يادم مي آيد يكبار رفيقي بعد از يكسال و اندي درس خواندن در سويد آنقدر در جامعه متمدن آنجا غرق شده بود و به قولي آنچنان حس سوشيال زدگي اش بالا زده بود كه در خطبه اي عتاب گونه جايي نوشته بود كه توي فلان فلان شده چه مي داني كه چقدر مذهب زير پوست اين شهر جريان دارد. حقيقتا به شخصه بعد از سه سال و خرده اي زندگي در اسكانديناوي هنوز درك نكرده ام كه دقيقا مذهب در زير پوست كدام عضو شريف اينها جريان دارد. اما امروز كه تاريخ تاسيس شهر تروندهايم را مي خواندم به داستان چگونگي ورود مسيحيت به نروژ رسيدم:
تاريخ نويسان اينگونه حكايت كنند كه قريب سال 960 بعد از ميلاد آقاي اولاو تريگ واسونOlav Tryggvasson فرزند شاه فقيد سرزمين هاي شرقي Østland چشم به جهان گشودند و درست چند صباحي بعد با سرنگوني پادشاه توسط مخالفين و قتل وي ؛ مادر اولاو قصه ما Astrid از بيم جان خويش و فرزندش به سمت روسيه جايي كه برادرش Sigrud ملازمت دربار پادشاه روسيه Valdemar را مي نمودند مي گريزند. اما در ميانه راه در درياي مابين سويد و روسيه كشتي آنها گرفتار وايكينگ ها مي شود و خلاصه آنكه وايكينگ ها عليهم لعن الله اجمعين عده اي از آنها كه پير و فرتوت بودند را از دم تيع مي گذرانند و مابقي را به بردگي خويش به استوني مي برند. اولاو به كشاورزي متمول فروخته مي شود تا روزي روزگاري از خوش ايام آقاي سيگرود دايي محترم ايشان كه براي اخذ ماليات به سرزمين هاي غربي آمده بودند او را تصادفا ملاقات كرده و از بردگي آزاد مي كند و وي را با خود به نزد پادشاه Valdemar مي برند. او در روسيه پله هاي ترقي را يك به يك مي پيمايد و در كسوت درجه دار ارتش روسيه در ركاب پادشاه خدمت مي كند. اما بدخواهان و معاندين چهره او را نزد پادشاه با عنوان اينكه وي به همسر شما بيش از حد نزديك شده است مخدوش مي كنند و او را از دربار مي رانند. بعد از ان اولاو به سرزمين Vindland (يا Pomerania سرزميني در ساحل درياي بالتيك كه امروزه ما بين لهستان و آلمان تقسيم شده است) گريخته و با دختر پادشاه آن سرزمين ازدواج مي كند.
تاريخ نويسان اينگونه روايت كنند كه اندكي بعد همسر اولاو به علت بيماري دردناكي دار فاني را وداع مي گويد و اولاو در غم هجران وي سر به دريا گذاشته و مجنون وار به راهزني مي پردازد. در خلال سالها او سركرده وايكينگهاي آبهاي بالتيك مي شود و ثروت اندوزي مي كند تا روزي متاثر از سيماي يك پيشگو به مسيحيت گرويده و آن شخص او را غسل مي دهد. سال ها بعد پس از فساد بي حد و حصر پادشاه نروژ و بازگشت اولاو به سرزمين مادري اش و تاسيس شهر تروندهايم و به قدرت رسيدن وي دين مسيحيت علي رغم مخالفت عموم به عنوان دين رسمي كشور در مي آيد. اما جالب آنكه كماكان پس از گذشت هزار سال مراسم مذهبي از قبيل كريسمس (Jul) و عيد پاك (Påske) آميخته و ممزوج با سنن و آداب دين قبل از مسيحيت در نروژ در اينجا برگزار مي شود.
امروز در شهر تروندهايم مرغان دريايي بر فراز مجسمه آخرين وايكينگ Den siste viking اي كه شهر را در آنجا بنا نهاد داستان هاي دور و دراز ساليان را با هم مرور مي كنند.
+ نوشته شده در 2009/3/31ساعت 18:57  توسط هاتف
|
مقدمه: یکی از برکات هک شدن سایت بالا ترین ، فراغ بال بیشتر من و تمرکز بر روی موضوعات مهم تر در اوقات شبانگاهی شد. این است که در این مدت همکاری های خوبی با چند خبرگزاری داخلی فعلا در سطح ترجمه خبر و مقاله آغاز کرده ام. امیدوارم این همکاری ها به سطوح بالاتری در آینده نزدیک برسد.به گزارش شیعه نیوز به نقل از وبلاگ کاخ سفید (وابسته به
سایت رسمی آن) ، روز پنج شنبه 5 فوریه به سخنرانی باراک حسین اوباما رییس
جمهور جدید امریکا پرداخت.در این سخنرانی جالب توجه رییس جمهور اوباما در
میان انبوه هزاران نفر که در مراسم چاشت نیایش ملی (National Prayer
Breakfast) در شهر واشنگتن آمریکا گرد آمده بودند گفت : " ایمان های
متفاوت و مختلف ما به جای آنکه هر کدام از ما را از یکدیگر جدا سازد می
تواند ما را به سوی تغذیه انسانهای گرسنه ، دلداری و تسکین انسانهای
دردمند و مصیبت زده ، برای برقراری صلح در هر سرزمینی که نزاع در آن
درگرفته است ، برای دوباره ساختن هر آنچه که از هم فروپاشیده است و برای
بلند کردن هر آنکه در لحظات سخت و دشوار زمین خورده است ، متحد سازد. "
مراسم چاشت نیایش ملی هر ساله در واشنگتن آمریکا
در اولین پنج شنبه ماه فوریه برگزار می شود. این رویداد از سال 1953 و از
زمان رییس جمهور آیزنهاور که برای اولین بار در چنین مراسمی شرکت یافت
اتفاق می افتد. بخش هایی از نیایش اوباما در این مراسم را در زیر می
خوانیم:
" هیچ شکی
وجود ندارد که طبیعت ایمان بدین معناست که برخی عقاید ما هرگز یکی
نخواهد بود. ما کتابهای متفاوتی را پیروی می کنیم. احکام و دستورات
متفاوتی را به هم چنین. توجیهاتمان و ادراکمان از اینکه هر یک از ما از
کجا آمده ایم و به کجا می رویم با یکدیگر متفاوت است و حتی برخی از ما به
هیچ ایمانی راسخ نیستیم. همه ما این اختلاف ها را می دانیم. اما در این
میان یک قانون وجود دارد که همه ادیان الهی را به هم پیوند می زند. عیسی
مسیح به ما می گوید که همسایه خود را همانطور که خود را می پسندید
بپسندید. و آنچه که برای شما ناگوار و نفرت انگیز است بر همیار و شریک خود
روا مدارید. در اسلام حدیثی وجود دارد که می خوانیم که "هیچکدام از شما یک
مومن حقیقی نیست تا آن روز که آنچه بر خود آرزو می داردبرای برادر خود نیز
آرزو دارد." چنانکه این روایت در مکاتب بودا و هندو نیز به چشم می خورد. و
این البته همان قانون طلایی است برای فراخوانی به عشق به همنوع، برای درک
و فهم یکدیگر و برای رفتار بااحترام و بزرگواری با کسانی که لحظات کوتاهی
را بر روی این زمین خاکی با یکدیگر به قسمت می گذاریم."
در این مسیر ، این ایمان وِِیژه ماست که ما را
به سوی خوبی و نیکویی والاتری رهنمون می کند و به جای آنکه ما را از
یکدیگر جدا سازد ، می تواند ما را به سوی تغذیه انسانهای گرسنه ، دلداری و
تسکین انسانهای دردمند و مصیبت زده ، برای برقراری صلح در هر سرزمینی که
نزاع در آن درگرفته است و برای دوباره ساختن هر آنچه که از هم فروپاشیده
است و برای بلند کردن هر آنکه در لحظات سخت و دشوار زمین خورده است ، متحد
سازد.
هدف ما این است که به سوی رهبران و دانش پژوهان
در سراسر جهان دست دراز کنیم تا زمینه برقراری یک گفتگوی ثمر بخش
پیرامون ادیان و اعتقادات را فراهم آوریم. و البته در این راه من انتظار
ندارم تا افتراق ها و جدایی ها یک شبه از میان برداشته شود و باور ندارم
که نظرات و تنشهایی که برای زمانهای درازی در میان بوده است به یکباره محو
شوند اما اعتقاد دارم که اگر بتوانیم به راحتی در یک فضای باز و با صداقت
با یکدیگر گفتگو کنیم، آنگاه خراش ها و بریدگی ها و زخم ها آغاز به مرمت و
بهبود خواهند کرد و مشارکتی نوین در این میان ظهور خواهد نمود. در جهانی
که هر روز کوچک و کوچکتر می شود ما می توانیم آغاز گر نابودی نیروی تعصبات
خشک باشیم و فضایی را بسازیم که در آن صدای شفا بخش فهم و درک متقابل طنین
انداز شود.
این است امید من. این است دعای من.
گفتنی است حدیث مورد اشاره ی اوباما متعلق به
وجود مبارک خاتم النبیین حضرت محمد (صلی الله علیه واله و سلم) می باشد
که :«و الذي نفسي بيده لا يؤمن احدكم حتي يحب لاخيه ما يحب لنفسه». 1
" نوشتن مستلزم تنهایی عمیق و پشتکار هول آوری است که از هر کسی ساخته نیست، چون نتیجه اش پیشاپیش بر کسی آشکار نیست. بهترین نویسنده ها هم نمی توانند تنهایی را برای مدت طولانی تاب بیاورند زیرا آن سوی تنهایی چیزی جز خلا و جنون نیست. شاید هیچ هنرمندی به اندازه رمان نویس تنها نباشد."
یکی از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به سوی مال رعیت دراز کرده
بود و جور و اذیت آغاز کرده، تا به جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان
برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت
نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هرکس که فریاد رس روز مصیبت خواهد *** گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود *** لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در ، شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد
فریدون. وزیر ملک را پرسید : هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و
حشم نداشت چگونه بر او مملکت مقرر شد؟ گفت: آن چنان که شنیدی خلقی برو به
تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت : ای ملک چو گرد آمدن
خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه می کنی مگر سر پادشاهی
کردن نداری؟
همان به که لشکر به جان پروری *** که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت : موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشاه را کرم باید
تا بر او گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو
نیست.
نکند جور پیشه سلطانی *** که نیاید زگرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند *** پای دیوار ملک خویش بکند
ملك را پند وزير ناصح، موافق طبع مخالف نيامد. روي ازين سخن در هم كشيد
و به زندانش فرستاد. برنيامد كه بني غم سلطان به منازعت خاستند و ملك پدر
خواستند. قومي كه از دست تطاول به جان آمده بود و پريشان شده ، بر ايشان
گرد آمدند و تقويت كردند تا ملك از تصرف اين بدر رفت و بر آنان مقرر شد
بر پادشاهي كو روا دارد ستم بر زير دست *** دوستدارش روز سختي دشمن زور آور است
با رعيت صلح كن وز جنگ ايمن نشين *** زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است
+ نوشته شده در 2008/12/31ساعت 13:56  توسط هاتف
|
محبوب بی همتای من، شوهر عزیز و نازنین من ، کاغذ کوتاه چهار صفحه ای
ات که در جوف آن عکسها و کاغذهای قبلی ویکی و نیرّ را گذاشته بودی رسید و
چشمم را روشن کرد. از این که در کاغذهای قبلی بی تابی کرده ام مرا ببخش.
وقتی دیر نامه می نویسی یا نامه ات نمی رسد هزار فکر بیجا می کنم، هزار
خیال می بافم، چون اینجا تنهای تنها هستم و بعد کاغذ تو که می رسد مثل آبی
که روی آتش بریزند آرام می شوم...بعد از ظهر همان طور که دراز کشیده بودم
به یاد خودم ، یعنی در نظر خودم مجسم کردم روزی را که به ایران وارد خواهم
شد. همه چیز را در نظر آوردم و یکهو به خودم آمدم دیدم اشک از چشمهایم
جاری است. از خودم خنده ام گرفت . کی من باورم می شد تو را اینقدر دوست
دارم؟ راستی چرا تو را به این حد دوست می دارم؟ خیلی دلم می خواهد این
احساس را تجربه کنم ، ببینم از چه چیز تو اینقدر خوشم آمده است؟ ... از
همه چیزت خوشم آمده است، از جسمت و از روحت هر دو ؛ جسمت به من لذت می
بخشد و روحت روحم را نوازش می دهد. به همین دلیل ِ توافق روحی و جسمی و
مادی و معنوی است که این همه دوستت دارم. آیا تو هم مرا اینقدر دوست داری؟
من زیبایی تو را ندارم. مرگ من راست بگو تو هم از من لذت می بری؟ یا فقط
چون در من موارد قابل دوست داشتن هست و لذت دوست داشتن هست ، لذت جسمی را
فدای لذت روحی کرده ای؟ عزیزم نمی دانم مقصودم را می فهمی ؟ مقصودم این
است که راستش من همیشه در این دو سال و نیمه زندگیمان خیال می کرده ام و
هنوز هم تا حدی به این خیال هستم که نکند من آن لذت لازم را به جلال نداده
باشم، نکند که من او را از فرصت جوانی کردن و با دختر بیست ساله عروسی
کردن باز داشته باشم، نکند او به واسطه شخصیت من ، به واسطه لیاقت و
قابلیت من پا به روی امیال و هوسهای جوانی اش گذاشته باشد و بعد پشیمان
بشود. مخصوصا وقتی هم بچه دار نشدیم این خیال در من قوت گرفت. شاید من
خیال می ورزیدم ، ولی این بیم همیشه در من بوده است...
عزیزم، جلال زود رنجم ، جلال آتشین مزاجم ، واقعا از تو گله مندم. کاغذهای اخیرت در خراب کردن روحیه ام معجزه کرده اند. از لوس آنجلس که آمدم، نه، در همان لوس آنجلس که بودم کاغذ آبادانت را زیارت کردم که از دشنام و غلط کردی وغیره مالامال بود و اینجا هم که آمدم دو کاغذ دشنام آمیز تلخ در اول و یک کاغذ سراپا دشنام هم دیروز دریافت داشتم. اگر رسم روزگار این است که باشد. ما شنیده بودیم که معمولا پدر مادر و خواهر و برادر و زن و شوهر کسانی که در غربت هستند ، کسان غربت زده و تنهای خود را تسلی می دهند ، مخصوصا که غربت و در سرزمین بیگانه بودن و تمام زندگی را جور دیگر یافتن خود به خود روحیه آدم را تضعیف می کند و غربت زده ها از عزیزان خود تسلی ، دل دادن و جرات بخشیدن توقع دارند، توقع که نه ، احتیاج دارند. اگر کارد به استخوانم نرسیده بود یعنی واقعا نامه هایت روحیه ام را خراب خراب نکرده بود ، هزگز نمی نوشتم، ولی این چهار ماه ، کاغذهای عزیزت را همه را با هم یک دور خواندم و دیدم همه دست کم از اضطراب ، نگرانی، بدبینی و افسردگی مالامالند. شاید بگویی نامه های من بدتر باشند. ولی این را بدان که من صد یک حالات روحی ام را ، صد یک آنچه از فراق تو می کشم، صد یک بحران روحی خود را برای تو نمی نویسم، زیرا می دانم فایده ای ندارد غیر از این که تو را آتشی تر ، عصبانی تر و محزون تر بکند. ولی تو با آن قلم صمیمی و قوی ات چنان آتش به جانم می زنی که تقریبا بعد از هر کاغذت می نشینم و سیر گریه می کنم و چند روز هم مشغول مبارزه با اثرات کاغذت هستم تا کاغذ جدیدت می رسد. نمی گویم ننویس و نمی گویم خودت را به من نشناسان یا دوریی کن و یا درددل با من نکن. می دانم اگر با من درد دل نکنی کسی را نداری که حرفها را در میان بگذاری، ولی کمی هم به من رحم کن. غلطی است که کرده ام و اتفاقی است افتاده، آیا سزاوار است هی به رخ من بکشی و این فداکاری را که کرده ای و مرا اجازه داده ای با اخم و گنده گویی از دل من در بیاوری؟ ...
سفر اجباری روز جمعه به اسلو و انتظارهای چند ساعته در فرودگاهها که قسمت عمده اش به وسواس خودم برای حضور چندین ساعت قبل تر از پرواز در فرودگاه بر می گردد٬ فرصت مغتنمی بود تا بالاخره کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی نویسنده افغانی مقیم آمریکا را به پایان برسانم. فارغ از دایره لغات عظیمی که در این کتاب به کار برده شده است و این خود برای یک نویسنده غیر انگلیسی زبان شگفت انگیز است ٬ نوع داستان پردازی و سبک نگارشی این نویسنده تحسین بر انگیز است. کتابی سیال و روان که یک آن ضربان قلب خواننده را برای پیگیری داستان کند نمی کند. خالد حسینی برای این شاهکار ویران کننده و دردناک ولی صادقانه ٬ برای خلق تمامی مناظر قوی پر شور و درخشانش ٬ برای جان بخشیدن به سکوتی جانفشانانه و عاشقانه ، برای این تراژدی فراموش ناشدنی و عمیق مستوجب تقدیر است.
با پایان یافتن کتاب بادبادک باز در همان فرودگاه اسلو کتاب دیگری از این نویسنده خریدم با نام A Thousand Splendid Suns .
"Hosseini proves his credentials as a superstar storyteller... No one reading this book can fail to be captivated" Mariella Frostrup
پ.ن: اینجا جا دارد از بچه های سفارت جمهوری اسلامی در اسلو هم تقدیری کرده باشم. حقیقتا در مقایسه با همه مراجعاتی که به سفارت های خارجی در طول این مدت دو سال داشته ام بچه های سفارت ایران از نظر احترام گذاری و راه انداختن امور ایرانی ها که مشکلاتشان هم در مقایسه با سایر ملل کم نظیر است! بی نظیر بودند.
پ.ن۲: نکته جالب دیگری که در سفارت خانه دیدم حضور نسبتا بالای نروژی ها برای اخذ ویزای توریستی بود. دو ساعتی که آنجا بودم حدود ده توریست به سفارت آمدند برای اخذ ویزا. تمام سوال و جوابی هم که از آنها می شد این بود که "برای چه به ایران میروی؟ چه کسی آنجا شما را ساپورت خواهد کرد؟" و همین و بس! "یک هفته بعد بیا ویزایت آماده است!" فکر نمی کنم گرفتن ویزای هیچ کشوری به این سرعت و سهولت امکان پذیر باشد.
خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده بداشتی. گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان است یا آیت انکر الاصوات لصوت الحمیر در شان او.
مردم قریه بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش . گفت تو را خوابی دیده ام . خیر باد . گفتا چه دیدی؟ گفت : چنان دیدم که تو را آوازی خوش بودی و مردمان از انفاس تو در راحت. خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که ددی مرا بر عیب خود واقف گردانیدی ٬ معلوم شد که آوازی ناخوش دارم و خلایق از بلند خواندن من در رنج. توبه کردم کزین پس خطبه نگویم مگر به آهستگی.
از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید
+ نوشته شده در 2008/5/3ساعت 21:25  توسط هاتف
|
اي زبان علي در کام ! با ملت خويش حرف بزن. اي زن !اي که مردانگي در رکاب تو جوانمردي آموخت . زينب، با ما سخن بگو... مگو که بر شما چه گذشت. مگو که در آن صحراي سرخ چه ديدي. مگو که جنايت آنجا تا به کجا رسيد. مگو که خداوند آنجا عزيزترين و پرشکوه ترين ارزشها و عظمت هايي را که آفريده است، يکجا در ساحل فرات وبر روي ريگزارهاي تفتيده ي بيابان تف، چگونه به نمايش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد و بر انسان، تا بدانند که چرا مي بايست بر آدم سجده کنند. آري زينب، مگو که در آنجا بر شما چه رفت، مگو که دشمنانتان چه کردند و دوستانتان چه کردند. آري اي پيامبر انقلاب حسين ! ما مي دانيم . ما همه را از تو شنيده ايم .تو پيام کربلا را ، پيام شهيدان را به درستي گذارده اي، تو شهيدي هستي که از خون خويش کلمه مي سازي .همچون برادرت که با قطره قطره ي خون خويش سخن مي گويد . آري اي پيامبر انقلاب حسين ! ما مي دانيم . اما بگو اي خواهر ؟ بگو که ما چه کنيم ؟لحظه اي بنگر که ما چه مي کشيم . دمي به ما گوش کن تا مصائب خويش را با توبازگوييم. با تو اي خواهر مهربان ! اين تو هستي که بايد بر ما بگريي، نه ما بر تو. !!! با تو اي خواهر مهربان !اي رسول امين برادر، که از کربلا مي آيي و در طول تاريخ بر همه نسلها مي گذري و پيام شهيدان را مي رساني. اي که از باغ هاي سرخ شهادت مي آيي . اي زينب! اي که بوي گلهاي نوشکفته ي آن ديار را به دامن داري . اي دختر علي، اي زن، اي خواهر، اي که قافله سالار کاروان اسيراني !! ما را نيز در پي اين قافله با خود ببر. شریعتی
مىدانى چطورى است
سيمين جان؟ از كاغذهايت - گرچه چيزى نمىنويسى - پيداست كه تو هم حال مرا
دارى،ولى اين هم هست كه براى غصّههاى تو مفرّى و يا مفرهايى هم هست كه
جلب توجّهت را مىكند و نمىگذارد زيادناراحت باشى. و اينقدر ديدنى هست كه
خيلى چيزها را از يادت مىبرد. از كاغذهايت پيداست. خودت نوشته بودىكه
حالت ((بهتر از آن است كه متوقع بودى.)) بدان كه بهتر هم خواهد شد. اگر به
مناسبتى، دو سطر ياد هندوستان بىبو و بى خاصيت من مىافتى، دو سطر بعد
مشاهدات جالب خودت را مىنويسى. و همين انصراف خاطر اجبارىخودش بزرگترين
كمكها را به تو مىتواند بكند... هيچ مىدانى كه يك همچه سفرى تو را چقدر
كامل خواهد كرد؟ نمبدبخت كه اينجا بالاخره ماندنى شدم ولى اصلاً تو بگذار
چشمهايت از دنيا پر بشود. آدم هرچه بيشتر ببيند و بيشتربشنود و بيشتر
تجربه كند، بيشتر عمر كرده است. نامه هاى سيمين دانشور و جلال آل احمد تدوين و تنظيم : مسعود جعفرى جزى
+ نوشته شده در 2008/2/17ساعت 12:10  توسط هاتف
|
لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من اموال و الانفس و الثمرات
و بشر الصابرین
الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا
انا لله و انا الیه الراجعون
و قطعا شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و نقص در اموال و جانها می آزماییم و بشارت ده صابرین را که چون مصیبتی بر انان وارد آید گویند همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم...
" ببین آلکوس . من دردت رو می دونم . تو یک کتاب روانشناسی اینها رو خوندم. تو جوونی و از نظر جنسی یک سری احتیاجات داری و همین پریشونت کرده. منم وقتی تو ریمینی زندونی ایتالیا بودم خیلی از نداشتن زن عذاب می کشیدم. اگه بخوای برات زن میارم! ماهی یه بار... نه اصلا هفته ای یه بار! قبوله؟...ها؟ قبوله؟"
عادت بدترین بیماریه. کاری می کنه که آدم به هر بدبختی و هر درد و هر نکبتی سر خم کنه و بتونه کنار آدمهای نفرت انگیز دووم بیاره. زنجیراشو تحمل کنه و تسلیم بی عدالتی و تنهایی و رنج و عذاب بشه. عادت بی رحم ترین سم تموم دنیاست. چون آروم آروم تو مغز آدم می ره و تا به خودت بجنبی می بینی که با تموم گوشت و پوستت اسیرش شدی. اون شب که از خیر فرار گذشتی درست همین اتفاق افتاده بود.چیزی که قبلا هیچ فکرش رو هم نمی کردی...
+ نوشته شده در 2007/11/29ساعت 16:58  توسط هاتف
یک هفته گذشت و من لباس خانه را که شبیه لباس مکانیک ها بود روز و شب در نیاوردم. حمام نمی گرفتم.ریش هایم را نمی تراشیدم و مسواک نمی زدم. چون عشق خیلی دیر به من آموخت که آدم خودش را برای کسی مرتب می کند ٬ برای کسی لباس می پوشد و برای کسی عطر می زند و من هیچ وقت کسی را نداشتم.
ولی تو از این حرفشون عصبانی می شدی. مسخره بود به کسی تو چند قدمی یک استراحت ابدی هی بگن : بخواب استراحت کن! دیوونگی بود که همین یه ذره عمر باقی موندتو تو خواب بگذرونی! واسه اینکه خوابت نبره بالا و پایین می پریدی. قدم می زدی! نزدیکای ساعت سه خستگی بازی رو برد! رو زمین دراز کشیدی و به نگهبان گفتی ده دقیقه بعد بیدارت کنه.فقط ده دقیقه. یه دفعه خوابت برد و اون خواب رو دیدی. احساس کردی یه دونه بذری. اون دونه کم کم بزرگ شد و دو تا شد. بعدش سه تا و بعد ده تا! دونه اون قدر باد کرد تا ترکید و زمین از هزار تا مثل خودتو پوشوند. از هر کدومشون یه گل جوونه زد و هر گل یه میوه و هر میوه بازم ترکید و هزار تا دونه پاشید. این جا بود که یه اتفاق عجیبی افتاد. از تو یکی از گلا به جای میوه یه زن بیرون اومد. از یه گل دیگه یه زن دیگه و یکی هم از گل سوم. تو می خواستی خدمت همشون برسی و با خودت می گفتی چی کار کنم!؟ الان سرجوخه می رسه و من رو می بره.باید بجنبم. زنی که کنارت بود گرفتی و بدون اینکه به صورتش نگاه کنی باهاش خوابیدی! بعد اون یکی زنو گرفتی و بعدش اون یکی رو ... دیگه حسابش از دستت در رفته بود. با هر ضربه یکی رو ناکار می کردی! یه نفر شونه تو تکون داد. از لای مژه هات نگاهش کردی. جوونک آوازه خون بود:
" ساعت پنجه آلکوس!... دو ساعت خوابیدی!"
از جا پریدی. گفته بودی بعد از ده دقیقه بیدارت کنند اما اونا گذاشته بودند دو ساعت بخوابی! با زور خودت رو کنترل کردی و زیر لب گفتی:
" دو ساعت از عمر منو دزدیدن! سنده ها!"
پ.ن : یک فیلم از عکس های تو سوئد درست کردم گفتم شاید جالب باشه براتون ببینید! (+ )
هر چند ممکن است به خاطر فیلتر بودن سایت یو تیوب نتونید تو ایران ببینید! گاهی فکر می کنم این مسوولین فیلترچی ایران یا حقیقتا انسانهای شیرین مغزی هستند که سایتی مثل یو تیوب رو فیلتر می کنند یا از آنجایی که حدس می زده اند ممکن است ساعت های زیادی از فکر و ذکر مردم در این سایت تلف شود از روی دلسوزی این سایت را فیلتر کرده اند! خدا خیرشان بدهد!
+ نوشته شده در 2007/10/7ساعت 11:2  توسط هاتف
|
پاسی از نیمه شب گذشته بود ولی هنوز خورشید آن دوردست ها داشت آخرین زورهایش را می زد و از لای ابرهای خفته دور ٬ ذره هایی از نور کم رنگ و بی رونقش را روی زمین پخش می کرد اما دیگر سیاهی دامن خود را گسترده بود و خاموشی فضا را پر. اولین ماه از تابستان هم آمده بود و باد هنوز نفس سرد خودش را از روی شهر بر نچیده بود. روی کاناپه افتاده بودم و از سرما ٬ تنگ چپیده بودم زیر پتو و گاه گاهی که هوای نفس کشیدن آن زیر تنگ می شد می آمدم رو.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2007/9/16ساعت 14:47  توسط هاتف
|
...تو را پیاده کردند و به طرف آخرین در سمت چپ بردند. بعد انداختنت اون تو! تلو تلو رفتی و پس کله ات محکم خورد زمین! چشمات سیاهی رفت و چند دقیقه طول کشید تا تونستی خودت را پیدا کنی. کجا بودی؟ تو یک سلول نه قدم در هفت قدم خالی که تنها یک لگن برای ریدن توش بود. جز تو هیچ کس تو سلول نبود و این مساله تو را به فکر فرو می برد. مقررات می گفت محکوم به مرگ نباید حتی یک لحظه تنها بماند. وقتی داشتی زمین می خوردی یک مرد عینکی با دهان بو گندوش گفته بود :
" بیا این هم خونت! اگر شانس بیاری آنقدر اینجا می مونی تا نفله بشی! "
خیلی سخته آدمی که خودش را برای مردن آماده کرده دوباره به زندگی برگرده. به دیوار سلول تکیه دادی و گوشه و کنارش را تماشا کردی. کنار در ، یک سوسک داشت آرام آرام به طرف تو می آمد. یک سوسک چاق .و چله سیاه. نیم متری کفشات که رسید پاهایت را تکان دادی و گفتی :
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2007/8/22ساعت 19:33  توسط هاتف
|
آن سوی میز ایستاده بودی و به پیپ سمبه می زدی ٬ ریزه میزه بودی ٬ با سالک کوچکی از زخم پشه زدگی دوران کودکی بر شقیقه سمت راست . و چشم هایی شبیه پدر اما نه سیاه ٬ خاکستری. انگار که برق تو را گرفته بود . مثل مجسمه خشک شدی و از پشت عینک چنان زل زدی بخ چشم هام که مجبور شدم دوباره سرم را زیر بیندازم و به دست هام نگاه کنم .
" من آنچه شرط بلاغت است با تو می گویم ولی تو واقعا از بابت اعدام ها خوشحالی؟ "
" آره خوشحالم ایرج. ساواکی و خائن و جلاد را باید ریشه کن کرد . نباید کرد؟"
" بد نیست نگاهی هم به تجربه چین و شوروی و فرانسه و انقلاب های دیگر بیندازی "
" انقلاب یعنی دگرگونی ایرج"
وقتی می رفتی در هاله دود راحت تر می توانستم حرف بزنم . چشم هایت را نمی دیدم . گفتم " انقلاب یعنی تصفیه خون . یعنی کثافت را باید بیرون ریخت و خلق خالص را نگه داشت. انقلاب یعنی ..."
" همه تعریف ها را می دانم . ولش کن . ولی یادت باشد مجید . ما آنقدر به خودمان مطمئن هستیم که نیازی به کشتن مخالفان نداشته باشیم . این همه آدم . این همه مبارزه . این همه کشتن معنی اش این بود که ما هم منطقمان گلوله باشد؟"
*******
من سالهاست کاری نکرده ام ٬ می دانی اینجا برای ما خارجی ها کار نیست . بی کاری آدم را از درون می پوساند .سالهاست . سالها . می دانی برادر؟ این پول سوسیال آدم را مفت خور می کند ٬ به قرمساقی می اندازد . چیزی از دستم رفته که حال خودم را نمی فهم . سر بعضی چیزها که دلم به درد بیاید ٬ زل می زنم به چشم کسی . و بعد دیگر حال خودم را نمی فهم . وقتی پلیس سر رسید و دستبند را به دستهایم از پشت قفل کرد تازه می فهمم که جایی را زیر و رو کرده ام . یا کسی را زده ام . خدا پدر این پرستار را بیامرزد که سر به زنگاه می رسد و مواظبم است . و گرنه تنها تاسفی برایم می ماند و یک شایسه و همین.
اینجا کاری به آدم ندارند . اصلا آدم را نمی بینند . اما اگر شیشه مغازه ای را خرد کنی در عرض سه دقیقه سگ ساران می شود. پلیس ها می ریزند و دستبند قپانی می زنند و می برند ٬ آن وقت می بینی که هستی ٬ وجود داری ٬ زنده ای که ببرند یک آمپول توی کپلت خالی کنند ٬ تپکی هم به کله ات بزنند.
+ نوشته شده در 2007/8/18ساعت 12:51  توسط هاتف
|
امروز سیزدهم رجب میلاد مولود کعبه ، مولی الموحدین ، امیر مستحقین و محرومین ، باب علم ، علی ابن ابی طالب علیه السلام است. روزی بزرگ که جهان آفرینش را وام دار خود کرده است و کائنات را مشعوف از وجودش. دوست دارم امروز به مناسبت ولادت این عطیه الهی به روی زمین ، مزین کنم اینجا را به کلام حضرتش آنجا که فرموده است :
"خدا را سپاس ، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از نعمتش بىبهرهامو نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافتهام . خداوندى ، كهرحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايى است ، كهناپايدارى مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست . هم شيرين وگواراست و هم سبز و خرّم . خواستاران خود را زود مىيابد و مىربايد . هركه در او بنگرد ، دلش را مىفريبد . پس هر توشه نيكو ، كه ميسّر است ،برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده استمخواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب مكنيد"
و امروز درود فرستیم بر محمد و آل پاک و طاهرش و سلام فرستیم بر روح گشاینده علی علیه السلام. روحی که پیام دارد . نه مرید می طلبد و نه عاشق . در رهگذار عمر چشم انتظار ایستاده است و وجودش ندایی است که آشنایی را می خواند و حیاتش نگاهی که " در انبوه صورتک های مکرر و بی مسوولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند " ندایی است بر خواسته از دل اعصار که قلب های مومن عدالت خواه را به سوی خود می خواند ، و اجابتش نه آوایی است خاموش مانده در دل ایام که فریادی است رسا بر موج حیرت زدگان از فهم های پلید و سیاه جاهلیت.
الصلوة و السلام علیک و علی آلک یا ابا الحسنین , یا امیر الموءمنین , علی بن ابی طالب , یا اخ الرسول , یا زوج البتول , یا ابا السبطین , یا حجة الله علی خلقه , یا سیدنا و مولانا , انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا فی الدنیا و الآخره , یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله.
حدود ساعت یک نیمه شب، فیلم هایی که یک زمانی آنجا دانلود کرده بودم و گوشه لپ تاپم افتاده بودند را بالا پایین می کردم. یک فیلمی بود به نام " The Pianist " ساخته Roman Polansky . قصد دیدنش را نداشتم. اما این فیلم آنقدر جذاب بود که تا ساعت چهار صبح ما را با خود کشاند. فیلمی بود در مایه های فیلم "Schindler's list" اما به نظر من از لحاظ داستانی جذاب تر از این یکی بود. داستان جنایات نازی ها علیه یهودیان در جنگ جهانی دوم. به شدت دیدنش را توصیه می کنم!
+ نوشته شده در 2007/7/7ساعت 10:49  توسط هاتف
|
میل به ایستادن در کنار انسانهای تمامیت خواه لقمه بزرگی است که از گلوی کوچک هر کسی پایین نمی رود. داستان زندگی هر یک از این آدم ها می تواند محرکی برای روح های کوچک و اسیری باشد که دل گرمی و دل خوشی هاشان به چیزهای ساده و پیش پا افتاده و سطح پایین خلاصه می شود. اینها را حقیقتا بیشتر از هر کس برای خودم می نویسم که یادم نرود بزرگ بودن به اندیشه بزرگ داشتن است. اینها را بیشتر از هر کس برای خودم می نویسم که یادم نرود آدم های تاثیر گذار در این کره خاکی شاید بیشتر از یک صدم در صد موجودات دوپای روی زمین نباشند و مابقی ماشین هایی هستند ساکن و بی بازده که ساخته شده اند برای سرگرم کردن همدیگر! اینها را بیشتر از هر کسی برای خودم می نویسم نکند مبادا روزی سرگرمی مضحک و دل فریبی شوم برای دیگران!
در این میان داستان وحید تارخ بسیار پند آموز است. جوانی از دانشگاه شریف با معدلی میانه در پی بحرانی روحی ٬در گیر و دار جنگ قصد عزیمت می کند. عدم موفقیت در گرفتن ریز نمره از دانشگاه شریف در آن سالها و مشکلات خروج از کشور سنگ های بزرگی برای روح بزرگش نبود چون تنها این جمله در نامه اش به دانشگاه windsor کفایت می کرد : " من می خواهم روزی استاد دانشگاه هاروارد شوم!". مابقی داستان زندگی علمی اش را می توانید اینجا پیدا کنید. همین قدر بدانید که در سن سی و چهار سالگی پس از گذراندن پله هایی چون واترلو ، ام آی تی ، AT&T Labs-Research ، راهی دانشگاه هاروارد شد و تکیه بر صندلی استادی در آنجا زد. space time block code from orthogonal design یکی از دهها موفقیت علمی بی نظیر اوست.
+ نوشته شده در 2007/4/16ساعت 19:28  توسط هاتف
|
احمدرضای عزيز، تنبلی هم حدی دارد. اين را می دانم. ولی باور كن فكر تو هستم. و سپاسگزار نامه هايت. من به شدت در اين شهر مانده ام. آن هم در اين شهر بی پرنده و نا درخت. هنوز صدای پرنده نشنيده ام (چون پرنده نيست، صدايش هم نيست.) در همان اميرآباد خودمان توی هر درخت نارون يك خروار جيك جيك بود. نيويورك و جيك جيك؟!
توقعی ندارم. من فقط هستم. و گاهی در اين شهر گولاش می خورم. مثل اينكه تو دوست داشتی و برايت جانشين قورمه سبزی بود. الهام گولاش كمتر است. غصه نبايد خورد. گولاش بايد خورد، و راه رفت، و نگاه كرد به چيزهای سرراه. مثل بچه های دبستانی، كه ضخامت زندگيشان بيشتر است. می دانی بايد رفت بطرفِ و يا شروع كرد به. من گاهی شروع می كنم. ولی هميشه نمی شود. هنوز صندلی اطاقم را شروع نكرده ام. وقت می خواهد. عمر نوح هم بدك نيست. ولی بايد قانع بود. و من هستم. مثلا يك چهارم قارقار كلاغ برای من بس است. يادم هست به يكی نوشتم: چهار سوم قناری را می شنوم. می بينی، قانع تر شده ام. راست است كه حجم قارقار بيشتر است، ولی در عوض خاصيت آن كمتر است. مادرم می گفت قار قار برای بعضی از دردها خاصيت دارد.
من روزها نقاشی می كنم. هنوز روی دیوارهای دنیا برای تابلو جا هست. پس تندتر كار كنيم. بايد كار كرد. ولی نبايد دود چراغ خورد. اينجا دودهای زبرتر و خالص تری هست. دودهای با دوام و آب نرو. در كوچه كه راه می روی، گاه يك تكه دود صميمانه روی شانه ات می نشيند و اين تنها ملايمت اين شهر است. و گرنه آن جرثقيل كه از پنجره اطاق پيداست، نمی تواند صميمانه روی شانه كسی بنشيند. اصلا برازنده جرثقيل نيست. اگر اين كار را بكند به اصالت خانوادگی خود لطمه زده است. توی اين شهر نمی شود نرم بود و حيا كرد و تهنيت گفت. نمی شود تربچه خورد. ميان اين ساختمان های سنگين، تربچه خوردن كار جلفی است. مثل اين است كه بخواهی يك آسمانخراش را غلغلك بدهی.
بايد رسوم اينجا را شناخت. در اينجا رسم اين است كه درخت برگ داشته باشد. در اين شهر نعناء پيدا می شود، ولی بايد آن را صادقانه خورد. اينجا رسم نيست كسی امتداد بدهد. نبايد فكر آدم روی زمين دراز بكشد. در اينجا از روی سيمان به بالا برای فكر كردن مناسب تر است. و يا از فلز به آن طرف. من نقاشی می كنم، ولی نقاشی من نسبت به گالری های اينجا مورب است.
نقاشی از آن كارهاست. پوست آدم را می كند. و تازه طلبكار است. ولی نبايد به نقاشی رو داد، چون سوار آدم می شود. من خيلی ها را ديده ام كه به نقاشی سواری می دهند. بايد كمی مسلح بود، و بعد رفت دنبال نقاشی.
گاه فكر می كنم شعر مهربانتر است. ولی نبايد زياد خوش خيال بود. من خيلی ها را شناخته ام كه از دست شعر به پليس شكايت كرده اند. بايد مواظب بود. من شبها شعر می خوانم. هنوز ننوشته ام. خواهم نوشت.
من نقاشی می كنم. شعر می خوانم. و يكتايی را می بينم. و گاه در خانه غذا می پزم و ظرف می شويم. و انگشت خودم را می برم. و چند روز از نقاشی باز می مانم. غذايی كه من می پزم خوشمزه می شود به شرطی كه چاشنی آن نمك باشد و فلفل و يك قاشق اغماض. غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد می گرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است. آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً. ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير. و همين.
نيويورك، سوم رمضان
"سهراب سپهری، شاعر و نقاش" انتشارات اميركبير، به كوشش ليلی گلستان
+ نوشته شده در 2007/3/18ساعت 21:12  توسط هاتف
|
خوب سیمین جان، یک خریّت
کرده ام که ناچارم برایت بنویسم. 4 و سه ربع بعد از ظهر از سرکاغذ بلند
شدم لباس پوشیدم و رفتم شمیران. می خواستم کمی هوا بخورم. چون صبح تا آن
وقت خانه مانده بودم. نزدیک پل رومی که رسیدم دم غروب بود و هوا تاریک
داشت می شد. از پل عبور کردم و یک مرتبه یادم به آن روزها افتاد که با هم
از همین راه می آمدیم و می رفتیم و آخرین و تنها گردشگاهمان بود. روی هر
سنگی که یک وقت نشسته بودیم اندکی نشستم و هوای تو را بو کردم و در جستجوی
تو زیر همه درختها را گشتم و بعد از همان راه معهود به طرف جاده ی پهلوی
راه افتادم. وسطهای راه کم کم تاریک شد و کسی هم نبود، یک مرتبه گریه ام
گرفت. اگر بدانی چقدر گریه کردم. از نزدیکی های آن جا که آن شب پایت پیچید
و رگ به رگ شد( یادت هست؟) گریه ام گرفت تا برسم به اول جاده ی آسفالته آن
طرف که نزدیک جاده ی پهلوی می شود. همین طور گریه می کردم و هق هق کنان می
رفتم. گریه کنان رفتم تا پای آن دو تا درخت که بالای کوه است و یکی دو سه
بار قبل از عروسی پای آن نشستیم ... یادت هست؟ در تاریکی آن بالا اطراف و
چراغ های پائین را از لای اشک مدتی نگاه کردم و بعد با حالی بدتر و زارتر
راه افتادم که برگردم. از میان تیغ ها و خارها همین طور افتان و خیزان و
گریان و هق هق کنان پائین آمدم و آمدم و گریه کردم تا به اول جاده آسفالته
رسیدم
هیچ
همچه قصدی نداشتم ولی اگر بدانی چقدر هوای تو را کرده بودم. آن قدر دلم
گرفت که می دیدم در غیاب تو همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی ها، همان
درخت ها و جوی ها هستند، من هم هستم، ولی تو نیستی. درخت ها خزان کرده
بود. کلاغ ها صدا می کردند. جوی ها خشک بود، و خلوت، آنقدر خلوت بود که با
آزادی تمام های های می کردم.چقدر خیال آدم آسوده است...
با آن درخت سر کوه مدتی به یاد تو حرف زدم و تاسف خوردم که چرا قلمتراش با
خودم نداشتم تا در تاریکی، یادگاری به خاطر تو روی آن بکنم. چقدر بچگانه
است. نیست؟ ولی این کار را بالاخره خواهم کرد. جاهایی را که با هم نشسته
بودیم و در باره آینده ای که هرگز فکر نمی کردیم این طور باشد حرف ها زده
بودیم، همه را سر کشیدم و اگر بدانی چقدر تنهایی را عمیق و وسیع حس می
کردم.
و
اگر بدانی چه گریه ای مرا گرفته بود. راستش را بخواهی پس از رفتنت دو سه
بار بیشتر گریه نکرده بودم. یک بار همان دو سه ساعت بعد از رفتنت و یک بار
هم در سینما، یادم نیست چه بود، ولی این سومین بار چیز دیگری بود. گریه ای
بود که در همه عمرم نکرده بودم؛ مثل مادر مرده ها. تاریکی و سکوت و تنهایی
اجازه می داد که حتی اگر دلم بخواهد فریاد بزنم. ولی دلم نمی خواست فریاد
بزنم. دلم می خواست مثل پیرمردهایی که به جوانی خود آهسته آهسته گریه می
کنند گریه کنم. اما کم کم به هق هق افتادم و های های کردم...
وقتی
تنها دلخوشی آدم، تنها همزبان آدم، تنها دوست آدم، تنها زن محبوب آدم،
تنها عمر آدم، و اصلا همه وجود آدم را یک مرتبه از او بگیرند و ببرند آن
طرف دنیا، دیگر نمی شود تحمل کرد. آخ که تصدقت می روم. مبادا از نوشتن این
مطالب ناراحت شوی، چون من خودم پس از این گریه، و حالا آسوده تر شده ام.
راحت تر شده ام، و چه کمک بزرگی است این گریه، و مردها چه سنگدل می شوند
وقتی گریه شان بند می آید. ای خدایی که سیمین من تو را قبول دارد و من کم
کم از همین لحاظ و تنها به خاطر او هم شده می خواهم به تو عقیده پیدا
کنم...
+ نوشته شده در 2007/2/17ساعت 12:26  توسط هاتف
|
سخن تازه ازعاشورا گفتن دشوار است. که چه سالها و سالها از آن گفته اند و شنیده اید. که چه سالها و سالها به پا می شود و هر ساله و هر ساله نقل داستانهای نو وکهنه. داستانهای تکراریکه گرمی خود را از خونشهید کربلا می گیرد و هر ساله و هر ساله داغ و داغ تر می شود. شنیدنیوشنیدنی تر. سخن از عاشورا گفتن کاری است بس دشوار. که چه اگر با دیده دلآنرا ندیده باشی ، نچشیده باشی ، نبوییده باشی ، نمی دانم با دیده دل چهمی کنند ،همان ، اگر همان کار را نکرده باشی نمی فهمی که چه می گویم و چهداستانی برایت نقل می کنم. حرفهایی که دیگر در دسترس اندیشه زمینی تو نیست . اوج می گیرد و بی وزن می شود و تنها در فضای خیال پر می زند. گوییپرندگان موهومی اند که در عدم پرواز می کنند. اما پرواز می کنند و چون پرمی زنند یعنی زنده اند . برای همیشه تاریخ. نه امروز و نه دیروز بلکه به بلندای تمام اعصار . نه یک قرن و نه چهارده قرن بلکه به درازای تمامی تاریخ. تا عشق هست و دیده بینا. تا جور هست و انسانهای آزاده و تا زمان هست و تا زمین.( نوزده بهمن هشتاد و چهار )
دیروز آن اندیشه سال گذشته که در وبلاگ علیرضا در آستانه عاشورا رخی نشان داده بود خیلی زودتر از آنچه گمانش می کردم خانه ذهنم را دق الباب کرد.مهمانی از همین نزدیکی . نزدیک تر از آنچه خیالش را بکنم. این بار نه در پشت فضای خیالی رایانهکه این بار بسیار رو در رو و واقعی . سوالها و حرف ها رنگ تازگی نداشت . بارها و بارها با آن روبرو شده بودم .سخن از حماقت خواندن عزاداری در مقام حسین و منافق خواندن عزادار ، سخن از انسانهای ظالم که در این ایام رخت سیاه بر تن می کشند و رنگی حسینی بر محاسن خضاب می کنند ، سخن از بی عدالتی های جامعه ای اسلامی ، سخن از تناقض های رفتاری یا بهتر بگویم ریا کاری های انسانهای سیاه پوش ، سخن از حرفهایی که تاب تحمل اش از حد این کاغذ خارج است و سخن از ... بگذریم جنس سخن ها عیان است به گمانم.و تو خوب می دانی حیای مرا در تبادل کلام روبرو. دریغ از اینکه لختی چشم بر چشمانت بدوزم و یا کلام را با تندی از لبانم خارج کنم. نمی دانم چرا ترجیح دادم خیلی جاها سکوت کنم و بگذارم تو تنها گره های دلت را بگشایی و من بغض های فرو خفته ام را پایین و پایین تر فرو دهم. نمی دانم چرا ... آخر برخی حرف ها ازمخیله عقل زمینی خارج است و تو فقط می خواستی زمینی به آن نگاه کنی. دچار کلی گویی شده بودی . خوب و بد را با هم آمیخته بودی و همه را با یک چوب می راندی. چشمت را به روی حقیقت بسته بودی و ترجیح داده بودی در همان نقطه ای که بودی بایستی . در جریان سهمگین تاریخ ایستاده بودی و به رویش سنگ پراکنی می کردی غافل از اینکه آن سنگ ها را رجعتی نبود جز به روی رمی کننده اش . آفتاب را از کرانه دلت رانده بودی و به قول خودت ترجبح داده بودی همان کافری که هستی بمانی.
درستی حرفهایت را زیر سوال نمی برم . بی عدالتی ها ، زورگویی ها ظلم پروری ها ، گرم صدایان کیسه توز و حمق دغل بازان ، بدعت های ویرانگر و طرد کننده عقل های آزاد اندیش ازدین ، ریا کاران منافق سیاه جامه... همه اینها را می توانم بپذیرم. اما آنچه برای من پذیرفتنی نیست این است که عقل آزاد و به اصطلاح خودت تحصیل کرده و تکامل یافته ات را از تحصیل معانی عمیق عاشورایی منع کنی. گوش هایت را به روی پیام رسا و تاریخی عاشورا ببندی وتاب شنیدنش را نداشته باشی. چشم هایت راه تاریخی و خودجوش و مردمی را کج راهه ای ببیند موازی با بت پرستی های زمان جاهلیت.تاریخ آنچنان زیرک و خردمند است که هیچ کج راهه ای را به بلندای قامتش بر نمی تابد و هوشمندانه دستی از دست های مصلح اش را برای روشن گری و هدایت به میدان خواهد فرستاد . نگرانی ات برای تاریخ نباشد . نگران آن روزی باش که دیگرخیلی زود برای خودت دیر شده است...
"سلام بر تو اباعبدالله .سلام بر تو ای کسی که از خون پاک تو و پدر بزرگوارت خدا انتقاممی کشد و از ظلم و ستم وارد بر تو دادخواهی می کند. سلامبر تو و بر ارواح پاکی که در حرم مطهرت با تو مدفون شدند. بر جمیع شما تاابد از من درود و تحیت و سلام خدا باد. تا من هستم و لیل و نهار در جهانبرقرار است...."
+ نوشته شده در 2007/1/22ساعت 16:43  توسط هاتف
|
این کتاب را معرفی می کنم برای گروههای سنی د امروزی که بروند بنشینند آثار بزرگان معاصر را بخوانند تا زبان گفتاری شان کمتر تحت تاثیر برنامه های تلویزیونی قرار بگیرد. البته برای شمایی هم که سال سوم راهنمایی کتابهای جلال را از بر می خواندید نسخه ویرایش نشده احتمالا می تواند جذاب باشد. به خصوص اگر کتابی در سطح سنگی بر گوری باشد.
"و امروز من آن آدم ابترم که پس از مرگم هيچ تنابنده اي را بجا نخواهم گذاشت تا در بند اجداد و سنت و گذشته باشد و براي فرار از غم آينده به اين هيچ گسترده ء شما پناه بياورد.پناه بياورد به اين گذشتگان و اين ابديت در هيچ و اين سنت در خاك که تويي و پدرم و همهء اجداد و همهء تاريخ.من اگر بداني چقدر خوشحالم که آخرين سنگ مزار در گذشتگان خويشم.من اگر شده در يك جا و به اندازهء يك تن تنها نقطه ي ختام سنتم.نفس نفي آينده اي هستم که بايد در بند اين گذشته مي ماند.مي فهمي عمقزي؟اينها را.دلم نيامد به پدرم بگويم.ولي تو بدان. و راستي ميداني چرا؟ تا دست کم اين دلخوشي برايم بماندکه اگر شده به اندازهء يك تن تنها در اين دنيا اختياري هست و آزادي اي . و اين زنجير ظاهرا بهم پيوسته که برگردهء بردباري خلايق از بدو خلق تا انتهاي نشور هيچي را به هيچي مي پيوندند-اگر شده به اندازهء يك حلقهء تنها ، گسسته است. و اين همه چه واقعيت باشد چه دلخوشي، من اين صفحات را همچون سنگي بر گوري خواهم نهاد که آرامگاه هيچ جسدي نيست.و خواهم بست به اين طريق در هر مفري را به اين گذشتهء در هيچ و اين سنت در خاك."
پ.ن۱: این عکس در زیباترین رویاهایش هم نمی توانست تصور کند روزی این چنینمورداقبال قرار بگیرد! بسی مایه مباهاتش باشد!
+ نوشته شده در 2007/1/13ساعت 21:52  توسط هاتف
|
( این تنها روایت یک سناریوی کهنه و قدیمی است که تنها هدفش تمرینی برای نوشتن داستانهای کوتاه است و نویسنده از هرگونه حکم دادن و یا نتیجه گیری خود را مبرا می داند.)
آسمان می غرید و ابرپاره ها انگار پیراهن خیس و نم زده شان را بالای شهر بی هیچ آداب و ترتیبی مثل زنهای شلخته می چلاندند. بوی خاک نم زده که بعد از چند ماه تفتیدگی و گرما رنگ آب به خود دیده بود ، همه جا پیچیده بود و دماغ را نوازش می داد. شریف با چشم های زل زده و دندانهای سفید و پیشانی کوتاه و موی نه چندان پر پشتش که فقط دور تا دور کله درازش را پوشانده بود ، به صفحه پر زرق و برق کنترل چشم دوخته بود و انگار نمی خواست چشم از روی آن بر دارد. صدای غژ و غژ توربین ها که از لای پنجره شیشه ای به داخل می خزید مثل پتک بر سرش می کوبید و آشفته اش می کرد. حتی قهقهه ها و صدای شوخی ها ی بچه گانه نگهبان های شیفت شب هم که فضای سرد و نم ناک کارخانه را پر کرده بود نمی توانست چهره در هم رفته شریف را از هم باز کند . صورت سفید و رنگ پریده ، پلک های خسته اما استوار او و شیار گود دو طرف لبش نشانی از اراده آمیخته با ترس اش بود. گاه گاهی از فرط اضطراب تک زبانش را روی لبهایش می مالید و دوباره به فکر فرو می رفت. تنها چند دقیقه دیگر مانده بود تا درست عقربه بزرگ روی عقربه کوچک بالای صفحه بیفتد و همین هم آزارش می داد. رضا از راه رسیده بود و طبق قرار قبلی امشب جای شریف را می گرفت . شریف با سرعت تمام بی آنکه حتی کلمه ای به زبان بیاورد از لای درهای آهنی کارخانه به بیرون جهید.افکار مالیخولیایی انگار با تمام توانشان به ذهن بیمار و خسته شریف هجوم می آوردند. با خودش کلنجار می رفت. کلنجار می رفت که چرا همان دم حقش را کف دستش نگذاشته بود؟ چرا مثل مومیایی های یخ زده بی روح ایستاده بود و تنها نگاه کرده بود که چطور از جلوی چشمانش می گریزند.چرا تنها اشک ریخته بود و حسرت خورده یود؟ مگر او شریف نبود پس چرا شرافت را در حق زیبنده تمام نکرده بود؟ چرا سینه اش را نشکافته بود و قلب چرکینش را به بیرون نکشیده بود؟ تمام خاطرات آن شب چون عروسکی خیمه شب بازی پای چشمش رژه می رفت. از همان دم که ناگاه و سرزده شیفت شبانه کارخانه تعطیل شده بود و به خانه آمده بود و ...
چشم هایش سیاهی می رفت و گام هایش لرزان شده بود. لحظه ای ایستاد و به چنار کهن و تو خالی و پوکی که با سماجت چند شاخه کج و معوج اش را با خود نگه داشته بود تکیه زد. چندی گذشت و دوباره مصمم شد. با صدایی خفه و زیر لب با خود زمزمه کرد " باید کار زیبنده را تمام کنم"
نزدیک صبح بود و سه کلاغ گرسنه بالای خانه شریف پر می زدند. بوی خون انگار شنیده بودند. یکی از آنها با احتیاط آمد و لب حوض کنار قلب زیبنده نشست. نوک سیاه و سفیدش را بر قلب زیبنده فرو کرد و دوباره پرواز کرد. انگار قلب زیبنده سخت تر از آن بود که لقمه ای چرب و نرم برای کلاغ ها باشد.
+ نوشته شده در 2006/7/11ساعت 18:2  توسط هاتف
|