مهماني اجباري
صبح يك مهمان ناخوانده و ناخواسته است،به شكل باد و يا يك نسيم كه از ميان اين زمين هاي يخ زده و سنگين و اين شبنم هاي منتظر و دلواپس عبور كرده است و پاورچين چون يك روح مضطرب و پريشان خودش را از لاي پنجره ها به گرماي تصنعي و قلابي شوفاژها عرضه كرده است. و ديگر صبح نه شبيه يك روح مذاب اميد و زندگي است كه تازه نفس و پرجلال با گام هاي مصمم و پر شتاب زندگي را آغاز كرده است كه هم چون شوي و ههمتاي عزرائيل است كه بر بستري ظاهر مي شود و مرگ اين شهد جاويد و گواراي هستي را از او دريغ مي دارد.
صبح يك مهماني اجباري است. ناله ساعت ها كه در آيد بايد برخاست. اين اواخر ساعت را كمي دوتر از خودم مي گذارم كه به هر زحمتي كه باشد برخيزم و ناله اين جغد شوم را ساكت كنم. بايد برخاست. بايد يكبار ديگر چاي اين زندگي تلخ و بدون عشق را سر كشيد. بايد براي اين مهماني اجباري موها را شانه كرد و لباس هاي فاخري پوشيد كه مبادا روز ، اين صاحب مهماني تكراري و دل آشوب آزرده شود ...
