چنان برفی که در خاطر نگنجد...
حالا که خوب فکر می کنم و خاطرات را مرور ، می بینم آن قدیم تر ها ، آن روزهای دور با چه چیزهایی که شاد نمی شدیم. یادم می آید درست سال اول دبیرستان بود یا شاید هم دوم . آن سالهای خشک سالی و دست تنگی آسمان. چند سالی بود که تهران رنگ برف را ندیده بود و باران هم آنچنان که شاید نمی بارید. میانه یک روز شاد از یک دی ماه خاکستری بود که آسمان دلش گرفت و بعد از چند سال بی ثمری و بی باری دانه های خیس و نمناک برف و باران ، آمیخته و درهم میان هلهله و پایکوبی بچه ها ، دانه دانه و نرم نرم آمدند نشستند روی حیاط وسیع و دل انگیز البرز. چه روز شادی بود. چه اتفاق به یاد ماندنی و فرح بخشی. چه روز فراموش ناشدنی و دل انگیزی. چه آسمان پر محبت و صبوری و چه آدم های خوش و کیفوری!
اینجا، سه شب برف بارید. البته نه مداوم و پی در پی بلکه گاه چنان می بارید که گویی الهه آسمانها با تمام نیرو و با استمداد از همه فرشتگان و ملایک و ملازمان دربار، گرم حلاجی پنبه سرد و خشن ابرهاست و گاهی خسته از کار آفرینش، فارغ از کار حلاجی، مشغول مصاحبت و جدال با خدایان ماه و ستاره ها. ما حصل این جنگ و گریز در آسمان هفتم آن شد که امروز که خورشید از ستیغ مشرقی بالا آمد برف هم گویی تا کمر درختان بالا آمده بود. چنان برفی که در خاطر نگنجد. با این حال دیگر نه از آن شوق کودکانه خبری بود و نه از آن هلهله و پایکوبی. چه می توان کرد... اقتضای حال است و روزگار. غافل نباید بود. باید رفت و آن کاج بی نوا را که در زیر بار برف کمر خم کرده است از این رنج جانکاه رهایی داد و به این همه روشنایی و سفیدی تصنعی و زورکی آمده از انعکاس برفها زیر لب خندید.
