باد مرا خواهد برد
پاییز با بی رحمی تمام از راه رسیده است و شلاق سرد و برنده اش را به روی طبیعت کشیده است. خورشید زیر خفقان سنگین ابرها خفته است و دل آسمان آنقدر تنگ است که چون کودکی نو رسیده بی وفقه می بارد و برگها بنا به اقتضای حالشان رنگی دگر یافته اند. کسی زرد ، دیگری سرخ و دیگران رنگی میان این دو. امروز اما با وجود باد بی امان دوربین ام را برداشتم و رفتم به وسط طبیعت. خوبی اینجا همین است که با یک ربع سواری خودت را بین کوه و جنگل و دشت پیدا می کنی و مناظر آنقدر دلنواز و دلفریب اند که دلت می خواهد تا صبح بایستی و با آسمان و کوه و درخت و باران و باد دل بدهی و قلوه بستانی. یک شنبه هم که باشد دیگر نور علی نور است. آنقدر خلوت است که هیچ دیوانه ای پیدا نمی شود که تو را به یک دیوانه دیگر با انگشت نشان بدهد که چه فلانی با شکم خوابیده روی چمن های خیس که از یک شاخه خشکیده عکس بگیرد. خرده ای نمی توان گرفت. اصلا اینها چه می فهمند زبان علف را. چند بار تا به حال با قطره های روی علفها وضو گرفته اند و یا کی با زردی برگ های شاداب دیروز یرقان؟
هر چند باد سرد بود و نا جوانمرد اما ماحصل این هم نشینی چند عکسی شد که چند تای آنها را در زیر می بینید و بیشترش را به تدریج اینجا خواهم گذاشت. روی عکس ها کلیک کنید بزرگ خواهند شد!
