تبليغاتX
خرچنگ زاده - آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

خرچنگ زاده

در غربت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

حالا درست چند ماهی می شود که از یک سوی میدان نه آتشی به پا می خیزد و نه دودی و نه حتی صدای شلیک جانانه ای و هر چه هست صدای بی رمق و زار شلیک گاه گاهی فشنگ های رنجور و خسته و بی هدفی است که در کمرکش این راه پر فراز سرخم می کنند و از آنها هیچ نمی ماند جز پوکه های تو خالی. دیگر حالا چند ده روزی می شود که این دنیای به ظاهر مجازی وبلاگستان با همه فانتزی های زرد و خیال گونه و متهوعش یک پای ثابت و همیشه خیزانش را در بند می بیند. حالا درست چند ماهی می شود که صدای خواستنی و جنجالی حسین درخشان دیگر نه در وبلاگ قدیمی و پرخاطره هودرش به گوش می رسد و نه در آن وبلاگ نوظهور و خردسال بچه قلهک و او دیگر نیست تا فیدها و توضیحات کوچک و چنده ده کلمه ای اش اعصاب جماعت کثیری را مکدر کند. خدا می داند این روزها چقدر جای خالی حسین در این گوشه انزوای وبلاگستان ، جایی که حرف آدم هایش حرف دیگری است و دنیایشان دنیای دیگری احساس می شود. آدمهایی متفاوت از همه آدم های عاصی و خسته که خستگی جان بر قلمشان سایه افکنده است و تو گویی جز هتاکی و نق زدنهای شبانه روز چیز دیگری از مخالفت مدنی و متمدنانه نیاموخته اند. حالا چند ماهی گذشته است  از آن روز که حسین همه زرق و برق های فرنگ را رها کرد و به امیدی به ایران بازگشت. حسین حالا در بند است با همه آن حمایت های بی دریغ و پر هزینه اش. با همه آن ایستادگی های جانکاه و صعب و دشوارش در قلب این غرب بی مروت و بی مدارا. با آن جهان بینی نوین اش که زندگی و تحصیل در غرب برای او به ارمغان آورده بود و من شاید آن روزها بیش از هر کسی او را درک می کردم و این روزها که حتی مخالفانش  این گونه دم بر می آورند :

باید اعتراف کنم که ماهها بود به این نتیجه رسیده بودم که بسیاری از حرف های حسین درخشان درباره مسائل جهانی، واقعیات ایران و بخصوص درباره اپوزیسیون ایرانی درست است و خود نیز مستقلا به برخی از آنچه او به آن رسیده بود باور داشتم، حتی به این نتیجه بودم که بازگشت به ایران و دفاع از سرزمین و حتی دولت مهم ترین وظیفه ما در وضع فعلی است. وقتی حسین می رفت از خدا خواستم موفق شود، چرا که اگر او می توانست به ایران بازگردد، من و بسیاری دیگر از هموطنانی که دلمان برای ایران می تپد و هر روز با رویای بازگشت از خواب بیدار می شویم، نیز راهی به سوی بازگشت پیدا کرده بودیم.

چند ماهی گذشته است از آن روزهایی که در پشت شناسه های رنگ رنگ  به حسین فحاشی می کردیم و او آن پشت می نشست و از همه آن ناسزاهای کور و بی ثمر لذت می برد و به ریش همه ما می خندید. وبلاگ حسین چند ماهی است به روز نشده و بایگانی اش هم شاید به خاطر عدم پرداخت هزینه ماهیانه سرور رفته است زیر خروارها خاک. درست مثل آدم ها که می میرند و کسی می آید آنها را می شوید و بعد دو سه متر خاک سرد و یک فاتحه و آنگاه سیر روزمرگی و تمام. و حسین این روزها در این انزوای تلخ، در میان تیرگی روابطش با قلم به دست ها و سمبه های کم زور حقوق بشری در ایران و در میان کمبود اطلاعات بیرون گود نشسته ها از روند پرونده قضایی اش ذره ذره خاک می شود و ذره ذره آب می شود و ذره ذره می سوزد و کس دم بر نمی آورد و شاید در این میان تنها پرتو کم فروغ و سرد خورشید زار این روزهای شهر از میان میله های منجمد سقف سلول است که او را در این اندوه عمیق تنها نمی گذارد و در نوازش کم توانش آرامشی خیال گونه بر دست ها و گونه ها و پیشانی و پرده چشم های خیره مانده به سقفش باز می آورد. حسین را این روزها تنها نگذاریم...

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است      چو من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت


+ نوشته شده در  2009/1/28ساعت 13:23  توسط هاتف   |