تبليغاتX
خرچنگ زاده - مهماني اجباري

خرچنگ زاده

در غربت

مهماني اجباري

صبح يك مهماني اجباري است. حتي اگر اين روزها خورشيد در آن دوردست هاي افق ،‌ جايي كه دست هيچ خيال نابي به آن نرسيده است ،‌خودش را مخفي كرده باشد و خيال بالا آمدن نداشته باشد، ناله ساعت هاي كوك شده كه در آيد ديگر صبح شده است. حالا تو بگو آسمان تيره و تاريك و ستاره هاي خندان و شاد ،‌ توي آسمان چشمك زن و سرفشان.  چه خيالي است حتي اگر گاهي ابرهاي خاكستري ،‌ چشم ديدن همين دو ستاره را هم نداشته باشند و سپاه ماه و ستاره و هر چه آدم نوراني و آسماني است را با پوشش زمخت و بي معرفتشان مغلوب ساخته باشند؟ و يا چه فرقي مي كند كه ديگر كبوتر پشت پنجره خانه پدري به شوق صبح و آفتاب ديگر بق بقو نمي كند و خيال هيچ شاعر منجمدی را من باب خاموشي خويش و تسبيح گويي مرغ مكدر نمي سازد؟  ناله ساعت كوك شده كه بر آيد ديگر انگار صبح شده است.

صبح يك مهمان ناخوانده و ناخواسته است،‌به شكل باد و يا يك نسيم كه از ميان اين زمين هاي يخ زده و سنگين و اين شبنم هاي منتظر و دلواپس عبور كرده است و پاورچين  چون يك روح مضطرب و پريشان خودش را از لاي پنجره ها به گرماي تصنعي و قلابي شوفا‍ژها  عرضه كرده است. و ديگر صبح نه شبيه يك روح مذاب اميد و زندگي است كه تازه نفس و پرجلال با گام هاي مصمم و پر شتاب زندگي را آغاز كرده است كه هم چون شوي و ههمتاي عزرائيل است كه بر بستري ظاهر مي شود و مرگ اين شهد جاويد و گواراي هستي را از او دريغ مي دارد.

صبح يك مهماني اجباري است. ناله ساعت ها كه در آيد بايد برخاست. اين اواخر ساعت را كمي دوتر از خودم مي گذارم كه به هر زحمتي كه باشد برخيزم و ناله اين جغد شوم را ساكت كنم. بايد برخاست. بايد يكبار ديگر چاي اين زندگي تلخ و بدون عشق را سر كشيد. بايد براي اين مهماني اجباري موها را شانه كرد و لباس هاي فاخري پوشيد كه مبادا روز ، اين صاحب مهماني تكراري و دل آشوب آزرده شود ...

+ نوشته شده در  2008/12/31ساعت 13:55  توسط هاتف   |