوای دلربای ساز نامجو. حق داری از خود بی خود شوی و ساعت ها بنشینی و همین طور اشک هایت از آن گوشه چشمانت راه باز کنند و پایین بغلتند. اگر حالت این طور نمی شود بی گمان یک جای کارت ایراد دارد. گوش کن:

+ نوشته شده در  2009/4/19ساعت 0:47  توسط هاتف  

سلام بر بهار

این جوانه های سبز و شاد که از دل قهوه ای شاخه ها بیرون می زنند، این آسمان که گاهی آبی می شود و گاهی ابرها روی ماه خورشید را می پوشانند و دوباره خورشید با همه معصومیت و نجابتش دست در دست باد آنها را کنار می زند و به روی زمین و گل و شبنم لبخند می زند ، این که حالا دیگر  نرم نرمک بوی چمن های آب خورده از باران شبانگاهی توی فضا می پیچد و صبح ها تو را مست می کند  و اینکه دوباره آرام آرام سارهای وحشی باز می گردند و با آن جیغ جیغ های مستانه گوش خراش ولی دل نوازشان  همه عالم  و آدم را خبردار می کنند... یعنی که دیگر بهار شده است.

آمدن بهار را می توان حتی از نگاههای حریصناک آن مرغ دریایی به آن جفت پر خاکستری که چند قدم آن سو تر رو به سوی خورشید روی شاخه پنجمین درخت از سمت راست خیابان لم داده است خواند.

بهار...هر چند دیر و پر حوصله از راه رسیدی اما سلام!

روی عکس ها کلیک کنید بزرگ می شود. یا بقیه عکس ها را اینجا ببینید

+ نوشته شده در  2009/4/10ساعت 12:27  توسط هاتف   | 

سید شهیدان اهل قلم

گريه ما، نه براي «رجالُ صدقوا ما عاهدوا الله» است؛ گريه ما، نه براي «فمنهم من قضي نحبه» است؛ گريه ما، گريه جگر سوز «فمنهم من ينتظر» است.
...بلند شو سيّد! بلند شو و دست به دست نور بده و پا جاي پاي نور بگذار. اما... اما به آقا بگو تنها نيستي. بگو كه دوستانت، هم سفرانت، هم سنگرانت، هم دلانت و هم قلمانت، بيرون در ايستاده اند و در آرزوي زيارت جمالش لحظه مي شمرند. مي سوزند و گداخته مي شوند.


دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نكرد

سید مهدی شجاعی

+ نوشته شده در  2009/4/8ساعت 23:5  توسط هاتف  

شد جمهوری اسلامی به پا

شد جمهوری اسلامی به پا
که هم دین دهد هم دنیا به ما
از انقلاب ایران دگر
کاخ ستم گشته زیر و زبر
تصویر آینده ما ، نقش مراد ماست
نیروی پاینده ما، ایمان و افتخار ماست

یاریگر ما دست خداست
ما را در این نبرد او رهنماست
در سایه قرآن جاودان
پاینده بادآ ایران

شام سیاه سختی گذشت
خورشید بخت ما تابنده گشت
از انقلاب ایران دگر
کاخ ستم گشته زیر و زبر
تصویر آینده ما ، نقش مراد ماست
شور سلحشوری ما ، ایمان و اتحاد ماست
.
.
.

+ نوشته شده در  2009/4/1ساعت 21:37  توسط هاتف   | 

باد نده سنگین حرکت کن!

جناب یوزپلنگ که از اهالی بالاترین هستند و حالا دیگر بعد از چهارده ماه یک دوست نیمه قدیمی حساب می شوند، ما را به یک بازی وبلاگی دعوت کرده اند که گویا قرار است در آن از خاطرات کودکی و علی الخصوص آن دست خاطراتی که " ذهنتیش از ذهن توسعه نیافته کودکی ما سرچمشه گرفته است " سخن به میان آورده شود. با آنکه حضرت یوزپلنگ از نظر عقیدتی 180 درجه با بنده متفاوتند و با آنکه این وبلاگ وزین کمتر  وارد این مقولات جزئی می شود و قرار است در اینجا کارهای اساسی و زیر بنایی و روبنایی مهمی صورت بگیرد و فی الواقع امور اصلاح مملکتی لنگ این مکان مانده است، اما با توجه به حسن خلق و کردار و رفتار چنین انسان والایی دعوت ایشان را زمین ننهاده و به ندایش لبیک می گویم. اما خاطره ای که از ذهنیت توسعه نیافته کودکی من سرچشمه می گیرد(!) :

نمی دانم دقیقا چند سالم بود. اما به گمانم همان سال اول ابتدایی بودم یا نهایتا سال دوم. خانه مان حوالی فلکه دوم تهرانپارس بود . درست توی همان کوچه ای که روبرویش یک مسجد بزرگ بود که تا خاطرم هست گلدسته هایش هنوز کاشی کاری نشده بود و نمای آجری داشت. از دار روزگار یک هیلمن زرد رنگ داشتیم که هر وقت عصرهای جمعه سایه سنگینش را روی دلمان پهن می کرد گازش را می گرفتیم و می انداختیمش توی جاده لشگرک و البته آن سربالایی اول کار که گاهی اوقات اگر تابستان بود و هوا گرم، جوش می آورد و باید چند دقیقه ای نفسش را کنار جاده تازه می کردیم. خلاصه کل تفریحمان همان جاده لشگرک بود و کبابی های کنار رودخانه و هوای خنک و گاهی شاید بلالی و فال گردویی و از این چیزها. یکی از آن شب ها که شامی بین راه خورده بودیم و در راه بازگشت ماشین سلانه سلانه برای خودش توی آن سرازیری  قل می خورد و پایین می رفت،  نور چراغ ماشین روی تابلوهای رانندگی می افتاد و مرا اغوا می کرد که همه آنها را یک به یک بخوانم. " جاده لغزنده است" ، حداکثر سرعت مجاز فلان قدر و خطر ریزش و از این دست جمله های اخباری و امری و البته یک تابلویی بود که رویش نوشته بود " با دنده سنگین حرکت کنیدکه ما خیلی جدی و مصمم خواندیم : " باد نده سنگین حرکت کن!" و بعدش این گونه تعبیر کردیم که حکما آقای پلیس با علم پر بودن شکم راننده و به منظور رعایت حال سایر مسافرین خیلی محترمانه از وی خواسته است که بادی از وی ساطع نشود و سنگین و رنگین به مسیر خود ادامه دهد. و البته خیلی طبیعی بود که در آن سن و سال نمی دانستم که دنده سنگین یعنی چه  و اصولاچرا باید در سرازیری با دنده سنگین حرکت کرد

پ.ن: بهانه ای شد که یادی کنم از آن دوران خوش کودکی و از محله دل نشین و دوست داشتنی تهرانپارس و همه بچه های با صفایش از علی مورچه گرفته تا هومن و هوتن و آن درمانگاه سر چهارراه و آن یکی عکاسی که یک عکس خاطره انگیز تویش انداختم که پشتش یک منظره پاییزی زرد رنگ است و البته بعدتر ها به ترتیب شد سبزی فروشی و خیاطی و بقالی و چقالی و حالا خدا می داند چه هست و چه نیست... ای روزگار ... ای روزگار!

 

+ نوشته شده در  2009/3/23ساعت 21:39  توسط هاتف   | 

بهاریه 2

و این سومین بهاری است که بی تو آغاز می شود. حالا دیگر این روزهای آخر اسفند امسال و این باران های بی وقفه و پرشتاب که گاهی دلشان آن بالاترها یخ می زند و برف می شوند و این ابرهای شتابان و آن باد نما که دارد مدام می چرخد و می چرخد و یا آن پشته برف کنار خیابان که با اکراه چکه چکه آب می شود ، حالا همه اینها دارند نوید بهار را می دهند. و من اینجا در کناره همین اتاق شبهای زمستانی و نمدار نشسته ام و برای سومین سالی که در فراق تو نو می شود بهاریه می نویسم.

فکرش را بکن. چه بهاریه ای می شود این داستان. چه بهاریه ای بنویسند این دست های یخ زده و ذهن مشوش و ناتوان.  چه دلی می خواهد از بهار نوشتن و از سبزه و گل و بنفشه و هم آواز شدن با چلچله ها و هم پرواز شدن با کبوتر ها و هم رنگ شدن با جوانه های تازه سر بر آورده ... وقتی تو در کنار نباشی. وقتی تو در کنار نباشی و من جایی دیگر، جایی که مرگ آرام و خاموش متولد می شود ، چگونه می توان از بهار تمنای نو شدن داشت؟

خوشی من نهایتا ساعتی است که تو زنگ بزنی و با آن صدای خش دار و غصه آلودت ، گویی که هیچ دردی نیست و هیج غمی نیست ، عید را از آن راه بعید تبریک بگویی و سر سلامت باش بدهی و آرزوهای قشنگ سر سفره هفت سین را خودمانی زمزمه کنی. و من با همین دل شکسته و بی تاب همه حواسم این باشد که زودتر بی آنکه بغض راه صدایم را ببندد ، این دیالوگ غم بار را تمام کنم و بروم زیر آن پتو، مثل دوران کودکی انگار که خواب وحشتاکی سراغم آماده باشد، مات و مبهوت لحظه های تاریک را سپری کنم.

می دانم آقا جان. می دانم بهار است و از غم و درد گفتن خوبیت ندارد. اما چه کنم. اختیار این دل دیگر از دست رفته است. اسفند که می شود ، از همان روزهای اول هر چه هست دیگر شکست است و هزیمت. می دانم غصه ات را افزون می کند اما بگذار این غم ها بین خودمان تقسیم شود. این طور دیگر شاید آن بغض های فروخفته ، ناجوانمردانه و بی رحم راه گلو را نبندند. شرمنده ام از اینکه تلخم و غم آلود. شرمنده ام که تاب دوری سفره هفت سین و آن بوسه های سال نویت را ندارم. شرمنده ام که این روزهای خانه تکانی دست تنهایت گذاشته ام. شرمنده ام از این بهاریه آقا جان. مرا ببخش.

+ نوشته شده در  2009/3/17ساعت 23:30  توسط هاتف  

باور كن ...

روزگاري بود. نه از آن روزگاران دور قصه هاي هزار و يك شب و نه از آن روزگاران شب هاي هذيان و پاشويه و بيداري هاي تا دم صبح.

از همين روزگاراني كه ديگر حتي بدون لالايي هم خوابمان مي برد. همان روزهايي كه شب ها من و آقاي پدر پاي تلويزيون لم مي داديم و تو،‌ توي آن آشپزخانه ساعت ها مي ماندي و مي رفتي و مي شستي و گاهي آن دورترها كه دل و دماغي هنوز داشتي زير لب براي خودت آهنگ هاي گوگوش را زمزمه مي كردي و مي خواندي و غرق روياهاي كودكانه مي شدي و گاهي حتي زير چشم هايت هم خيس مي شد.

و من كه گويي در ميان يك راه بي بازگشت ،‌ در ميان برهوتي داغ و تفتيده در مانده و مستاصل مانده بودم از اوج تا فرود نوا و از فرود تا جايي ديگر تنها براي شكست خوردن مي نشستم و گوش مي دادم و غرق مي شدم و زار و مغلوب شكست مي خوردم... و تو نيك مي داني كه هيچ وقت اين ها را با آن غم هاي عشق قلابي ،‌با آن كلام هاي فانتزي نا معتبر و با آن صورت هاي غمگين زوركي دوست نداشتم و هر چه بود تو بودي و صدايت و آن غم جاودانه و ماندني.

حالا ميانه يك روز ابري دلگير نشسته ام توي اتاق كار كه او دوباره برايم مي خواند : "من فصل باران برگ ام .. مطرود باغ و گل و شبنم ... درختم،‌ درختي خشك ..." و آنقدر صورتم را به مانيتور چسبانده ام كه از هيچ زاويه اي اين اشك هاي ناگزير ديده نشود.

باور كن... كه من هميشه عاشقم/

+ نوشته شده در  2009/2/19ساعت 12:6  توسط هاتف  

سوغات مشرقی ...

اگرچه هنوز خیلی سرد است و باد بنای صلح و دوستی با چمن و گل و سبزه را ندارد ،

اگر چه هنوز صبح ها ، تنها این بلورهای شش ضلعی یخ زده روی شیشه ایستگاه اتوبوس، با آن چشمک های درخشان و نورانی شان است که به تو سلامی عاشقانه می دهند،

اگر چه هنوز که شب سر روی بالین می گذاری و صبح بر می داری، مخمل های سفید و درشت برف صبور اما پرشتاب روی هم تلنبار می شوند و چون پتوهای چین خورده تا شده سفید و سرد گوشه تالار خانه مامان حاجی روی دشت و صحرا پهن می شوند و تو را به هم آغوشی دعوت می کنند...

اگرچه هنوز شاخه های درختان مستمند و تهی دست ، روی به سوی آسمان درازند و تو گویی انگار دعای بهار را عاجزانه سر می دهند...

اما رنگ و روی آفتاب بلند بالای این روزهای شهر ، انگار سوغاتی از سرزمین های مشرقی با خود دارد.

بوی بهار را از دور دست ها می شنوی ؟


پ .ن : +


+ نوشته شده در  2009/2/16ساعت 22:5  توسط هاتف   | 

خاطره های انقلابی

آقای سعید دوست داشتنی و اسماعیل بزرگوار مرا به حرکت نقل خاطره های انقلابی که حالا در هر کوی و برزنی از این دنیای غیر مجازی اما نه خیالی وبلاگستان، چون جوی پرخروشی به راه افتاده است دعوت کرده اند . دستشان درد نکند که به قول معروف ما را هم به بازی گرفته اند .

اما برای چون منی که چهار سال و اندی بعد از آن روزهای انقلابی و پرهیاهو به دنیا آمده ام نوشتن از حال و هوای آن روزگاران و نقل خاطره های آنچنانی نا ممکن است و برای من از آن دست خاطرات هیچ نمی ماند جز خاطره های خاکستری و مخدوش روزهای بمباران تهران و پناه گرفتن در سنگرها و هول و واهمه های کودکانه از آژیر قرمز و نمای ساختمان فرو ریخته زیر موشک باران خیابان توانیر و مارش های جنگ. و بعد ها که بزرگتر شدیم و جنگ تمام شده بود و ما مدرسه برو شده بودیم ، داستان ، داستان کاغذهای رنگی سرخ و سفید و سبز بود و بادکنک های نیمه باد شده و روزنامه های دیواری فراموش نشدنی و گروههای سرود و تئاتر و شیرینی هایی که هنوز طعم شیرینشان زیر زبانمان مانده است. و یا شاید پر رنگ ترینش همان تنها حضورم در راهپیمایی بیست و دو بهمن با آقای پدر باشد که اتفاقا آن روز مصادف شد با همان بارش هر چند زود گذر سنگین برف تهران که بعدها شد یکی از دهها تصویر منتخب تیتراژ اولیه اخبار. و البته فراموش نشدنی ترین خاطره از روزهای دهه فجر بر می گردد به کسب مقام دومی بهترین بازیگر تئاتر مدارس تهران به خاطر ایفای نقش در یک تئاتر طنز که نشان می دهد که در نقش بازی کردن روی رو حوضی این دنیای لوده گران هم دستی بر آتش دارم!  

اما من هم فکر می کنم این پیشنهاد آهستان ، اگر چه کمی دیر شده است ، پیشنهاد خوبی باشد. نقل کردن خاطرات آن روزها از زبان آدم هایی که سن و سالشان به آن روزها قد می دهد نه تنها مهیج تر و شنیدنی تر است که روشنگر بسیاری از واقعیت های آن روزگاران نیز می باشد. و این واقعیات شاید برای منی که پدرش در یکی از روستاهای ورامین در چند ده کیلومتری پایتخت به دنیا آمده است از همه ملموس تر باشد. داستان ها شنیده ام از اینکه قوت غالب مردمان آن روزها بادمجان بوده است و گوجه فرنگی و نان خالی و چه شب ها و روزهایی که می آمده است و می رفته است و خانواده ای رنگ گوشت را به سفره خود نمی دیده است. و چه داستانها شنیده ام از کودکان روستایی که در گل و لای برف و در سرمای کویر نه کفشی داشته اند و نه کلاهی و نه گرمینه پوشی و چه داستانها شنیده ام از رویاهای کودکانه برای داشتن یک لامپ روشنایی و حتی یک روزنامه و یا چند برگ کتاب داستان برای پرواز بر فراز خیالات خام و بکر ذهن یک کودک روستایی. اما اگرچه این روزها برق و آب و تلفن در روستایمان یافت می شود و مدارس پر است از بچه های قد و نیم قد ایرانی و افغانی و در هر خانه ای تلویزیون یافت می شود و الخ اما با چشمان خود دیده ام اعتیاد جوانان روستا را. بسیار دیده ام خالی شدن خانه ها و مهاجرت روستاییان را. غافل نمی شوم  که از این بسیارها هنوز بسیار به چشم می خورد...

+ نوشته شده در  2009/2/8ساعت 13:13  توسط هاتف   | 

تو از شقشقیه برایم بخوان...

بگذار تمام روایان، بگذار همه تاریخ نویسان و مورخان سنی و شیعه به تواتر از غدیر نقل کنند. بگذار بگویند از آن روز که پیامبر دست تو را به عنوان وصی و ولی بالا برد و دین را در آن روز و در آن مکان بر امت خویش تمام ساخت. بگذار همه داستان نویسان هزاران هزار شب در گوش ما بخوانند از خلافت سه تن و از خاری که بر چشم داشتی و استخوانی که در گلو. بگذار همه این ها چون حجتی درخشان هم چون آفتابی مسلم بر پهنه آسمان تاریخ بر حقانیت تو شهادت دهند و باز دستان بی وفایی به سوی " سه تن " دراز شود. بگذار همه این روزهای تلخ و این محنت تاریخی بر امت رسول خدا بگذرد. بگذار تاریخ گواه باشد بر جفایی که بر تو رفت و نعمتی که مردمان بر خود دریغ داشتند. بگذار باز هم کتمان کنند و چهره از آفتاب بر پوشند اما همین که تو بر من شقیقه را می خوانی از هزار روایت هزاران بار نقل شده کافی تر است:

" بار خدایا ، در این شورا از تو مدد می جویم. چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفه نخستین تردید روا داشتند، که اینک با چنین مردمی همسنگ و همطرازم شمارند. هر گاه چون پرندگان روی در نشیب می نهند یا بال زده فرا می پریدند، من راه مخالفت نمی پیمودم و با آنان همراهی می نمودم. پس ، یکی از ایشان کینه دیرینه ای را که با من داشت فرایاد آورد و آن دیگر نیز از من روی بتافت و به داماد خویش گرایش یافت..
آنگاه "سومی" برخاست، در حالی که از پرخوارگی باد به پهلوها افکنده بود و چونان ستوری که همی حز خوردن در اصطبل نداشت. خویشاوندان پدریش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند که اشتران ، گیاه بهاری را...
بناگاه دیدم که انبوه مردم روی به من نهاده اند، انبوه چون یالهای کفتاران. گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان که نزدیک بود استخوانهای بازو و پهلوهایم زیر پای فرو کوبند و ردای من از دو سو بر درید. چون رمه گوسفندان مرا در برگرفتند..."

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:57  توسط هاتف   | 

آفتاب شمالی

امروز یک روز بدون ابر بود و من که تمام روز پای پنجره نشسته بودم، از آغازین ترین لحظه های در آمدن خورشید تا همین حالا که خورشید، نارنجی رنگ و شاید قرمز متمایل به قهوه ای شده است و با طمانینه خاصی می رود پشت کوهها سنگر بگیرد، حرکت دوار خورشید را از دور پاییدم. خیلی شور انگیز و تماشایی بود . کاش همت کرده بودم و چند عکس می انداختم و اینجا می گذاشتم که با هم اوج این شکوه و زیبایی را به نظاره می نشستیم. خورشید آنقدر دور و متمایل ایستاده است که حتی با همین چشم های نا مسلح می توان رفت به جنگ آفتاب بی رمق و بادپای شمالی..
+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:56  توسط هاتف   | 

گزارش غروب

ساعت دو و پنجاه و چند دقیقه و این گزارش یک غروب غم انگیز پاییزی است. حالا دیگر در این قاب عکس هیچ نمانده جز همان رگه های سرخ و ارغوانی و نارنجی که افق را خوش رنگ و خواستنی کرده است و چراغ های خانه هایی که یکی یکی و سو سو زن در میان این همه تاریکی و خاموشی موج می زنند. شب به زودی از راه می رسد و تاریکی بر همه جا مستولی.

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:56  توسط هاتف   | 

مهماني اجباري

صبح يك مهماني اجباري است. حتي اگر اين روزها خورشيد در آن دوردست هاي افق ،‌ جايي كه دست هيچ خيال نابي به آن نرسيده است ،‌خودش را مخفي كرده باشد و خيال بالا آمدن نداشته باشد، ناله ساعت هاي كوك شده كه در آيد ديگر صبح شده است. حالا تو بگو آسمان تيره و تاريك و ستاره هاي خندان و شاد ،‌ توي آسمان چشمك زن و سرفشان.  چه خيالي است حتي اگر گاهي ابرهاي خاكستري ،‌ چشم ديدن همين دو ستاره را هم نداشته باشند و سپاه ماه و ستاره و هر چه آدم نوراني و آسماني است را با پوشش زمخت و بي معرفتشان مغلوب ساخته باشند؟ و يا چه فرقي مي كند كه ديگر كبوتر پشت پنجره خانه پدري به شوق صبح و آفتاب ديگر بق بقو نمي كند و خيال هيچ شاعر منجمدی را من باب خاموشي خويش و تسبيح گويي مرغ مكدر نمي سازد؟  ناله ساعت كوك شده كه بر آيد ديگر انگار صبح شده است.

صبح يك مهمان ناخوانده و ناخواسته است،‌به شكل باد و يا يك نسيم كه از ميان اين زمين هاي يخ زده و سنگين و اين شبنم هاي منتظر و دلواپس عبور كرده است و پاورچين  چون يك روح مضطرب و پريشان خودش را از لاي پنجره ها به گرماي تصنعي و قلابي شوفا‍ژها  عرضه كرده است. و ديگر صبح نه شبيه يك روح مذاب اميد و زندگي است كه تازه نفس و پرجلال با گام هاي مصمم و پر شتاب زندگي را آغاز كرده است كه هم چون شوي و ههمتاي عزرائيل است كه بر بستري ظاهر مي شود و مرگ اين شهد جاويد و گواراي هستي را از او دريغ مي دارد.

صبح يك مهماني اجباري است. ناله ساعت ها كه در آيد بايد برخاست. اين اواخر ساعت را كمي دوتر از خودم مي گذارم كه به هر زحمتي كه باشد برخيزم و ناله اين جغد شوم را ساكت كنم. بايد برخاست. بايد يكبار ديگر چاي اين زندگي تلخ و بدون عشق را سر كشيد. بايد براي اين مهماني اجباري موها را شانه كرد و لباس هاي فاخري پوشيد كه مبادا روز ، اين صاحب مهماني تكراري و دل آشوب آزرده شود ...

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:55  توسط هاتف   | 

ثبت می کنم ..

روزهایی هست که با همه بی اهمیتی و کوچکی ظاهری شان می روند می نشینند ته ذهن آدم و همانجا جا خوش می کنند، برای روزهای روز، برای ماههای دراز و یا شاید سالیان سال. نوع و دسته این روزهای خاطره انگیز هم برای هر کسی متفاوت است و بسته به روحیات و دلبستگی های آن آدم می تواند متفاوت باشد. حالا برای من که همیشه با کت پوشیدن و لباس مجلسی به تن کردن و به قول این فرنگی ها dress up کردن میانه ای نداشتم و شاید در دورترین روزهایم هم رخداد چنین پیشامدی را پیش بینی نمی کردم داستان پوشیدن کت و کراوات برای بار اول شاید از آن دسته ماجراهایی باشد که برای همیشه بماند پیش زمینه این ذهن کم حافظه و بی طاقت و سر به هوایم. یاد خوش از ثبت چنین خاطره ای باشد برای مجید و همسرش که امشب ما را به مهمانی دلپذیر ، دوست داشتنی و گرم و باصفایشان دعوت کردند. از هر دوی آنها ممنونم.

پ.ن: این عکس را می گذارم اینجا به جهت آنکه هم چشمتان به جمال جناب خرچنگ زاده روشن شده باشد و هم اینکه این حریم مجازی و نا متجانس شکسته شده باشد و بدانید که پشت این وبلاگ یک نویسنده جاندار خوابیده است ، یکی شاید نه مثل شما! همین :)


+ نوشته شده در  2008/11/30ساعت 12:53  توسط هاتف   | 

رویای تاریک

امشب آسمان دل تنگش را چون بقچه دل تنگی های یک مسافر غریب باز کرد. سرد و بلور گونه. در ستیغ این تپه که گویی آسمان بر آن تکیه دارد دانه های درشت و سرد برف روی درخت ها ، روی ایوان ها و حتی روی لبه پنجره ها خانه کرده است و سوز سرد از میان این پنجره های چند جداره با قساوت هر چه تمام تر به درون می خزد. امشب در این افق های مات و مبهوت دیگر حتی لکه چرکین ماه بر سقف کوتاه و سنگین زمین سایه نیفکنده است و همه جا تاریکی است و سکوت و سرما و دانه های سفید برف. و من چون خواب زده ای مجنون بر سینه سرخ فام آسمان چشم دوخته ام.

آن کمی دوردست تر ها اما شاید، آنجا که کوچه هایش رنگ سفید برف را ندیده است ، آنجا که ماه بر آسمان این زمین مرده و مه گرفته و مرداب های ساکت و بی جنبشش سایه افکنده است ، آنجا که سکوت با غرش شبانه تانک ها الفتی دیرینه دارد ، آنجا که سقف خانه ها را با بستر خیس نیمه شب های خردسالان مودتی است تاریخی،  آنجا که سرما با دستان پینه بسته گرم می گیرد ، آنجا که شاعر در تنگنای محاصره مرد و غم را هم قافیه می سازد، آنجا ... شاید کسی در این تاریکی مطلق شب های تار  غزه رویای آزادی ببیند...

این نوشته در بالاترین

---------------------------------------------------------------

آنان که خواب آزادی دیده اند:

اسماعیل نیوز : پاییزی که هوا زمستانی شد

حسین : نوایی برای غزه

گام آخر : محرم زودتر شروع شده

+ نوشته شده در  2008/11/30ساعت 12:52  توسط هاتف   | 

انما اشکو بثی

می خواستم امشب دوباره بنشینم و از این راه دور از بین این دسته های کوچک و بزرگ ابرها ، از میان این آسمان مه گرفته ظلمات یک ستاره بچینم و تلالو چشم های آقا جان را در قاب تاریک آسمان نظاره کنم. می خواستم امشب که دوباره دلم هوای گرمی دست های آقا جان را کرده بود ، بروم لا به لای عکس های قدیمی و انگار کنم که زمان به عقب بازگشته است و من ، گویی نه آنکه زمان پرشتاب و حریص جام ثانیه ها را سر می کشد، صبور و پر طاقت دم به دم نفس های آقا جان تمام آن  لحظه های شورانگیز و وصف ناشدنی را در آغوش بگیرم. دوست داشتم در این سکوت آرام و وهم آور شب های بلند بالای قطبی ، به آرامی گام های خورشید در دل صبح ، به آرامی فرورفتن ماه در افق ، به دنیای آرام و پرسکوت خیال گام بر دارم و هم چون یک روح دردمند و متضرع بر کرانه آن برکه کبودی که میعادگاه فرشتگان است پای نهم.

اما امشب دلم برای حسین می تپد. برای تمام ساعت های چشم به راهیش ، برای تمام لحظه های دلواپسی ، برای تمام ثانیه های انتظار  برای همه دقایق مضطرب ،برای پدر حسین دلم می تپد. در این ساعت های ساکت غمگین ، در این روزهایی که زمین خار می خلد و این آسمان بلا می ریزد ، راز این قساوت دلخراش و باورنکردنی و این تراژدی سخت که به جان سوهان می کشد را در عشقی الهی که در اوج ایثارش به قساوت می رسد می یابم.

جای شکایتی باقی نمی ماند . انما اشکوا بثی و حزنی الی الله.* شکایت غم و اندوه خویش را پیش خدا می برم و از عنایتش چیزها می دانم که شما نمی دانید.

برای حسین دعا می کنیم..

*: یوسف 86

------------------------

مرتبط:

دیپلمات ایرانی در پاکستان ربوده شد.

این نوشته در بالاترین

+ نوشته شده در  2008/11/30ساعت 12:51  توسط هاتف   | 

قسم به چشم هایت ..

و تو می دانی که آبان را برای خاطر تو دوست داشتم. تو می دانی که پاییز با همه این برگهای زرد و سرخش، با همه این دلفریبی های رنگ رنگش ، با آن آسمان دود گرفته پایتختش ..، با همه این بادهای سهمگین خاطره انگیزش.. و با همه آن ابرهای چروکیده دلتنگ و بوی نم کوچه های خیس خورده ، هیچ گاه برای من جذابیتی نداشت. قسم به چشمهایت که پاییز را فقط به خاطر تو دوست داشتم. برای آن نگاه معصوم که اول یک آبان به دنیا آمد. خوبِ من ، پاییز با وجود پر سخاوت تو دوست داشتنی است. و گرنه در این کسالت غربی تقویم ها که مهرواره من مرض سپتامبر می گیرد و آبان ، این دختر زیبای شرقی در زیر سنگ قبر اکتبر مدفون می شود، وگرنه در این خلوت سرد عظیم انزوا ، در این شهر بی عشق و بی روح جایی که تنها گوشه پاک و سرشارش همین پنجره بی حصار اتاق است ، چه کسی می تواند پاییز را دوست داشته باشد؟

قسم به چشم هایت که پاییز را برای تو دوست داشته ام.

+ نوشته شده در  2008/10/25ساعت 15:54  توسط هاتف   | 

انارهای شرقی

صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته

هر دانه ای هست خوش رنگ و رخشان قلب سفیدی در سینه آن

یاقوتها را پیچیده با هم در پوششی نرم پروردگارم

سرخ است و زیبا نامش انار است هم ترش و شیرین هم آبدار است

پ.ن : انار کویر این یاقوت بی بهای افتاده بر سینه تفتیده دشت این ثمره شش ماه روزه داری آسمان و بارش بی امان خورشید ، این روح مذاب سرخ گون امید و زندگی ، این گل الماس شکفته بر ساقه های خشکیده و ملتهب ،این دست چروکیده و سالخورده طبیعت، برای آدم های کویر مقدس و پاک است. برای منی که تمام بیست و اندی سال خزان عمرم را با انارهای ترک خورده ،زیر شلاق بی امان خورشید دشت ورامین، سپری کرده ام این انار هندی نرم و لطیف بازار نروژ حکم تازه عروسی را دارد که با شکوفه های آتش شرم صورتش را گلگون کرده است و اگرچه بر رخساره اش معصومیت زلال گونه خدایی نشسته است اما هرگز جای دستان زمخت ولی پرمهر آفتاب شرقی کویر را نمی گیرد

+ نوشته شده در  2008/10/25ساعت 15:51  توسط هاتف   | 

خود شیفته های صحنه ایران

نشسته ام روی صندلی ام با یک لیوان داغ چای حسرت. پرده را کنار زده ام و در این ظلمات خوف انگیز انگار که نه هیچ وقت ستاره ای بوده و نه ماهی غرش سهمگین باد را می پایم و با خودم فکر می کنم که اگر همه ما، همه ما که نه هزاران چشم امیدوار به دنبالمان است و نه ملتی و امتی معطلمان،  قرار باشد ” دیگر فرصت ها را از دست ندهیم ” و با اینکه ” عاشق ایران هستیم” پرده های عفت و عصمت را”برای پیشرفت”  یکی پس از دیگری بدریم و چون عروسک خیمه شب بازی زیر دستهای چرکین چپ و راست شویم و اطوار در بیاوریم و شکار دوربینهای صیادان شرم و ننگ شویم ،دیگر از ما چه می ماند جز مترسکهای فریب خورده از کلاغ های سیاهی و پلیدی؟

خدایا خودت صحنه پرشکوه ایران را از تمام خودشیفتگان خالی کن…

+ نوشته شده در  2008/10/11ساعت 21:32  توسط هاتف   | 

وداع با رمضان

السلام علیک یا مجاور رقت فیه القلوب و قلت فیه الذنوب… سلام بر تو ای همسایه عزیز که در مجاورتت دلها رقیق و و گناهان قلیل شد.

رمضان امسال هم گذشت. خدا را سپاس می گویم که بار دیگر سلامتی و توفیق بر من ارزانی نمود تا بر خوان بی دریغش نشسته و از کرامت و بزرگواری حضرتش برخوردار. “الهی ما از غافلانیم ،نه از کافران، نگاهدار تا پریشان نشویم و در راه آر تا سرگردان. الهی ادای شکر تو را هیچ زبان نیست و دریای فضل تو را هیچ کران نیست و سر حقیقت تو بر هیچ کس عیان نیست. هدایت کن بر ما که رهی بهتر از آن نیست”*

پ.ن : امروز حدود ساعت ۱۱ فهمیدیم که اینجا عید شده است.مصطفی همکار فلسطینی خبردارمان کرد. البته اینها که با مسجد شهر تروندهایم در تماس بودند از شب قبل شستشان خبر دار شده بود که فردا عید است. بهر حال برای ما که امروز صبحش فهمیدیم فرقش یک نماز فطر بود که نخواندیم و یک سحری اضافه که خوردیم! ایران هم که فردا عید است. به قول اکبر عبدی تقلبل الله خسته نباشید!

* مناجات خواجه عبدالله انصاری
+ نوشته شده در  2008/10/2ساعت 9:16  توسط هاتف   | 

باد مرا خواهد برد

پاییز با بی رحمی تمام از راه رسیده است و شلاق سرد و برنده اش را به روی طبیعت کشیده است. خورشید زیر خفقان سنگین ابرها خفته است و دل آسمان آنقدر تنگ است که چون کودکی نو رسیده بی وفقه می بارد و برگها بنا به اقتضای حالشان رنگی دگر یافته اند. کسی زرد ، دیگری سرخ و دیگران رنگی میان این دو. امروز اما با وجود باد بی امان دوربین ام را برداشتم و رفتم به وسط طبیعت. خوبی اینجا همین است که با یک ربع سواری خودت را بین کوه و جنگل و دشت پیدا می کنی و مناظر آنقدر دلنواز و دلفریب اند که دلت می خواهد تا صبح بایستی و با آسمان و کوه و درخت و باران و باد دل بدهی و قلوه بستانی. یک شنبه هم که باشد دیگر نور علی نور است. آنقدر خلوت است که هیچ دیوانه ای پیدا نمی شود که تو را به یک دیوانه دیگر با انگشت نشان بدهد که چه فلانی با شکم خوابیده روی چمن های خیس که از یک شاخه خشکیده عکس بگیرد. خرده ای نمی توان گرفت. اصلا اینها چه می فهمند زبان علف را. چند بار تا به حال با قطره های روی علفها وضو گرفته اند و یا کی با زردی برگ های شاداب دیروز یرقان؟

هر چند باد سرد بود و نا جوانمرد اما ماحصل این هم نشینی چند عکسی شد که چند تای آنها را در زیر می بینید و بیشترش را به تدریج اینجا خواهم گذاشت. روی عکس ها کلیک کنید بزرگ خواهند شد!

+ نوشته شده در  2008/9/28ساعت 16:21  توسط هاتف   | 

که یکی هست و نیست جز او


این داستانی است به برزگی خلقت نفس. داستانی به بزرگی روح بشریت. از همان داستانها که عمری است قافله بشریت را شب ها با نوای دل انگیز و پرفریبش به خواب می برد. از همانها که در میانش خواب چشمان پر التهاب را می رباید و باقی اش می ماند همیشه برای شبهای بعد... امروز اما جهان با چشمانی اسیر نشست پای آن داستان ازلی و ابدی. نشست و آزمندانه زل زد به تمامی ندانسته ها. تو بگو همه دنیا چشم شده و خیره شده به دو تا ستون پرسرعت. سرعتی تنه زده به سرعت نور. تنه زده به سرعت معراج . تنه زده به سرعت وحی. همه چشم ها زل زده اند که چه. که دو ذره ای - از همانها که شاعر فرموده آفتابیش در میان بینی - با هم تصادم کنند و بدرخشند و گرما زایند و گویی پرده بردارند از آن خلقت نخستین. حالا همه دنیا نشسته پای این برخورد پرشکوه و دل انگیز و دوست داشتنی. همه چشم دل باز کرده اند تا جان بینند و آنچه نادیدنی است آن بینند. ببیند دوباره آن خلقت نخستین را . خلقتی که در هفت روز بود و هفت شبانه روز و شاید در هفت مرحله. یعنی امروز همه گرد آمده اند تا لمس کنند و بیازمایند هفت مرحله عاشقی کردن را. هفت مرحله بندگی کردن را. همه آمده اند تا بگدازند جانهایشان را به آتش عشق ملکوت. از مضیق هفت جهت در گذرند و نظاره کنند وسعت هفت ملک لا مکان را و بی قرار مست از باده ساقی مشکین روی یکصدا بخوانند : که یکی هست و نیست جز او وحده لا اله الا هو
+ نوشته شده در  2008/9/11ساعت 23:57  توسط هاتف   | 

تبریک وِیژه خرچنگ زاده

خوب دوستان به قول معروف بالای شهری وبلاگستان و فتحی عزیز طی یک اقدام سمبلیک و در یک حرکت نمادین به مناسبت شانزده شهریور سالروز تولد وبلاگستان فارسی از تنی چند از وبلاگ نویسان دعوت به عمل آوردند تا با چشمانی بسته سطوری با به مناسبت این روز میمون مرقوم بفرمایند! بنده هم به کمال افتخار و به عنوان یک پایین شهری وبلاگستان این روز خجسته را با چشمانی البته باز تبریک گفته ام. به امید روزی که هر ایرانی یک وبلاگ نویس ایرانی باشد.

به نام حضرت بهار

این صمیمانه ترین تبریکات را با نه با چشمانی بسته که با بازترین چشم ها و گشوده ترین آغوش ها تقدیم آنانی می کنم که در راه اعتلای فرهنگ فارسی ، گسترش زبان و ادبیات ، پیشبرد آزادی کلام و نشر عقاید و آرا قدمی هر چند کوچک ولی ثمر بخش در عالم سحر انگیز قلم و کاغذ بر می دارند.

خرچنگ زاده در غربت

+ نوشته شده در  2008/9/7ساعت 13:35  توسط هاتف   | 

یه بوس کوچولو لطفا!

نه لبی برای بوسیدن

نه آغوشی برای فشردن

نه دلی برای بستن و نه حتی برای کندن،

شهادت می دهم

،حتی شده توی همین دادگاه ناعادلانه،

که اینها همه اش از گور مرگ بلند می شود!

خانم! آقا! با شما هستم،

دستشویی از کدام طرف است؟

دلم خیلی گرفته است حقیقتا!

+ نوشته شده در  2008/8/15ساعت 21:29  توسط هاتف  

دوستي با حسين (ع)

امشب به روايت غالب ميلاد امام حسين عليه السلام است. بسيار پسنديده است در چنين شب مباركي از در دوستي و محبت به خاندان بزرگوار رسول گرامي وارد شويم و ارادت و خاكساري خويش را علي الخصوص نثار روح بزرگوار آن حضرت بنماييم.

در روايات بسياري از علاقه ويژه رسول اكرم (ص) نسبت به حسين (ع) صحبت شده است . نقل است كه رسـول گرامى اسلام (ص ) با گروهى از اصحاب به ميهمانى مى رفت. در راه امام حسين (ع ) را ديد كه در كوچه بازى مى كند, پيش رفت تا او را بگيرد, ولى او كودكانه گريخت وهر چه حضرت به دنبال او رفت , او به سوى ديگرى جست و آن حضرت همچنان خنده كـنـان او را دنـبـال مـى كرد تا او را گرفت و او را بوسيد. و بـعد فرمود: حسين از من است و من از حسينم , خدا دوست بدارد كسى را كه حسين را دوست دارد [۱]

زيـد بـن حـارثـه نقل مى كند: مى خواستم براى انجام كارى خدمت رسول خدا(ص ) برسم شبانه بـه مـنـزل آن حـضـرت رفتم و درب خانه را كوبيدم پيامبر در حالى كه چيزى در زير عباى خود داشـت , بـيـرون آمد پس از آن كه كارم تمام شد, پرسيدم : اى رسول خدا! چه همراه دارى ؟

عباى خـويـش را بـه كـنـار زد وحـسن و حسين را كه در برگرفته بود به من نشان داد و فرمود: اينان فرزندان من و فرزندان دختر من هستندآن گاه رو به آسمان كرد و فرمود:.
اللهم انك تعلم انى احبهما فاحبهما و احب من يحبهما.

خدايا! تو مى دانى كه من اين دو را دوست دارم , پس آنها را دوست بدار و دوست بدارهر كس آن دو را دوست بدارد [۲] .

سـلـمـان فـارسـى نـيز از پيامبر اكرم در خصوص امام حسين و امام حسين روايت كرده است كه فرمود:.

من احبهما احببته و من احببته احبه اللّه و من احبه اللّه ادخله جنات النعيم , و من ابغضهما اوبغى عليهما ابغضته و من ابغضته ابغضه اللّه و من ابغضه اللّه ادخله نار جهنم و له عذاب مقيم .

هـر كس فرزندانم حسن و حسين را دوست بدارد, من او را دوست دارم و هر كس من اورا دوست بـدارم , خـداونـد او را دوست دارد و هر كس خدا او را دوست بدارد به بهشت هاى پر از نعمت وارد خواهد شد اما هر كس آن دو را دشمن بدارد و بر آنها ستم روادارد, من او را دشمن خواهم داشت و هر كس من او را دشمن دارم , خداوند او را دشمن دارد و به آتش جهنم در افكند و در عذاب پايدار بماند [۳] .

ايـن ابراز علاقه از سوى پيامبر اكرم در شان اهل بيت گراميش بارها و به كرات ذكر شده است [۴] ازجـمـله نقل كرده اند كه آن حضرت بارها رو به خانه على و فاطمه و حسن و حسين مى ايستاد و مـى فـرمـود:((انــا حرب لمن حاربتم و سلم لمن سالمتم , يعنى مى جنگم با هر كس كه شما با او بجنگيد و دوستى مى كنم با هر كس كه شما با او دوستى كنيد)).

بـرا بن عازب نیز روايت كرده است كه رسول اكرم (ص ) در مورد امام حسين (ع ) فرمود: ((هذا منى و انامنه و هو محرم عليه ما يحرم على , يعنى حسين از من است و من از حسينم و هر چه بر من حرام است برحسين نيز حرام است )) [۵].

ايـن عـلاقـه و عنايت ويژه پيامبر اكرم (ص ) به امام حسين (ع ) و اهل بيت (ع ) را صرفا نمى توان به يك رابطه عاطفى و علاقه خويشاوندى حمل كرد مضامين رواياتى كه در كتب فريقين فراوان نقل شـده اسـت , نـشـان مى دهد كه رسول خدا(ص ) با اطلاع و آگاهى از مسير آينده جامعه اسلامى , مـى خـواستندبدين وسيله راه حق و باطل را به روشنى از يكديگر تفكيك و متمايز سازند در واقع پـيـامـبـر اكرم با اين سخنان گويا همه دشمنى ها و كينه توزى هايى را كه در آينده بر ضد خاندان نبوت انجام خواهد شد, براى حق پويان و حقيقت طلبان پيش گويى مى كردند شايد از اين روست كـه در روايـات ديگر, رسول خداصريحا از جنگ و پيكار بااهل بيت ياد كرده است و جنگ باايشان را همچون جنگ با خودش دانسته است .

 


[۱]مقتل خوارزمى , ج 1, ص 146 و فرائد السمطين , ج 2, ص 131, باب 30.

[۲]طبقات ابن سعد, ترجمه امام حسين , مؤسسه آل البيت , ص 23, اين روايت در سنن ترمذى , ج 5, ص 656 و سنن نسايى , روايت 5824 و نيز نقل شده است

[۳]تاريخ ابن عساكر, ترجمه زندگی امام حسين (ع ), ص 139

[۴]سـنـن ترمذى , ج 13, ص 248 و اسدالغابه , ج 7, ص 225 و مستدرك , حاكم نيشابورى , ج 3, ص 149

[۵] كنز العمال , ج 7, ص 106.


این نوشته در فردا نیوز
+ نوشته شده در  2008/8/4ساعت 18:50  توسط هاتف   | 

خیال کن که غزالم...

جهان دل است و تو جانی نه بلکه جان جهانی...

+ نوشته شده در  2008/7/30ساعت 22:4  توسط هاتف  

نغمه هاي نا موافق

گاهي كه نه اغلب اوقات اين گونه است.  لاي چمنزارها ،‌ رو به روي دريا  اين گونه است. بالاي آسمان خراش كه زيرش يك دشت سبز افتاده و آن سو تر دريايي كه خورشيد شراره هايش را به روي آن پخش كرده است اين گونه است. راه رو به خانه آنجا سر آن پيچ كه گلهاي قرمز و سفيد با آن بوي مست كننده شان هر رهگذري را مدهوش مي كنند ،‌اين گونه است.  پشت آن چراغ عابر پياده ،‌توي اتاق  كار  ،كنار اين پنجره كه حالا همه وسعتش را اين درختچه جوان با اين برگ هاي پهنش پوشانده است ،‌اين گونه است. گاهي به خدا توي خواب هم اين گونه است. يكباره انگار تمام غم دنيا بيايد بنشيند روي اين دل صاحب مرده.. چشمانم خيره مي شود آن دوردست ها و ديگر حال خودم را نمي فهمم. حالا  تو بگو تمام زيبايي هاي دنيا روبرويت ...

 عزيز جان.. آن بوسه آخر روي شانه ام ، توي فرودگاه امام آن ور شيشه هاي برزخ ،‌ آن وقت كه چشمهايت خيس شده بود و تاب ديدنشان را نداشتم، خيلي دارد سنگيني مي كند. باور كن اين سنگيني ها ديگر تا آخر عمر شانه هيچ مردي را صاف نمي كند..

 

منبع عكس

+ نوشته شده در  2008/7/28ساعت 11:10  توسط هاتف  

خداحافظ پهلوان...

پهلوان امروز که این خبرگزاری ها نوشته بودند کمر درد داری و نمی دانم قند خونت بالاست و اطبا منعت کرده اند که دوباره بیایی روی صحنه باور نمی کردم این خبرها درست باشد. اصلا باورم نمی شد که یکباره این طور کارزار از هرکول ایرانی اش خالی شود. تا اینکه یکباره کاغدت را دیدم که نوشته بودی :

اميدوارم دوستان جوان من بتوانند به خوبي به كسب مدال‌آوري در ميادين مختلف استمرار بخشند ...از شما مي‌خواهم مراتب احترام من را به پيشگاه مردم شريف ايران‌زمين برسانيد تا موجب شرمندگيم نشود.

دیگر انگار باید می پذیرفتم که پهلوان دوست داشتنی ما ٬ همان که بارها برای افراختن پرچم ایران و سربلندی ما آن طور از جان مایه گذاشته بود ٬ او که فریاد یا ابوالفضل اش تسلی دلهای سوخته عاشقان حسین بود ٬ او که بارها با تمام اخلاصش ٬همه عشقش را به میهن و خاکش نشان داده بود و دستهای بخشش گر اجنبی را بارها رد کرده بود ٬ این گونه مظلومانه و غریبانه از مردم ایران خداحافظی می کند. چه مظلومانه رفتی پهلوان. چه تلخ اما درمیان این خیل بد بدرقه و پر مطالبه!

خداحافظ پهلوان...

+ نوشته شده در  2008/7/23ساعت 21:36  توسط هاتف   | 

به نام پدر

 

+ نوشته شده در  2008/7/16ساعت 7:59  توسط هاتف  

برگرد دوباره به شهر غریبه ات...

بر می گردم

با چشمانم

که ت ن ه ا یادگار کودکی من اند

آیا مادرم مرا باز خواهد شناخت؟

منبع عکس

+ نوشته شده در  2008/6/25ساعت 19:17  توسط هاتف   | 

یک تجربه شیرین

درست حال پرستویی را دارم که در ارتفاعی رفیع نرم نرمک دارد هم صدا با باد ٬ دل سپرده به دست نوازشگر نسیم روی مخملی لطیف از ابرها می آرمد. این حس زیبا شاید تولدی دوباره برای جان بخشیدن به این نوشته های بی رمق باشد.

+

از آن روزها

+ نوشته شده در  2008/6/19ساعت 18:9  توسط هاتف   | 

دیگر هيچ اميدي به شما نيست...

و برحمتك سترته و الشّاهد لما خفي عنهم

دوستان عزيز٬ برادران انجمن منحله اسلامي دانشگاه زنجان ٬ سروران گرامي

اي آنهايي كه در بي آبرويي انساني خطاكار از يكديگر سبقت جستيد

بدا به حال شما كه در روز قيامت در برابر آن هستي مطلق

آن ستار العيوب آنكه چشمهاي هر انسان گنهكار به رحمت بي دريغش روشن است

نتوانيد سر بلند كنيد

بدا به حال شما كه فرداي روز قيامت در برابر رسول خدا خجل زده و شرمسار باشيد

"يا بخشايشگر بي همتا

اي كه به نيرويت همه موجودات را مقهور ساخته اي

و هر موجودي در برابر آن خوار و خاكسار گشته

به جبروتت كه بدان بر همه چيز چيره شده اي

و به ارجمنديت كه هيچ موجودي در برابر آن نايستد

و به روشنايي ذاتت كه همه موجودات را فرا گرفته

اي روشنايي

اي بسيار پاك

اي ابتداي هر آغاز

و اي سرانجام هر پايان

بيامرز آن گناهانمان كه پرده پاكدامني ها مي درد"*

* فرازی از دعای كميل

 

+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 16:47  توسط هاتف   | 

آشنا بودی و روح خدا

 

آشنا بودی و روح خدا و دل انگیز ترین چهره اعصار. کلامت معنای واژه پاکی بود و خلوص و نگاهت که گویی خورشید بود بر ظلمات شبهای تار. ساده بودی و دوست داشتنی چون ابر نحیفی بر سینه پاک آسمان و تو که غریدی چه باران ها باریدیم بر این مزرعه خشک و تو که آمدی چه حماسه ها ساختیم ماندگار...



رویای شبهای تار مظلومان بودی . همانها که می گفتی : " اولیا ما هستند این پایین شهری ها و پا برهنه ها - به اصطلاح شما- این ها ولی نعمتان ما هستند . اگر اینها نبودند یا ما در تبعید بودیم و یا در حبس و یا در انزوا."کعبه عشق بودی برای فرزندان اسلام. آنها که با سربندهای لبیک یا روح الله رفتند تا " خون سلحشوران کوخ نشین کاخ های ستم را در هم کوبد". و تو نمی دانی چه مرهمی بود بر دل مادران داغ دیده وقتی رحمتی می فرستادی به ارواح نورانی شان.
"
رحمت سرشار خداوند متعال بر شهدای فضیلت، شهدایی که با نثار خون خود درخت با برکت اسلام را آبیاری کردند."


و تو ناگاه از میانمان رخت بربستی. تاریک و تلخ. و ما باور نمی کردیم که می گفتند "روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان به ملکوت اعلا پیوست." وقتی روی صندلی جماران تو نبودی ولی یک پارچه سفید. و ما کماکان دعا می کردیم که تو برای ما بمانی. و ما کماکان منتظر بودیم آن روز تو بیایی با همان محاسن سفید با همان سیمای نازنین تا ما بگوییم روح منی خمینی ... و تو برایمان دست تکان دهی. و باز بنشینیم و با کلام کهربایت بخندیم و گریه کنیم... اما افسوس ...

 


و تو رفتی ...اما قسم به خون شهدا اگر بگذاریم " این انقلاب به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد"

 

+ نوشته شده در  2008/6/2ساعت 22:9  توسط هاتف   | 

دنیا خیلی نامرده رفیق ... خیلی

 می بینی رفیق. همه این دنیای لعنتی با کل قشنگی ها و زشتی هاش بند یک ثانیه است. اجل آدم که سر برسه دیگه خود حضرت عزراییل هم کاری از دستش بر نمی یاد. دیگه فقیر و غنی و تاج کاکلی و مو فرفری نداره. یا تو با سر میری تو پنجره یا پنجره با سر میاد توی سرت... بعد پخش میشی رو زمین. قفسه سینه ات می شکنه و جای کبودیش روی گردن و سینه ات می مونه. پر و بالت می ریزه دور و ورت و همین طور که داری نفس های آخرت رو می کشی چهار تا عابر اون طرف تر بدون اینکه حتی یک نیم نگاهی بهت بیندازند از کنارت رد می شن . تازه اگر تفقدی کنند و گوشه چشمی ٬ نزدیک نمی شن که خدای ناکرده مرض مسری بگیرند! دیگه تو هم توقع نداشته باش اون لحظه های آخر یکی بیاد یک دستی به سر و روت بکشه و یک آبی بذاره کنار دستت یا وقتی که جون دادی و رفتی اون دنیا کسی دو تا قطره اشک برات بریزه. حتی یه از خدا بی خبر پیدا نمیشه روی جنازه ات ملافه بکشه یا یک سکه یک کرونی چیزی پرت کنه کنارت. جنازه ات تا خود شیفت بعدی میمونه روی زمین. دنیا خیلی نامرده رفیق ... خیلی....

 

+ نوشته شده در  2008/5/27ساعت 22:57  توسط هاتف   | 

سوم خرداد

می دانی ... امروز اصلا حالم خوش نیست. امروز انگاري يك روز معمولي است مثل همه روزهاي مه گرفته و سرد و خاكستري كه آفتاب پشت ان همه ابرهاي چند لايه لانه كرده و رويش را از عالم و آدم گرفته است. و حتي اگر نازي كند و كرشمه اي و آني و دمي بيرون ببارد باز هم امروز يك روز معمولي است. امروز روز غمگيني است براي مني كه بيست و اندي سال سوم خرداد ها را با نواي ممد نبودي زندگي كرده ام. بيست و اندي سال ،اگر چه به چشم خود نديده ام اگر چه لحظه هاي ناب و ملكوتي را لمس نكرده ام اگر چه طعم بي نظير پيروزي خون بر شمشير نمي دانم چگونه است اگر چه نمي فهمم خرمشهر را خدا آزاد كرد دقيقا چه معنايي دارد ،اما بيست و اندي سال سوم خردادهايم را با عشق ممد گذرانده ام. براي مايي كه كودكي مان رنگ قرمز بي رحم آ‍ژير دارد و بوي ناي پناهگاه ، براي ما ممد ديگر جزئي جدا ناشدني از روحمان است. آخر مگر مي شود در چنين ملكي پرخون و پر بها ممدها را فراموش كرد؟‌

اما... خدا را... هول آن روز محشر كه نتوانيم حتي يكي از چند ده هزار ممد را راضي كنيم . وحشت آن روز كه پاسخ نتوانيم كه چگونه امروز پر رنگ و پر ريا آغشته از تهمت و دروغ تشنه از سراب قدرت و جاه روي خون ممدها راه مي رويم؟ خدايا آن روز دور باد...

پ.ن: ممد نبودی ببینی ...

+ نوشته شده در  2008/5/23ساعت 14:12  توسط هاتف  

سال روز...

یادش به خیر سه سال پيش :

سلام دوستان

بالاخره ما هم بلاگ نویس شدیم. هر چند تایب فارسیم اون قد خرابه که باید برای نوشتن یه خط کلی جون بکنم ولی باز به لذت نوشتن می ارزه. منتظر مطالب من باشید رفقا.

نوشته شده توسط هاتف در ساعت 9:27 قبل از ظهر | لینک | آرشیو نظرات

اين نوشته را هم دوست دارم...
+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 12:32  توسط هاتف   | 

"هایکوواره بهاری"

و من امروز بزی را دیدم

که علف تف می کرد و گل قاصدکی

که به اندازه حجم ملکوت شبنم

در میان دو درخت...

پُر دل شوره‌‌ ب ا د

قفسی از چمن سبز طبیعت می ساخت

که کسی هیچ نپرسد هر دم

" قاصدک هان چه خبر آوردی"!؟!

خبری نیست که نیست...

+ نوشته شده در  2008/5/6ساعت 20:52  توسط هاتف   | 

بهاریه

حالا بهار ٬ این کودک معصوم خفته در آغوش باد آرام و نرم با صبری بی مثال بیدار شده است و حجاب از چهره پاک و معصومش برکشیده است. گاه خورشید در پایکوبی رجعتش سر مست و بی قرار پرتوی گرمابخشش را به زمین ارزانی می کند و گاه ابر ٬ این سخاوتمند دوست داشتنی قطرات مهرش را به خاک هدیه می کند و در این حال باد دست افشان و نغمه خوان انگار که از مشرقی دور دست و از خیالی ناب خبرهای خجسته آورده باشد میان شاخه ها و علف ها می لولد و بوی خوش خاک نم خورده را به آسمان بلند می کند. گلهای کوچک٬ بی بهانه و بی قرار از هر گوشه ای بیرون خزیده اند و چونان عروسی سفید پوش بر مخمل سبز علف طریق دلربایی در پیش گرفته اند. اینجا بهار فارغ از ژئوپلتیک تنهایی! هر چند دیر ولی عاشقانه از راه رسیده است.   

 

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت 20:40  توسط هاتف  

نوروز

مي داني چه طور است آقا جان؟ از صدايت - اگر چه چيزي نمي گويي - پيداست كه تو هم حال و هوایت اصلا بهاری نیست. تو هم انگار دیگر دل و دماغ این زندگی لعنتی را نداری. ولی این هم هست که برای همه این غصه ها و دل تنگی هایت مفری هست که زیاد هم دلگیر نباشی. اما من چه. من که همان دلخوشی های کوچک و مفرهای گاه بزرگ را هم ندارم. حاشا نمی توان کرد.از صدایت پیداست اقا جان که حال و هوایت بهاری نیست. اصلا کدام بهار. اسفندی که همیشه بوی خاک می داد و سبزی. با آن گل های یاس سفید گوشه حیاط که آرام آرام و پاورچین ،انگار که می خواستند خواب آسوده زمستان را مشوش نکنند می آمدند و می نشستند روی شاخه های هنوز سبز نشده. - چه خیال خامی داشتند با آن بوی دلفریبشان که همه عالم و آدم را خبر دار می کرد - کجا هستند آن عروسکهای سپید خوش بو. یا آن زنبق ها که نمی دانم کی کاشته بودیمشان و  هر سال مهربان و لطیف سینه خاک را کنار می زدنند و نرم نرم می آمدند روی زمین . لبخند می زدنند به آسمان. حکما خدا اینها را خلق کرده بود برای همین که چند صباحی بیایند و لبخند بزنند به آسمان و او هم از آن بالا برایشان آب بپاشد به پاس این همه خوش خلقی شان. یا همان دشت مخمل ورامین که همه عشقمان این بود که روز اول عید تمام شود و روز دوم دل را بسپاریم به آن همه سبزی و معصومیت و خلوص و سکوت و... بعد سکوت و دیگر هیچ. کجایند اینها...

بگذار راحت بگویم. با این روزهای تکراری پر ملال و با این غربت شصت و اندی درجه شمالی ، با این غربی ِ نگاه آدمها، کسی روزش نو نمی شود. کدام بهار آقا جان. مگر با این هوای صفر درجه زیر عشق اینجا و این دل بی صاحب یخ زده زمین، بهار دلش می آید که رخی نشان دهد؟ گیریم که چند صباحی دیگر ، دو سه چند شکوفه ای هم آمد روی درخت ها. اصلا مگر می شود با این تحفه های کوچک دل کسی را که روز نو را دیده است، روز نو را چشیده است ، روز نو را بوییده است ، به دست آورد؟ نه آقا جان.بچه که نیستیم دیگر. نوروزمان کجا بود که هر روزمان باشد! تو هم دیگر به روح حاجی بابا اینقدر برایم نامه های تبریک رنگ وارنگ نفرست. دلم می گیرد به خدا.

توقعی ندارم. غصه نباید خورد. باید سبزی پلو خورد با ماهی. غصه دردی را دوا نمی کند. اتفاقا رفته ام از مغازه عرب ها سبزی خریده ام. اگر تنبلی نکنم شاید ماهی هم. روز اول عید باید سبزی خورد و روی گونه ها جای یک بوسه را سبز نگه داشت.

پ.ن : یادگار خون سرو-کیوان ساکت

+ نوشته شده در  2008/3/18ساعت 19:21  توسط هاتف  

تا بهار دل نشین...

خیلی درد آور است درست در روزهایی که در تهران ننه سرما  کوله بارش را جمع کرده است و انداخته است روی دوشش و آرام آرام می رود که پشت خورشید جایی آن ور زمین جور و پلاسش را پهن کند تا بهار این دختر زیبای طبیعت وزان وزان بیاید و بوی بهشت را روی زمین آورد و دلها را دوباره ساده و بی ریا و کودک  کند ٬اینجا چندین و چند روز متوالی برف ببارد تا حدی که امروز در خانه به زور باز شود٬ تا زانوی آدم برف بالا بیاید و از بین کفشهایت بخزد تو و جورابهایت را خیس کند و تا ظهر سرمایش نوک انگشتان پایت را قلقک دهد. ولی با این وجود دل سنگ می خواهد که این همه سپیدی را دوست نداشت. چشم ها را که صبح باز می کنی به روی این هجمه بی شکوه سپید نا خود آگاه عاشق می شوی.. .

اما تو می دانی دل عاشق این روزها کم خریدار دارد ننه سرما.

بقیه عکس ها را اگر دوست داشتید در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/3/5ساعت 21:12  توسط هاتف   | 

فاصبر ان وعد الله حق

اگر این کوردلان بزدل ٬ آنان که - در آن روزها که شیران حزب الله چون کوه در برابر هجمه زبونانه شان ایستادند- در تانک های " فریاد خدایان "*با ضجه های رقت بار مرگ٬ فریاد های خدایانشان را هجی می کردند ٬

اگر این دشنام های متعفن به روح مظلوم بشریت ٬ که می رود چهره آنرا در تمام تاریخ لکه دار کند و آسمان و زمین را شرمسار از حیث وجودشان٬

اگر این شکست خوردگان تحقیر شده از دلاوران و شیرمردان لبنانی که امروزه چون گربه های غم زده چنگ بر صورت نحیف انسانیت می کشند و چون دزدان شرف و آبرو بر بالای بلندی های کوتاهشان می ایستند و با آن آتشبارهای محقرشان خانه ها را بر سر زنان و کودکان بی دفاع غزه ویران می کنند ٬

اگر این سگهای بزدل آن غداره کش مست که امروز قلاده هاشان را رها کرده اند و اینگونه ملتی را تهدید به نسل کشی و هولوکاست می کنند

والله اگر بویی از وعده حق خداوند برده بودند ... والله اگر بویی از وعده حق خداوند برده بودند...

آی آدمیت...فاصبر ان وعد الله حق ولا يستخفنك الذين لا يوقن

*: Merkava

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 19:15  توسط هاتف   | 

از آن روزها

حالا دیگر از آن روزها خیلی گذشته است. از آن روزها شاید٬ ماهها شاید سالها چه می دانم شاید قرنها گذشته است. از آن روزها که هنوز عکسش هست. تو توی عکس هستی و یک پسر نیم قد سه چهار ساله با سر تراشیده توی یک دستت و یک زنبیل پر توی آن یکی. شانه هایت زیر بار خم شده اند و چهره ات در هم است. و هنوز هم که هنوز است نمی توانم حس کنم همه خستگی هایی که پشت چهره ات توی آن عکس نقش بسته است. حالا از آن روزها خیلی گذشته است عزیز جان. از آن شب های تاریک که خواب دزد می دیدم و اوقاتم را مشوش می کرد. و بعد من را می بردی کنار خودت. با همان چشم های شبنم زده با همان چشم های وحشت زده.  تو روی موهایم دست می کشیدی گیسوهای زمخت خرمایی ات را روی صورت ام می ریختی و من که انگار بعد از تمام مصیبت ها و دردها گوشه امنی لانه دنجی پیدا کرده باشم آرام آرام توی بغلت می خوابیدم. از آن روزها دیر وقتی است که گذشته است. همان روزها که دیکته هایم را از روی کتاب رج می زدم و برای اینکه شاید رد گم کرده باشم یک غلط نیم نمره ای گاهی آن بین می انداختم و آخر سر تو می آمدی زیرش را امضا می کردی. تازه اگر هم نمی کردی امضایت آنقدر ساده بود که جعل کردنش کاری نداشت. چقدر ساده ٬ چقدر صاف ٬ چقدر بی غش... چشمهایت را می گویم. همان ها که چند روزی است أمده اند توی خواب و بیداری ام. تو تنهایی و بی کسی ام. دستت درد نکند عزیز جان. بیشتر من باب اینکه فکر ایام تاریک خلوتم هم بوده ای. حالا دیگر تنها نیستم. دو تا چشم میشی همیشه همراهم اند.

می بینی. می بینی سرنوشت چه طور همه آن روزها را خیلی دور کرده اند. حالا دیگر از آن روزها خیلی گذشته.اما تو خیال نکن که فراموش کرده ام ها. همه شان را به خاطر دارم. همه شان دارند تک به تک از جلوی چشمانم رد می شوند. همه آن روزها. همه آن تلخی ها. همه آن دردهایی که شبانه می کشیدی. همه آن شادی ها. همه با هم بودن ها. حتی خاطره همه روزهای با هم نبودن. همه را ... همه را به خدا ٬ به خود خودت به یاد دارم. می دانی اینکه خیلی وقتها صدایم جان ندارد ٬ اینکه خیلی وقت ها حرف زدنم نمی آید حوصله ام تنگ است ٬ غافل نیستم همه اش به خاطر نبودن شانه ای است که سرم را بگذارم روش و تنهایی ام را زار گریه کنم. حالا تو هم آن بقچه بلورینت را یکباره جلوی چشم های من باز نکن.این دل نازک من به خدا آنقدرها هم ظرفیت ندارد. ظرفش که پر شود توی تنهایی خودش آنقدر می بارد که دل سیاه آسمان اینجا هم به درد می آید.

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 20:39  توسط هاتف  

شروع...

و امروز اما ٬ یک روز آفتابی است و این برای چندمین بار در این چند ماه اخیر است که در یک خانه جدید روز را آغاز می کنم. و گمان می کنم شاید برای دل خوشی من باشد که آفتاب امروز این چنین جسورانه و مقهور  دل سیاه ابرها را کنار زده تا کمی از آن دوردست ها نور بپاشد و امید. اما این آفتاب هم چنگی به دل نمی زند. آنقدر بی رمق و زار که می توان خیره در چشم هایش زل زد. با این همه کرکره ها را باید بالا زد. باید به هر زحمتی شده با زور دندان هم که شده این گره های در هم تنیده را باز کرد و کرکره ها را بالا کشید. اصلا باید پنجره را هم گشود. چه اهمیت دارد که آن سوی پنجره باد عصیان گر و زخم خورده ٬ شلاق ناجوانمردی اش را بی رحمانه به روی سپید برفهای معصوم گشوده است و با هر ضربتی دسته ای از آنها را به آسمان پخش می کند. امروز حتی باید پنجره ها را هم گشود و آغوش ها را برای هجوم وحشی باد باز کرد. امروز باید به آن قندیل بزرگ که از ناودانی خانه همسایه چون عاج فیلی درخشان آویزان شده است هم سلام کرد. و یا حتی می توان در برابر آن همه یخ های بسته دل و عبوس روی آن سراشیبی که یک طبقه از این تپه ٬ تپه ای که خانه های این شهر روی آن بنا شده است ٬ را به طبقه دیگری وصل می کند ٬ تعظیم کرد. باید به برف های آرام و سبک بال آرمیده روی شاخه سبز کاج روبروی پنجره ٬ باید به آنها لبخند زد. شاید بتوان با نگاهی گیرا با آن پیرمرد تکیده ای که با شور و شوقی وصف ناشدنی توده های برف را از کنار در خانه اش پارو می کند اهلی شد. و یا  کسی چه می داند آن گنجشککی که تنها روی آن شاخه رز پوشیده از برف٬   مغموم و در هم فرورفته نشسته است نیاز به هم صدایی تو نداشته باشد؟ باید کفش ها را به پا کرد. باید از این چهار دیواری بیرون زد. باید هم نفس گنجشک شد. باید با سکوت در آمیخت. باید با سپیدی گره خورد. باید با سرما هم بستر شد...

امروز روز خوبی است. باید به طبیعت سلام گفت...

+ نوشته شده در  2008/2/2ساعت 12:35  توسط هاتف   | 

السلام علیک یا قمر بنی هاشم

 

در مشک تشنه جرعه آبی هنوز هست               اما به خیمه ها برسد با کدام دست

   برخاست با تلاوت خون بانگ یا اخا                      وقتی کنار درک تو کوه از کمر شکست

       تیری زدند و ساقی مستان ز دست رفت              سنگی زدند و کوزه لب تشنگان شکست

شد شعله های العطش تشنگان بلند                 باران تیر آمد و بر چشم ها نشست

 

سلام بر تو ای عباس. ای زاده پاک علی (ع). ای مرهم جراحت های دل حسین. امشب به زیارت تو آمده ام. با قلبی شکسته و چشمی گریان.

آورده اند که آن روز در گیر و دار حادثه ای مغموم ٬ گریان و مشتاق به دیدار پرودگارت به سوی برادر شتافتی. "یا اخی هل الرخصه؟" . گریاندی حسین را چونان گریه ای که از اشک دیدگان محاسن تر شد. برادر تو نشانه لشکر منی. تو امید کودکان خیمه های منی. و تو فرمودی یا مولای من سینه ام تنگ تر از آن است که تاب این زندگی دنیا را داشته باشد. و آن هنگام که حسین بی تابی ات را برای لقا پرودگارت یافت تو را فرمود به طلب آبی برای دل سوختگان خیام.

و تو بودی که مشک عاشقی را بر دوش ات انداختی و حال آنکه می شنیدی صدای اطفال ینادون العطش العطش... گویند هشتاد نفر از اشقیا را به خاک انداختی تا راه بر فرات گشودی. و آن دم که کفی از آب را بالا آوردی تو را ذکری رفت بر لب تشنگی حسین و یارانش و با خود فرمودی دور از ادب است که عزیز فاطمه تشنه باشد و تو آب بنوشی. و تو بودی که یک فرات را برای همیشه تاریخ تشنه لب های سوخته و تاب دیده ات کردی. مشک را بر دوش راست انداختی . از هر سو احاطه شدی. خدا لعنت کناد نوفل را که ضربتی بر دست راستت فرود آورد و بوسه زد بر خاک دست مبارکت. ندا بر آوردی و الله ان قطعتموا یمینی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق یقینی نجل النبی الطاهر الامینی. به خدا سوگند که اگر دست راستم را بریدند تا ابد از دین خود و از پیشوای راستگوی خود حمایت می کنم. از آن امام پاک که زاده پیامبر است.  مشک آب را بر کتف چپ انداختی. ضربه ای  دیگر بر دست چپ فرود آمد . " یا نفس لا تخشی عن الاعدائی و ابشری بالرحمه الجباری" و آن دست مبارک هم خاک را گلگون ساخت. مشک را به دندان گرفتی آن دم که تو دست نداشتی اما آب داشتی. و لحظه ای بعد که باران تیرها به رویت گشوده شد و تیری بر آن مشک اصابت نمود آب تا ابد شرمسار دستان بریده تو گشت.

صدا زدی ... یا اخی ادرکنی... سید الشهدا به سرعت آمد در حالی که اشک پهنه صورت آن حضرت را پوشانده بود فریاد بر می آورد وا اخا... وا عباسا... وا محتج قلبا... بعد از تو یاوری ندارم برادر.  به خدا کمرم شکست. امید خیمه هایم بی امید شد. خداوند تو را جزای خیر دهد که حق برادری را عطا کردی و نیکو جهاد کردی. اخی یا نور عینی یا شقیقی ای پاره تن من تو برای من رکنی محکم و قابل اعتماد بودی. و آن گاه که ابی عبدالله قصد کرد تا تو را به سوی خیمه برد چشم گشودی که ای برادر مرا به کدامین سو می بری تو را به جدت قسم می دهم که مرا به حال خود رها کنی که مرا تاب دیدن روی سکینه نیست. من از رویش شرمنده ام که به او وعده آب دادم و برایش آب نیاوردم...

ناگاه بانگ ساقی اول بلند شد

پیمانه پر کنید هلا عاشقان مست

باران می ٬ گرفت و سبوها که پر شدند

در موج تشنگی چه صدف ها که در شدند 

 

 

+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت 23:22  توسط هاتف  

فراتر از بزرگداشت

اصولا وقتی به یک نهضتی با ابعاد آن چنانی در سطح عاشورا نگاه می کنیم باید دایره دیدمان را به اندازه عظمت و بزرگی همان رویداد گسترش دهیم و ببینیم حقیقتا یک قیام عاشورایی که هزار و سیصد صد و اندی سال پیش رخ داده است و هنوز که هنوز است گرما و آن شور خونین اش را حفظ کرده است چه کارکردهایی از خود در میان گرد و غبار این صفحات تاریخ به جای گذاشته است و یا به بیان دیگر این آیین ها و مراسم و این تکایا و خیام٬ این سینه زنی ها و نوحه خوانی ها تنها هدفش ذکر مصیبت حسین بن علی ( ع) و هفتاد و دو تن یارانش بوده است که مظلومانه در میان خیل کوفیان تنها ماندند و آن طور سبعانه و ددمنشانه توسط یزیدیان کشته شدند یا ورای آن کارکرد دیگری از خود به جای گذاشته اند.

من عقیده دارم این دسته ها و این تکایا و این نوحه خوانی ها جدای از ذکر مصیبت ها و بزرگداشت ها و تکریم ها ٬ یک کارکرد بزرگ سیاسی و اجتماعی دارد که بیشتر شبیه یک شوی تبلیغاتی در ابعاد جهان تشیع و حتی فرا تر از آن انسانهای بیدار دل در پهنه کره خاکی است. کارکرد از آن جهت سیاسی است که دلهای روشن و ضمیرهای آگاه را متوجه یزید های زمانه می کند و ملتهای مسلمان جهان را به خونخواهی حسین (ع) در عصر حاضر می طلبد. پیام سیاسی این نهضت آن چنان شیوا و رسا در این بیانات  پاک نژاد بزرگ عرب سید حسن نصرالله ایراد شده است که نیازی به تکرار نمی بینم. آنجا که می فرماید لبیک یا حسین یعنی تو در معرکه جنگ هستی هر چند که مردم تو را در تنهایی رها کرده باشند و متهم و خوار شمارند یعنی وقتی همسر و مال و فرزندانت در این معرکه باشند ... پیام سیاسی عاشورا این روزها که شیطان مجسم در میان دول عیاش و فاسد عرب دم از آزادی و دمکراسی می زند آنچنان کوبنده و غراست که دلهای آزاد اندیش در سراسر دنیا آن را به ریشخند و تمسخر می گیرند. پیام سیاسی عاشورا واضح تر از آن است که نیازی به مقدمه چینی داشته باشد.

و اما از بعد اجتماعی ٬ این رویداد و این انقلاب وسیله ای است برای جان بخشیدن و روح دادن به سایر اهداف و کارکردها. وسیله ای برای گرد آوری توده ها و شکل دادن و اجتماع افکار اعم از گروه روشنفکر درس خوانده دانشگاه و حوزه دیده و سایر گروهای عادی جامعه در زیر یک سقف واحد.  در این باب برگزاری چنین مراسم بزرگداشت و یادبودی نه تنها باید گروه اندیشمند جامعه رو به خود جذب کند که باید قشر اکثریت جامعه که گروه متوسط القامه ای است را نیز جذب و معطوف خود کند. این درست همان ابزاری است که امام خمینی (ره) بارها و بارها در وصایای سیاسی خود و در صحیفه نور به آن آگاهانه اشاره کرده است .

" اينها يک شعائر سياسي است که بايد حفظ بشود. بازي‌تان ندهند اين قلمفرساها، بازيتان ندهند اين اشخاصي که با اسماء مختلفه و با مرام‌هاي انحرافي مي‌خواهند همه چيز را از دستتان بگيرند و اينها مي‌بينند که اين مجالس، مجالس روضه، ذکر مصائب مظلوم در هر عصري مقابل ظالم قرار مي‌دهد."

و یا در جای دیگر که به اهمیت برگزاری مراسم به صورت سنتی و عوام پسند آن اشاره می کنند : " الان محرم است و همه دستجات بيرون مي‌آيند و دستجات بايد عزاداري بکنند. عزاداري مهم است ".   " همين گريه‌ها نگه داشته ما را. گول اين شياطيني که مي‌خواهند اين حربه (سلاح) را از دست شما بگيرند، گول اينها را نخورند جوان‌هاي ما، همين‌هاست که ما را حفظ کرده، همين‌ها هست که مملکت ما را حفظ کرده. تکليف آقايان است روضه بخوانند. تکليف مردم است دسته‌هاي شکوهمند بيرون بياورند، دسته‌هاي سينه‌زن شکوهمند."

البته این به معنای آن نیست که ایشان واقف بر امر خرافه و بدعت های ناروا نبوده اند که بل مردم را از ان نهی هم کرده اند " البته از چيزهايي که بر خلاف مثلا چه هست از آنها پرهيز کنند، اما دسته‌ها بيرون بيايند، سينه بزنند، هر کاري که مي‌کردند بکنند.." اما جان کلام آن است که قبیح شمردن مراسم روضه خوانی ها آن سینه زنی ها آن حسین حسین گفتن ها آن شور خاص عزاداری ها در دیدگاه انقلابی امام خمینی در همان دسته  افکار شیاطین قرار می گیرد. 

+ نوشته شده در  2008/1/14ساعت 23:2  توسط هاتف   | 

السلام علیک یا ابا عبدالله

۰۰۰

خون حسین و اصحابش کهکشانی است که بر اسمان دنیا راه قبله را می نمایاند. اگر نبود خون حسین جوشیدن سرد می شد و دیگر در آفاق جاودانه شب نشانی از نور باقی نمی ماند. حسین سرچشمه خورشید است..

و بدان که سینه تو نیز آسمانیست لا یتناهی با قلبی که در آن چشمه خورشید می جوشد و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن : حسین ٬ حسین ٬ حسین...

آن شراب طهور که شنیده ای بهشتیان را می خورانند میکده اش کربلاست و خراباتیانش این مستانند که این چنین بی سر و پا افتاده اند. آن شراب طهور را که شنیده ای تنها تشنگان راز را می جوشاند٬ ساقی اش حسین است. حسین از دست دلبر می نوشد و ما از دست حسین. عالم همه در طواف عشق است و دایره دار این طواف حسین است .

اینجا در کربلا ٬ در سرچشمه جاذبه ای که عالم بر محور عشق نظام داده است ٬ شیطان اکنون در گیر و دار آخرین نبرد خویش با سپاه عشق است و امروز در کربلاست که شمشیر شیطان از خون شکست می خورد . از خون عاشق... 

شهید سید مرتضی آوینی

                            

+ نوشته شده در  2008/1/10ساعت 22:57  توسط هاتف  

مرز بی کسی

می دانی آبیشک. می دانی هندی جان. می دانی چرا یکباره صدایم دو رگه شد. می دانی چرا یکباره صدایم گرفت وقتی گفتی ما باید قدرت خودمان را در برابر دنیا بشناسیم و زیاده تر سخن نگوییم؟ می دانی چرا دلم گرفت وقتی می گفتی خانه یعنی همه دنیا. وقتی می گفتی خانه نباید مرز داشته باشد. می دانی... من نمی توانم خانه ام را بدون مرز بدانم. مرزهای خانه من به دشت های شلمچه و اروند رود و قصر شیرین و طلاییه و دهلران و فکه و ... ختم می شود. خانه برای من آنجاست که هنوز که هنوز است مادری همسری فرزندی ٬نور دو چشمش را روی تخت بیمارستان نفس زنان می بیند. خانه برای من آنجاست که شصت سال قبل ندای جمهوری خواهی مردمش را خوردند و پشت بندش با یک آروغ ثمر بخش همه چیز را پایان دادند و رستگار شدند! خانه برای من آن کوچه های حجله بسته شهید است.آن زیرزمین های تاریک و نم کشیده سالهای نه چندان دور است. آن پله های طبقه چندم خانه مان است که یک روز با صدای آژیر قرمز مثل گونی سیب زمینی رویشان کشیده شدم. خانه آنجاست با گردش تابوت ها در خیابانهایش... اصلا تو می دانی از چه حرف می زنم؟ چند بار تا به حال نشسته ای در کنج اتاقت و با نوای همت زار زار گریه کرده ای؟ چند بار این سخنان را با خود زمزمه کرده ای : " برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما شود باید اخلاص داشت. و برای اینکه اخلاص داشته باشیم باید از همه چیزمان بگذریم... و برای اینکه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان و وجودمان با خدا باشد... قدم بر می داریم برای رضای خدا قلم بر دست می گیریم برای رضای خدا می جنگیم برای رضای خدا... که اگر این شد پیروزی در این است ... چه کشته شویم و چه بکشیم پیروزیم" . چند بار کشته ای و چند بار کشته شده ای آبی جان؟ می دانی هندی عزیز من همه این استفراغ های دست سوم را یک بار خورده ام! حالا دیگر نمی توانم مثل تو به تک تک این ها که خودشان را از من و تو سفیدتر می دانند دوستانه نگاه کنم.  حالا برای من امروز همانی که در ایستگاه اتوبوس با سگ اش منتظر ایستاده حکم سرباز تفنگ به دستی را دارد که در سنگرش کمین کرده است! دست خودم نیست ... نمی توانم به چشم هایم اعتماد کنم. قلبم جور دیگر گواهی می دهد. اصلا تو می دانی وقتی یک دست نوشته بی ارزش تحصیلی ات را تقدیم کنی به شهیدی که از جانش گذشته برای آزادی اندیشه و میهن اش چه حالی عارض وجود مبارک اینها می شود؟ آزرده می شوند و با قلم سیاه دورش خط می کشند! حالا تو هم دیگر مرا شماتت نکن که چرا اینها را با چشم دوستانه نمی توانم نگاه کنم...

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 20:8  توسط هاتف   | 

مطالب قدیمی‌تر