باور كن ...
روزگاري بود. نه از آن روزگاران دور قصه هاي هزار و يك شب و نه از آن روزگاران شب هاي هذيان و پاشويه و بيداري هاي تا دم صبح.
از همين روزگاراني كه ديگر حتي بدون لالايي هم خوابمان مي برد. همان روزهايي كه شب ها من و آقاي پدر پاي تلويزيون لم مي داديم و تو، توي آن آشپزخانه ساعت ها مي ماندي و مي رفتي و مي شستي و گاهي آن دورترها كه دل و دماغي هنوز داشتي زير لب براي خودت آهنگ هاي گوگوش را زمزمه مي كردي و مي خواندي و غرق روياهاي كودكانه مي شدي و گاهي حتي زير چشم هايت هم خيس مي شد.
و من كه گويي در ميان يك راه بي بازگشت ، در ميان برهوتي داغ و تفتيده در مانده و مستاصل مانده بودم از اوج تا فرود نوا و از فرود تا جايي ديگر تنها براي شكست خوردن مي نشستم و گوش مي دادم و غرق مي شدم و زار و مغلوب شكست مي خوردم... و تو نيك مي داني كه هيچ وقت اين ها را با آن غم هاي عشق قلابي ،با آن كلام هاي فانتزي نا معتبر و با آن صورت هاي غمگين زوركي دوست نداشتم و هر چه بود تو بودي و صدايت و آن غم جاودانه و ماندني.
از همين روزگاراني كه ديگر حتي بدون لالايي هم خوابمان مي برد. همان روزهايي كه شب ها من و آقاي پدر پاي تلويزيون لم مي داديم و تو، توي آن آشپزخانه ساعت ها مي ماندي و مي رفتي و مي شستي و گاهي آن دورترها كه دل و دماغي هنوز داشتي زير لب براي خودت آهنگ هاي گوگوش را زمزمه مي كردي و مي خواندي و غرق روياهاي كودكانه مي شدي و گاهي حتي زير چشم هايت هم خيس مي شد.
و من كه گويي در ميان يك راه بي بازگشت ، در ميان برهوتي داغ و تفتيده در مانده و مستاصل مانده بودم از اوج تا فرود نوا و از فرود تا جايي ديگر تنها براي شكست خوردن مي نشستم و گوش مي دادم و غرق مي شدم و زار و مغلوب شكست مي خوردم... و تو نيك مي داني كه هيچ وقت اين ها را با آن غم هاي عشق قلابي ،با آن كلام هاي فانتزي نا معتبر و با آن صورت هاي غمگين زوركي دوست نداشتم و هر چه بود تو بودي و صدايت و آن غم جاودانه و ماندني.
حالا ميانه يك روز ابري دلگير نشسته ام توي اتاق كار كه او دوباره برايم مي خواند : "من فصل باران برگ ام .. مطرود باغ و گل و شبنم ... درختم، درختي خشك ..." و آنقدر صورتم را به مانيتور چسبانده ام كه از هيچ زاويه اي اين اشك هاي ناگزير ديده نشود.
باور كن... كه من هميشه عاشقم/
+ نوشته شده در 2009/2/19ساعت 12:6  توسط هاتف
