سوغات مشرقی ...
اگرچه هنوز خیلی سرد است و باد بنای صلح و دوستی با چمن و گل و سبزه را ندارد ،
اگر چه هنوز صبح ها ، تنها این بلورهای شش ضلعی یخ زده روی شیشه ایستگاه اتوبوس، با آن چشمک های درخشان و نورانی شان است که به تو سلامی عاشقانه می دهند،
اگر چه هنوز که شب سر روی بالین می گذاری و صبح بر می داری، مخمل های سفید و درشت برف صبور اما پرشتاب روی هم تلنبار می شوند و چون پتوهای چین خورده تا شده سفید و سرد گوشه تالار خانه مامان حاجی روی دشت و صحرا پهن می شوند و تو را به هم آغوشی دعوت می کنند...
اگرچه هنوز شاخه های درختان مستمند و تهی دست ، روی به سوی آسمان درازند و تو گویی انگار دعای بهار را عاجزانه سر می دهند...
اما رنگ و روی آفتاب بلند بالای این روزهای شهر ، انگار سوغاتی از سرزمین های مشرقی با خود دارد.
بوی بهار را از دور دست ها می شنوی ؟
پ .ن : +