تبليغاتX
خرچنگ زاده

خرچنگ زاده

در غربت

روز ملی نروژ

امروز روز ملی نروژ بود. پارسال در این مورد چند خطی نوشته بودم. امسال هم به همان بسنده می کنم تا یک سالی اگر عمری بود و تعلق خاطرمان به این کشور بیش از اینها شد یک متن بلند بالا من باب تاریخچه این روز و حرف ها و حدیث های پیرامونش بنویسم.

" امروز 17 می مصادف با روز ملی یا روز قانون اساسی نروژ است. در چنین روزی در سال 1814 نروژی ها با امضا کردن قانون اساسی واحد ، استقلال خود را از پادشاهی دانمارک اعلام کردند. در این روز ملتی که با به خدمت گرفتن منابع طبیعی خدادادی در راستای پیشرفت فرهنگ و هنر و علم، یکی از پویا ترین، ثروتمند ترین و پیشرفته ترین کشورهای دنیا را به وجود آورده اند غرور و عظمتشان را با برپایی پارادهای خیابانی کودکان و دانش آموزان در خیابان های مرکزی شهر و پوشیدن لباس های سنتی به احترام سنن و آدابشان جشن می گیرند. مردمان نروژ را به خاطر برپایی چنین کشور آزاد و مرفه و در یک کلام آسوده ای باید ستود..."

برای دیدن عکس های بزرگتر رویشان کلیک کنید.

مرتبط: مدار 68 درجه شمالی: 17 می ، روز ملی نروژ


فيد خرچنگ زاده

+ نوشته شده در  2009/5/17ساعت 22:29  توسط هاتف   | 

رخش

دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نوآئين و فرخ سوار

...

دل خرچنگ زاده که دیگر به کنار ...


پ.ن :فی الحال که هوا خوب است می شود به عنوان رخش از آن استفاده کرد. فردا که زمین و زمان را یخ بگیرد باید برود گوشه انباری یونجه اش را بخورد!

+ نوشته شده در  2009/4/29ساعت 21:42  توسط هاتف   | 

از فوتبال چه خبر..

خوب همین چند دقیقه پیش بازی بارسلونا و چلسی با نتیجه صفر- صفر تمام شد و من بازی را همراه چند تا از دوستان در یکی از پاب های شهر روی یک برد نسبتا بزرگ تماشا کردم. بعد از بازی کرواسی- ترکیه که پارسال فکر می کنم در مرحله یک چهارم جام جهانی برگزار شد دیگر هیچ بازی اروپایی(جهانی) ای را به صورت مستقیم ندیده بودم تا همین بازی امروز. این بود که خیلی از بازیکنان را نمی شناختم و هنوز دنبال رونالدینهو در تیم بارسلونا می گشتم. جالب تر اینکه تا آخر بازی فکر می کردم مربی بارسلونا هنوز آن پسر سیاه هلندی، که الان اسمش نوک زبانم است اما به یاد نمی آورم ، است.

امروز ترکیب دفاعی چلسی مرا به یاد روزهای بازی استقلال- پرسپولیس انداخت که تیم استقلال با ترکیب 10-0-0 نود دقیقه تمام در برابر حملات کوبنده و برق آسای پرسپولیس در لاک دفاعی فرو می رفت و تنها به فکر تخریب بازی حریف بود. با این وجود فکر می کنم بارسلونا هنوز هم شانس بیشتری از چلسی برای صعود به فینال دارد.این را فراموش نکنیم که بارسلونا به خاطر نخوردن گل در خانه چند امتیاز از تیم چلسی جلوتر است...

+ نوشته شده در  2009/4/29ساعت 0:7  توسط هاتف   | 

وايكينگي كه نروژي ها را مسيحي كرد

يادم مي آيد يكبار رفيقي بعد از يكسال و اندي درس خواندن در سويد آنقدر در جامعه متمدن آنجا غرق شده بود و به قولي آنچنان حس سوشيال زدگي اش بالا زده بود كه در خطبه اي عتاب گونه جايي نوشته بود كه توي فلان فلان شده چه مي داني كه چقدر مذهب زير پوست اين شهر جريان دارد.  حقيقتا به شخصه بعد از سه سال و خرده اي زندگي در اسكانديناوي هنوز درك نكرده ام كه دقيقا مذهب در زير پوست كدام عضو شريف اينها جريان دارد. اما امروز كه تاريخ تاسيس شهر تروندهايم را مي خواندم به داستان چگونگي ورود مسيحيت به نروژ رسيدم:

تاريخ نويسان اينگونه حكايت كنند كه قريب سال 960 بعد از ميلاد آقاي اولاو تريگ واسونOlav Tryggvasson فرزند شاه فقيد سرزمين هاي شرقي Østland چشم به جهان گشودند و درست چند صباحي بعد با سرنگوني پادشاه توسط مخالفين و قتل وي ؛ مادر اولاو قصه ما Astrid از بيم جان خويش و فرزندش به سمت روسيه جايي كه برادرش Sigrud ملازمت دربار پادشاه روسيه Valdemar  را مي نمودند مي گريزند. اما در ميانه راه در درياي مابين سويد و روسيه كشتي آنها گرفتار وايكينگ ها مي شود و خلاصه آنكه وايكينگ ها عليهم لعن الله اجمعين عده اي از آنها كه پير و فرتوت بودند را از دم تيع مي گذرانند و مابقي را به بردگي خويش به استوني مي برند. اولاو به كشاورزي متمول فروخته مي شود تا روزي روزگاري از خوش ايام آقاي سيگرود دايي محترم ايشان كه براي اخذ ماليات به سرزمين هاي غربي آمده بودند او را تصادفا ملاقات كرده و از بردگي آزاد مي كند و وي را با خود به نزد پادشاه Valdemar  مي برند. او در روسيه پله هاي ترقي را يك به يك مي پيمايد و در كسوت درجه دار ارتش روسيه در ركاب پادشاه خدمت مي كند. اما بدخواهان و معاندين چهره او را نزد پادشاه با عنوان اينكه وي به همسر شما بيش از حد نزديك شده است مخدوش مي كنند و او را از دربار مي رانند. بعد از ان اولاو به سرزمين Vindland (يا Pomerania سرزميني در ساحل درياي بالتيك كه امروزه ما بين لهستان و آلمان تقسيم شده است) گريخته و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.

تاريخ نويسان اينگونه روايت كنند كه اندكي بعد همسر اولاو به علت بيماري دردناكي دار فاني را وداع مي گويد و اولاو در غم هجران وي سر به دريا گذاشته و مجنون وار به راهزني مي پردازد. در خلال سالها او سركرده وايكينگهاي آبهاي بالتيك مي شود و ثروت اندوزي مي كند تا روزي متاثر از سيماي يك پيشگو به مسيحيت گرويده و آن شخص او را غسل مي دهد. سال ها بعد پس از فساد بي حد و حصر پادشاه نروژ و بازگشت اولاو به سرزمين مادري اش و تاسيس شهر تروندهايم و به قدرت رسيدن وي دين مسيحيت علي رغم مخالفت عموم به عنوان دين رسمي كشور در مي آيد. اما جالب آنكه كماكان پس از گذشت هزار سال مراسم مذهبي از قبيل كريسمس (Jul)  و عيد پاك (Påske) آميخته و ممزوج با سنن و آداب دين قبل از مسيحيت در نروژ در اينجا برگزار مي شود.

امروز در شهر تروندهايم مرغان دريايي بر فراز مجسمه آخرين وايكينگ Den siste viking اي كه شهر را در آنجا بنا نهاد داستان هاي دور و دراز ساليان را با هم مرور مي كنند.

+ نوشته شده در  2009/3/31ساعت 18:57  توسط هاتف   | 

برنامه نوروزي ايرانيان در تروندهايم

ديروز عصر كه مصادف بود با اولين روز بهار* ،  مراسمي به مناسبت عيد نوروز ايراني در محل يكي از سالن هاي شهر برگزار شد. برنامه همراه بود با پخش سرود جمهوري اسلامي ايران و نما آهنگ هاي متنوع و زيبايي كه دوستان آماده كرده بودند و مراسم اجراي موسيقي كه توسط يكي دو تن از بچه ها اجرا شد و هم چنين شامي كه يكي از خانواده ها زحمت تهيه مواد و طبخش را بر عهده داشتند  و يك اجراي شعر و برنامه هايي از اين دست. اجراي شعر در اين ميان بر عهده من بود و من شعر خانم زهرا بيدكي كه در وصف ولي عصر سروده شده است را براي آغاز سال انتخاب كردم. با همه دلهره ها و وسواس هايي كه برخي از مسوولين اجراي برنامه در مورد تم مذهبي شعر داشتند اين اجرا به عقيده من به خوبي برگزار شد و بازخوردهاي مناسبي در پايان داشت. ويديو اين شعر خواني كه البته خيلي مبتديانه گرفته شده است را در انتها مي بينيد.

و اين نما آهنگ نوستال‍ژيك و زيبا در مورد ايران كه اشك خيلي ها كه اين روزها قلبشان براي ايران مي تپد را در آورد ، به عقيده من زيباترين قسمت داستان بود.

پ.ن : چند قطعه از اجراهاي موسيقي آقا مجيد را هم گذاشته ام روي يوتيوب كه اگر دوست داشتيد برويد ببينيد و نظر بدهيد و اين رفيق تازه كار مارا كمي دلگرم كنيد

پ.ن2: اين هم عكسي از سفره هفت سين كه توسط عكاس چيره دست و هنرمند توانا جناب خرچنگ زاده گرفته شده است

*البته بهار از روي تقويم وگرنه براي ما كه از ديشب تا كنون حدود 10 سانتي متري دوباره برف باريده است فعلا خبري از بهار نيست .

لينك اصلي ويديو

+ نوشته شده در  2009/3/23ساعت 15:50  توسط هاتف   | 

وضعیت کوچه خیابونهای شهر ما

الان که این نوشته را می نویسم دیگر آخرین لحظات روز نوزدهم اسفند هزار و سیصد و خرده ای است. به عبارتی می کند چندم مارچ سال ۲۰۰۹ و می دانم که حالا دیگر در تهران بوی بهار از هر کوی و برزنی برخاسته است و آسمان رنگ دیگری گرفته است و خاک دارد نفس می کشد و خلاصه خلقت دارد آن روی زیبایش را نشان می دهد. رضای عزیز مطلبی در مورد آب و هوای این روزهای مونترآل نوشته بود . بد ندیدم در مقام مقایسه فقط چند عکس بگذارم از وضعیت این روزهای کوچه های شهر ما و  به صورت تصویری نشان دهم که با گرم شدن تقریبی هوا حالا برف های نرمی که حدود ۴ ماه از سال روی زمین نشسته بودند و نو و کهنه شده بودند تبدیل شده اند به یخ های مستحکم و مقاومی که راه رفتن را برای هر انسان دو پایی تقریبا نا ممکن کرده اند! البته این روزها بادهای سهمگین گویی حامل خبرهای خوشی از آن سوی دشت ها و کوهها هستند. بهار نزدیک است و این روزهای نه چندان دیرپا نیز عن قریب سر خواهند آمد. آن روز گل ها لبخند خواهند زد.

برای نمایش بزرگتر روی عکس ها کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  2009/3/9ساعت 22:16  توسط هاتف   | 

گزارش سخنراني شيرين عبادي در دانشگاه تروندهايم نرو‍ژ

مطلبي كه از نظر مي گذرانيد گزارشي است از آنچه در روز سه شنبه بيست و چهارم فوريه 2009 در سالن اجتماعات انجمن صنفي دانشگاه از ساعت 8  نيم شب تا يازده و اندي رخ داد. گزارشي از سخنراني شيرين عبادي.


نماي بزرگتر،روي عكس كليك كنيد

ديروز سه شنبه شب همزمان با چهارمين شب از آغاز بزرگترين جشنواره دانشجويي در جهان كه ذكر آن قبل تر در اينجا رفته است شيرين عبادي فعال زن و حقوق بشر و برنده جايزه صلح نوبل در سال 2003 در تالار اجتماعات انجمن صنفي دانشگاه تروندهايم نرو‍ژ سخنراني اي با عنوان قدرت بخشي به زنان انجام داد. بليت هاي اين مراسم از ده ها روز قبل پيش فروش شده بود اما با اين وجود ساعتي قبل از برگزاري مراسم نيز بليت ها پشت درهاي اين مجموعه فروخته شد. جمعيتي بالغ بر چهارصد الي 500 نفر در سالن و بر روي سكو ها و صندلي ها حضور بهم رسانيدند. نكته جالب در اين ميان شركت بيش از 50 ايراني مشتمل بر دانشجويان ، پناهندگان و افراد مقيم شهر تروندهايم و ساير شهرهاي نروژ در اين مراسم بود. حتي يكي دو تن از دانشجويان دانشگاه تهران نيز در اين برنامه حضور داشتند. اين سخنراني توسط دوربين هاي خبرگزاري هاي نروژي فيلمبرداري شد و تا لحظه نگارش اين مطلب ، اين رويداد توسط روزنامه هاي نرو‍ژي adressa ، VG و چندين سايت خبرگزاري ديگر مخابره شده است.

مراسم با تاخير نيم ساعته آغاز شد و شيرين عبادي سخنران اين مراسم در معيت يك مترجم زن ايراني به ايراد سخنان خود پرداخت. وي سخنان خود را با مروري بر وضعيت حقوق زنان در كشورهاي غربي هم چون فنلاند و ساير كشورهاي اسكانديناوي آغاز كرد و در ادامه به بررسي موضوع در كشورهاي شرقي و آفريقايي مانند بحرين ،‌عربستان ، عراق و در نهايت كشور ايران پرداخت. وي در طول اين مقدمه وضعيت حقوق زنان در اقصي نقاط اين كره خاكي از غرب تا شرق را ‌نا برابر و ناعادلانه توصيف كرد. براي مثال وي به ذكر خاطره اي از حضور خود در كنفرانسي در فنلاند پرداخت و گفت در فنلاند زنان در شرايط مساوي و برابر به طور معمول يك چهارم كمتر از مردان حقوق كاري دريافت مي كنند.  او وضعيت حقوق و آزادي هاي زنان در آفريقا را به سبب مسايل فرهنگي ،‌قومي و قبيله اي اسف بار توصيف كرد و خاطر نشان كرد كه هنوز ختنه دختران امري عادي و رايج در برخي كشورهاي شمال آفريقاست. وي هم چنين با لحني تمسخر آميز به تشريح حقوقي من جمله رانندگي زنان و حق راي و مواردي از اين دست در كشورهاي عربي پرداخت. او شرايط حقوقي امروز زنان عراقي را حتي وخيم تر از دوران قبل از حمله آمريكا ارزيابي كرد و اذعان داشت كه سربازان و موشكهاي آمريكايي نه تنها براي مردمان عراق دمكراسي به ارمعان نياورند بلكه اوضاع زنان را وخيم تر از گذشته كردند. اين سخنان ضد آمريكايي وي با تشويق انبوه جمعيت حاضر در سالن مواجه شد. (فيلم)

 وي در ادامه روي سخن را به سمت وضعيت زنان در ايران چرخاند و در آغاز با اشاره به آمار حضور بانوان در دانشگاهها و مراكز تحقيقات عالي به افزايش روز افزون حضور زنان در فعاليت هاي علمي فرهنگي و هنري پرداخت. او به تاريخ 60 ساله حق راي زنان ايراني كه حتي قبل تر از صدور اين حق براي زنان سوييسي بوده است اشاره كرد  (اين موضوع با خنده حضار همراه شد). حضور تاريخي زنان ايراني در پارلمان ،‌حضور گسترده آنان در مشاغل اداري و مناصب دولتي و هم چنين انتخاب شدن يكي از معاونين آقاي احمدي نژاد از ميان جامعه نسوان از ساير مواردي بود كه وي به عنوان مقدمه ورود بر اين بحث ذكر كرد. (فيلم)

در ادامه اين بحث او گفت حكومت جمهوري اسلامي قوانين تبعيض آميزي را بر زنان ايراني تحميل كرده است. مثالهايي از جمله عدم برابري ديه زن و مرد ، عدم برابري شهادت زن و مرد در دادگاه ،‌قوانين طلاق در جامعه ايران و حق داشتن 4 زن براي مردان ،‌دريافت اجازه كتبي زن از مرد براي كار يا مسافرت از جمله مواردي بود كه وي آنها را در تضاد با فرهنگ و موقعيت زن ايراني دانست. او با اين وجود جنبش زنان را علي رغم داشتن رهبري واحد و تشكيلات مركزي ،‌قوي و برقرار دانست و گفت خانه هر ايراني پايگاه جنيش فمنيستي در ايران است! (فيلم)

در بخشي از اين سخنراني نظر برخي پيرامون تبعيض آميز بودن اسلام در برابر حقوق زنان بر پايه چند آيه ازقرآن مجيد را متذكر شد و گفت شخصا با اين عقيده موافق نمي باشم زيرا همانطور كه در ابتداي سخنانم اظهار داشتم حقوق زنان در همه جاي دنيا پايمال مي شود و اين تنها محصور در سرزمين هاي اسلامي نيست. وي ختنه دختران در آفريقا را كه اصولا به مسايل فرهنگي باز مي گردد تا مسايل ديني  را شاهدي بر اين مدعا دانست. برداشت ها و قرائت هاي متفاوت از اسلام و امتزاج دين و حكومت را از دلايل وضعيت نا بسمان زنان در كشورهاي اسلامي دانست و بر جدايي دين از سياست تاكيد كرد.

در ادامه اين سخنراني او به راههاي قدرت بخشي به جنبش زنان در حركت هاي فمنيستي در جهان اشاره كرد و اظهار اميدواري كرد كه كه اين حركت قدرتمندتر و جامع تر از هميشه راه را به سوي برابري و عدالت در جهان هموار كند.

بعد از اين سخنراني و اجراي پيانو همراه با كلام دو زن نرو‍ژي (فيلم) تنفسي ده دقيقه اي برقرار شد و حضار براي جلسه پرسش و پاسخ آماده شدند. متاسفانه به علت دوري محل استقرار من از ميز ثبت نام شماره 16 به من رسيد كه در نهايت به علت كمبود وقت اين فرصت طلايي و مغتنم از من دريغ شد.

نماي بزرگتر،روي عكس كليك كنيد

پرسشگر اول يك دختر مراكشي بود كه سوالاتي در باب مقايسه وضعيت حقوق زنان قبل و بعد از انقلاب و هم چنين گشت ارشاد پرسيد. عبادي گفت كه وضع زنان در قبل از انقلاب بهتر اما نه ايده آل بوده است و به هر روي مردم ناراضي انقلاب كردند. گشت ارشاد را در بياني اغراق آميز اين گونه تفسير كرد كه زنان و مرداني كه دست در دست هم دارند و يا زناني كه حجاب خود را رعايت نمي كنند توسط اين گروه دستگير مي شوند (فيلم)

سوال كننده ديگري درباره ازدواج موقت سوال نمود كه عبادي به شرح واژه پرداخت كه متاسفانه با خنده هاي استهزا گونه افراد مواجه شد. گويا دوستان اروپايي واقعيت هاي حاكم بر روابط قبل از ازدواج خود و هم خوابگي هاي متعدد با افراد مختلف را فراموش كرده بودند كه اين گونه لب بر خنده گشودند.  هر چند خانم عبادي به عدم رايج بودن اين موضوع در ايران اشاره كرد اما به شخصه رويكرد ايشان در پاسخ به اين پرسش را چندان نپسنديدم.

مواردي من جمله اين كه آيا حق داشتن لزوما مساوي با خوش بخت بودن است يا خبر ،‌دفاعيات يك شيعه بحريني از حقوق زنان در بحرين از ساير بحث هاي جذاب اين جلسه پرسش و پاسخ بود. و البته سوال من كه متاسفانه فرصت مطرح شدن نيافت اين بود كه آيا اساسا خانم عبادي به عنوان كسي كه بار جايزه صلح نوبل را بر دوش خود احساس مي كند علاقه اي به موضوع حقوق بشر و علي الخصوص زنان در فلسطين دارند يا خير؟ و پيش كشيدن بحثي در باب عدم موافقت با  جدايي دين از سياست براي رفع دستاويز سو استفاده دولت مردان از قدرت ...

اين مراسم با تشويق حضار ،‌عكس هاي يادگاري و امضا گرفتن ها به پايان رسيد و در نهايت عكسي خاطره انگيز از به اهتزاز در آوردن پرچم مقدس ايران توسط بنده بر فراز شيرين عبادي!

نماي بزرگتر،روي عكس كليك كنيد

+ نوشته شده در  2009/2/25ساعت 16:53  توسط هاتف   | 

هنوز ...

اگر چه هوای سرد اینجا مرا ، شبیه این نروژی های بی ...(!) کم سخن تر و کم حرف تر کرده است

اما هنوز هم به پرسپولیس عشق می ورزم و هم صدا با تماشاچی های توی استادیوم با گل دقیقه 93

با مشت های گره کرده روی آسمان می پرم. حالا می خواهد وسط اتاق کار باشد و کنار یک چینی گنگ

بی خاصیت و یا گوشه دنج کوچک اتاقم

هنوز هم که هنوز است با اخم های پر غرور علی دایی غرق غرور می شوم و با لب های آویزانش افسرده و غمگین می شوم

دایی برای من هنوز یک افسانه شیرین و تمام نشدنی است

و هنوز که هنوز است خیابانی را صدها بار بیشتر از فردوسی پور دوست می دارم.

حالا تو بگو اصلا باریدن باران را با فعل وزیدن صرف کند و یا چه ...

پ.ن: عزیز جان ، آن دست کش چرمی که برایم خریده بودی و سال پیش که آقای پدر آمده بود آلمان میزبانی ما با خودش آورده بود... نمی دانم امروز کجا جایش گذاشتم و گم شد. به خدا غم دنیا خراب شده روی سرم. یکی دیگر برایم می خری؟

+ نوشته شده در  2009/2/13ساعت 18:17  توسط هاتف   | 

گزارشی از تظاهرات ضد اسراییلی در تروندهایم

دیروز شنبه 17 ژانویه 2009 در شهر کوچک تروندهایم  برای سومین بار پس از آغاز حمله یک جانبه و ددمنشانه اسراییل به نوار غزه تجمعی هر چند کوچک ، اما صمیمانه و برخاسته از روی خلوص پاک و وجدانهای بیدار برگزار شد. وجدانهای بیدار انسانهایی که اگر چه هزاران کیلومتر از ساکنین مردم فلسطین فاصله دارند و خود را شاید از هیچ منظری شبیه به مردمان آن منطقه نیابند اما دیروز تنها یک درد مشترک بود که آنها را در آن میانه باد و سوز سرمای جانسوز به میدان کشاند. دردی برآمده از زخمی جانکاه بر روح و پیکره انسانیت.و حالا که امروز این جنگ یک جانبه ، یک جانبه به سوی آتش بس پیش می رود کدامین مرهم است جز همین همدردی ها که این زخم های کاری را اندکی التیام بخش باشد؟

چند عکس و چند ویدیو من باب ثبت در تاریخ ضبط کردم که در زیر یکی دو  نمونه از آن را می گذارم.

 

نکته جالب در تجمع دیروز حضور یک صهیونیست بود که در میانه یکی از سخنرانی ها خود را از میان جمعیت به جلو کشاند و با کلمات رکیک، اینگونه خشم خود را از همبستگی تظاهر کنندگان با مردم فلسطین ابراز داشت. البته نیروهای امنیتی پشت صحنه خیلی سریع از صحنه او را به بیرون هدایت کردند!

گزارش ویدیویی پس از پایان این مراسم:




پ.ن:ویدویی دیگر
+ نوشته شده در  2009/1/18ساعت 14:46  توسط هاتف   | 

بر نروژ و نروژی لعنت.. بشمار!

اینجا هر چه سعی می کنم خویشتن داری از خودم نشان دهم و از نروژ و نروژی چیز بدی ننویسم و به قول معروف مصداق ضرب المثل نمک خوردن و نمکدان شکستن نشوم نمی شود که نمی شود. آقا جان به خدا جانمان دیگر به لبمان رسیده. این شکواییه را باید کجا تنظیم کنم و محضر چه کسی اقامه دعوی کنم؟!

وضعیت آب و هوایی آنقدر اسف ناک و وخیم است که یک هفته آنقدر برف می بارد که تا کمر در برف فرو می روی و فردایش باران می گیرد و همه برف ها می شود یخ و کوچه و خیابان تبدیل به لیزستان و هر یک قدم که به جلو بر می داری چند ده سانت روی هوا پرت می شوی و شبش مجروح و خسته بر می گردی خانه. شب و روز هم که دیگر از دستمان در رفته است و هر وقت سر می گیری به آسمان که با خدایت راز و نیاز کنی یا ابری و خاکستری است و یا اینکه سیاه است و تاریک. خدا می داند این خورشید عالم تاب را چند روز است که ندیده ایم. اصلا چه کسی گفته است این خورشید عالم تاب است!؟ مگر این دهی که ما در آن زندگی می کنیم جز این عالم نیست ؟ آخر این درد را باید در کدام چاه فریاد بزنم؟

از وضعیت خورد و خوراکمان هم برای هر کسی بگوییم دلش کباب می شود. همین قدر بگویم که غذاهای مزخرف و تهوع آور دانشگاه برایمان شده است حکم چلوکباب برگ. روزهای تعطیل هم که می رسد باید کاسه چه کنم چه کنم دست بگیریم و تا آخر شب سنگ به شکم ببنیدیم که از گشنگی هلاک نشویم. این یکی دوهفته روزهای تعطیل سال نو گمانم چهار 5 کیلو وزن کم کردم. دلمان خوش است که شهر بندری است و ماهی ها لا اقل باید خوردنی و قابل تحمل باشند.  به شرفم سوگند امروز یک ماهی شبیه ماهی قزل آلا سرخ کردم که بعد از طبخ ،مستقیم به سطل زباله منتهی شد. گوشتش شبیه پر مرغ غیر قابل ارتجاع و ریش ریش بود. می خواستم یک عکس بگیرم بگذارم اینجا گفتم حیف است. روحیه خوانندگان این وبلاگ ضعیف است، خدای ناکرده به افسردگی دچار خواهند شد.حالا آن ماهی گندیده جز یک اتاق خوش بو (!) هیچ چیز دیگری به ارمغان نیاورده است.

وضعیت اتوبوس رانی که هم دیگر هیچ نگویم بهتر است. پریروز زنگ زدم دفترشان هر چه فحش به انگلیسی بلد بودم نثارشان کردم و آخرش گفتم تنک یو ، خداحافظ! بنده خدا طرف پشت خط فقط نشسته بود و به فحش های من گوش می داد و لام تا کام حرف نمی زد. کمی البته دلم برایش سوخت. مرد صبوری بود. 

اوضاع این زمستان حسابی خونین و مالین است. همین طور پیش برود شاید به سرم زد و چمدانها را بسته نبسته ، بر گشتم تهران.


+ نوشته شده در  2009/1/10ساعت 17:32  توسط هاتف   | 

چنان برفی که در خاطر نگنجد...

حالا که خوب فکر می کنم و خاطرات را مرور ، می بینم آن قدیم تر ها ، آن روزهای دور با چه چیزهایی که شاد نمی شدیم. یادم می آید درست سال اول دبیرستان بود یا شاید هم دوم . آن سالهای خشک سالی و دست تنگی آسمان. چند سالی بود که تهران رنگ برف را ندیده بود و باران هم آنچنان که شاید نمی بارید. میانه یک روز شاد از یک دی ماه خاکستری بود که آسمان دلش گرفت و بعد از چند سال بی ثمری و بی باری دانه های خیس و نمناک برف و باران ، آمیخته و درهم میان هلهله و پایکوبی بچه ها ، دانه دانه و نرم نرم آمدند نشستند روی حیاط وسیع و دل انگیز البرز. چه روز شادی بود. چه اتفاق به یاد ماندنی و فرح بخشی. چه روز فراموش ناشدنی و دل انگیزی. چه آسمان پر محبت و صبوری و چه آدم های خوش و کیفوری!

اینجا، سه شب برف بارید. البته نه مداوم و پی در پی بلکه گاه چنان می بارید که گویی الهه آسمانها با تمام نیرو و با استمداد از همه فرشتگان و ملایک و ملازمان دربار، گرم حلاجی پنبه سرد و خشن ابرهاست و گاهی خسته از کار آفرینش، فارغ از کار حلاجی، مشغول مصاحبت و جدال با خدایان ماه و ستاره ها. ما حصل این جنگ و گریز در آسمان هفتم  آن شد که امروز که خورشید از ستیغ مشرقی بالا آمد برف هم گویی تا کمر درختان بالا آمده بود. چنان برفی که در خاطر نگنجد. با این حال دیگر نه از آن شوق کودکانه خبری بود و نه از آن هلهله و پایکوبی. چه می توان کرد... اقتضای حال است و روزگار. غافل نباید بود. باید رفت و آن کاج بی نوا را که در زیر بار برف کمر خم کرده است از این رنج جانکاه رهایی داد و به این همه روشنایی و سفیدی تصنعی و زورکی آمده از انعکاس برفها زیر لب خندید.


+ نوشته شده در  2009/1/3ساعت 15:11  توسط هاتف   | 

در هجرت

چند روزی را در خدمت نخواهم بود. بناست به همراه یکی از دوستان فردا صبح عازم پاریس شویم. اگر خدا بخواهد حدود 5-6 روز دیگر با دست پر و عکس های هنری بی شمار و گزارش مفصل سفر ، خرچنگ زاده در غربت را یک صفای درست حسابی خواهم داد. در این چند روز برای آنکه زیاد حوصله تان سر نرود و آمار وبلاگ هم پایین نیاید بروید این آرشیو وبلاگ را بخوانید که عجیب آرشیو قوی و پر و پیمانی است. برای شروع هم می توانید از این درونی جات کمی میل بفرمایید تا با کوله باری از ذوق و قریحه این مکان را ترک کنید.
+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:57  توسط هاتف   | 

J'ai laissé mon cœur à Paris

گویند ملک دینار از صحرا باز می گشت پرسیدند از کجا می آیی؟ گفت به صحرا شدم عشق باریده بود و زمین تر شده بود و چنانکه پای مردی به گلزار فرو می شد پای من به عشق فرو می شد.

حس قریبی است پس از دیدار از پاریس. حسی چنانکه پای مرد به گلزار فرو می شود و پای من به عشق.

کافه شماره 42 خیابان نوتقه دام دو لوقته

من به شهر یخ زدگان بی روح باز گشتم در حالی که قلبم جایی در میان کافه محقر شماره 42 خیابان نوتقه دام دو لقته پیش چشمان کودک و لبخند همیشه بر لب دختر کافه دار جا مانده است.  من در پاریس، مالامال از شور و بر فراز آبی نیلگون نقاشی های مسقف موزه لوور جایی که رموز اساطیر و خدایان در میان پیچ و تابهای موزون مجسمه های فرانسوا روده و اسکندر آنتیوخی و در میان سینه های عریان "حمام عمومی " و " کنیز زیبای " دومنیک اینگرس و " لوح حمورابی " و "بز بالدار" هخامنشی  تجلی یافته است به پرواز در آمدم. من در میدان کنکوقد در انتهای خیابان شانزالیزه در میان انبوه انقلابیون، از میان قرون و اعصار، جدا شدن سر لویی شانزدهم و ماری آنتوانت را در زیر گیوتین به چشم های خود دیدم و در میدان شارل دو گل در انتهای دیگر خیابان شانزالیزه جایی که درختان ردیف چون جنگجویان فداکار ناپلئون قد کشیده اند، پژواک پوتین های سربازان ارتش نازی را در زیر تاق نصرت با گوش هایم شنیدم و غوطه ور در سن گویی که خود از بورگاندی سرچشمه گرفته ام خرامان و پیچ در پیچ از کنار پایه های فلزی برج ایفل نه به سمت کانال مانش که به جایی فراسوی جغرافیا حرکت کردم.

من در سالن آینه کاخ ورسای با سرانگشتان خویش روح لطیف احساس را لمس کردم و در سالن ونوس با زیبایی و اعجاز معماری دست در دست و هم آغوش تا غروب آفتاب رقصیدم. من در خیابان های پاریس بار دیگر به اعجاز گرم نگاه پی بردم و با ساز پر احساس و صمیمی نوازندگان دوره گرد متروهای پاریس به تهران و خواننده های کوچه گردش بازگشتم و حس لطیف و جان پرور هم کلامی با نوای ساز را دوباره تجربه کردم.

من به شهر یخ زدگان بی روح بازگشتم در حالی که قلبم را جایی در کافه شماره 42 خیابان نوتقه دام دو لوقته در میان چشمان معصوم دختر پیرمرد کافه دار برای همیشه جا گذاشتم ...

ستونهای هخامنشی
مجسمه های آشوری
ایفل
ایفل
رود سن
رود سن
کاخ ورسای
کاخ ورسای

پ.ن : عکس های زیادی گرفته ام که تماشایی شده اند. به مرور آنها را در فتوبلاگم می گذارم. سری اول را می توانید از اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:57  توسط هاتف   | 

روزهای بی ثمری

این روزهای کریسمس و روزهای آخر سال که دانشگاه تعطیل است شهر بسیار سوت و کور شده است و انگار خاک مرده روی شهر ریخته باشند و اغلب دانشجو ها که جمعیت قابل توجهی از ساکنین شهر را تشکیل می دهند به شهرهای خود بازگشته اند و مردم عادی شهر هم غالبا به مسافرت رفته اند. همه مغازه ها به طور کل تعطیل است و می توان گفت دیگر اتوبوس ها هم که روزهای عادی با زحمت رفت و آمد می کردند این روزها اصولا در شهر پیدا نمی شوند. این است که از روزی که از پاریس برگشته ام به کل از خانه بیرون نرفته ام. وضعیت کسل کننده ای است و بیشتر اینگونه است که در این اوقات دستم به وبلاگ نویسی هم نمی رود. ب ال ات ری ن هم که شکر خدا برای من تعطیل شده است و به قولی عدو سبب خیر شده است! بهتر است این روزها کمی مطالعه کنم و ساعات خوابم را کمی منظم تر کنم. کسی اگر سایت اینترنتی برای دانلود کتاب و یا سرگرمی های هیجان انگیزتر سراغ دارد مضایقه نفرماید :)
+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 9:58  توسط هاتف   | 

ماه آخر سال

دسامبر یعنی آخرین ماه سال میلادی از خیلی جهات شبیه به اسفند آن ماه دوست داشتنی و خواستنی ما ایرانی هاست. البته نه از آن جهت که هر دو آبستن سال جدید هستند که سال نو شدن ما با بهار و سبزه و نیلوفر کجا و سال نو شدن اینها با قندیل و برف و یخ کجا! بیشتر از جهت فشار کاری و مشغله های روز افزون و اینها عرض می کنم. این ترمی که روزهای آخرش دارد سپری می شود یک درس به صورت Self Study دارم که موضوع آن DNS و LES و این مباحث است . البته قرار نبود به صورت self study باشد و بنا بود که یک دوره ای برویم موسسه Von Karman در بلژیک و چند روزی را آنجا اتراق کنیم و جزوه ها را بگیریم و بیاوریم امتحانش را پس بدهیم ، اما این موسسه Von Karman همانطور که حضرات فن می دانند یک موسسه سیالاتی است که کارهای تحقیقاتی ناتو آنجا انجام می شود و خلاصه به جز اعضای اتحادیه اروپا کسی را اذن دخول نمی دهند. این طور شد که حضور فیزیکی در این کلاسها منتفی شد و ما ماندیم یک جزوه صد و خرده ای صفحه که البته بیشتر آن را در چالمرز قبل تر از اینها خوانده ام. یک پانزده و نیم واحد هم دوره نروژی دارم که امتحانش یک ده روز دیگر است و عزای عالم افتاده این کنج دل ما. این دوره به نظرم به اندازه 4 یا 5 واحد کلاسهای زبانی که در تهران می رفتیم فشرده بود. هر چند اوضاعم نسبت به بقیه هم کلاسی ها رضایت بخش است اما به هر حال خطر ریزش وجود دارد!

پ.ن: اینها را بیشتر من باب این خدمتتان عرض کردم که اگر این روزهای آخر کمی سایه مان سنگین شد به حساب این ماه آخر سال بگذارید و گرنه اصلا به کسی چه مربوط که من این ترم چه درسهایی دارم :)

+ نوشته شده در  2008/11/30ساعت 12:52  توسط هاتف   | 

لبیک یا نصر الله!

۱/ بنا به دلایل موجهی شهریور امسال موعد معافیتمان از خدمت مقدس نظام وظیفه فرا رسید. اما به خاطر اینکه شخصا در تهران حضور نداشتیم امور اداری مربوطه با شرمساری بسیار محول شد به آقای پدر.  البته در این راه مدارک زیادی باید توسط سفارت محترم جمهوری اسلامی ایران در اسلو به تایید برسند و به تهران فرستاده شوند. این شد که مجبور شدیم با دلی خونین و  مضطرب دیروز اصل تمامی مدارک حیاتی مان من جمله پاسپورت و شناسنامه و کارت ملی را با پست ارسال کنیم اسلو. آقا شما هم که برای خودتان مفت می آیید در این وبسایت و مفت می روید و خیالتان هم نیست چند دلار پول بی زبان ماهیانه صرفش می شود و گاه و بیگاه با شناسه های مخفی فحش های آبدار هم نثارمان می کنید در این یک فقره دعا کنید این مدارک زبان بسته توی راه توسط این پست چی های سر به هوای نروژی گم و گور نشود که از فردایش مجبور شویم برویم توی جوب بخوابیم! بله با شما هستم. شما آقا.. شما!

۲/ حالا این قضیه معافیت از سربازی به کنار. اما آن ایده ۶ ماه حضور داوطلبانه و آموزشی در لبنان هنوز به قوت خودش باقی است. خدا را چه دیدی؟ شاید یک روز در حالی که کنار سید حسن نصراالله نشسته ایم و داریم چایی قند پهلو می زنیم و نقشه های عملیاتی را زیر و رو می کنیم این وبلاگ را به روز کردیم. لبیک یا نصر الله!

۳/ یک کلاس حل تمرین ترمودینامیک به ما داده اند مصیبت. تمام سوال و جوابهای تمرینات به نروژی است و حتی چون دانشجویانش خردسال هستند و غالبا سال اول و دوم رشته های مهندسی کلاس درس اساسا به نروژی برگزار می شود. این است که اغلب اوقات حتی از صورت مساله هم چیزی دستگیرمان نمی شود چه برسد به جواب مساله. در این گیر و دار هم هر چه جهد کردیم که از زیر این یک فقره خلاص شویم نشد. حالا دو سه وعده است که به همراه دو سه تا دانشجوی دکترای نروژی دیگر می رویم سر کلاس و اینها از ما سوال می کنند. هر که هم سوالی از من بکند جوابهای حل تمرین را صاف می گذارم جلویش که خودش بخواند. خیلی هم خوشحال می شوند و به قولی با دست پر مجلس را ترک می کنند! ولی انصافا آدم لذت می برد وقتی می بیند بچه های هژده نوزده ساله انگلیسی را به این خوبی صحبت می کنند. خدا حفظشان کند!

۴/ این هندی همکارم ، واگش ناراسیمهامورتی ، از وقتی که زنش آمده به نروژ و تز دکترایش را دفاع کرده است و آبی زیر پر و بالش رفته گویا از پشت هم دم در آورده است. امروز همین طور نشسته بودیم در اتاق و از خوشحالی زاید الوصف پیروزی حضرت حسین اوباما در انتخابات آمریکا یس وی یس وی کن سر می دادیم. همین طور آمد تو و گفت چه طور است که این قدر خشنودی و بحث به درازا کشید و در این اثنا گفت وقتی احمدی نژاد می رود جایی سخنرانی مردم هند به ریشش می خندند! ما هم نه گذاشته و نه برداشته گفتیم از دست های آلوده شیطان بزرگ در منطقه انتظار بیش از این نمی توان داشت! :) بنده خدا کمی منقلب شد. فردا باید برویم یک طور از دلش در بیاوریم. خدا را خوش نمی آید این استعمار زده های مفلوک که دهها سال زیر یوغ انگلیس بوده اند و تازگی ها به نوایی رسیده اند و چند تا از شهرهایشان آب لوله کشی کشیده اند و از توی کوچه خوابیدن به زیر چادر رسیده اند را این قدر دل آزرده کنیم.

۵/ آخ.. چقدر می چسبد این چهل تکه نویسی! اصلا گور پدر خواننده خاص. همین که این طور دور هم باشیم صفایش خیلی بیشتر است. مرده شور متن هایی که هدفش ارسال به بالاترین باشد!

+ نوشته شده در  2008/11/8ساعت 0:2  توسط هاتف   | 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

هر چند تقویم ها هنوز روی نام پاییز جا خوش کرده اند اما زمستان پاورچین پاورچین و آرام مثل یک گربه در کمین کفتر ، با یک هجوم بی رحمانه و خونین از راه رسیده است. این هفته با یک صبح سرد آغاز شد و شبنم ها چون مروارید های درخشان روی درخت ها و چمنزارها یخ بستند و شهر را سفید پوش کردند. امروز صبح هم که از خواب برخاستیم پوره های اولین برف زمستانی روی زمین هویدا بود. حالا با این وضع که ننه سرما خیال کرده است جشن آمدنش را در این شمالی خانه زمین کمی زودتر آغاز کند باید ایمان آورد به انقلاب مخملی فصل سرد! هر چند که از اول پاییز تا کنون شاید به اندازه یک ساعت و خورده ای در کل باران باریده باشد و این نویدی باشد بر دوران خشکسالی این شهر افتاده در کنار اقیانوس که حالا باید بیست و چهار ساعتش باران باشد و برف ، اما زمستان است. هوا دلگیر ، سرها  در گریبان، دلها خسته و درختان اسکلتهای بلور آجین..

+ نوشته شده در  2008/11/8ساعت 0:0  توسط هاتف   | 

دربی شصت و خورده ای

حالا ما مدام تو این وبلاگ از مصائب غربت و دوری از وطن بنویسیم شما بنشینید بگویید این بنده خدا تحت جو روانی بالاترین و پایین ترین و این سایت های استکبار جهانی و ایرانی های خواب نما شده خارج از کشور قرار گرفته و دارد از روی شکم سیری یک چیزی می بافد. بعد هم با خیال راحت بیایید این وبلاگ برای خودتان و به ریش ما بخندید و بروید! خوب همین که بعد از بیست و اندی سال نتوانی با کوبه باری از عشق بلند شوی بروی استادیوم بازی تیم مورد علاقه ات را تماشا کنی و یک روزت را کامل توی آن سکوهای سنگی آزادی صرف کنی و حنجره ات را با شعار ” روبرو آماده باش” جلا ندهی این از هر مصیبت و دردی دردناک تر نیست؟آقا جان انصافا ،بینی بین الله … نیست؟

نشسته بودیم از مدت ها قبل به مدد یکی از رفقا یک سایت اساسی پیدا کرده بودیم که فوتبالهای ایران را به صورت مستقیم از روی اینترنت و از روی یک سرور غیر از سرور تعطیل شبکه سه تماشا کنیم. (اسم سایت را نمی گویم که بارش زیاد شود و از دفعه های بعد همانجا هم شلوغ!) از پشت ، در اتاق کارمان را هم قفل کرده بودیم که کسی مزاحم نشود و با خیال راحت این پایمان روی آن یکی و تخمه ای بود که برای خودمان می شکستیم و هر که هم از آن پشت در می زد محلش نمی دادیم که یکدفعه دیدیم نامه ای از هلگه استاد مربوطه رسید که اخوی کجایی؟ مگر امروز ساعت یک قرار نداشتیم؟! آقا چه دردسرتان بدهم که گویی آب یخی بود که ریختند توی یقه ما. هنوز پنج دقیقه از بازی هم نگذشته بود که هلگه و مصطفی آمدند چنبره زدند توی اتاق و یک ساعت و نیم تمام روی اعصاب ما رژه رفتند و نقل مجلس به جای اینکه کریمی و باقری باشد، شد Wake و توربولانس و Rotation و این چرندیات! حالا هر چقدر هم زور زدم که زودتر شر اینها را از سرم کم کنم افاقه نکرد. باور کنید نروژی جماعت خونسردترین کرم خاکی روی زمین است.

مخلص کلام اینکه از کل بازی فقط مصاحبه های اولیه دو مربی تیم و مصاحبه طبق معمول پاچه خوارانه جواد خیابانی با رییس نیروی انتظامی تهران و گل دقیقه ۸۶ علی کریمی که مرهمی بر زخم های کاری ام بود را دیدم. به خاطر همین متاسفانه از خواندن مباحث کارشناسی من محروم خواهید بود!

تتمه:

۱/جایی خواندم سیار گفته داور دو پنالتی پرسپولیس را نگرفته؟! اگر صحت داشته باشد که حکما همین طور است - سیار چیزی از جیب بغلش همین طور کشکی بیرون نمی آورد - بازی در اواسط بازی ۳-۱ به نفع پرسپولیس می شد و چه بسا با آن سه گل روحیه متزلزل آبی پوشان به هم می ریخت و یاد و خاطره شش تایی ها دوباره زنده می شد.

۲/ واقعا قلعه نوئی مایه شرمساری است. وقتی ادبیات این آدم را در تقابل با قطبی دیدم یک لحظه آرزو کردم کاش کلام خدا از دهان این آدم در ابتدای مصاحبه هایش می افتاد که ابدا برازنده شخصیتش نیست. یک جای دیگر هم دیدم که در جواب خبرنگاری که سعی داشته ادب قطبی در قبال تیم حریف را به او گوشزد کند گفته قطبی کسی نیست که درباره من صحبت کند.

۳/ خوشحالم از اینکه کریمی قصد بازگشت به روزهای اوج را دارد. او می تواند وزنه موثری نه تنها برای قطبی که برای دایی در تیم ملی باشد.

+ نوشته شده در  2008/10/3ساعت 21:32  توسط هاتف   | 

پایه های سست استکبار!

۱.دیشب به بهانه فرار از در و دیوار و حجم سنگین سکوت خانه با نیما و دوستان رفتیم یک پاب انگلیسی بازی ترکیه- کرواسی را تماشا کردیم. البته طبق معمول همیشه که نیما یک نیمه از قرارها عقب است ٬ نیمه اول را از دست دادیم. جو آنجا به کل طرفدار کرواسی بود و یک مشت کروات و چکی و آدمهای بی خودی خوش نروژی طرفدار کرواسی گوش تا گوش نشسته بودند. ما هم که همیشه ساز مخالفمان کوک است بی خود و بی جهت شدیم طرفدار دو آتشه ترکیه و حسابی رفتیم روی اعصاب اینها به خصوص بعد از گل دراماتیک ترکیه در آن ثانیه های پایانی. 

امشب هم که روسیه با یک بازی بی نظیر هلند را مقهور قدرت خودش کرد. یک نکته فنی که به ذهنم می رسد این است که هلند در بازی های گروهی اش در هر سه ٬ در دقایق ابتدایی بازی از روی ارسال از کناره ها و ضربات ایستگاهی به گل اول رسیده بود و در سایر دقایق با ضد حمله هایش اختلاف گلهایش را زیاد کرده بود. اما امشب که روسیه با یک بازی تاکتیکی گل کوچک گونه گل اول را به ثمر رساند ٬ هلند نشان داد در بازی تحت فشار روحی آن توانایی و تمرکز لازم را ندارد. هر چند این بازیها به نظر من بیش از حد دارد غیر خطی دنبال می شود.  هیچ بعید نیست همین ترکیه و یا حتی روسیه فاتح جام بشوند.

۲. دیشب به روایتی بلندترین روز سال بود. البته اینجا که حدود یک ماه است در روزهایی که آسمان صاف است و ابرها دل آسمان را تنگ نمی کنند به کلی تاریک نمی شود زیاد توفیری نمی کند که خورشید چند درجه نسبت به افق بالاتر یا پایین تر بایستد. 

شب قطبی آسمان تروندهایم ساعت سه بامداد

۳. حساب کاربری مان در یوتیوب را بستند. دلیلش را دقیقا نمی دانم اما می توانم حدس بزنم چه دست هایی پشت پرده کار کردند تا تمام فیلمهایی را که روی سایت قرار داده بودم و  پایه های سست طاغوت و استکبار را می لرزاند از روی سایت حذف شوند!

۴. اگر توفیق دست دهد می خواهم به صورت گزیده اشعار سید حسن حسینی را به صورت پادکست در بیاورم.

+ نوشته شده در  2008/6/21ساعت 23:24  توسط هاتف   | 

ثبت اولین مقاله

امروز بعد از گذشت ۵ ماه از آغاز دوره دکترا مقاله اول را  در ژورنال Physics of Fluid  با عنوان :

 Cellular Vortex shedding in the Wake of a Tapered plate at low Reynolds Number

ثبت کردم. امیدوارم ریجکت نشوم. :)

پ.ن : دیدید یک تبریک ساده هم بلد نیستید!

+ نوشته شده در  2008/6/17ساعت 20:49  توسط هاتف  

از کنفرانس استکهلم تا جزابر سه گانه

۱. دو سه روز پیش به همراه استاد محترم آقای هلگه رفتیم به یک مجلس کنفرانس مانندی در حوالی استکهلم. استادها و دانشجوهای دانشگاههای اسکاندیناوی و هم چنین شرکت های بزرگ سیالات محاسباتی یا همان سی اف دی جمع شده بودند و پروژه هایشان را برای سایرین ارایه می دادند. از کل نروژ یک من بودم و یک هلگه و نمی دانم چه اصراری بود توسط هلگه که منی که تنها سه ماه و اندی از شروع دوره دکترا ام می گذرد میان آن همه استاد خبره و دانشجوهای چند ساله دکترا و صنعت گران با تجربه پرزنتیشن داشته باشم. خدا این اعتماد به نفس و تن صدای بلند و وجود مشعشع چینی ها را از ما نگیرد که خیلی مواقع کار گشاست!

۲. سر میز نهار توی همان جلسه با یک استاد دانشگاه کی تی اچ که القصه ایرانی بود و اهل بندرعباس نشسته بودیم و داشتیم حرف های معمولی می زدیم و یک آلمانی هم نشسته بود کنار دستمان که بی مقدمه خوش را انداخت وسط بحث و شروع کرد به سر هم کردن یک سری چیزهای نچسب که ایران سی سال پیش فلان بود و بهمان و حالا چه و چه... نمی دانم همه آلمانی ها این طور هستند یا از بخت گران سنگ ما هر چه آلمانی به رد ما می خورد نسناس و حرام زاده است.( این را دوستانی که در آلمان زندگی می کنند می توانند تایید یا رد کنند) حقش را گذاشتم کف دستش.

۳. حواستان هست اخیرا دوباره پروژه عرب ستیزی- ایران ستیزی با همکاری جیره خواران و مفت خوران ایرانی وزارت خارجه آمریکا و نوکران حلقه به گوش اسراییل و  بوقچی های صدای آمریکا با سو استفاده از احساسات پاک ایرانی ( و بعضا نژاد پرستانه) و حماقت ها و ساده لوحی های طرف اماراتی در حال شکل گیری است؟

+ نوشته شده در  2008/6/1ساعت 12:30  توسط هاتف   | 

شریف کجا ... NTNU کجا ؟!

۱. امروز صبح که رفتم سر کار دیدم این چینی هم اتاقی یک کم تر و تمیز شده و خیلی سنگین رنگین و عصا قورت داده نشسته روی صندلی اش و تقریبا یک لباس رسمی تر نسبت به همیشه پوشیده . به محض اینکه هم وارد اتاق شدم سلام کرد و یک جمله ای تو مایه های گاد بلس یو نثارمون کرد. خلاصه کلی شک ورمون داشت که چه اتفاق غیر مترقبه ای ممکنه رخ داده باشه که این بنده خدا این قدر مبادی آداب شده! نگو آقا شنبه ای بلند شده رفته کلیسای شهر خودش رو غسل تعمید داده! هیچی دیگه. هر چه نقشه داشتیم مبنی بر این که یک از خدا بی خبر رو مسلمون کنیم و یک باب ویلا در شمال شهر بهشت با دو تا حوری اضافه رو برای خودمون سند بزنیم نقش بر آب شد. بی حکمت نبود این اواخر هی جیزز جیزز می گفت!

۲. هلگه استاد مربوطه امروز اومده تو اتاق می گه یکی از ایران از دانشگاه شریف خیلی مصره که با من بیاد دکترا بخونه و اسمش محمد است و البته فامیلش یک کم عجیب. بعد گفت من زیاد اسم و رسم شریف رو شنیدم اما امروز رفتم توی این سایت های رنک بندی دانشگاهها از آسیا یک دانشگاه ریاض پیدا کردم و چند تا دانشگاه جنوب شرق آسیا و هر چی جهد کردم اثری از شریف پیدا نکردم. گفتم بابا این سایت های رنک بندی همش خالی بندیه. مثلا نمونه اش همین دانشگاه خودتون که رنکش اونجا ۷۲ زده انصافا بنشین کلاه خودت رو قاضی کن ببین چند بهش می خوره! خلاصه کلی از شریف تعریف کردم و گفتم بچه های شریف تو ام آی تی هم پیدا نمی شن! حالا کسی اگه این محمد که از بچه های انرژی شریف هست رو می شناسه بهش خبر برسونه کلی حمایتش کردیم.

۳. یک وسوسه عجیبی بهم میگه قید بلاگفا و آرشیو و همه نظراتی که این سه سال جمع شده و هر کدومش برام یک دنیا ارزش داره بزنم و بلند شم برم ورد پرس یک وبلاگ تر و تمیز بزنم. خیلی محیط مشتی ای داره خدا وکیل. 

+ نوشته شده در  2008/5/26ساعت 21:11  توسط هاتف   | 

جشنواره پاکستان

حدود دو سه هفته پیش آصف به گروه ما اضافه شد. آصف از بچه های ناب اسلام آباد است. با موهای لخت و سیاه و تارهای شرابی رنگ یک در میان و چهره ای سوخته و تیره به مانند همه پاکستانی ها. خیلی مبادی آداب و با نزاکت است . تن صدای آرامی دارد و با آن لهجه شیرین پاکستانی اش کلمه ها را خیلی شمرده و با احتیاط تک زبانی ادا می کند. هیچ گاه موقع حرف زدن توی چشم هایت زل نمی زند. با سر پایین راه می رود و- این اواخر که دقت کرده ام- همیشه از کناره. خوبی ایجاد علاقه و رابطه دوستی با هم چنین آدمی این بود که هفته پیش یک بلیت شرکت در جشنواره فرهنگ پاکستان برایم آورد. یکی برای من و یکی هم برای مصطفی همان اردنی فلسطینی الاصل.

دیروز همراه مصطفی و مولر استاد آلمانی آصف رفتیم جشنواره پاکستانی ها. شام پاکستانی یک ارایه نیم ساعته از مناظر گل و بلبل پاکستان ویلن زدن یک دختر پاکستانی شش هفت ساله و یک خواننده دی جی پاکستانی که از اسلو دعوت شده بود و یک فیلم فولکور پاکستانی که کاملا به زبان فارسی بود همه مراسم بود. اما آن همه قرابت و نزدیکی فرهنگی٬ آن دخترهای زیبای شرقی با آن لباس های چند تکه رنگ و وارنگشان که یک نگاه گرمشان می ارزد به همه زیبایی های مسحور کننده این برج های یخی ٬ آن موسیقی گرم و دل نشین ٬ آن مشت های گره کرده صاحب رستوران پاکستانی که وسط سالن تا فهمید ایرانی هستم فریاد زد الله اکبر خمینی رهبر٬ آن غدای دل نشین و کمی تند با آن ادویه های جانسوز - جانسوز از آن بابت که با هر بار مزه کردنش خاطرات آن روزهای آفتابی برایت زنده می شود - و حتی آن ریش های در هم تنیده و بلند بالای پاکستانی دریچه ها و مفرهایی هستند که گاه گاه باید از لابلای آنها ٬ولو هر چند کوتاه و گذارا ٬ به دنیا نگریست تا این دل صاحب مرده توی این هجمه بیگانگی ها و بی وطنی ها خیلی نگیرد که از پا بیفتد و کار دست صاحبش بدهد.

پ.ن: بقیه عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/4/20ساعت 12:11  توسط هاتف   | 

سلمانی

۱. صد رحمت به سلمانی های آلمان. هر چند زبان آدمیزاد حالی شان نمی شد و نمی توانستی بهشان بفهمانی که چه طور موهایت را بزنند و آخر الامر همانطور که میل خودشان بود می زدند٬ اما با ده یورو ناقابل سر و ته قضیه هم می آمد. دیروز رفتیم اینجا سلمانی با هزار دنگ و فنگ و گرفتن وقت قبلی و از این برنامه ها! نا جوانمرد ۳۵۰ کرون تیغمان زد. تازه جالب بود با همان ماشینی که پشت گردن را می زد آخر کار شروع کرد ابروهای خرچنگ زاده را از بخ و بن کندن! گفتم خواهر من اینها چمن در خانه تان نیست که! ابرو است نا سلامتی.

2. گاهی باید گالوا بود و در بیست سال و اندی دوئل کرد و مرد!

3. دیروز بعد از ظهر جلسه دانشجویان پی اچ دی ماه مارچ بود. این جلسه ها ماهی یکبار برگزار می شود و هدف اصلی اینها از این تجمعات بی تعارف بگویم خوردن پیتزا و آب جو است! حالا دو نفر هم اول کار می آیند و یک پرزنتیشنی می دهند. بحث را هم خودشان آزاد گذاشته اند اما غالبا می آیند و در مورد پروژه هاشان صحبت می کنند که برای کسی که در آن رشته سر رشته ای ندارد اصلا جالب نیست و معمولا تعداد دانشجویانی که می آیند حدود ده پانزده نفر است! به هر حال دیروز من یکی از ارایه گر ها بودم و قرار شد کمی در مورد ایران صحبت کنم. این بود که دیروز چند تن از کارمندان زن دانشکده بعلاوه یکی دو استاد از دانشکده خودمان هم آمده بودند و اتفاقا تعداد دانشجوهایی که آمده بودند هم خیلی بیشتر از همیشه بود. کمی از عکس های گل و بلبلی که در ارایه قبلی چالمرزم داشتم استفاده کردم بعلاوه یک بخش دین که از ارایه درای استفاده کردم و اندکی هم از سیاست در آن گنجاندم. هر چند از سیاست سخن گفتن برای این سیب زمینی ها که در تمام آن دانشگاه عریض و طویل شان یک هفته نامه یا مجله سیاسی چاپ نمی شود و اساسا در اندیشه را تخته کرده اند و گذاشته اند کنار مثالش مثال کوبیدن آب در هاون است. حالا اینجا را مقایسه کنید با دانشگاههای ایران که پایه و بن هر فعالیت سیاسی از آنجا نشات می گیرد و دهها و ده روزنامه و هفته نامه و گاه نامه از دانشکده های فنی آن بیرون می آید. اصلا بیراه نگفته اح.ن که بچه های پانزده ساله ایران اندازه جوان های ۳۵ ساله اروپایی می فهمند پس باید برای آنها حق رای قائل شد.

نقل فروزانی شد. قریب یک ساعت طول کشید. خیلی از حرفهایی که باید می زدم زدم، از آخرین شاهکار اروپا یعنی فیلم فتنه تا انقلاب اسلامی ایران و بحث انرژی هسته ای و جنگ ایران و عراق و کسانی که صدام را حمایت کردند. یکی گفت این درست که ایران NPT را امضا کرده است اما کشورهایی که در Bad Stance قرار دارند حق غنی سازی ندارند. گفتم منظورت از Bad Stance چیست؟ گفت کارهای بدی که ایران کرده است... گفتم دقیق تر بگو شاید منظورت بمباران اتمی ژاپن و جنگ ویتنام و حمله غیرقانونی به افغانستان و عراق و ده ها فجایع دیگری باشد که ما انجام داده ایم. یکی دیگر گفت پس نقش UN چه می شود. گفتم UN دیگر چه صیغه ای است. اولین چیزی که به ذهن من با شنیدن این کلمه متبادر می شود US است کمی برایم از وجدان آگاه بگو. آلمانی گفت نظر شما در مورد هولوکاست چیست؟ گفتم نظر ما در این مورد زیاد مهم نیست . شاید نظر تو که آلمانی باشی در این مورد شنیدنی تر باشد. اما چیزی که هست زندانی کردن و بستن صدای محققانی که در این باره تحقیق می کنند نقض حق آزادی بیان در کشورهای غربی است. مضاف بر اینکه در جنگ جهانی دوم این تنها یهودیان نبودند که اسیر شعله های خانمان سوز جنگ شدند و این نباید دستاویزی باشد برای اشغال سرزمین های فلسطینیان. هندی که به شدت خشمگین بود گفت ما در اینجا بحث Rational می کنیم. چون مهندس هستیم. گفتم اتفاقا منطقی که در بحث های من هست از نوع منطق۲+۲=۴ است حالا اگر تو فکر می کنی خلاف این است این نظر شخصی تو است. یکی از استادان جوان که انگار تحث تاثیر قرار گرفته بود بعد از ارایه آمد و شرایط گرفتن ویزای ایران را سوال کرد و امکان گرفتن ویزا برای غربی ها را پرسید. کارمندان زن هم یکی یکی آمدند و از ارایه و متفاوت بودن آن تشکر کردند.حجم فایل اگرچه زیاد است اما می توانید از اينجا بگیرید.

+ نوشته شده در  2008/3/29ساعت 12:20  توسط هاتف   | 

این همه جان است و همه دل

درپرده ی سوزوساز هم می خنديم

با داغ درونگداز هم می خنديم

چون لاله ی نوشکفته ای درباران

از گريه پريم وباز هم می خنديم

۱. فکرش را بکن. درست در این روزهای بی آبرویی انسانیت٬ این روزها که اینها دوباره در لوای آزادی کلام آمدند دلهای عاشق آن حضرت را جریحه دار کردند ٬ یک دون بی مقدار بیاید در آشیانه دشمن با اعتقادات یک امت٬ بنشیند و دم از رسول و قرآن آنها بزند و فرضیه ها را بالا پایین کند و گاه گاه محض خود شیرینی سوالات استفهام انکاری خبرنگار را تایید کند. این نهایت بزدلی و کوردلی کسی است که داعیه فرهیختگی دارد.‌ خاک همه هستی بر سرش.

من شخصا نیازی به تکفیر نمی بینم. اگر اندکی وقت داشته باشد خود نیمه لباس مندرس دینداری اش را به زودی از تن خواهد کند

۲.نشسته بودیم توی رستوران دانشگاه کتلت سبزیجات را امتحان می کردیم! حالا یک اردنی فلسطینی الاصل هم این دستمان و یک آلمانی روبرویمان و همان سویدی معروف که ذکرش را قبلا کرده ایم که از همه عالم و آدم شرمنده است و همیشه سرش پایین است و با قلاب ماهی گیری باید حرف را از ته حلقوم اش بیرون بکشی کمی آن سوتر.

آلمانی در حالی که رویش را مثلا از من بر گردانده بود شروع کرد به گفتن اینکه نمی دانم کشورهایی که خودشان کلی مشکلات معیشتی دارند چرا اصرار دارند به تولید بمب اتم و صرف هزینه های هنگفت در واحدهای نظامی ! این عرب بی صفت هم شروع کرد دم به دم دادنش! غایله ای شد... از وضعیت کثیف کشور مسلمان نامی مانند امارات متحده تا مساله جزایر سه گانه و موضوع شط العرب و جنگ ایران و عراق گرفته تا پرونده هسته ای ایران قال شد. نکته جالبش اینجا بود که این فلسطینی اردنی زاده مدام روی کلمه " ما " تاکید می کرد. مثلا مدام می گفت چرا جزایر سه گانه ما را اشغال کرده اید. چرا حتی حاضر نیستید در مورد آن با ما مذاکره کنید! می گفت چرا اینهمه صرف نیروی نظامی می کنید و کشورهای منطقه و ما را ارعاب می کنید!

۳. قویا معتقدم که نظام و انقلاب پیشروی جمهوری اسلامی بزرگترین هدیه الهی در چند قرن اخیر به مردم ایران بوده است. و به همان قدرت معتقدم که حفظ و نگهداری و به ثمر رساندن این انقلاب لیاقتی و ظرفیتی می خواهد که باید دعای روز و شبمان باشد که خداوند آن رحمت بی دریغش را هم نصیب تک تک ما بکند.

۴. بیست و هشت مارچ قرار است یک پرزنتیشن در جمع دانشجویان پی اچ دی دانشگاه در مورد ایران داشته باشم. حرفهای گفتنی زیاد است. رویش خیلی برنامه ریزی کرده ام. دوست دارم کمی بحث را سیاسی کنم. تا ببنیم چه پیش می آید.

 

+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 20:22  توسط هاتف   | 

تروندهایم جهنم سرد!

جمعه بعد از ظهر رسیدم. در یک خانه ویلایی موقتا اسکان داده شده ام! فعلا اینترنت ندارم. اینجا همه چیز به طرز باور نکردنی ای گران است! برای مثال بلیت یک ساعته اتوبوس سی کرون نروژ است که می شود چیزی حدود سه یورو و شش دهم. اگر بخواهم با آلمان مقایسه کنم در مجموع خرج زندگی دو تا سه برابر آلمان است. امیدوارم از گشنگی نمیرم!

  علاوه بر این عمر آفتاب هم خیلی کوتاه است . صبح ها ساعت نه و نیم گویا در می آید و از آن طرف هم سه و خورده ای ظاهرا آن پشت ها فرو می رود . هر چند در همین ساعات هم آنقدر ابرها سخاوت ندارند که چهره خورشید را به کسی بنمایانند. با این وجود خورشیدهای روی زمین به شدت می تابند!

هوا نسبتا خوب است. دو شب اول به شدت برف آمد و فکر کنم درجه حرارت حدود شش هفت درجه زیر صفر بود. شاید چهل سانتی متری هم برف نشست. اما امروز هوا گرم شده و برف ها به تدریج در حال آب شدن اند .

در حال دنبال کارهای اجازه کار هستم. یکی دو فقره آزمایشهای پزشکی و از این دست برنامه ها پیش در آمدش لازم است. شهر پر افغانی است. آدم احساس می کند دارد توی مشهد راه می رود.

اینجا خیلی مرا یاد یوته بوری می اندازد. هوا غذا آدم ها لهجه حرف زدنشان شکل خیابان ها همه چیز شبیه سوید است هر چند با همین بر آورد دو سه روزه گمان می کنم خرج زندگی لا اقل دو برابر سوید باشد. نای نوشتن نیست. روزهای گرسنگی در سوید در پیش است!!! نوشتن بماند برای بعد.

پ.ن: امروز رفتیم مدیکال چک. تست پزشکی که یکی از کارهایی است که باید قبل از گرفتن شماره ملی اینجا انجام شود شامل تست بیماری سل و این جور بیماریهای ریوی است. احتمالا دلیلش هم این است که چون هوا اینجا خیلی متغیر و سوزناک و توام با بادهای شدیدی است که از روی اقیانوس به روی شهر می آید احتمال مبتلا شدن به این دست بیماری های مزمن زیاد است. اتباع بعضی کشورها که به نروژ مهاجرت کرده اند و خودتان می توانید حدس بزنید تقریبا چه کشورهایی هستند از این آزمایش معاف هستند. در عوض بعضی کشورها که باز حدس زدنش چندان سخت نیست در برگه راهنمایی که بهمان داده اند توصیه شده اند که از واکسن سل در اینجا استفاده کنند. 

امروز صبح با هزار بدبختی آدرس مدیکال سنتر را پیدا کردیم. اینجا از هر کسی آدرس می پرسی خودش را می زند به کوچه علی چپ و سریع از زیر قضیه در می رود. یک انژکسیون زیر پوستی داشتیم که جوابش را باید برویم سه روز دیگر بگیریم. هر چند از سوزن و این فقره جات که می رود زیر پوست انسان به شدت واهمه داریم اما به هر حال شتری بود که در خانه مان خوابیده بود.  آن علامت بزرگی هم که روی بازوی راستمان بود من باب واکسیناسیونی که در ایام خردسالی داشتیم کمکی به رفع الرجوع امر نکرد. جمعه باید برویم از قفسه سینه مبارک عکس بگیریم. اینها که بگذرد گرفتن شماره ملی خودش سه چهار هفته زمان می برد. شماره ملی هم که نداشته باشی نه حساب بانکی می توانی باز کنی و نه هیچ ! فقط خوبی اش این است که خیلی اتفاقی همان شبی که از فرودگاه می آمدیم یک چینی را دیدیم که می خواست خانه اش را تخلیه کند. دیروز رفتیم و اتاقش را از اول فوریه اجاره نمودیم! کمی خیالمان از این حیث راحت است.

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 14:39  توسط هاتف   | 

معلولین و دختران!

پ.ن : یک خبر الان شنیدم در حد پی نوشت ولی شاخ دار! یک پی اچ دی پوزیشن تو دانشکده کشتی سازی چالمرز از چهار پنج ماه پیش باز شده بود تو مایه های Large Eddy simulation of Cavitation flow. یک شصت هفتاد نفری از علما و فضلا  از  جای جای این کره خاکی من جمله خودم و رفقای هندی و یکی دو تا از بچه های ایران برای این پوزیشن اپلای کرده بودند! گس وات!!! صاف صاف تو روز روشن بر داشتند این را دادند به همکلاسی دختر چینی خودمان که معدلش یک اردر آو مگنیتود حداقل از من پایین تر بود و نصف بیشتر درس ها را به زور ری اگزم پاس کرده بود و اصلا وسط کار می خواست برود تغییر رشته بدهد به مدیریت و از این دست چیزهای راحت الحلقوم! اصلا این روز اول که آمد چالمرز خوب یادم هست حتی نمی دانست رینولدز نامبر اینها یعنی چه! تا این حد در و دیوار. من نمی دانم توی سر اینها چه می گذرد و یا اینکه اگر دلشان برای آبیشک نمی سوزد باید برای خودشان و پولی که بابت آن پروژه می دهند بسوزد ولی علی ای حال اگر دختر هستید بروید روزی هزار مرتبه به درگاه خدا شکر کنید! دوره آخر الزمون مشدی...!

این خبر را الان به آبیشک گفتم . یک لحظه بنده خدا با سر آمد تو صفحه مانیتور. خودم با همین چشم هایم دیدم به خدا!

PS2: Females and handicappeds are strongly welcome to apply to this position...

 <=Toulous Munch=>

 پ.ن ۳: یک فوتوبلاگ راه افتاده ... عکس های منتشر نشده و سانسور نشده در حد جام اینترتوتو!

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 20:49  توسط هاتف   | 

انجیل تمام شد!

یک آماری دیشب به دستم رسید که نمی دانم بابتش خوشحال باشم یا ناراحت. یکی از دوستانی که فکر نمی کنم بشناسیدش ٬ گویا قبل از عزیمتش به چالمرز خیلی از نوشته های اینجا را می خوانده و ملاک مهاجرتش را اصلا انگار گذاشته روی این دست نوشته های پر از غرض های شخصی و آمیخته با منیت های بچه گانه من و خلاصه می گفت رفیق جان حالا که چند وقتی از آمدنم به اینجا می گذرد می بینم از چهار تا حرفی که زده بودی سه تایش در و دیوار بوده و کور در چاه بینداز و نصیحتی داشتند در این باب که دست به قلم شدن تعهد دارد و مسوولیت و الخ.

البته داستان به همین یک مورد ختم نمی شود و سوال های کوتاه و بلند و جور و واجور از این دانشگاه چالمرز که همین الان که اسمش را پست کنم آمار وبلاگم دو برابر می شود همیشه بوده و از این به بعد هم خواهد بود.

ببینید رفقا٬ دوستان ... من اگر بخواهم همه ریز و درشت های زندگی بی رحم قداره کش و بدون شفقت اینجا را یک به یک بنویسم محض اینکه اینجا بشود مثلا دفترچه راهنمایی برای روزی که کسی بیاید اینجا را بخواند و بعد تصمیم بگیرد حالا بیاید جایی شبیه چالمرز یا نه ٬ باید یک یکمان ٬ زن و مرد هم ندارد ٬ لخت بشویم و همین جا همه با هم سینه بزنیم. چیزی که حقیقت اش انکار ناپذیر است این است که زندگی با همه رنگ های بی بدیل و مصنوعی اش ٬ اینجا آنچنان چنگ و دندانهای تیزش را نشان می دهد و آنچنان تو را با طعم تمامی محرومیت ها و کمبودها آشنا می کند و گاهی آنچنان تو را خوار و ذلیل و حقیر می کند که می خواهی یک سره سر شوی و برگردی به همانجایی که از آن برخاسته ای. و در همین حال چنان خاکش دامن گیر است که در همین بدترین شرایط آنچنان دست و پا می زنی و خودت را به دیوار می کوبی و زمین را به زمان می دوزی که اقامتت را یک٬ بک دو روزی طولانی تر کنی. این وبلاگ آنجایی نیست که تو بخوانی و گرایی بگیری و سر نخی. اقرار می کنم که پر است از خالی بندی های ریز و درشت . آرشیو اینجا با آن حقیقتی که دنبالش می گردی خیلی فاصله دارد.

یک نکته دیگر هم بگویم و بعد ختم جلسه. یادم می آید همان روزهای اول چالمرزی شدنمان که خیلی سرمان داغ بود ٬ رفیق ایکس نظری مرحمت کردند که نمی دانم از دانشگاه درجه چندم پذیرش گرفته ای و فلان و بهمان و چیزی که دانشجوهای ایرانی دنبالش هستند بین یک تا ۵۰ تاست... راست می گوید. تو اگر صبح به صیح که از خواب بیدار می شوی چهره جان نش را درآینه می بینی یا اگر پدرت در وجنات و سکنات تو و در پیشانی بلندت چیزهایی می بیند که در دیگران نمی بینند چالمرز نیا.Kth نرو. Uppsala خوب نیست. Mcgill به دردت نمی خورد. Waterloo استخوان توی گلو است. Simon Fraser و Calgary دردت را دوا نمی کنند. Alberta راه گشایت نیست. TU Berlin یا مونیخ که دیگر هیچ. زوریخ موریخ را بی خیال شو. آیو واو فلوریدا استیت اینها همه کرپ اند! جای تو فقط بین یک تا 50 است. هر جای دیگر بروی غیر از آن همین آش است و همین کاسه. خیلی هم فرق ندارد چالمرز باشد یا فلوریدا استیت.

خلاصه برای تو می گویم ای رفیقی که از راه گوگل رسیدی به ما. اِنجیل پیش پای شما تمام شد!

پ.ن: عکس چالش گرای روز:

پ.ن۲: لینک چالش گرای روز : +

+ نوشته شده در  2007/11/24ساعت 18:32  توسط هاتف   | 

مشاهدات میخ دار

یک استاد سلمانی بود در محله خودمان در تهران از خطه سبز گیلان . چانه گرمی داشت و مثل همه استادهای سلمانی که اتفاقا از همان خطه و حوالی هستند ، در همه امور دستی داشت و صاحب نظر. از سیاست داخله و خارجه گرفته تا امور فوتبال و کشتی و شهرسازی و شهرداری و قیمت آرایش گاهها در ممالک بیگانه و وضع ارزاق و حبوبات در بازار و قیمت طلا و سکه و معاملات جهانی و قیمت فلان دقیقه نفت دریای برنت تحویل در کانال سویز و الخ و تنها چیزی که به نظر من نسبت به باقی امور سر رشته نداشت همان زدن موی سر خلق الله بود. سرتان را درد نیاورم. آن روزهای آخر که برای آخرین بار خدمتشان رسیدیم هم برای عرض خداحافظی و هم برای اصلاح سر ، آن لحظات آخر ما را به کناری کشیدند و با همان لهجه شیرین گیلکی نصایحی کرد من باب طرز برخورد با راشیست های کله قرمز که بالفرض اگر در معبری گذری جایی خرت را چسبیدند سرت را بینداز پایین و بر سبیل جوانمردی و فتوت بر آنها بگذر. از این دست نصایح به همین یک نمونه خلاصه نمی شد و به طور اخص یک پیش زمینه اساسی برای ما قبل از عزیمت در ذهنمان درست شد.

تا اینکه چند وقت پیش این اخوی چالمرزی نوشته بود : " نه آقا من این ور دنیا که دارم راه می روم قیافه ام داد می زند ایرانی ام . خارجی ام. وقتی ریش می گذارم و توی این هوای سگ سرد صبح یقه ام را تا بیخ گلویم می کشم بالا ، مردم توی قطار از روی کله هم سوار می شوند  روی صندلی خالی کنار من نمی نشینند." بعد دوباره مشاهدات یک رفیقی که اواخر سپتامبر 2007 آمده برلین و داستانها و ماجراهایی که سر خانه گرفتن و تعاملاتی که با معاملات ملکی رخ داده است و این شاه جمله که جان کلام همه آن سی چهل خط است : " ...ما باید این قدر شرایط زندگی رو واسه خارجی ها سخت کنیم که دیگه هیچ خارجی برای زندگی به کشور ما نیاد و واقعا هم همین طور رفتار می کنند..."

حالا کمی هم از مشاهدات خودم بگویم که فکر نکنید بی مشاهده آمدیم اینجا و رفتیم! مثلا همین قضیه ننشستن رفقای سویدی توی قطار که نرد علیه الرحمه اشاره کرده ، خودم بارها و بارها تجربه کرده ام. روزهای اول خیلی برایم گران تمام می شد و مدام به خودم طوری می قبولاندم که یحتمل اشکال کار از جای دیگری است و مثلا این صندلی میخ دارد و این چیزها. بعد از یکی دوماه دو زاریمان رو طور دیگر کج کردیم و کیفمان را نصفش را انداختیم روی صندلی بغلی و پایمان رو طوری انداختیم روی آن یکی پایمان که همه فضای نشستن صندلی بغل را بگیرد . حالا اگر کسی می خواست بیاید کنار دست من بنشیند خیلی محترمانه می آمد در خواست می کرد که جمع و جور بنشینم ، در غیر این صورت زن بچه پیرزن عصا به دست مفلوج هم که می آمد یک لنگه پا کنارم می ایستاد به چپم هم حساب نمی کردم و هنوزش هم نمی کنم. یا مثلا دو نفری که می آمدند بنشینند یکی کنار من و دیگری دو تا صندلی آن طرف تر ، بغل دستی من پشتش را می کرد به من و شروع می کرد به گرم گرفتن با بغلی. که خدا می داند از این کار چنان آزرده می شدم که یکبار به یکی شان سقلمه زدم که یارو خودت را جمع و جور کن. هر چند گفته اند گل پشت و رو ندارد اما در دهات ما پشت کردن بی ادبی است.

حالا یک مورد دیگر هم بگویم و زیاد پرچونگی نکرده باشم و بروم سر نتیجه گیری. همین دو سه روز پیش که برای مصاحبه می رفتم DLR  توی مسیر فرودگاه یک مرد میانسال مست و پاتیل که شیشه الکلش هم تو پلاستیکش بود و هر از گاهی که دز الکل خونش می آمد پایین یک خاطری صفا می داد شروع کرد به آلمانی با من صحبت کردن و بعد که گفتم انگلیسی حرف می زنی با نه کمی مکدر شد و گفت اینجا آلمان است ها! منم گفت گنا! یعنی دقیقا! و یک دو سه سری جنباندم که کمی دردهایش التیام یابد و بعد پرسید کجایی هستی و گفتم ایرانی! نمی خواهم مثال چرند زده باشم ولی چه کنم شبیه ترین صدایی که از دهن این آدم در آمد صدایی شبیه زور زدن... بگذریم. اینجا این روزها به هر کسی بگویی ایرانی هستی اول دو سه قدم عقب گرد می کند و بعد شروع می کند به صحبت کردن. این کلام ا.ن عجب ابعاد وسیعی داشته آنجا که فرموده : " جوانان ایرانی خودشان تک به تک یک بمب اتم هستند..."

حالا همه اینها که در بالا ذکرش رفت درست و مقبول. .ولی یک نکته ای که هست اینکه انصافا در خیلی موارد نباید از سبیل انصاف دور شد و در کنار همه اینها از خوش رفتاری ها و مهمان نوازی ها و برخوردهای انسانی این غربی های چشم آبی مو بور نوک دماغ تیز که نه تنها از لحاظ ظاهر که از لحاظ اخلاق و فرهنگ و رفتار شباهتی به ما شرقی ها لا اقل ایرانی ها ندارند ، نباید غافل شد. گاهی نگاه به درون جامعه خودمان که پر است از مهاجرین افغان و طرز رفتار و نگاه ما به آنها مبین این است که خود ما هم آب نمی بینیم و گرنه در این فقره شناگرهای ماهری هستیم!

" تهش می دانم که باز همه ما باید این قدر زور بزنیم و این قدر نسل ها بیاید و بگذرد تا بتوانیم ذره ذره هر کس در حد توان خودش ساختارهای ذهنی خودمان را از نو بسازیم ، بعد شاید روزی نسلهای آینده ما بتوانند به قدرتی برسند که به اینها بفهمانند که دنیا بزرگتر از آن چهار دیواری آمریکا و یک مشت کشور اروپایی است."

+ نوشته شده در  2007/11/6ساعت 16:41  توسط هاتف   | 

Den Siste Viking - آخرین وایکینگ

ساعت سه و سی دقیقه بامداد و درست مثل همه روزهایی که ساعت را کوک کرده ام نیم ساعت زودتر ، خود بخود بیدار شده ام و زنگ ساعت باز هم برای دلتنگی خودش می نوازد. قصه اولش از آنجا شروع می شود که شهر بقونشوگ فرودگاه مسافری ندارد و یکی دارد آن دور دست ها که DLR آلمان ، آنجا کارهای تحقیقاتی اش را انجام می دهد. البته از نوع بشر دوستانه اش! انگار این جنگ جهانی دوم و تبعاتش دست از سر ملت مقهور آلمان نمی خواهد بر دارد.

ساعت چهار و نیم و یک وانت با دو سرنشین که از قبل آن عقب نشسته اند مرا از جلوی در ساختمان Pick up می کند. از بقونشوگ تا فرودگاه هانوفر چیزی حدود پنجاه دقیقه راه است. یک اتوبان چهار بانده در هر طرف که البته گه گاه باریک می شود و باند سرعتی که همیشه به جز لحظات کوتاهی برای سبقت گرفتن ماشین ها از یکدیگر خالی است. مقایسه رانندگی اینها با ایران آدم را در شوک عمیقی فرو می برد.

دقایقی از شش گذشته است و طبق عهد معهود قرار است پرواز تا دقایقی دیگر انجام شود. اما به رسم معمول که هیچ پروازی سر ساعت پرواز نخواهد کرد مگر اینکه خلافش ثابت شود ، این بار هم به دلیل کم خوابی خدمه و حشمه پروازی ، پرواز با یک ساعت تاخیر انجام می شود. خانم مهمان دار که هنوز لباس خواب تنش است و دکمه های لباسش یکی در میان باز مانده و معلوم است که حتی دست و صورتش را هم نشسته گوتن مورگن کنان به طرز دل آشوبی به شما خوش آمد می گوید. هوا به شدت این داخل سرد است و ملخ های این طیاره زوزه کنان دارد همه بدنه هواپیما را می لرزاند. دارم کر می شوم. چرا این قدر اینجا تاریک است. چرا بخاری هایش را روشن نمی کند. دارم یخ می زنم. این ملخ ها چرا این قدر صدا می کنند. چراغ هایت را روشن کن لا اقل. آن بخاری رو بزن.این بلندگو چرا این قدر خش خش می کند. یاد وانتی گوجه بادمجان فروش دم علم و صنعت می اندازد آدم را. حالا مگر مجبوری. آقا خاموش اش کن .بابا اون در عقب رو بزن پیاده میشیم به خدا!

فرودگاه کپنهاگ با جابجایی ۵۰ هزار مسافر در روز و بیست و نه ملیون در سال بزرگترین فرودگاه اسکاندیناوی با گنجایش صد و هشت هواپیما. سه ترمینال اصلی و ده ها و ده گیت و فروشگاههای رنگ و وارنگ و از همه رنگ. خوشبختانه در فرودگاه مقصد امروز کمی هوا ذلش گرفته و خواسته مه اش را کمی روی سر شهر غلیظ کند.تاخیر به علت بدی شرایط جوی... دو ساعت و بیست و دو دقیقه... مسافرین محترم تا دقایقی دیگر در فرودگاه تروندهایم... دمای هوا هم اکنون صفر درجه...

Trondheim یا همان Nidaros عهد باستان ، در سال نهصد و نود در پی لشکر کشی اولاف این وایکینگ بزرگ از شمال نروژ برای دفع حمله سویدی ها بنا شده است. سومین شهر بزرگ نروژ با مساحت 342 کیلومتر مربع و جمعیت صد و شصت هزار نفر که بیست هزار نفر آن را دانشجویان تشکیل می دهند. میانگین دویست روز بارش در سال و هفتاد تا صد روز زمین پوشیده از برف و یخ ، از یک سمت با آبهای اقیانوس شمالی راه دارد و از سمت دیگر تپه هایی با ارتفاع دویست تا پانصد متر که قسمتی از شهر بر روی ان بنا شده است و چشم اندازی بدیع و بی نظیر را گرد آورده است. و یک رودخانه پر آب که گاه گاهی زمستانها حامل یخ های شناور اقیانوس منجمد شمالی است ، مانند ماری خمیده روی سطح شهر پهن شده است. در کتابچه معرفی شهر نوشته شده است :

One big village - or small city , where past and present meet

دانشگاه NTNU که بزرگترین مرکز تکنولوژی و مهندسی نروژ است امسال با یک جهش چشم گیر در وب سایت رده بندی وبو متریک در جایگاه هفتاد و شش دنیا و جز ده دانشگاه برتر مهندسی اروپا ایستاده است. علاوه بر دانشکده های مهندسی دانشکده های دیگر مانند علوم طبیعی هنر معماری مدیریت و علوم اجتماعی را هم شامل می شود. برداشتی که من در این دو روز اقامت ام در انجا داشتم این است که در زمینه مهندسی کشتی علی الخصوص هیدرودینامیک و سازه کشتی و مهندسی نفت و استخراج دریایی یکی از سرآمدین دنیا هستند. رقم دانشجوهای PhD در دانشکده کشتی فی المثل چیزی حدود یک پنچم دانشجوهای مستر بود که به نظر من این رقم بسیار چشم گیری است و مبین خیلی چیزها.

و این پارگراف را اینجا به عنوان نمادی می گذارم که بعدها که بازگشتم و اینجا را خواندم یادی شده باشد از همه مهمان نوازی و خونگرمی های مردی از قطب شمال مردی با محاسن سفید و چهره ای شبیه جاشوهای نروژی Bjornar Pettersen .

بازگشت از تروندهایم قصه طویلی دارد. تمام کردن سوخت هواپیما در مسیر یک ساعته به دانمارک و ناشی گری خلبان در یک برآورد ساده و فرود اضطراری در فرودگاه یوته بوری و قلب من که مدام برای همه آن خاطرات خوب جا مانده در آن شهر بر فرازش می تپید و نهایتا فرودگاه کپنهاگ با یک تاخیر دو ساعت و اندی ... حالا همه اینها و خستگی و صدای ملخ هواپیما و توربولانس بالای سر یوته بوری که کم نبود بشود بلای جانمان یک طرف و کنسل شدن پرواز به هانوفر یک طرف. سه ساعت انتظار در فرودگاه و پرواز جایگزین به برلین. دیگر اطاله کلام نکرده باشم که کردیت موبایلمان تمام شده بود و و تلفن همگانی داخل فرودگاه همه سکه هایمان را خورد و اخر برای تماس با امین در برلین به اجنبی مهربان متوسل شدیم و الخ. همه اینها فرصتی شد برای دیدار از برلین زیر نور جشنواره نور آلمان و آن ساختمان های پر شکوه و با مهابت و دیدار مجدد امین بعد از قریب پنج ماه و خوابیدن دوباره روی یک تخت یکنفره که خاطره روزهای اولمان در سوید در خانه آقای پژمان را برایمان زنده کرد. جالب است که شب قبلش در یک اتاق مجلل و تمیز روی یک تخت خواب دو نفره تنها خواببده بودم و امشبش در یک اتاق کثیف نم گرفته که بوی چاه حمامش بالا زده بود و یک تخت شکسته بسته دو نفری روی یک تخت که تا صبح پای آن یکی روی صورت آن یکی بود و ...!!!

صبح برلین بقونشوگ.قطار ICE. ظهر دوازده و ده دقیقه. اتاقم خیلی سرد است. بیرون آسمان باریدن گرفته و من این آخرین وایکینگ خسته ، تاق باز رو به روی پنجره افتاده ام و دانه های باران روی صورت پنجره را می شمارم.

+ نوشته شده در  2007/10/29ساعت 23:30  توسط هاتف   | 

دامٍنتویلت!

دارم یک پست می نویسم و در حقیقت تابو شکنی می کنم در مورد مسایل قضای حاجت در خارج از کشور و معضلات و مشکلاتی که در این راه وجود دارد . چیزی شبیه این پست. نکات غیر حقیقی و غیر درستی می بینم در این پست و پست های مشابه که دوست دارم به تفصیل یک بار هم که شده به آن بپردازم. در این راه از هیچ کس هم توصیه نمی پذیرم! مشاهداتی در این شانزده ماه رخ داده است که حیف است یک بار برای همیشه به طور دقیق و موشکافانه بررسی نشود. موتیویشن این بحث هم چند روز پیش رخ داد وقتی داشتم گلاب به رویتان از دستشویی برمی گشتم که متوجه نگاههای با زاویه بالای شصت درجه شخصی شدم تا این که امروز متوجه شدم دلیلش ، آمد و شدم به دستشویی بانوان بوده است! مشکل کار اینجاست که اینجایی که هستم دستشویی ها مثل اتاق اساتید شماره بندی شده و پشت در به جای اینکه بنویسد فی المثل پقوفوسوق انجنیوق فلانی ٬ نوشته اتاق ۴۱۳ دامن تویلت. حالا برای یکی مثل من که نه می داند دامٍن یعنی چی نه در آن لحظه سخت و سرنوشت ساز علاقه ای دارد که بداند یعنی چه ٬ پیدا کردن خود این مکان در میان ۴۱۳ تا اتاق کار بزرگی است چه برسد به اینکه بفهمد حالا اینجا مخصوصا بانوان است یا آقایان!

 

به هر حال من انگیزشی مضاعف پیدا کرده ام برای بازگشایی این مطلب!

پ.ن: امروز بالاخره بعد از سه ماه ای میل یک دانشجوی ایرانی را که تازه از ایران خارج شده است و بدنش هنوز گرم است ، به طور تصادفی پیدا کردم! فعلا یکی چتی زده ایم و کلی ذوق زده از اینکه همدیگر را پیدا کرده ایم! تا ببینیم کی مجال ملاقات حضوری دست می دهد. علاوه بر اینکه چون دلمان برای کلاس درس تنگ شده بود یک کلاس مقدماتی سیالات که برای برقی ها اینجا برگزار می شود پیدا کردیم و رفتیم حضور به هم رساندیم! خودمانیم این سیالات هم عجب چیز بورینگی است! دی:

 

+ نوشته شده در  2007/10/23ساعت 22:55  توسط هاتف   | 

جاده اسرار آمیز

از اتاق که خارج می شوی یک جاده باریکه هست که بعد از چند ده متر می رسد به خیابان اصلی . آن سمت خیابان ، کنار ایستگاه اتوبوس، یک جاده خاکی مالرو بود ، یعنی هنوز هم هست ، که همیشه حس کنجکاوی ام را تحریک می کرد که آخر این جاده وسط شهر به کجا می خورد. امروز با اینکه هوا سرد بود و مه عجیبی همه جا را گرفته بود ، پا گذاشتم در این جاده اسرار آمیز. مسیری گل آلود با درخت های کهن سر به هم ساییده خشمگین با آن روحهای متخاصم هویدا از شاخه های برون زده شان.  مه سنگین افتاده روی سر طبیعت و تاریکی و سکوت دهشتناک و مخوف . و قطره های سرد و خیسی که گاهی از برگهای بالاسر فرود می آمدند . و من چون گم شده ای در میان ازدحام شاخه های و برگها در عمق ظلمت، هراسان و ترسان مسیر گل آلود رو برویم را با هیجان و کنجکاوی طی می کردم و نسیم چون مادری مهربان و آداب دان سر شاخه های بوته های بلند اطراف را به حرمت قدوم من خم می کرد. مسیری طویل بود. شاید چیزی حدود چهار پنج کیلومتر که بعضی جاها شاخه های فرعی از جاده منشعب می شد و می رسید به مزارع خصوصی که داخل بعضی از آنها اسب های بلند بالا و زیبایی هم دیده می شد. و نهایت این مسیر بلند بالا و اسرار آمیز رسید به یک خیابان مثل همه خیابانهایی که هیچ وقت حس کنجکاوی آدم را تحریک نمی کنند که به کجا ختم می شوند.

پل

چند تایی از عکس هایی که گرفتم را به صورت فیلم در آوردم. دیدنش خالی از لطف نیست!

+ نوشته شده در  2007/10/21ساعت 14:30  توسط هاتف   | 

بدرود رمضان

۱.دیروز ( جمعه)یکی از دوستان دقایقی قبل از اذان مغرب خبر دادند که از سر ظهر اعلام شده که امروز در اروپا عید است. ما هم برای اینکه مرتکب فعل حرام نشده باشیم روزه مان را خوردیم. هر چند هنوز خیلی ها همین جا مصر اند که امروز یعنی شنبه عید بوده است! به هر حال برای من دیروز و برای شما امروز... عیدتان مبارک. 

بدرود ای رمضان.  بدرود که چه بسیار گناهان از ما زدودی و چه عیب ها که پوشیده داشتی. بدرود ای یاری دهنده ای که ما را یاری دادی در مبارزه با نفس و ای رفیقی که راههای نیکو و احسان را آموختی. بدرود که پیش از آمدن در آرزویت بودم و پیش از رفتن بر هجران و فراقت اندوهناک.بدرود تو را و شبی را که از هزار ماه برتر است. بدرود که وداع تو نه از روی خستگی و فراغت از روزه ات نه از روی رنج و ملالت است. بدرود تو را و فضیلتی را که از ان محروم شدیم و برکاتی که از ما دور شد. بدرود ای رمضان...

۲. امروز بعد از سه ماه و اندی از آخرین باری که شهریار از رفقای چالمرز به وضع اسف باری موی ما را کوتاه کرد ٬ بالاخره دل رو زدم به دریا و سرم رو انداختم پایین و اولین آرایشگاهی که دیدم سر راهم ٬ رفتم تو. هر چند خانم آرایشگر جز ایز دیس اکی چیزی از انگلیسی ملتفت نمی شد اما خوشبختانه پسر جوانی اونجا بود که اِ لیتل بیت انگلیسی بلد بود و کار ما را راه انداخت. ولی از همان اولی که از ما پرسید "آیا وقت قبلی داشتی یا نه" و "نوشیدنی چی می خورید براتون بیارم!" دو زاریم افتاد که اشتباهی اومدم و کلاهی بزرگ عنقریب سرم خواهد رفت. هیچ وقت فکر نمی کردم این چهار تا گیس پریشون که روز به روز دارند نا مهربان تر می شوند و سرم را یک به یک ترک می کنند روزی بیست و شش یورو بیارزند!

+ نوشته شده در  2007/10/13ساعت 13:39  توسط هاتف   | 

چند عکس

آقا دوستان و خوانندگان پیغام گذاشته اند که بار تصویری وبلاگ کم شده است و چند صباحی است عکسی در اینجا رویت نشده است. برای این که به این خواسته دوستان لبیک گفته باشم ٬ دیروز دوربین ام را بعد از مدت های مدید شارژ کردم و فی الفور دو سه عکس از خودم گرفتم . بعد پیش خودم فکر کردم این عکس ها را اگر در وبلاگ بگذارم نه تنها ممکن است بار تصویری وبلاگ بالا نیاید که دو چندان افت هم بکند. این بود که رفتیم روی تراس آشپزخانه و از طبقه نهم چند عکسی از محیط اطراف گرفتیم. فعلا در این شرایط سکون که شهر امن و امان است و نهادهای متبوع و غیر متبوع در حال معرفی سقراط های زمانه هستند بد نیست چند عکسی از مناظر اطراف خوابگاه شونتر واقع در بقونشوگ سیتی را ببینید:

 

+  و + و + هم هست.

پ.ن : این همسایه یونانی ما به بلند و برخاست های بی موقع ما موقع سحر شک کرده است و در کار ما سرکشی می کند. این بار اگر از خانه اش صدایی مشکوک بلند شود می دانیم چه معامله ای با او بکنیم.

 پ.ن: من بخش نظرات وبلاگ رو داخل بلاگفا چک نمی کنم. به خاطر همین اگر نظر خصوصی بدهید ممکن است اصلا نخوانم. نظر خصوصی داشتید به ای میل ام میلی بزنید با کمال میل ٬ میل خواهم کرد.

+ نوشته شده در  2007/9/19ساعت 22:29  توسط هاتف   | 

مصیبه الجوف

دیشب داشتم برای جواد شرح نهاری که دیروز خوردم را می دادم و بلایی که سر نیمی از نهارم آمد که قبل از آنکه در ماهیتابه بشکند روی زمین شکست و این طور شد که هشتاد درصد ماهیتابه ام را گوجه فرنگی تشکیل داد و الخ. دیدم بد نیست یک پست در باب مصیبه الجوف بنویسم.

یکی از گرفتاری های اساسی دوستانی که برای تحصیل  علم و کمال ترک خاک پاک میهن و سفره رنگارنگ خانه می کنند و من انصافا  کمتر دیده ام که به این موضوع حیاتی و خطیر در وبلاگ هایشان اشاره کنند و البته این هم خود ناشی از بلند طبعی و منش بالای آنهاست ، موضوع خورد و خوراک است. چنین چیزی که من اینجا اسمش را گرفتاری می گذارم و بعدا می گویم که چرا گرفتاری،  اصولا از چند منبع اساسی آب می خورد.

 منبع اول  برای بعضی ها پیش می آید که از کمک هزینه مالی چیزی استفاده نمی کنند و به خرج شخصی آمده اند برای تحصیل. درست مثل خودم آن هنگام که در چالمرز درس می خواندم . این دسته از افراد به خاطر نوعی دلواپسی که همیشه ته دلشان احساس می کنند دستشان به زور به جیبشان می رود و چه بسا  روزها و ماهها بیاید و برود و یک دلی اساسی از عزا در نیاورند. 

منبع دوم از آنجا ناشی می شود که اصولا کار آشپزی و طباخی کار زمان بر و حوصله بری است که از اولین قدم ها که همان خرید کردن است تا قدم اخر که ریختن غذای آماده شده در بشقاب و حالا نگوییم تزئین سفره بل بگوییم چیدن اسباب غذا خوری روی میزی جایی خودش کلی وقت گیر است و نیاز به صبر و تحمل زیاد دارد. حالا بگذریم از آن مهارت آشپزی که البته چیز پیچیده ای نیست و به راحتی بعد از دو سه بار پختن یک غذا کسب می شود ، این مساله زمان چیز کوچکی نیست که به راحتی بتوان از کنار آن گذشت . فکرش را بکنید یک آدم از صبح ساعت هشت از خانه برود بیرون و شش و هفت شب که خسته به خانه بر می گردد باید برود خرید و شستن ظرف های دیشب و آشپزی وغیره..

منبع سوم که جای بحث دارد این است که خیلی از غذاهایی که یک نفر قبل از مهاجرتش در ایران می خورد دیگر نمی تواند اینجا بخورد. یعنی اصولا تهیه مواد اولیه قرمه سبزی و کله پاچه و از این دست غذاها شاید چندان آسان نباشد و مستلزم صرف وقت دو چندان برای پیدا کردن آنها از گوشه کنار شهر است. مثلا یادم هست موقعی که در یوته بوری بودم یک فروشگاه عربی بزرگ بود تقریبا خارج شهر که تمام مواد غذایی ایرانی از یک و یک گرفته تا چیپس چی توز و لپ لپ و محصولات اروم آدا آنجا به وفور یافت می شد اما رفتن آنجا و حمل بارها از آن سر شهر تا این سر شهر با اتوبوس کار بسیار سختی بود.

و منبع آخری که الان به ذهنم می رسد در این باب که یک تبصره ای از همان منبع سوم است ، این است که برخی به خاطر اعتقادات  شان همه جور گوشت یا غذایی را نمی توانند بخورند که این هم خود مساله درخور توجهی است. مثلا یادم هست این هندی های زبان بسته که گیاه خوار بودند ، وقتی با ما به مهمانی جایی می آمدند که غذای وج در آنجا سرو نمی شد ، چه طور با لبهای آویزان و شکمی تهی به خانه بر می گشتند.

 این پست را با سخن حضرت سعدی به پایان می رسانم که می فرماید:

گر جور شکم نیستی هیچ مرغی در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی ، حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق بر گیرند و پیران تا عرق بکنند ، اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس.

اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب

شبی زمعده سنگی ، شبی زدلتنگی

 

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 15:18  توسط هاتف   | 

تقدیر 2

امروز بالاخره بعد از یک سال و اندی سر و کله زدن با نرد و پیچ و خم های بسیاری که در این راه پر فراز و نشیب طی کردیم پروژه مهاجرتش به چالمرز عملی شد. هیج وقت یادم نمی رود زحمات و خون دلهایی که در این یک سال گذشته بنده به شخصه متقبل شدم تا چنین انسانی بتواند پا جای پای بزرگان بگذارد. بدین وسیله می خواستم از تمام زحمات و حمایت ها و دلگرمی هایی که در این چند وقت برای آن جانب انجام دادم تشکر و قدردانی کنم. باشد که قدر چنین خادمان و زحمت کشان دلسوز به نسل علم پژوه ایرانی را بدانیم!

طی آخرین تماسی که با ایشان داشته ام به همت و جهد این حقیر در مکانی امن و در صحت و سلامت کامل به سر می برند. خیلی دوست دارم تا شهر یوته بوری و دانشگاه چالمرز را از دریچه چشم انسانی که یک سری تصورات قبلی به سبب تعریف های من در ذهنش داشته است ببینم.

پ.ن : خدا به همراهش...

پ.ن ۲: نشستن روی صندلی " اشلیشتینگ " هم از آن افتخاراتی است که نصیب هر کس نمی شود ! برای زیارت چهره به چهره سی سال دیر رسیدم... 

+ نوشته شده در  2007/8/20ساعت 21:17  توسط هاتف   | 

هنر در فقر

اینترنت ما امروز به زحمت و به زور تلمبه راه افتاد.  در این روزهای نبود اینترنت فکر می کنم چیزی حدود هفتصد صفحه کتاب خواندم . " فریدون سه پسر داشت " نوشته عباس معروفی - " واکسی " مجموعه داستانهای کوتاه علی آرام و " یک مرد " نوشته اوریانا فالاچی به ترجمه شیوای یغما گلرویی. تکه هایی از این کتابها را در پست های بعدی خواهم گذاشت. خواندن کتاب فریدون ... و یک مرد را خیلی توصیه می کنم!

و گذشته از اینها در این روزهای بی اتصالی(!) من به این نتیجه رسیدم که هنر زاییده فقر است....

 

                                  

                                                    پ.ن : دوستان آبزی از خط استوا هم گاهی به ما ارادتی خاص دارند!

 

                    

                                  پ.ن۲: می دانم ... ولی حقیقت این است که نمی توانم چشم بر روی بعضی عجایب ببندم!

 

+ نوشته شده در  2007/8/7ساعت 22:51  توسط هاتف   | 

Das ist Braunschweig

امروز پنجمین روزی است که به جایی نقل مکان کرده ام که احتمالا باید به شرایط جدیدش عادت کرده باشم و من امروز یک شنبه پنجم آگوست دو هزار و هفت در حالی که ناقوس کلیسا هفت بار به صدا در آمده است و آفتاب داغ هنوز از پنجره طبقه نهم از لای پرده ها خودش را به زور به داخل می کشاند ، دارم چیزهایی روی کاغذ می نویسم که نمی دانم فردا می توانم آنها را از اینترنت موسسه روی وبلاگم بگذارم یا نه. به هر حال وضعیت همین است و احتمالا تا هفته دیگر هم خبری از اینترنت نباشد.

دوست داشتم خاطرات سفرم را یک به یک و مو به مو از لحظه ای که با ماشین یکی از هندی ها تا ایستگاه مرکزی شهر آمدیم و بعد جابجا کردن و بالا کشیدن آن غول چهل پنجاه کیلویی از قطار و قطار عوض کردن های پی در پی در مسیر و همسفری های خوب با دوست هندی ام آبی شک و با قطار داخل کشتی شدن و گذر از مرزهای آبی و آن غم عجیب که یکباره دلم را گرفت درست آن موقع که خودم را تک و تنها با یک چمدان تن لش میان یک مشت آدم زبان نفهم توی ایستگاه شهر Braunschweig یافتم ، چه می گفتم... هان...دوست داشتم همه را برای خاطر خاطره هم که شده است اینجا بنویسم. اما نمی دانم چرا دستم به نوشتنشان نمی رود . شاید به خاطر این باشد که پنج روزی است که گذشته است و احتمالا باید به شرایط جدید عادت کرده باشم و دیگر نوشتن آنها برایم معنایی نداشته باشد. باید زودتر دست به کار می شدم و جزییات را تا از خاطرم نرفته بود مو به مو روی کاغذ می آوردم.

اتاق جدید که در یک مجموعه سه ساختمانی خوابگاه دانشجویی ، در طبقه نهم قرار گرفته است اتاقی است هفت قدم در دو قدم و نیم . یک کمد دیواری ، یک کاناپه تخت خواب شو ، یک میز مطالعه ، یک شیر آب دستشویی که آن گوشه اتاق افتاده است و یک تخته بزرگ اعلانات که درست یک ضلع اتاق را کامل گرفته است و هنوز نمی دانم کاربردش چیست،  همه چیزهایی است که این داخل وجود دارد. در یکی از اضلاع کوچک اتاق یک شوفاژ آهنی بزرگ جا خوش کرده است . روی یک کاغذ که بیشتر به آثار خطی دویست سیصد سال پیش شبیه است ما یملک خانه انگار به زبان آلمانی نوشته شده است و به روی یکی از کمد ها به طرز ماهرانه ای چسبانده شده است. زیر کاغذ تاریخ زده اند دو فوریه هزار و نهصد و شصت و هفت! آن بالای شوفاژ یک پنجره بزرگ قرار دارد که یک گل با دهانی بزرگ و خندان و ابروان کشیده طوری که برگ های سبزش را به نشانه هم آغوشی باز کرده است نقاشی شده است. آن پایین تر کنج اتاق یک عنکبوت ظاهرا پیر و نا امید تارهایش را پهن کرده است و مثل یک جاشوی خسته و منتظر خودش رفته است آن کنج افتاده است .

اتاق شماره یک  ، درست در انتهای یک دالان دراز قرار دارد که فکر می کنم پانزده اتاق دیگر در این راهرو در کنار و روبرویش قرار داشته باشد. یکی از این اتاقها در میانه راه حکم دستشویی و حمام را دارد ، با یک توالت فرنگی بدون آب و دو دوش حمام که جای شکر باقی است که لا اقل در و پیکری دارد. آن سمت دیگر راهرو یک آشپزخانه نسبتا بزرگ هست با قفسه های شماره بندی شده متعدد و دو یخچال که بین ساکنین آن طبقه سهمیه بندی شده است و چند استوانه پلاستیکی بزرگ که نقش سطل آشغال را بازی می کنند . یکی برای پلاستیک ، یکی برای قوطی و یکی برای پاکت...

جایی که قرار است پروژه  فوق ام را انجام دهم موسسه ای است یک ، از ده موسسه و دانشکده دانشگاه صنعتی بقونش ویگ . سی چهل به قول خودشان ری سرچر دارد و یک دو جین استاد . استاد راهنمای من که شباهت قریبی به یورگن کلینزمن دارد ، القضا رییس موسسه است و در سازمان هوا فضای آلمان DLR  که یکی از شعبه هایش هم در همین شهر خودمان است برو و بیایی دارد. راهنمای اصلی ام هم  دانشجوی دکترایی است بیست و هفت هشت ساله به نام اکسل. بسیار مهربان و خونگرم است و چون دلش برای انگلیسی صحبت کردن هم لک زده است زیاد صحبت می کند و به قولی هوایم را دارد . جالب اینجاست که روز اول نه روز دوم شروع کرد از سیاست ایران و احمدی نژاد و بمب هسته ای و این مقولات صحبت کردن و سنگ های سیاسی اش را با من وا کندن و وقتی دید طرفش کسی نیست که پشت سر سران مملکتش مثل خیلی ها جلوی این غربی های آش و لاش لیچار ببافد و بر عکس سر صحبت را با انتقاد از آنگلا مرکلشان چرخاند کمی دچار سرخوردگی سیاسی شد. جوان خوبی است . فکر می کنم بتوانیم همدیگر را تحمل کنیم.

من حس می کنم نوشته ام این بار کمی طولانی شد. حرفهای گفتنی زیاد است . اگر مجالی بود باشد برای بعد...

 

+ نوشته شده در  2007/8/6ساعت 9:1  توسط هاتف   | 

خاموشی

 

 بعد از دو روز با خودم عهد کردم از این پاشنه چوبی ٬ جنازه ام را هر طور شده است بیرون بکشم. کمی سخت بود. خوب فکرش را بکن کسی که حتی کرکره خانه اش را این چند روز بالا نداده است چه طور می تواند یکباره از خانه بیرون بزند. به هر جان کندنی بود آمدم بیرون. دختر همسایه انگار اسباب کشی می کرد. خودش را که تا به حال ندیده ام اما از روی اسمش می شود حدس زد دختر باشد. خوب البته زیاد هم مهم نیست که چه باشد یا نباشد. تمام اتاق های اطرافم خالی شده اند . اینجا را گرد مرده پاشیده اند انگار. چنان سکوت وهم آور و دهشتناکی دارد که گاهی می خواهی فریاد بکشی و سکوت دیوانه وارش را بشکنی.  ساعت ها و روزها که بیایند و بروند حتی اگر در این کنج اتاق دلزده ات بیفتی و جان بدهی کسی نمی آید بپرسد اینجا سگ است دارد می میرد یا آدم. باز خدا پدر این هندی با مرام را بیامرزد که گاهی سراغی از ما می گیرد و با اینکه حتی گاهی در را برویش باز نمی کنم باز هم می آید و سری می زند.  اینجا به طور عجیبی خالی شده است. نمی دانم با این اوصاف چرا یک سقفی چهار دیواری چیزی برای نرد پیدا نمی شود. این تنها وضع خوابگاه نیست که این طور است. حتی در همین حوالی که امروز می چرخیدم شاید به جز یک مرغ دریایی بزرگ سفید که با وقاحت تمام داشت به چشم های من زل می زد و یک پیر زن و یک کلاغ سیاه پیر چیز خاص دیگری ندیدم. شاید به خاطر این بوده است که امروزاینجا صبح ویک اند بوده است و صبح های شنبه اینجا درست می شود مثل عصر یک روز جنگ. با این تفاوت که به جای سرها و دست های بریده گوشه کنار میدان جنگ ٬شاید ته مانده های دل و روده های یک الکلی مغلوب را نظاره گر باشید. 

اینجا روزها به طرز کسالت باری می گذرد. و شاید تنها دریغ ام از کوچ از این شهر خاموش و بی صدا از دست دادن هم نشینی نرد باشد که چند صباحی دیگر به اینجا می آید. بارهایم را بسته ام و به زودی به آلمان می روم. این روزها برای من شاید حکم تجربه ای از زندگی باشد که هیچ گاه تا به این حد تنها نبوده ام.

پ.ن: بیا شمع ها رو فوت کن...

                           

 

+ نوشته شده در  2007/7/21ساعت 22:10  توسط هاتف   | 

ما از نسل فشار

درست یک بعد از ظهر داغ که تصادفا درجه هوا تا بیست و هفت هشت درجه بالا رفته است و آفتاب دستهای بلندش را تا وسط اتاق محقرم دراز کرده است و گرمی خاصی به محفل کوچک ام بخشیده است ، آن گوشه اتاق کنج دیوار زیر پتوی پشمی دراز کشیده ام و دارم شرایط هوایی سی و اندی درجه چند روز آینده را برای خودم تمرین می کنم و خوابهای رنگی می بینم که ناگاه زنگ موبایلم به صدا در می آید ...

- سلام آقای مهندس

خوشحال می شوم. چند وقتی است که کسی مرا مهندس صدا نکرده است آن هم با زبان شیرین فارسی آن هم به این مهربانی و عطوفت.

- سلام علیکم حال شما بفرمایید...

- از سفارت زنگ می زنم آقای مهندس...

حالی به حالی می شوم . خدای من  - کدام سفارت؟

- سفارت ایران در استکهلم

- امرتان را بفرمایید...

- برادر شما برای خروج از کشور نیاز به نامه تاییده سفارت دارید.

- خب آن مدارک را که من بیشتر از پانزده روز پیش فرستادم هنوز تایید نشده است؟

بعد از یک سری سوال جوابهای دیگر ....- فردا برایتان پست می کنیم.

- آقای محترم من جمعه پرواز دارم...

امروز چند دقیقه ای از یازده صبح گذشته در حالی که نشسته ام زانوی غم بغل گرفته ام و کاسه چه کنم چه کنم به دست تامه ای از سفارت آلمان می رسد با این مضمون که دفتر مهاجرت آلمان خواسته است که به سوالات زیر پاسخ دهید و مدارک زیر را در اسرع وقت تهیه کنید...

نامه را جواب می دهم در کوتاه ترین زمان ممکن. زنگ می زنم سفارت. جواب مرا دریافت کردید؟ خیر... چرا؟

چرایش خیلی ساده است... خیلی ساده. شما یک اسپم بی خاصیت بیشتر نیستید . حتی اگر نامه فرستاده شده از طرف سفارت را پاسخ دهید باز هم نامه شما اسپم می شود می رود می چسبد صاف ته زباله دان فضا! این می شود که مجبور می شوید نامه تان را از ایران فاکس کنید! و این تازه اول ماجراست... – خانم محترم من جمعه پرواز دارم...

اینجا قلمرو یک دانشجوی موظف به خدمت مقدس است. اینجا همان جایی است که شما شب ها خوابش را می بینید. همان جایی که خیلی ها خودشان را به در ودیوار می کوبند تا به آن برسند.  همان چهار دیواری شیشه ای تنگ که هر آن می رود سنگی در فضا دیوارهایش را روی سرتان خراب کند. اینجا قلمرو یک دانشجوی موظف است. همان جایی که وقتی به آن رسیدی همان روز اول دلت به روز دومت خوش نیست. خیلی هاتان که دلتان خون است و نمی خواهید حتی دیگر پشت سرتان را نگاه کنید از همان روز اول می گردید دنبال مفری راهی چاره ای، چاله ای حتی گاهی ، تا از آن چاهی که پیش رویتان می بینید فرار کنید. کار ، زن موبور ، پناهندگی و اگر هم کمی آدم حسابی باشید دکترا... و این آخرین راهی است که شاید بازگشتتان به آن ایستگاه آخر را کمی به تاخیر بیاندازد.

اینجا قلمروی یک دانشجوی موظف است. فرزند نسل فشار و تشویش. ما روزگارمان آرام ندارد. دلهامان همیشه باید شور بزند و خوابهایمان همیشه باید سبک .اینها چه می فهمند که می خواهی بعد بوقی خانواده ات را ببینی هوایی تازه کنی ، یاد و خاطره ای زنده کنی. اینها نمی شناسند درد من و تو را. ویزایشان را به من و تو نمی دهند . و اگر هم بدهند با هزار ناز و کرشمه یک طرفه اش می کنند. نامه هایت را اسپم می کنند تلفن هایت را به زور جواب می دهند چه کار به این دارند که تو جمعه پرواز داری. گور پدر تو و همه دل مشغولی هایت. اصلا من و تو از نسل فشار و تشویش ایم اینها چه می فهمند این معانی شگرف را!

 اصلا همان ها هم که سفارت دارند توی این مملکت غربت و پرچم کشورت را بالایش آویزان کرده اند ... همان ها هم نمی فهمند . زیاد برایشان فرق نمی کند یک ساعت پشت خط تلفن شان بایستی یا دو ساعت... آری می دانم ما همیشه ته خط هستیم و خیلی ها زودتر از ما در نوبت . ما همین طور پشت خط می مانیم. اصلا ما از نسل فشاریم. اگر قرار باشد به کسی هم زور بیاید آن ما هستیم، شما به خودتان فشار نیاورید.

+ نوشته شده در  2007/6/12ساعت 22:44  توسط هاتف   | 

همه می رویم

می خواستم دوباره شروع کنم به روده درازی کردن و صغری و کبری چیدن و لغت ها را توی ذهنم پس و پیش کردن و سفرنامه ای بنویسم هفتاد من کاغذ از سفر دو روزه ام به دانمارک. اما دیدم نه ، خوبیت ندارد این وبلاگ بشود شبیه ستون سفرنامه نویسی روزنامه همشهری. از طرفی دیدم شاید اصلا خوشایند نباشد برایتان این اراجیف صد من یک غاز من که بالفرض در پنج ساعت نشستنم در سنترال استیشن کوپنهاگ چه ها دیدم و چه ها شنیدم یا مثلا هم کلاسی چینی توریست مآب ما در راه برگشت به یوته بوری در اتوبوس خوابش می برد و یک سفر مجانی به اسلو می کند. خلاصه این طور شد که به همین چند خط خشک و خالی و بی روح کفایت کردم. باشد شما هم خشنود تر از قبل باشید.

دانشگاه DTU دانشگاه بسیار بزرگ و سر سبزی بود در بیست کیلومتری شهر کوپنهاگ در شهری حومه ای به نام Lyngby که سر سبزی و پهناوری اش مرا یاد دانشگاه علم و صنعت خودمان انداخت. آزمایشگاههای مجهز و بزرگ و ساختمانهای آجری مکعبی شکل عریض و طویل کنار هم چیده شده که به گمانم نمای از بالایش بسیار دیدنی می نمود. آقای پروفسور جوانکی بود سی و اندی ساله با موهای آشفته سیخ شده با چشمانی تنگ مخصوص مردمان آسیای شرقی و یا حتی سرخ پوستان آمریکایی ، اما رنگ گیسوانش حرف های دیگری می زد. خیلی جالب بود می گفت من حدود صد متقاضی دارم اما حقیقتش این است که این روزها بسیار سرم شلوغ است  این است که ترجیح می دهم یکی را بگیرم که لا اقل می شناسمش... شهر بسیار گرانی بود طوری که یک اتاق چند متری که همه چیزش را ، من جمله دستشویی و حمام و آشپرخانه اش با هشت اتاق دیگر شریک کرده بود شبی صد و هشتاد کرون دانمارکی خرج داشت. یا مثلا شگفت آور بود که سالاد را باید می کشیدی و بر حسب وزنش به گرم پولش را پرداخت می کردی. این طور بود که یک نهار ناقابل سرد دانمارکی چیزی حدود شصت کرون برایم آب خورد. زندگی همین است دیگر! سفر بدی نبود اما هم نشینی با آدم های نا متجانس زیاد هم به مذاق خوش نمی آید حتی اگر برای چندین ماه باشد که همدیگر را می شناسید و سر یک میز نشسته باشید و پای یک تخته.

 

آنانتا بنده هندی خدا هم رفت. درست صبح بعد از امتحان ما را ترک گفت. راضی و مرضی دوساعت زودتر ازجلشه امتحان بلند شد و با چشمهایش از من خداحافظی کرد.نگاهش مثل اعدامی های شب آخر شده بود. ساده وپر از حرف های مگو. حالا باید عکسی از آقای مهاراجه با همان نقطه قرمز بین ابروانش که هیچ وقت نفهمیدم چه مفهومی دارد قاب کنم بگذارم گوشه قلبم . کنار همه آنهایی که روزی دل بسته شان بودم و امروز از آنها دور. رضا هم فردا صبح می رود اصفهان. از شادی در پوست خودش نمی گنجد. شاید دیگر هرگز نبینمش . مستقیم از همان جا می رود سوییس. امین هم راهی برلین است. محسن هم که از یک ماه قبل ساکش را بسته به مقصد نیوزیلند. حتی اورکاتش را هم از همین حالا کرده نیوزیلندی! پدرام هم  ، هنوز که هنوز است دارد برای خودش میز بیلیارد بوک می کند . من هم که تا چند روز دیگر کوله پشتی ام را سبک تر از بار قبل می اندازم روی دوش ام و باز می گردم به ریشه ام. حالا که در این روزهای آفتابی ماه جون داستانهای تلخ و شیرین ده ماه زندگی متفاوت ام می رود که به گورستان خاطره بپیوند باید آگهی تسلیتی بفرستم به قلب کوچک و احساساتی ام که مبادا دلش یک دفعه بگیرد و آهی بکشد که های... دیدی چه زود گذشت.

+ نوشته شده در  2007/6/3ساعت 12:37  توسط هاتف   | 

نقطه سر خط

بعضی وقت ها خودم دلم برای وبلاگم تنگ می شود. حس بدی دارد وقتی اینجا دیر به دیر به روز می شود. احساس می کنم رابطه ام با آدم ها قطع شده است. حقیقت اش هم همین است. اینجا در این دورافتاده آباد غربت،در این تنهایی های مدام ٬ همین یک وبلاگ هم برای ما غنیمتی است باور نکردنی. اما چه می شود کرد گاهی حرفی ( حرفی که قراردادهایم را نقض نکند البته! ) برای گفتن وجود ندارد و گاهی مجالی و یا حوصله ای برای گفتن حرفهای بی شمار.

چهارشنبه همین هفته و آخرین امتحان دوره ارشد! Turbulence modeling و این نقطه ای است بر سر خط بلند بالای هجده سال دوره تحصیل ام. حس غم انگیزی دارد حس دور افتادن از فضای دانشگاه و درس و تخته. هر چند هنوز شش ماه دیگر برای انجام پروژه ٬ فضای دانشگاه را درک خواهم کرد اما پای کلاس معلم نشستن صفای دیگری دارد که هیچ چیز در این دنیا جایگزینی برایش نخواهد بود.

چهارشنبه بعدازظهر سفری دو روزه به دانمارک همراه دانشگاه خواهم داشت. یک Experimental workshop در آزمایشگاه تونل باد دانمارک که بزرگترین تونل بادهای دنیا را دارد و یک گپ و گفتمان با یکی از اساتید دانشگاه DTU . البته از همین حالا دارم فکر می کنم که چه طور ری جکت اش کنم! دی: یک دوره سه ساله پی اچ دی پشنهاد کرده است با همکاری ETHZ سوییس و NASA آمریکا. چیز دهان پر کنی است Nanofluidic اما هیچ شناختی نسبت به این موضوع ندارم و ترسم از این است که وسط کار توی ذوقم بخورد. از طرف دیگر دلم عجیب پیش استاد آلمانی و دانشجوی دکترایش گیر کرده است. آدم های با مرامی هستند همه جوره با من کنار آمدند. حالا که همه چیز را قطعی کرده ام خدا را خوش نمی آید که یک دفعه بد عهدی کنم و بزنم زیر همه چیز. تا ببینیم چه می شود!

این علی دایی هم همیشه برای من یک الگوی تحسین برانگیز بوده است. این انسان حقیقتا یک انسان منحصر به فرد است. قهرمانی سایپا با سرمربیگری علی دایی و چهارم شدن استقلال ( یک پله زیر سرورش! ) را به همه دوستان خوب استقلالی ام تبریک می گویم!

   

+ نوشته شده در  2007/5/28ساعت 21:41  توسط هاتف   | 

سفرنامه استکهلم

صبح کله سحر یعنی چیزی حدود چهار و نیم صبح با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار می شوید. آبیشک هم کلاسی هندی تان با لهجه ای مخصوص دوستان بنگلور سعی می کند چیزی را حالی تان بکند. فور فیفتی ، فور فورتی فایو! هر چه هست اکی اکی می کنید و به خدای بزرگ می سپاریدش. بنابر قرار وضع شده تنها ده دقیقه وقت دارید تا تمامی چیزهای مورد نیاز را در کوله پشتی تان بریزید و از خانه بیرون بزنید. ساعت چهار و سی و نه دقیقه است که سعی می کنید آخرین قطرات چای را که حدس می زنید آخربن ذخبره غذایی تان در آن روز باشد  با اشتیاق به پایین دهید. ساعت چهار و چهل دقیقه با کوله باری از امید از اتاق بیرون می زنید. آفتاب آنچنان می تابد که انگار هشت صبح است. شانزده می ماه است و هنوز باد سرد از جانب خوارزم وزان...خوبی قضیه به این است که امروز انگار آفتاب قرار باریدن دارد. ساعت چهار و پنجاه دقیقه و آبیشک هنوز از در ساختمان بیرون نزده است و شما که کردیت موبایلتان مثل همیشه زیر یک کرون است نمی توانید با او تماس بگیرید. ساعت چهار و پنجاه و یک و بالاخره آبیشک ظاهر می شود.

Didn’t we arrange the time for 4 40?

- No, I told you 5 mins to 5!

از قضا چهار پنج دقیقه هم بدهکار شدید. راهی می شوید. مقصد چهارصد و اندی کیلومتر آن سو تر. استکهلم. مقتضیات زندگی گاهی هجرت های پی در پی را ایجاب می کند. خوب این است که خود را آرام و بی صدا در جریان سرنوشت رها می کنید تا شما را با خود به هر کجا که می خواهد ببرد. حال چه فرق می کند که شهری با کمتر از سی صد هزار نفر جمعیت در آلمان غربی باشد یا شهری میلیونی در آمریکای شمالی؟ مهم این است که چرخ زندگی تان هموار تر بچرخد و شاید ظرف خالی علمی تان هم همزمان کمی پر شود. دانشگاه صنعتی Braunschweig. کسی چه می داند.

قطار ساعت پنج و پنجاه دقیقه حرکت می کند. صدای تلق و تولوق ریلها به گوش نمی رسد و نیمی از صندلی های قطار هم خالی است و همان صندلی ها پر هم سرنشینانی خوابیده تخت دارد. فقط یک سیاه آن ردیف جلو با آن لهجه غریب آفریقایی دارد چیزهایی را گویا به انگلیسی بلغور می کند و خواب شما را آشفته...نمی دانم چه اصراری دارند بعضی از این قومیت ها به زبان انگلیسی صحبت کنند... مناظر اطراف آن چنان بدیع و شگفت اند که خواب از سرتان به کلی می پرد. جنگلهای کاج در هم و گاهی هم که خبری از درخت نیست دریاچه ای به وسعت یک زمین فوتبال و شاید هم کمی بزرگتر ، و دوباره  درخت های همیشه سبز کاج و گه گاه درختان تازه سبز شده بلند بالا در میان و دوباره دریاچه و دوباره درخت... و هر چند ده کیلومتر یک بار خانه ای در آن دور دست که انگار یک دو سه اسبی بی خیال از آنچه در دنیا می گذرد ، آرام و صبور دارند زندگی شان را می کنند.

ساعت نه و چند دقیقه. اینجا استکهلم پایتخت زیبارویان یخی. شهری با آسمانی آبی و ساختمانهای بلند و خیابانهای نه چندان عریض و ماشین های درهم رفته و بوق های هر از گاه که خاطرات تهران را برای شما زنده می کند.  بعد از گذشت ده ماه و اندی دیدن صحنه هایی از این دست بسیار مسرت بخش است! با خرید اولین بلیت اتوبوس که بیست و شش کرون ناقابل برایتان آب می خورد متوجه می شوید در یکی از گرانترین شهرهای دنیا ایستاده اید.

پس ترجیح می دهید مسیر ایستگاه بعدی تا سفارت را پیاده طی طریق کنید.

سفارت آلمان در استکهلم- خبری از ازدحام و شلوغی جلوی سفارت های خارجی در تهران نیست. آرام و مطمئن وارد می شوید.بعد از ده دقیقه نوبت شما می رسد. خبر بد اینکه طبق معمول عکس های ازپیش آماده شده مورد قبول نیستند. صد و شصت و نه کرون دیگر برای چهار قطعه عکس از عالیجناب سیاه پوش!... زندگی خرج دارد...

کار به خوبی پیش رفت. برای برگشت به سنترال استیشن باز می گردید. چهار شنبه است و پنج شنبه گویا تعطیلی مذهبی در کشور سوید! بین التعطیلین روز جمعه هم گویا چیز غریبی نیست. بنارباین فکر پیدا کردن بلیت قطار را از ذهنتان بیرون می کنید. امیدوار از اینکه آبیشک همراهتان است باجه های فروش بلیت را یکی پس از دیگری زیر و رو می کنید.  نهایتا بلیت اتوبوس برای ساعت دو و ده دقیه و  یک ساعت و چندین دقیقه که با فراغ بال می توان نشست و غذای آورده از خانه را سرد سرد خورد! خوبی اش این است که خبری از گوشت نیست و می توانید با همراه وجی ترینتان هم سفره شوید و در عین حال با یک حقوقدان و استاد دانشگاه سویدی که از قضا از نحوه انگلیسی صحبت کردن یک ایرانی بسیار Impressed   شده است دل بدهید و قلوه بگیرید و به خانه اش در اپسالا دعوت شوید. به خیالش ایرانی ها چغندر اند. شاید هم تا به حال هر چه دیده چیزی در این حد بوده اند... ایرانی های اینجا... بگذریم! انسان منحصر به فردی است برای خودش در میان این جماعت یخ زده.

{قصه طولانی شد و نوبت خرید من... به سه نقطه ها اکتفا کنید}.... و ساعت نه و پنجاه دقیقه... اینجا یوته بوری و خورشید آن چنان می تابد که انگار هشت صبح است.

 

+ نوشته شده در  2007/5/18ساعت 16:34  توسط هاتف   | 

زبان نفهم ها!

 

پ. ن :گاهی بعضی از این زبان نفهم ها آنقدر زبان حالت رو خوب درک می کنند که دیگر  نیازی به ترجمه احوال نمی بینی. قلم که دستشان می دهی خوب می دانند که چه بر صفحه بنویسند. زیاد هم فرقی نمی کند هندی باشند یا چینی. اصلا چه تفاوت دارد اگر اول دسته ط را بگذارد و بعد دایره ای به زیرش؟ و یا چه اهمیت دارد اگر برای تنهایی یک نقطه بیشتر اهمیت قائل نمی شود. و یا آیا آسمان به زمین می آید اگر جملاتش را از چپ به راست بنویسد؟

و اکنون باور کنید تناقضتان را از فهمیدن و دیدن.خواهید گفت این فهمیدن و دیدن کجا و آن کجا. این را من می دانم که که دیدن و فهمیدن اختلاف این دیدن ها و فهمیدن ها تنها پلکی گشوده می خواهد. و این را این روزها من می دانم که هر هم زیانی هم کلام نیست و هر هم کلامی هم زبان.

ای کشور غریب! وسوسه تو مرا آرام نمی گذارد.ای میهن افسانه ای من سرزمین همه آرزوهای بلند شهر خدا شوق تو زیستن در این خراب آباد را برایم دشوار کرده است. ای خویشاوند راستین من که هرگز با تو نبوده ام و تو با من ای مخاطب لحظه های خاموشی من بی تو با بیگانگی و سکوت... و  " من آن نی خشکم که بر لب های نوازشگر نا پیدای تو که قصه فراق را در من می نوازی به غربت خویش پی بردم و اکنون در این عالم که در خویشتن قرار ندارم و نه در زیستن که در بودن خویش نمی گنجم که جامه تنگ خویشتنم "

 

+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 20:31  توسط هاتف  

بخوان تا رستگار شوی!

 در راستای سلسله بحث های مقایسه ای ٬ یکی از تفاوت های اساسی اینجا با دانشگاههای ایران که همیشه ذکر آن را کرده ام این است که دانشجو اینجا برای خودش ارج و قربی دارد و احترامی برایش قایل اند و حداقل اش این است که فلان دفتر دستکی جایی که می رود مثل آدم جوابش را می دهند و حواله اش نمی کنند به فلان کسک و بهمان خرک و جواب سر بالایش نمی دهند و درست توی صورتش نگاه می کنند و جوابش را می دهند و مثل این کارکنان آموزش علم و صنعت نیستند که برای انجام دادن وظیفه شان منت سرت بگذارند و لازم نیست کلی نازشان را  بکشی که چه فلان نمره ات را وارد سایت آموزش کنند .... آی که داغ دلم تازه شد و دوباره یاد روزهایی که دنبال نمره مهارت های زندگی می دویدم از آن سر دانشگاه به این سر دانشگاه  افتادم ...قصه از آنجا آغاز می شد که مدت مدیدی از آخرین دفاعیات دوران لیسانس ات می گذشت و هنوز فارغ التحصیلی ات اعلام نشده بود این بود که باید کمر همت می بستی و  می رفتی خودت تحقیق کنی فلان استاد نمره ات را در فلان تاریخ آیا فرستاده است به آموزش کل یا مستقیم فرستاده است آموزش دانشکده و آموزش دانشکده نامه ات را لای کاغذ پاره ها آیا گم کرده است یا نه یا مثلا فلان آبدارچی نامه رسان چه بلایی سر نمره ات بین راه عریض و طویل دانشکده تا آموزش کل آورده است و  بعد از همه این تحقیقات که نهایت امر متوجه می شدی نامه ات به هر دلیلی اعم از دلایل دنیوی یا متافیزیکی گم شده است و هیچ کس هم مسوولیت گم شدن اش را بر گردن نمی گیرد و تقصیر کار را بر گردن دیگری می اندازد و خود را بدهکار عالم و آدم می دیدی ...آخر الامر می گفتی گور بابای این چهار سال و اندی که اینجا درس خوانده ای و برای خودت آبرویی خریده ای. این می شد که خودت همه تقصیرها را بر گردن می گرفتی و توسنی می کردی و چه نادان منم بر لب جاری می ساختی و در جلوی همه کارکنان دانشکده سه بار" غلط کردم ٬توسنی کردم ٬جهالت کردم" بر زبان جاری می ساختی و دوباره نمره ات را می رفتی از استاد محترم تقاضا مندانه و با گردنی شکسته درخواست می کردی و اینکه آیا استاد را پیدا می کردی یا نه بماند... خلاصه اگر موفق می شدی با همه این مشقات نمره را از فلان دانشکده به آموزش کل برسانی تازه بد بختی و مصیبت ات شروع میشد... سرور دانشکده خراب شده است و سیستم وارد کردن نمره ها کامپیوتری شده است و زمان می برد تا این سیستم جا بیفتد و امروز خانم فلانی مادر شوهرش زایمان کرده است و خانم بهمانی دایی خواهر شوهرش فوت کرده است و تشریف ندارند و برو فردا بیا و فردا برو پس فردا بیا و ... بیا و برو ..و در طول همه این روزها چه نصایح از ممدی و اصغری می شنیدی که رگ خواب اکبری این سویه است و اگر می خواهی جعفری کارت را راه بندازد این کار را بکن و بهمان کار را نکن... . یک هو می دیدی که دو ماه گذشته و نه تنها کارت راه نیفتاده که اعصابت خورد و خاک شیر شده و به بعد به پشت سرت که نگاه  می کردی می دیدی چه خفت ها و خواری ها ندیده ای و چه قربانت شوم ها و چاکرت شوم ها که نگفتی که چه ... که فلان آدم تن لش مسوولیت ناپذیر وظیفه ای که دارد را درست انجام نداده و یا فلان آدم کج خلق عقده ای که دو کلاس سواد دارد و نمی تواند آدم بالاتر از خودش را که پشت میز و نیمکتی نشسته و کتابی زیر بغل زده و خاک تخته ای خورده ببیند چه رسد به اینکه حالا بیاید و از او طلب حق اش را بکند و دستوری بدهد و درخواستی کند . کافی است اندکی از موضعی حتی برابر به سمت اش بروی طوری می شودکه با تو لج می کند و کارت را یک دو سه هفته ای به عقب می اندازد . آن وقت است که لب به پشیمانی می گزی و غلط کردم ها بر زبان جاری می سازی....  و همه مصایب یک طرف و این یک طرف که بالفرض اگر آدم با پدر مادر دار و اصیل حلال و حرام دان با کلاسی هم پیدا می شد و می خواست وظیفه اش را انجام دهد ٬این سیستم  خر مآبانه آنچنان در هم تابیده بود که دستش را از هفت جا قطع می کرد که غلط کرده ای که می خواهی کار فلانی را راه بندازی ... چشمش کور می خواست دانشجو نشود! و تمام این قصه ها آنجا دردناکتر می شود که رییس بخشی که القضا خودش استاد فلان دانشکده است و روزی خودش کسی بوده شبیه تو خودش را در مقام پاسخ گویی به تو نمی بیند و در کمال وقاحت رو می کند و به تو می گوید " در مقامی نیستی که به تو پاسخ بگویم!" *می دانم برادر تو در آخرت هم جواب خدا را نمی دهی چه به رسد به دانشجوی خرده پا!

و همه این چیز های بی ربط را گفتم که این داستان بیل پیر و شیخ مکتب خانه چالمرز را برایتان بگویم. اینجا در راستای همین احترام گذاردن به نظر دانشجو یک هیئت نظر خواهی همان اول کوارتر به تمنا و خواهش استاد  معمولا به این ترتیب تشکیل می شود: استاد وارد کلاس می شود و هنوز ب بسم الله را نگفته می گوید دو نفر داوطلب می خواهم و تو را قسم به ارواح پاک شهدای جنگ جهانی اول سوئد دو نفر بیاید این سمت خطیر را بر عهده بگیرد و سه نهار مجانی هم در خدمت من باشد و بعد از تمام این منت کشی ها دو نفر با هزار ناز و کرشمه طوری دستشان را به عنوان والنتیر بالا می برند که گویی می خواهند در نبرد حق علیه باطل با مزدوران خارجی پیکار کنند! بیچاره استاد! خلاصه دو نفر به هر زحمتی هست  انتخاب می شوند و طی یک حرکت دنباله دار نظرات دانشجو ها در طول کوارتر از طریق این لینک های ارتباطی به گوش استاد می رسد و در آخر کار هم فرم های نظر خواهی -چیزی شبیه فرم هایی که در ایران داشتیم و نتایج اش معلوم نبود در کدام آخوری دخیره میشد- توسط این گروه دو نفره تنظیم می شود و مابقی ماجرا... القصه این کوارتر در راستای ایجاد حسن هم جواری و برقراری ارتباط با بیل این شیخ فرزانه رفتیم و شدیم یکی از اعضای این گروه و جلسه دوم از سوم بود که بحث امتحان پیش کشیده شد که چه نوع امتحانی مقرر شده است برای این درس که ترکیبی از امتحان کتبی و شفاهی به صورت - ببر به خانه- یا همان تیک هوم باشد و  زمان امتحان شفاهی مقرر شد که دو هفته پس از شروع کوارتر چهارم باشد و چه بحث ها و مجادله ها که بالا گرفت و هرچه کوشیدم این را لغو کنم و این درد عظمی را که قرار بود تا دو هفته به داخل کوارتر چهارم سرایت کند ملغی کنم و لا اقل کاهش دهم نشد که نشد و دلیل و برهنه این بود که لول آو دیفیکالتی آو دیس تیک هوم اگزم ایز ده سیم از ده ریتن وان و  دنت ووری... و از این حرفها ... خلاصه گذشت که تا سه هفته پیش سوالها روی اینترنت رفت و چهل و یک سوالی که حضرت فیلی می طلبید برای حل کردن اش و مقالاتی که پشت بندش آمده بود و باید می خواندی... میلی نمودیم به پیر فرزانه و گفتیم نشان به آن نشان که گفته بودی لول آو دیفیکالتی ایز ده سیم... خدایت لعنت کناد... یازده و نیم دیشب جواب داده اند که در راستای محک زدن شما از طرف من برای گرفتن پروژه پایانی شما سو فار فیل شده اید و از این دی دو نقطه هم جلویش گذاشته بودند. پیرمرد از سنش خجالت نمی کشد به کوچکتر از خودش دهن کجی می کند.

همه اینها علاوه بر ذکر مصیبتی که در ایام شباب در آن باغ تفریحاتی عشق و شهوت - همان علم و صنعت- بر خرچنگ زاده رفت -و نه تنها عشقی و شهوتی در آن دیوان سالارخانه مکانیک نصیبمان نشد که جز درد و رنج و فلاکت چیزی به بار نیاورد- و ذکر اهمیت دانشجو در ممالک غربی شیوه جدیدی از روده درازی های بی سرانجام بود که خواننده را برای مدت مدیدی از خواندن دست نوشته هایم سیراب کند! باشد که شیوه های نوین نوشتن را گاه گاهی از من بیاموزید!

 * : رجوع شود نشریه صبح امروز دانشگاه علم و صنعت شماره ۱۶۶

+ نوشته شده در  2007/3/24ساعت 0:57  توسط هاتف   | 

حلوای شب جمعه

یکی از کارهای مفرح و هیجان انگیزی که بعد از یک presentation سهل گیرانه پروژه CFD که ساعت ها و روزها برای گرفتن جواب درست و منطقی رویش تلاش کردید و در نهایت مصحح محترم کار شما را هم سنگ کار چینی ها قرار داده است و به همه نمره پاس داده است – حالا اصلا فرقی هم نمی کند که جواب ها و پلات های به دست آمده تان یک  order of magnitude از جوابهای اکسپریمنت و حل DNS بزرگتر باشد یا  نتایج معادله مدل سازی شده تان با جوابهای DNS کاملا هم خوانی داشته باشد و نمودار هایتان روی هم بیفتند – این است که آخر هفته سلانه سلانه راه میان دانشگاه تا Willeys بزرگ را در این سرمای کشنده پیاده بروید و هر از گاهی که بادی آمد و سوزش تا استخوانتان را نوازش داد زیر لب چیزی نثار هم گروهی راحت طلب خودتان که همیشه بار مسوولیت همه چیز را بر دوش شما انداخته و یا مصحح محترم درس مربوطه بکنید! هدف خرید یک بسته آرد و چند عدد تخم مرغ و مقداری مواد لازم دیگر برای پختن کیک! خرید مواد غذایی ناشناس من جمله آرد  از فروشگاههای بزرگ یکی از کارهای دشوار و طاقت فرساست که از عهده هر کسی بر نمی آید. بعد از سوال و جواب از فروشنده در مورد محل استقرار آرد که بیشتر به سبک پانتومیم سپری می شود محل آرد را پیدا می کنید و ...! آرد و تخم مرغ و یک چند ده کرون. و این همه چیزهایی است که در طول چند دقیقه آتی بین شما و صندوق دار رد و بدل می شود.

از آنجا که هم خانه ای محترم در کلیه امور فوق ایدی شما هستند و در هر کاری اظهار بزرگتری و سروری و چیره دستی می کنند و خودشان را در میان همه سرها یک سر و گردن بالاتر می بینند این Fun  بزرگ را از شما دریغ می کنند و خودشان زمام امور را بر عهده می گیرند. و جالب اینکه هیچ توصیه آشپزی ای را هم نمی پذیرند. خوب این طور می شود که بعد از یک شکست عشقی دیگر مجبور می شوید بروید روی صندلی تان بنشینید و صفه ویلاگتان را باز کنید و نظرات مشحون را دوباره بخوانید و ما بقی امور را به هم خانه ای محترم واگذار کنید و گه گاهی پیش خودتان فکر کنید نکند هیتلری چیزی هستید  و خودتان خبر ندارید.... یک چهل و پنج دقیقه ای که می گذرد و به دلتان صابون زده اید که یک کیک پف کرده و رنگ طلایی از داخل فر بیرون خواهد آمد که بوی گند روغن سوخته شما را به خودتان می آورد که باید چند دقیقه یک بار سری هم به داخل فر بزنید.  در فر را که باز می کنید با منظره خارق العاده ای مواجه می شوید. کیکی که قرار بود تولید شود این می شود که عکسش درذیل آمده است. حلوای قهوه با گوجه فرنگی اضافه! فاتحه مع الصلوات...رسپی پخت را می توانید از هم اتاقی محترم سوال کنید!

 

حلوای شب جمعه

 

پ.ن : البته یک دیدنی دیگر هم برایتان دارم! داشتم فکر می کردم مثلا اگر یک کسی طرح روی یک ری پورت درسی اش را در ایران این طوری بزند چه اتفاقی می افتد!؟

پ.ن۲: و البته این پی نوشت که بر حسب انگیزشی که جواد در من ایجاد کردم ( خوب من که اهل این حرف ها نیستم اصولا! ) :

 

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم                 چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم  غم غريبي و غربت چو بر نمي‌تابم               به شهر خود روم و شهريار خود باشم  ز محرمان سراپرده وصال شوم                   ز بندگان خداوندگار خود باشم  چو کار عمر نه پيداست باري آن اولي           که روز واقعه پيش نگار خود باشم  ز دست بخت گران خواب و کار بي‌سامان      گرم بود گله‌اي رازدار خود باشم  هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود             دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم  بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ           وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
+ نوشته شده در  2007/2/23ساعت 18:24  توسط هاتف   | 

Snow Accumulation

 

پ.ن: یادگار سیلی سرد زمستان است...

+ نوشته شده در  2007/2/21ساعت 20:45  توسط هاتف  

تهوع از نوع چینی

 

امروز روز جالبی در چالمرز بود. یکی دو سمینار و یک نمایشگاه بین المنطقه ای با حضور حدود صد شرکت مهندسی . سمینار اول که توسط پرزیدنت بخش اینترنشنال شرکت بویینگ برگزار شد و اتفاقا خانمی بودند حدود چهل و اندی سال  با وضعیتی آنچنانی و بادی گاردهای چند صد کیلویی . خلاصه شخصیتی بود برای خودش! سخنرانی جالبی بود. محصول جدید شرکت بویینگ یعنی بویینگ 787 Dreamline را که در تاریخ 07/08/07 قرار است به بازار بیاید را معرفی کرد و مدام محصول جدید را با ایر فرانس فرانسه مقایسه می کرد و فرانسوی های حاضر را که اتفاقا تعدادشان چندان کم هم نبود حرص می داد.

امروز یک نمایشگاه تحت عنوان Charm هم در دانشگاه برگزار شد که بسیاری از شرکت های معروف منطقه اسکاندیناوی مثل saab,Volvo,skf  و خیلی های دیگر حضور داشتند . فرصت مناسبی بود برای پیدا کردن تز پایانی و حتی فرصت شغلی . ولی با هر کدامشان که حرف می زدی یک فرم  سر کاری دستت می دادند و می گفتند این فرم را پر کن و از آن بد تر بعضی هاشان که همین فرم را هم نداشتند و می گفتند برو سایتمان را بخوان و اطلاعات را از آنجا پیدا کن. خوب پدر آمرزیده اگر سایت ات را می خواستی معرفی کنی مگر بیمار بودی هم وقت ما را گرفتی و هم وقت خودت را. البته برای من که نه دنبال تز صنعتی هستم و نه دنبال فرصت شغلی زیاد هم فرقی نمی کرد. تز های صنعتی نمی تواند  مرا ارضا کند. بیشتر دنبال یک تزی هستم که لا اقل دو سه مقاله نان و آب دار از دلش بیرون بیاید . البته زیاد هم بد نشد شکمی از عزای شکلاتمان در آوردیم و یک خورجین جا سوییچی و خودکار جمع کردیم.

اما این چینی ها حقیقتا عذاب آورترین و کنه ترین آدم های روی زمین هستند. به غایت تن پرور و خوش گذران که اصولا میانه ای با درس ندارند ( که شاید چینی های چالمرز این طور باشند ) و مدام دنبال پیدا کردن یک شغل نیمه وقتی و تمام وقتی حتی نا مرتبط و نا مربوط با درس نخوانده شان می گردند . و از آنجا که این سالها وضعی هم به هم زده اند و مال و منال دار شده اند یومیه فکر تعطیلات و برنامه ریزی برای دور سیاحتی اروپا شان هستند. به چشم من توریست های کودن و ابله و تن لشی هستند که خالی بودن و تهی بودن مغزشان از هر اعتقاد و مرام و مسلکی مرا به حالت تهوع می آورد.

 

                       student union building در مایه های شورای صنفی

 

+ نوشته شده در  2007/2/14ساعت 0:48  توسط هاتف   | 

کمیت من

این پست را با تبریک به یکی از بهترین دوستان دوران دانشگاه که شباهت اخلاقی زیادی با هم داشتیم یعنی حمید رضا عبدالوند عزیز آغاز می کنم. حمیدرضا امسال به همراه دو تن از استاد های دانشگاه – دکتر شکریه و دوایی – و دو تن از دانشجوهای دکترای دانشگاه علم و صنعت برنده جایزه سوم جشنواره بین المللی خوارزمی شدند. البته این برای دانشمند جوانی مثل حمید دستاورد بسیار بزرگی است و تا آنجا که من اطلاع دارم بار بزرگی از این پروژه یعنی دستگاه تست ضربه مواد کامپوزیتی بر دوش حمید بوده است . خلاصه این که حمید جان انشالله خبر برنده شدن جایزه نوبل ات را همین جا اعلام کنم.

گاهی فکر می کنم خوبی این روزهای پرفشار و در هم تنیده در این است که زودگذر است و دوام چندانی ندارد و بعد می نشینم با خودم حساب می کنم و تقویم ام را ورق می زنم می بینم چیز زیادی از این روزها باقی نمانده است و بعد در کمال حس خوشی به یک باره غم دنیا دلم را می گیرد. واقعیت این است که دوری از محیط دانشگاه برایم بسیار نا خوشایند است. و آن وقت است که لحظه لحظه این روزهای پر فشار و پر التهاب آنقدر برایم شیرین می شود که تلخی هیچ خاطره ناگواری نمی تواند آنرا خنثی کند. این یک چهارم سوم دو تا درس متفاوت دارم. یکی Computational Fluid dynamics یا همان CFD  معروف که باید ساعات زیادی را صرف ور رفتن با کدهای Matlab کنم و خطاهای برنامه را پیدا کنم که کاری است بس ناجوانمردانه دشوار و دیگری Turbulence Theory که یک درس کاملا تئوری و بنیادی است . راستیتش با وجود تعریف های بسیاری که از CFD  شنیده بودم چندان برایم دل چسب نیست. بیشتر ترجیح می دهم خودم را غرق در همان کتابهای خاک خورده ریاضی اوایل قرن نوزده ام ببینم تا پای کامپیوترهای موازی شده و کدهای چند هزار خطی و مدل سازی های دل خوش خنک و ساده لوحانه که هیچ شباهتی با دنیای واقعی ندارند و انسانها آنها را ساخته اند تا سر خودشان را با آنها شیره بمالند! به خاطر همین دیروز نامه ای به Bill بزرگ ارسال نمودیم و مراتب علاقه و تمایل خود را برای انجام تز پایانی در شاخه Experimental به استحضار آن پیر فرزانه رساندیم. باشد که ببینیم چه باز پیغامی خواهیم داشت. که هر چه پیش آید این روزها خوش آید...

پ.ن: در راستای معرفی رشته به جواد که قرار بود دریک برنامه دو ساله انجام شود:

دنیای سیالات شبیه یک کمیت چند پا است که پایه های آن را سیالات محض یا دانش پایه سیالات ، روش های حل عددی یا همان CFD، ریاضیات آماری Statistics and Stochastics ، Functional analysis ، electrical engineering ، signal processing و خیلی چیزهای دیگر تشکیل می دهد.همین قدر بگویم که مثل کمیتم مثل کمیتی است چند ساعته که هنوز روی پاهایش نمی تواند ایستادگی کند...

پ.ن ۲: گاهی بعضی خیال می کننداین کلمه غربت که در بالا نوشته ام یعنی یک انسان تنها و عزلت نشین که مثلا وجه تمایزش با اکثریت در رنگ موها و چشمانش است و یا نمی تواند به زیان اکثریت صحبت کند و اینها شده برایش غم غربت. خیلی ها غربت امثال ما را این طور تفسیر می کنند. اما بگذار برایت بگویم غربت یعنی چه. غربت یعنی آنکه در میان جمعی باشی که آنچه تو را شاد می کند آنها را شاد نمی کند و یا از چیزهایی غمگین می شوی که دیگران را غم زده نمی کند برای چیزهایی اشک میریزی که برای دیگران احمقانه جلوه می کند و به چیزهای عشق می ورزی که دیگران هزاران بار بدان عشق ورزیده اند و باز رهایش کرده اند و باز مثل این آدم های پا پتی دوباه عاشق اش شده اند. غربت ما یعنی تفاوت در عمق نگاههایمان به اطرافمان. یعنی تفاوت در اندیشه مان نه رنگ چشمان و نه حتی زبان گفتارمان.غربت ما یعنی از دست دادن انسانهای والایی که با نگاههایمان با هم حرف می زدیم. غربت ما یعنی نبود حمیدهایی که برایمان یک دنیا ارزش داشتند. غربت ما تمام خوبی های جدا افتاده ای است که جانشین برایش سخت پیدا می شود.

+ نوشته شده در  2007/2/10ساعت 23:11  توسط هاتف   | 

خوابگاه نامه

دوست دارم این پست را به پاس خوبی های صاحب خانه قدیمی مان  با یادی از آنها شروع کنم.

...امروز صبح بعد از گذشت پنج ماه و اندی از خانه صاحب خانه محترم قبلی یعنی آقای پژمان به محل جدید اسباب کشی کردیم تا برگی دیگر از خاطرات تلخ و شیرین این سفر رقم بخورد و باز اینجا می خواهم از محبت های این خانواده مهربان و کم نظیر تشکر کنم. باشد که روزی بتوانیم خوبی هایشان را جبران کنیم.

نمی دانم چه حس غریبی است وقتی به چمدانهای نیمه بسته گوشه اتاق نگاه می کنی. حسی نه چندان شیرین. حسی که بوی رفتن می دهد. حسی که انسان را یاد خاطرات روزهای نه چندان دور می اندازد . آن روزها که چمدان بزرگ نیم قد را از منوچهری خریدیم و آوردیم کف اتاق پهنش کردیم و هر روز چیزی به آن اضافه کردیم و خوب یادم هست درست روزهای آخر چه طور آقای پدر همه را بیرون ریخت و دوباره با نظم خاصی همه آنها را چید. این چمدانهای نیمه بسته برای من خاطرات بسیاری دارند...

بگذریم. هم اتاقی دارد دنبال چای می گردد و به کل حواس ام را پرت کرده است و نمی گذارد دو کلام حرف حساب بزنیم.

خانه جدید با بهتر بگویم اتاق جدید که اتاقی است از صدها اتاق این مجموعه بزرگ، 18 متر مربع بیشتر وسعت ندارد. یک تخت خواب یک نفره که از آنجا که من همیشه مظلوم واقع شده ام در حال حاضر چیزی از آن جز سایه ای که روی رخت خواب ام می اندازد به من نمی رسد . آشپزخانه درست وسط اتاق پذیرایی واقع شده و از این رو بسیار راحت و مستقیم می توان از مهمانها پذیرایی کرد. و یک یخچال نانو متری که گویا جهیزیه مادام کوری بوده است و  آدم را یاد Slogan سایوان می اندازد( زیبا جادار و مطمين) زیر سینک ظرفشویی به طرز چشم نوازی ، خودنمایی می کند. اینها را اینجا نوشتم تا دوستانی که خیال مهاجرت به سرشان می زند بدانند زندگی همیشه یه آن شیرینی ها هم که فکر می کنند نیست. البته این مجموعه خوابگاه یک حسن بسیار بزرگی دارد که این را فقط به جواد گفته ام و جنبه عمومی ندارد! کوفتگی عضلات ناشی از حمل و نقل وسایل بیشتر از این امان اطاله کلام را نمی دهد... گفتنی ها بماند برای بعد.

پ.ن : Status: Not at My Desk

پ.ن2: و البته یک عکسی هم می خواستم زینت بخش این وبلاگ کنم که ترجیح می دهم لینک اش را اینجا بگذارم. می توانید به عنوان دسک تاپ رایانه تان هم استفاده کنید.

+ نوشته شده در  2007/2/1ساعت 22:20  توسط هاتف   | 

مطالب قدیمی‌تر