انما اشکو بثی
می خواستم امشب دوباره بنشینم و از این راه دور از بین این دسته های
کوچک و بزرگ ابرها ، از میان این آسمان مه گرفته ظلمات یک ستاره بچینم و
تلالو چشم های آقا جان را در قاب تاریک آسمان نظاره کنم. می خواستم امشب
که دوباره دلم هوای گرمی دست های آقا جان را کرده بود ، بروم لا به لای
عکس های قدیمی و انگار کنم که زمان به عقب بازگشته است و من ، گویی نه
آنکه زمان پرشتاب و حریص جام ثانیه ها را سر می کشد، صبور و پر طاقت دم به
دم نفس های آقا جان تمام آن لحظه های شورانگیز و وصف ناشدنی را در آغوش
بگیرم. دوست داشتم در این سکوت آرام و وهم آور شب های بلند بالای قطبی ،
به آرامی گام های خورشید در دل صبح ، به آرامی فرورفتن ماه در افق ، به
دنیای آرام و پرسکوت خیال گام بر دارم و هم چون یک روح دردمند و متضرع بر
کرانه آن برکه کبودی که میعادگاه فرشتگان است پای نهم.
اما امشب دلم برای حسین می تپد. برای تمام ساعت های چشم به راهیش ، برای تمام لحظه های دلواپسی ، برای تمام ثانیه های انتظار برای همه دقایق مضطرب ،برای پدر حسین دلم می تپد. در این ساعت های ساکت غمگین ، در این روزهایی که زمین خار می خلد و این آسمان بلا می ریزد ، راز این قساوت دلخراش و باورنکردنی و این تراژدی سخت که به جان سوهان می کشد را در عشقی الهی که در اوج ایثارش به قساوت می رسد می یابم.
جای شکایتی باقی نمی ماند . انما اشکوا بثی و حزنی الی الله.* شکایت غم و اندوه خویش را پیش خدا می برم و از عنایتش چیزها می دانم که شما نمی دانید.
برای حسین دعا می کنیم..
*: یوسف 86
------------------------
مرتبط: