J'ai laissé mon cœur à Paris
حس قریبی است پس از دیدار از پاریس. حسی چنانکه پای مرد به گلزار فرو می شود و پای من به عشق.
من به شهر یخ زدگان بی روح باز گشتم در حالی که قلبم جایی در میان کافه محقر شماره 42 خیابان نوتقه دام دو لقته پیش چشمان کودک و لبخند همیشه بر لب دختر کافه دار جا مانده است. من در پاریس، مالامال از شور و بر فراز آبی نیلگون نقاشی های مسقف موزه لوور جایی که رموز اساطیر و خدایان در میان پیچ و تابهای موزون مجسمه های فرانسوا روده و اسکندر آنتیوخی و در میان سینه های عریان "حمام عمومی " و " کنیز زیبای " دومنیک اینگرس و " لوح حمورابی " و "بز بالدار" هخامنشی تجلی یافته است به پرواز در آمدم. من در میدان کنکوقد در انتهای خیابان شانزالیزه در میان انبوه انقلابیون، از میان قرون و اعصار، جدا شدن سر لویی شانزدهم و ماری آنتوانت را در زیر گیوتین به چشم های خود دیدم و در میدان شارل دو گل در انتهای دیگر خیابان شانزالیزه جایی که درختان ردیف چون جنگجویان فداکار ناپلئون قد کشیده اند، پژواک پوتین های سربازان ارتش نازی را در زیر تاق نصرت با گوش هایم شنیدم و غوطه ور در سن گویی که خود از بورگاندی سرچشمه گرفته ام خرامان و پیچ در پیچ از کنار پایه های فلزی برج ایفل نه به سمت کانال مانش که به جایی فراسوی جغرافیا حرکت کردم.
من در سالن آینه کاخ ورسای با سرانگشتان خویش روح لطیف احساس را لمس کردم و در سالن ونوس با زیبایی و اعجاز معماری دست در دست و هم آغوش تا غروب آفتاب رقصیدم. من در خیابان های پاریس بار دیگر به اعجاز گرم نگاه پی بردم و با ساز پر احساس و صمیمی نوازندگان دوره گرد متروهای پاریس به تهران و خواننده های کوچه گردش بازگشتم و حس لطیف و جان پرور هم کلامی با نوای ساز را دوباره تجربه کردم.
من به شهر یخ زدگان بی روح بازگشتم در حالی که قلبم را جایی در کافه شماره 42 خیابان نوتقه دام دو لوقته در میان چشمان معصوم دختر پیرمرد کافه دار برای همیشه جا گذاشتم ...
پ.ن : عکس های زیادی گرفته ام که تماشایی شده اند. به مرور آنها را در فتوبلاگم می گذارم. سری اول را می توانید از اینجا ببینید.