خود شیفته های صحنه ایران
نشسته ام روی صندلی ام با یک لیوان داغ چای حسرت. پرده را کنار زده ام و در این ظلمات خوف انگیز انگار که نه هیچ وقت ستاره ای بوده و نه ماهی غرش سهمگین باد را می پایم و با خودم فکر می کنم که اگر همه ما، همه ما که نه هزاران چشم امیدوار به دنبالمان است و نه ملتی و امتی معطلمان، قرار باشد ” دیگر فرصت ها را از دست ندهیم ” و با اینکه ” عاشق ایران هستیم” پرده های عفت و عصمت را”برای پیشرفت” یکی پس از دیگری بدریم و چون عروسک خیمه شب بازی زیر دستهای چرکین چپ و راست شویم و اطوار در بیاوریم و شکار دوربینهای صیادان شرم و ننگ شویم ،دیگر از ما چه می ماند جز مترسکهای فریب خورده از کلاغ های سیاهی و پلیدی؟
خدایا خودت صحنه پرشکوه ایران را از تمام خودشیفتگان خالی کن…