تو از شقشقیه برایم بخوان...
" بار خدایا ، در این شورا از تو مدد می جویم. چسان در منزلت و مرتبت
من نسبت به خلیفه نخستین تردید روا داشتند، که اینک با چنین مردمی همسنگ و
همطرازم شمارند. هر گاه چون پرندگان روی در نشیب می نهند یا بال زده فرا
می پریدند، من راه مخالفت نمی پیمودم و با آنان همراهی می نمودم. پس ، یکی
از ایشان کینه دیرینه ای را که با من داشت فرایاد آورد و آن دیگر نیز از
من روی بتافت و به داماد خویش گرایش یافت..
آنگاه "سومی" برخاست، در حالی که از پرخوارگی باد به پهلوها افکنده بود و
چونان ستوری که همی حز خوردن در اصطبل نداشت. خویشاوندان پدریش با او
همدست شدند و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند که اشتران ،
گیاه بهاری را...
بناگاه دیدم که انبوه مردم روی به من نهاده اند، انبوه چون یالهای
کفتاران. گرد مرا از هر طرف گرفتند ، چنان که نزدیک بود استخوانهای بازو و
پهلوهایم زیر پای فرو کوبند و ردای من از دو سو بر درید. چون رمه گوسفندان
مرا در برگرفتند..."

