نغمه هاي نا موافق
گاهي كه نه اغلب اوقات اين گونه است. لاي چمنزارها ، رو به روي دريا اين گونه است. بالاي آسمان خراش كه زيرش يك دشت سبز افتاده و آن سو تر دريايي كه خورشيد شراره هايش را به روي آن پخش كرده است اين گونه است. راه رو به خانه آنجا سر آن پيچ كه گلهاي قرمز و سفيد با آن بوي مست كننده شان هر رهگذري را مدهوش مي كنند ،اين گونه است. پشت آن چراغ عابر پياده ،توي اتاق كار ،كنار اين پنجره كه حالا همه وسعتش را اين درختچه جوان با اين برگ هاي پهنش پوشانده است ،اين گونه است. گاهي به خدا توي خواب هم اين گونه است. يكباره انگار تمام غم دنيا بيايد بنشيند روي اين دل صاحب مرده.. چشمانم خيره مي شود آن دوردست ها و ديگر حال خودم را نمي فهمم. حالا تو بگو تمام زيبايي هاي دنيا روبرويت ...
عزيز جان.. آن بوسه آخر روي شانه ام ، توي فرودگاه امام آن ور شيشه هاي برزخ ، آن وقت كه چشمهايت خيس شده بود و تاب ديدنشان را نداشتم، خيلي دارد سنگيني مي كند. باور كن اين سنگيني ها ديگر تا آخر عمر شانه هيچ مردي را صاف نمي كند..
+ نوشته شده در 2008/7/28ساعت 11:10  توسط هاتف